
مثل بنگی ها از درد به خودم می پیچم. شاید هم بنگی شدم. انگار تمام بند بند بدنم، همه استخون هام دارن از جا کنده می شن.صدای ترق توروق استخون هام که دونه دونه می شکننو می شنوم. با ترس توی آینه به خودم زل می زنم. توی قیافه ام یه چیزی هست که منو می ترسونه. هر روز سخت تر و رنگ پریده تر از دیروز می شم . قرمزی چشم هام بوی یه مستی طولانیو میده! احساس می کنم سرم مثل یک توپ باد کرده . تمام روزم توی یه اتاق خلاصه میشه. این شب ها بی خوابم و اگر خوابی هم باشه ، تمام صدا هایی که توی اتاق روزم رو پر می کنن توی خواب می شنوم. من معتادم. معتاد به سریال : فرار از زندان وقتی تموم بشه نمی دونم چه غلطی باید بکنم. حتما یه جایگزین بهتر براش پیدا می کنم. مثل وقتی که این سریال جایگزین گمشدگان شد!
Zbody>