تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید - بی بی

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

عادت داره ، صبحانه شو با نون سنگک بخوره.همیشه سر میز صبحانه می گه: بهار باز نماز صبحت قضا شد؟ دستت با شیطون میره توی یه کاسه. منم لپشو می بوسمو می گم : با مغرب عشا می خونم ؛ این طور بیشتر به چشم خدا میاد. لباشو گاز می گیره و زیر لب استغفرالله میگه!  وقتی می خوام برم  کلاس اسکیت چپ چپ نگاهم می کنه: به جای این کارا برو چهارتا هنر یاد بگیر تا کسی  بهت نگه بی هنری. منم میگم بی بی اینم یه جور هنره. میگه : سر خوردن هنر شد؟ خیاطی و آشپزی هنره. بهش وقتی می گم بی بی دعا کن کنکور قبول شم. آخه دعاهاش رد خور نداره؛ میگه دعا می کنم قبول شی. اما درس کنار یه هنر خوبه.

 روزی که قرار بیاد، زنگ میزنه به بابام میگه: بگو اینایی که میگم  بیان فرودگاه بعد یه لیست هفت هشت نفری ردیف می کنه. بابام هم که حرف رو حرف بی بی نمیزنه.  یه عالمه آدم ردیف میشن تو فرودگاه که بی بی رو بیارن. وقتی میاد، صد هزار تومنی اضافه بار می خوره. این سری که بارشو با یه پرواز دیگه فرستادن. یه عالمه کارتون با خودش میاره ، اسم تمام پسر و دختر ها و نوه هایی که عروسی کردن هم روش می نویسه تا همون جا تو فرودگاه کارتوناشون که از خیار چنبر، سبزی قورمه سرخ شده تا گندم حلیم و لیمو ترشه تحویل بگیرن و ببرن . اگر بهش بگی بی بی چرا این همه بار اوردی راضی به زحمت نبودیم. میگه بیام نون بچه هامو بخورم ، خونه شون بمون بعد دست خالی بیام؟  معمولا وقتی  میاد دندوناشو با خودش نمیاره. بهش می گیم بی بی چرا نیاوردیشون. میگه یادم رفت. اینو میگه که ما نفهمیم دوست نداره هر جایی هر غذایی رو بخوره.  وقتی میاد ، هنوز یه هفته نشده به بابام میگه: می خوام برم خونه ام ؛خسته شده ام. وقتی هم میگه می خوام برم اگه خدا هم بیاد پایین و بگه بی خیال دو روز بیشتر بمون ؛ میگه کار دارم. چیکار؟ نمیدونیم. بیشتر دلش برای دوستاش تنگ میشه. از روزی هم که میاد میگه بهار : شماره  مار حج رضا (مادر حاج رضا) رو برام بگیر ، مخوم پش قصه کنم. (می خوام باهاش صحبت کنم.) با رفقاش کری داره. به هم پز نوه هاشونو میدن. مثلا اگه مامان شبنم بگه بچه دخترم این کار و می کنه و فلان دانشگاه درس می خونه. بی بی هم یه نگاه بهش می کنه، اسم یکی از ماها رو میاره و از درس و دانشگاهمون میگه. اونقدر میگه تا طرف بی خیال شه.

نمی دونم هنوز پیرزنی هست که موهاشو حنا بذاره ؟ اما بی بی من هنوز موهاشو حنا میذاره. از همون نارنجی ها. روی دست پاش هم. بعد موهاشو با یه شونه سبز که از بچگیم یادمه همین رنگی بود؛  شونه می کنه و از دو طرف می بافه. بعد یه روسری سرش میکنه و از پشت گره میزنه. وقتی توی خونه بلوز مشکی بپوشیم یا با مانتو مشکی بریم بیرون؛ دعوامون می کنه. می گه لباس سیاه جای شیطونه. مگه مو موردم ؟ (مگه من مردم؟)با آقا بزرگم مثل دوتا بچه پشت سرهم هستن. وقتی پیش هم هستن دعوا می کنن. وقتی بابا بزرگم یه ماه زودتر میاد تهران، روزی ده بار بهش زنگ میزنه. به قول ما چکش میکنه. هیچ وقت به تفاهم نمی رسن. وقتی آقا بزرگم بخواد حرص بی بی رو دربیاره  سنشو شش سال بزرگ تر میکنه. اون وقته که دادش هوا میره. آخه بی بی الان شش ، هفت سالی هست که میگه ۶۳ سالمه! اماوقتی ببینش باورت نمیشه این زنه آقا بزرگه و چند سالی کوچیک تره. به قول خودش سرنوشت براش سخت رقم خورده.

هنوز فکر می کنه بهترین هنر زن،  خونه و زندگی اداره کردن. همین طور که روی زمین نشسه و دستش و روی قالی بالا و پایین میکنه میگه: هر دختری یه بختی داره. وقتی سنت بالا بره دیگه هیچ پسری تو روت نگاه نمی کنه! گاهی اونقدر رک حرفاشو تو صورت آدم میزنه که شاخ درمیارم. نمیذاره هیچ حرفی توی دلش قلمبه بشه. الان که برای عروسی پسر عمه ام اومده تهران، پارچه ای که عمه ام برای خلعتی بهش داده ، دوخته اما وقتی به عمه ام نشون داد، گفت : خیاطم بهم گفت پارچه سوراخ سوراخ بوده. اما دیگه دوختمش. لباساش یا سبزن یا بنفش کمرنگ. اما خدا نکنه یکی بمیره تا التماس نکنی لباس سیاهشو درنمیاره. اگر براش کادو بخریم ، اگر خوشش نیاد جلو چشامون به یکی دیگه می بخشدش. غیبت نمی کنه حرف خوشگل می کوبه تو صورت آدم. میگه بهتر از غیبت کردنه. وقتی عمه . عموم میان التماسش می کنن که بره خونه اونها. میگه من خونه شماها راحت نیستم. خونه ح...مثل خونه خودم می مونه. مگه ف...بیوم (عروسم) ، بچه خواهرمه. به چشم مادر شوهر و سر بار نگاهم نمی کنه. همیشه عمه ام  دلخور میشه و بغض می کنه. اما ما خوش حال از اینکه بی بی خونه ماست. آخ وقتی می خواد سیاسی بحث کنه که خوردنی میشه. دوست دارم لپشو گاز بگیرم. یا از مضرات یه چیزی حرف بزنه. دیشب وقتی داشتیم بی بی سی نگاه می کردم. چپ چپ بابامو نگاه کرد و گفت: ماهواره خودتو بچه ها تو خراب می کنه. بعد چندتا قصه از احمد بزاز (پارچه فروش) و علی صحاف که ماهواره داشتن تعریف می کنه و سرشو با تاسف تکون میده.

دوست داشتنی ترین پیرزنی که توی عمرم دیدم. شاید گاهی تلخ باشه. اما با همه تلخیش وقت حرف میزنه. از جونی هاش میگه ، از سختی و بچه هایی که به دنیا اورده اما  از نبود امکانات پزشکی مردن و گریه می کنه دلم می خواد محکم فشارش بدم.

همیشه جا نمازش همه جا باهاشه. با تسبیج فیروزه ای و مهر کربلاش و چادر گل گلیش که بوی عطر یاس توی جانمازو میده.

پی نوشت:

۱- خلعتی هدیه که موقع عروسی خانواده عروس به خانواده داماد میدن.

۲- آس قوم و قبیله رئیس جمهور ۲۴ میلیونی ٬ نامه آقای!!!فیروز آبادی به امام زمان !!  بود. خواستم لینکشو بدم که متاسفانه فیلتر بود.

+ تاريخ سه شنبه 23 تیر1388ساعت 5:11 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف