تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید - رولاغ (روباهی که الاغ شد!) قسمت دوم

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

شیشه رو می کشم پایین ، باد داغ می خوره تو صورتم. اه...این هوا هم چه نکبتی شده. _ کولر مولر ندارین روشن کنین؟ از تو آینه بهم زل میزنه. عینکمو میدم بالا.  _ شیشه رو بکش بالا. باد خنک می خوره تو صورتم، حداقل خنک تر از این هوای لعنتیه. تمام تنم خیس شده. لابد ، وقتی برم تو کافه این یارو میگه چه دختر بو گندویی. انگار تمام دونه های خیس به تنم فریز شدن.

صبا گفت چیز گرون سفارش نده که این یارو فکر نکنه ، تا حالا با کسی تو کافه چیزی نخوردی. خوب نخوردم دیگه. به جز یه بار که تولد دختر خاله ام بود و این دوستای هچل هفت خر خونشو دعوت کرده بود . شانس ما همه ماده بودن؛ یه موجود نر هم رد نشد . به قول صبا وقتی شانسو تقسیم می کردن ، احتمالا تو توالت مونده بودیم و چیزی بهمون نرسیده .تازه گفته بود این یارو دانشجو. خوب داشنجو باشه، مگه پسر دایی مسعود دانشجو نیست؟ عین ریگ پول خرج می کنه و عین خیالش نیست. نه اینکه دایی خیلی وضع توپی داشته باشه ، اما واسه این یه دونه پسر تیتیش همه کاری می کنه.

نمی دونم چرا این صبا میگه بد شانسه. ننه باباش که کاری بهش ندارن. همه وری می چرخه. به قول علی پسر خاله ام ، مامان و باباش از بیخ و بن سیب زمینین! خوشگل هم که هست. یه سر که می چرخونه همه دنبالش راه می افتن البته اینا رو خودش میگه وگرنه  مگه ماشین حمل باره.

وقتی وارد شدم باید قیافه این کتاب خون ها رو بگیرم. ای کاش عینک مامانو کش می رفتم. اگه پرسید کتاب چی خوندی چی بگم؟  چهارتا از کتاب های مامانو می گم. مثلا...مثلا...مثنوی شریف. اما صبا گفته این یارو بیشتر کتابای روشنفکری می خونه. آخه مگه ما کتاب روشنفکری و غیر روشنفکری داریم.چهارتا جمله از دنیای سوفی رو سرهم می کنم؛  نمی دونم این یوستین موستین چی واسه خودش بلغور کرده. کی اینا رو می خونه؟ عمرا من حاظر نیستم. یه ملکوتو خوندم  واسه تمام اجداد مادرم بسه. یه چهارتا جمله درمورد همین می گم. صبا می گفت اگه اینو بخونی دیگه ته روشنفکریه. می گفت مخ من قد نداد اما خوندمش!

صبا تا دیروز با این پسرا می گشت که دماغشونو می گرفتی ، جونشون از گوششون میزد بیرون. حالا چی شد رفته سراغه این  یارو؟ به قول مامان بالاخره هر کسی یه روز می فهمه کدوم وری به نفعشه. ولی شعور صبا اینقدرا هم نمی رسه. _ کلاس چندمی. یه نگاه توی آینه میندازم. چه پررو طرف. حیف که امروز عصاب مصابم صافه وگرنه ننه بزرگشو جلو چشمش می اوردم. آخه به توچه.  گره روسریمو صاف می کنم : _ کنکور دادم.  می خنده، از اون خنده هایی که دوست داری طرفو زنده زنده آتیش بزنی. دهنمو کج می کنم.  _ فنچ میزنی. واه نه بابا این راننده ها هم از این حرف ها بلدن؟ یکی نیست بگه فنچ مامانته.   __ فنچ دوست دارم. صدای ضبط و بلند می کنه. انگار می خواد ساکت بشه. آینه رو از کیف آبیم در میارم و به ابروهام زل میزنم. انگار باید چندتا بیشتر  می کندم. اه...نمی فهمم خدا هم بیکار بود؟ مو تو دست و بالش زیاد بود که همه رو چسبونده تو تن ما. آینه رو توی جیب کوچیک کیفم میذارم. خدا کنه این یارو بهم نگه فنچ وگرنه حتما خودمو حلق آویز می کنم.

این یارو رو دیدم اول من باید حرف بزنم یا اون. خوب اون اول باید شروع کنه؛ اگر من بخوام حرف بزنم حتما پیش خودش فکر می کنه می خوام دوست دوستمو دو در کنم. صبا که دورو برش شلوغه حالا یکی هم واسه ما. خدا کنه فقط قلمبه سلمبه حرف نزنه که مخم  آبکش میشه. اگر مامان توی این مخ من باشه و ببینه چی بلغور می کنم واسه خودم حتما جام کنار  کرکرس هاست.  به جان خودم اگه راه داشت توی مخمو سوراخ می کرد تا ببینه توش چی هست. به قول صبا به  کود ریختن به امید رشد و نمو؛ اما این خانه از بیخ و بن  ترکیده است.

اگه موسقی و آهنگ حرف بزنه خوبه. اسم چهار تا خواننده رپ و می گم که حسابی اوسکول بشه. خدا رو چه دیدی؛ شاید رفت به صبا گفت این دوستت چقدر حالیشه. بعد صبا میاد میگه این...این...آخ اسمش چی بود؟ لعنت به این مخ. تقی...نه...نقی ...اه . با مشت می کوبم تو سرم بلکه یادم بیاد، _ چی بود...ای لعنتی ، نوک زبونمه.  _ جانم؟  بابا این یارو چی میگه؟ _ با من بودین؟ من با این چیکار دارم. چقدر به این آینه زل میزنه انگار داره عروس میبره. خوبه میگه فنچمو انقدر زل میزنه. اسمش از این با کلاسا بود. اولش ک داشت...آره ک داشت انگاری. چه ننه بابایی. من عمرا اسم بچه مو یه اسم ک دار نمیذارم . خیلی ضایع است. کورش...نه...کامی...نه. وای رفتم اونجا بهش باید اسمشو بگم وگرنه حسابی سه میشه. نمیشه که بگم هوی  یارو تو دوست صبایی؟ آها...کیان...کیان بود. گیس افشون همچین که زل زده می پرسه: _ اسمه کافه چی بود.  ای بابا این یارو میخ ما شده ها. _ نقره ای. سرعتشو کم کرد و از پشت پنجره دونه دونه تابلو ها رو نگاه کرد. _ مطمئنی توی همین خیابونه؟ وقتی دیدمش ، بهش می گم شما کیان میان هستی. میان باحاله ها یا رو حسابی مچل میشه.

درمورد حافظم حرف بزنیم خوبه. بالاخره این فال های آقاجون شب یلدا با اون تفسیر های کش و قوس دارش به درد خورد. چهار تا چرت و پرت بهم می بافم تا این کیان میان ما رو دست کم نگیره. بعد میره به صبا میگه بابا این دوستت عجب آدم حسابیه. دیگه این صبای بی شعور منو دست نمیدازه و نمیگه بابا تو خیلی هالو هفت شنبه ای. بهم می گه البته تقصیر خودت نیست، فک و فامیل آدم که خارج بزنه شعور آدم هم خارج میزنه. تو رو خدا چه رویی داره،  لابد فک و فامیل خودش شعور دارن. حداقل این مامان ما خیره سرمون تحصیل کرده است. مامان صبا که سر و ته شو بزنی توی این شو لباس و توی اون شوی لوازم آرایشه. باباشو هم که نگو؛ وقتی خود صبا بگه دیگه از این بابا نا امید شدم یعنی خودش میدونه ته این بابا چیه. البته مامان جون همیشه میگه زن خوبه که می تونه مردو جمع کنه.

راننده جلوی یه تریا نگه میداره و میگه رسیدیم. یه نگاهی به تابلوش می ندازم: تریای نقره.  _ چقدر بدم خدمتتون. _ مهمون من باش. ای بدم میاد از این تعارف های شلکی. از ماشین پیاده میشم و انگشتر انگشت اشاره مو بالا و پایین می کنم: مرسی. _ پنج هزار تومن. از توی کیف پول یاسیم یه پنج هزاری در میارمو میدم به یارو.

پشت در می ایستم. از بیرون هیچی معلوم نیست. معلوم نیست اون تو چه خبره؟ یعنی همه مثل کیان میان ، اینجا واسه کتاب خونی میان؟ فکر نکنم بیشتر به محل مخ زنی میخوره. شاید ما هم بتونیم مخ یارو رو بزنیم. درو سمت داخل هل میدم. باد خنک می خوره تو صورتم ، خنکی تنم با صدای دینگ دینگ آویز در ورودی قاطی میشه.انگار تمام عرق های تنم یک دفعه منجمد شدن! بند کیفمو توی دستم مچاله می کنم. ناخنم کف دستم می کنم. یه چشم می چرخونم؛ همه دو نفری هستن، آهان این یارو که کنار پنجره نشسته حتما کیان میانه! نفسمو بیرون میدم و میرم جلو. روبه روش می ایستم: آقای کیان می... سرشو بالا می گیره. Wow  بابا این یارو عجب تیکه ای! واسه همین صبا رفته رو مخش! سرشو تکون میده. سلام میدم و روی صندلی روبه روش  صاف میشینم. سرشو می کنه توی کتابی که تو دستشه. بابا این یارو اصلا تو باغ نیست. اگه به خروس همسایه سلام داده بودم جوابمو میداد.

دستمو میزنم زیر چونم و می گم : چی می خونی؟  یه نگاه سرسری بهم میندازه. لامصب چه چشماش مشکی و گنده است. خاک تو سرم ، چشمای من نصف اینم نیست. کوفتش بشه. _ کتاب می خونم.  واه نه بابا این یارو چی خیال کرده؟ فکر کرده خیلی گنده است؟ فوقش سه سال از من بزرگ تر باشه.  پاکتی که کتابا توشن، میذارم روی  میز : ملکوتو خوندم. یک کم از آب داخل لیوانشو می خوره  عجب گلوی خوشگلی؛ معلوم آب از کجای گلوش رد شد . تازه بین اون همه ریش خرمایی! میگه : آفرین و دوباره بین خط های کتاب گم میشه.  _البته خیلی چیزی نفهمیدم. میدونی به نظرم باید یه بار دیگه بخونمش.  میره صفحه بعد. _ همه کتابا رو اوردی. گوشه روسریمو دور انگشتم می چرخونم: تمام اونایی که صبا داد.  سرشو تکون میده. بابا این یارو آژانسیه باحال تر بود این یارو اصلا پا نمیده.

سرمو روی میز میذارمو می گم: تو همیشه میای اینجا کتاب می خونی؟  به گارسونی که رد میشد اشاره داد. ای ول حداقل خسیس نیست. _ یه بطری آب معدنی برام بیار لطفا. طرف یه چشمی میگه و میره. این مردک بی شعور حتی نگفت دوتا بطری آب. حتی نپرسید تو آب کوفت می کنی؟ یعنی همه پسرا انقدر قزمیت و بی شعورن؟ آره بابا ؛ هر کدوم یه مدل خرن اینم مدل 2009 ! گارسون با اون کت و شلوار آلبالویی، نصف لیوانشو پر میکنه؛ انگار تازه منو دیده باشه: شما چیزی میل دارین براتون بیارم.  یه نگاهی به کیان میندازم ، مثل مرده ها ول شده روی این صندلی صاب مرده و به روش نمیاره: تو چیزی می خوری؟ یه نگاهی بهم میندازه . نه بابا انگار بحث شکم که میشه همه حواس جمع میشن. می گه: یه شیک میلک با کیک گردویی ، ممنون میشم.  منم یه آب طالبی سفارش میدم.

آخ اگه این صبای عوضی رو ببینم ، حلق آویزش می کنم. بی شعور، اه ...عمرا دیگه با این دانشجو روشنفکرا دوست نمیشم. دو زار ادب ندارن فقط قیافه ان. لعنتی. میزو می چینه  و میره.  _ تو چرا اصلا حرف نمیزنی؟ کتابو می بنده و میذاره روی صندلی کناریش . این کوفتی که سفارش داده رو بهم میزنه و میگه : چی بگم؟ فکر نکنم حرف مشترکی باشه.  یک کم از آب طالبیم با نی می کشم بالا : بگو چی می خونی؟  انگشتای کشیده سفیدشو توی هم مچاله می کنه: چه فرقی می کنه؟ تو سر در نمیاری . به لبای سرخش زل میزنم : خوب تو بگو شاید خوندم و ازش سر دراوردم. یه تکه از کیک و می چپونه تو دهنش ؛بی شعور حتی ذرشو  تعارف نمی کنه. کارد بخوره به شکمت. حیف که خوشگلی وگرنه له ات می کردم.  توی چشمام زل میزنه. _ بهت نمی خوره خیلی اهلش باشی. واه، لابد این یارو از تو شکم ننه اش کتاب خون بوده. _ خوب میشم. چی سریع همه رو خورد.  منم ته لیوانو دراوردم.  گفت: دستت درد نکنه. دهنم باز موند؟ _ واس چی؟ به ظرف های خالی اشاره می کنه و میگه : واسه اینا خیلی چسبید. مغزم داشت سوت می کشید. یعنی چی...خوب معلومه دیگه. محترمانه گفته حساب پای تو. ای بر اون ذاتت لعنت صبا. خیلی گاوی. با حرص از پشت میز بلند میشم مثل این احمقا  دوازه تومن میذارم روی پیشخون. اصلا به من چه؟ نباید پولو میدادم باید میذاشتم می رفتم. اما آبروم جلو صبا میرفت. کیفمو بر میدارم و با بغضی که مثل ورق دو لو ضایعه می گم با من کاری نداری: میگه نه. کتابو میذاره روی میز. ای بی شرف این که همه اش سفیده. اه ، دوست دارم روی سفیدی تنش بالا بیارم.  صبای بی شعور الاغ . کثافت.  به صبا میزنم: خیلی رذلی .  میزنه : یادته پارسال ده تومن قرض گرفتی و ندادی؟ این به اون در.

 پی نوشت:

ــ به دو علت نوشتن قسمت دوم داستان خیلی طول کشید: اول اینکه پنج ، شش روزی سفر بودم و جای خالیم انگاری خیلی محسوس بود! دوم اینکه وقتی داستانو تایپ کردم و تموم شد یادم رفت ذخیره کنم ، برای همین نصفه مونده بود و باید دوباره می نوشتمش. امیدوارم همچنان تاخیر های منو برای خوندن به بزرگی ببخشید.

ـــ هچنان فحش می دهیم و خنک نمی شویم!

+ تاريخ شنبه 24 مرداد1388ساعت 2:16 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف