تبليغاتX


  _ باید امشب بروم _


Zbody> دیوار سیاه و سفید - selection or election

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.
 

روز جمعه چشام به صفحه تلویزیون گره خورد؛ تا بلکه وقتی آقای خامنه ای خطبه های نماز جمعه رو می خونه، یه کور سوی امیدی برامون پیدا بشه. اما وقتی خطبه های تموم شد من بودم با یه بغض تموم نشدنی. هر چند همه ما می دونستیم باطل کردن این انتخابات یه امر محاله .شاید خیلی ها  مثل من خودشونو گول میزدن که حتما آقای خامنه ای برای تغییر این روند و کشتارهای اخیر دست به کار میشه. اما  نه تنها دست به کار نشدن بلکه مهر تاییدی هم پای این انتصابات زدند! و خیلی های که دنبال این کور سوی امید بودن فهمیدن این کور سوی امید جز سراب نیست! و این قصه سر دراز دارد. و نه تنها هفته سیاهمون تموم نشد بلکه هفته های سیاه دیگه ای رو هم باید انتظار بکشیم. با خون های بیشتر! فرقی نمی کنه از کدوم مسلک و کدوم طرف خیابون باشی. فقط چشم خیلی از مادرها سفید میشه و داغدار میشن.

آقای خامنه ای توی خطبه اول قضیه صلح حدیبه رو تعریف کردن ؛ پیامبر وقتی خواستن صلح نامه رو بنویسن به خاطر اعتراض کفار به جای نوشتن کامل بسم الله...نوشتن بسمک اللهم . خیلی از مسلمون ها به پیامبر اعتراض کردن. پیامبر هم در پاسخ گفت: من چیزی می دونم که شما از اون بی خبر هستید.  

برداشت من از حرفی که زده شد این بود : وقتی توی انتخابات (انتصابات) تقلب شد، دلیلی وجود داره که آحاد محترم و شریف ایران متوجه اون نیست و احتمالا این امر به نفع مردم شریف ایران تموم میشه!توی خطبه های دوم هم ... بماند. تایید و دفاع از رئیس جمهوری که کوچکترین جرمش گم کردن خزانه دولت بود و بزرگ ترین جرمش تهمت زدن به بزرگان حکومت و دروغ گفتن و عوام فریبی است، فکر نمی کنم کار قابل توجیه از حاکمان یک دولت به اصطلاح اسلامی باشه!

دوستانی که میگن چرا ما به قانون احترام نمیذاریم؛ میشه به ما بگید چرا باید این همه قانون شکنی توی یک حکومت باشه و از دیگران خواست پیرو قانون های خیالی باشن؟ وقتی به خاطر یک نه بزرگ پای صندوق رای میری اما نه تو رو بله می خونن ،دیگه قانون جایگاهی نداره. وقتی لباس شخصی ها توی خیابون ها ، با باتوم مردمی رو میزنن که فقط برای گرفتن حقشون اومدن ؛ دیگه قانون تعریفی نداره. مسلما ما از کشته شدن هم وطن هامون از هر مسلک و مکتبی خوشحال نمیشیم. از این همه آشوب متنفریم. اما وقتی تمام درها بسته باشن راه حل برای رسیدن به حقمون چیه؟ سکوت کنیم؟ و به امید واهی و رسیدن یه روز خیالی عمرمونو بگذرونیم؟ چقدر دیگه باید با توهم توطئه سر کنیم؟

پی نوشت:  

هر شب با بغض به تختم میرم و به خودم دلداری میدم بالاخره این روزها تموم میشه. اما انگار این روزهای لعنتی تمومی نداره. دیگه نمی دونم چی راست چی دروغ. حتی حوصله خندیدن هم ندارم. روزها با اضطراب فردا می گذره؛ ترس از پایان دنیا. از اینکه مدام باید بحث کنیم و از موضع خودمون دفاع کنیم و به امید فردا روشن باشیم، حالمو بد می کنه. هر روز باید آرزو کنیم شاید امروز روز ما باشه. از اینکه باید با هم وطن هام درگیر باشم و بینمون جز خصومت چیزی نباشه و اسم هم وطن بودن برامون بی معنا بشه ؛ برام نفرت انگیزه. از اینکه انقدر احمق بودم که چهارشنبه قبل از انتخابات وقتی تا ساعت سه صبح توی خیابون بودم ؛ همه بوق میزدیم و شعار میدادیم گاهی با طرفدارهای احمدی نژاد شوخی می کردیم ، اونها هم سر به سر ما میذاشتن و  از ته دل می خندیدیم. با خودم می گفتم بالاخره توی ایران هم دموکراسی داره معنی پیدا می کنه! اما جمعه که یکی از طولانی ترین و بدترین شب های عمرم بود ،موقع اعلام نتایج به خودم لعنت می فرستادم .برای حماقت و ساده اندیشیم. فهمیدم توی لغت نامه های ما چیزی به نام دموکراسی وجود نداره. حالا این شوخی ها به فحش ها و کتک ها و خون ها داره ختم میشه. خجالت می کشم وقتی تمام شبکه های خبری دنیا این دعواها رو نشون میده و برامون افسوس می خورن. و سران مملکتمون بهمون لقب آشوبگر و میدن. در صورتی ما فقط می خوایم اون چیزی رو که توی صندوق انداختیم بخونن نه اون چیزی که فکر می کنن به صلاح مملکته!!!. ما خواهان حکومت دیکتاتوری نیستیم. آزادی و عدالت کوچکترین خواسته مردم یک جامعه است.  از توهم توطئه خسته شدم. چرا همیشه باید فکر کنیم همه دنیا با ما دشمنه؟ (این روزها مدام داستان دایی جان ناپلئون توی مغزم تکرار میشه.)

به امـــید ایــــــــرانی آبــــاد

+ تاريخ دوشنبه 1 تیر1388ساعت 2:26 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف