|
گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند. |
|
|
یادمه ترم شش بودم و سر کلاس حافظ شناسی نشسته بودم که استاد یه قضیه جالب تعریف کرد : یه یارو تو بیابون نشسته بود و نون خشک می کرد توی آب و مرتب می گفت: خدایا شکرت. یکی رد میشه و با تعجب می گه تو که انقدر بدبختی که تو بیابونی و نون خشک و آب می خوری چرا خدا رو شکر می کنی؟ یارو احتمالا با خنده نیگاش کرد و گفت: این خدایا شکری که من می گم از صدتا بد و بیراه برای خدا بدتره!
+
تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:44 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
|
|