
برات نوشتم: صدای بارونو می شنوی؟ نوشتی : آره. نوشتم: از امشب تمام شب ها ماله منه. برام صفحه سفید فرستادی. یعنی باش تا صبح دولتت بدمه. وقتی می خواستی بهم ضد حال بزنی ، صفحه سفید می فرستادی. از همون روز اول آشنایی. همو دیدیم. اما نه مثل وقتی که توی کافی شاپ از پشت بخار چای و قهوه همو می پاییدیم. منم نگران قیافه ام بودم، که امروزم مثل روزای قبل اونقدر خوب هستم که بتونم از توی چشمات، از پشت اون همه بخار خوب بودنمو بفهمم یا نه؟ تو بهم می گفتی تو اوپازیسیون هستی ، می خندیدم ، تو هم. لبای صورتی شده مو می خوردم و یه کم جمله مو بالا و پایین می کردم و می گفتم : از متحجر بودن بهتره. اما نه من به دل می گرفتم نه تو. شب آخر زنگ زدی و گفتی: نمی خوای از زیر پرچم رد بشی؟ اگر رو به روم نشسته بودی حتما تو چشمات زل میزدم ؛تا ببینم باز نگاهتو میندازی پایین یا نه. گفتم: ظاهرش پرچمه اما زیرش یه عالمه خفت خوابیده. حتما تو هم برای جمله آخرت دوست داشتی تو چشمام زل بزنی تا ببینی ضربه ای که قرار بزنی به اندازه کافی کاری هست یا نه؟ ـــ خدا رو قبول داری؟ نکنه می خوای از تو غربالش بیافتی؟ مثل دینامت در حال انفجار بودم. حتما از سکوت کش دارم فهمیدی ضربه ات زیادی محکم بود؛ شاید دردناکتر از دردهای این روزها! گفتم : فکر نمی کردم خدایی هم به هنرهاتون اضافه شده باشه. روز آخر با همه روزای با هم بودنمون فرق می کرد. حاضرم شرط ببندم توی چشمام هیچی نبود. اما توی چشمای تو چرا. یه پوز خندی که مثل فحش ها ن... بود. رو به روم ایستاده بودی، چتر بالا سرتو خواستی بگیری روی سرم اما نذاشتم. من خیس خیس بودم؛گریه هم می کردم. ام تو نه. ریشت آن کات شده بود؛ بوی ادکلنت مستم می کرد؛ اما من تمام موهام از زیر روسری سبزم توی صورتم ریخته بود و حوصله کنار زدنشونو نداشتم. گفتی: شب تو نبود؟ گفتم : کی؟ گفتی : چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه...! بهت خندیدم. از سر درد بود. چرا فکر می کردم داری منو دست میندازی؟ چرا فکر می کردم تو هم مثل خیلی ها دیگه منو الاغ می بینی؟ چرا حرفتو به دل گرفتم؟ گفتم: تا وقتی قانون چند خدایی باشه هیچ روزی مال من نیست. حالا من هر روز مقابل تو ایستاده ام، توی چشمامون هیچ چیز مشترکی نیست. انگار هیچ وقت بهم عاشق نبودیم! حتی شاید همو توی هیچ کدوم از خیابون های طول دراز شهر ، زیر درخت های پیر رو به مرگ ندیدم. پی نوشت: ۱- بیانیه جدید روحانیون مبارز رو بخونید. و همچنین بیانه هشتم مهندس موسوی. ۲- درسته که برادرهای محترم بسیجی با گرزهای زرین همه جا هستن اما دیگه خبری از ترافیک نیست. اگر سطح توقعاتمونو پایین بیاریم از این خلوتی شهر و سکوت مرگبارش می تونیم نهایت لذتو ببریم. ۳- خسته شدم. حتی توی خواب هام هم باید رئیس جمهور ۲۴ میلیونی باشه! تا خواب شب هامون هم کابوس بشه. از بحث کردن و چونه زودنو و فحش دادن خسته شدم. ۴- جمله قرمز شده ، یکی از اس ام اس هایی بود که یکی از دوستانم برام فرستاده بود! ۵- بعضی وقت ها جمله اونقدر روی دل آدم قلمبه میشن که باید یه جا بنویسیشون ؛ حتی اگر خوب نباشن.
Zbody>
