تبليغاتX


  _ باید امشب بروم _


Zbody> دیوار سیاه و سفید - آرش و رودابه، روی ابرها رقصیدند!

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

 

 

* آرش رو هوا فرستادیم . چقدر اوج و آزادیش لذت داشت. برای یک لحظه آرزو کردم کاش جای آرش بودم.  وسوسه شدم من هم یک رودابه داشته باشم . ولی پرواز رودابه سخت شکست خورد و این نشون داد که به ریش ما بستنش. من و من معتقد بودن رودابه ایدز داره ؛ الهام هم می گفت شاید هموفیلی باشه یا تالاسمی. (شاید هم بار دار بود). اما من می گفتم چون خجالتیه، بین اون همه بادبادک خجالت کشیده؛ چون تا حالا  توی اجتماع  نبوده و این اولین حضور جدیش بوده. بالاخره فهمیدیم برادر بادبادک فروش رودابه قلابی داده به ما. و ما یک رودابه جدید خریدم. ولی هنوز نمیدونه توی اوج بودن چطوریه . شاید یک روز بتونه آزاد توی آسمون برقصه. شاید یه پله پایین تر از خدا!  (پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی است!)

** بارون می بارید ؛ تا اونجایی که تونستم زیرش خیس شدم و با دوستم  شعر خوندم ، دویدم، خندیدم. بارون دیونه ام کرده بود ؛شاید  در حد جنون آمیز زیر قطرهاش خیس خیس شدم.

*** تازگی ها به این فکر می کنم چرا یه آدم باید خلق بشه و زندگی کنه ؛ جون بکنه و برای هر لحظه عمرش در اضطراب باشه که نکنه این ثانیه آخره. وقتی می دونی ته زندگی مردنه؛ برای چرا باید به وجود بیای. کسی از من برای ورودم اجازه گرفت؟

 پی نوشت:

به خاطر رنگ بد زمینه مجبور به تعویض قالب شدم!

 

+ تاريخ سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 4:16 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف