|
گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند. |
|
| توی آشپزخونه رفتم. در یخچال و باز کردم تقریبا جز آب و ساندویچ های مونده از ناهار چیز به درد بخوری نبود. حالا اگه پیش بابا بودم...دلم برای قورمه سبزیای اون تنگ شده ؛ لامصب خیلی دست پخت توپی داشت. البته خونه بابا هم ، اون اونقدر به نافمون برنج و خورش می بست که آدم دوست داشت بالا بیاره.وقتی هایی که پیش مامان می یام به اندازه تمام عمرم ،پیتزا و ساندویچ می خورم و حسابی خودمو می سازم؛هرچند الان دوست دارم همه شونو بالا بیارم. بطری و در اوردم : مامان، چطوری میشه آدم حامله میشه؟ _ هزار بار بهت نگفتم تو بطری آب نخور؟ نگاهم کرد: با تو مگه نیستم؟ لبمو با پشت دستم خشک کردم و بطری روی اپن سبز ول کردم. تنها چیز خوشگلی که توی این خونه بود؛ این مجسمه صورتی بود. یه جورایی شبیه پرنسسا بود. فقط یه پرنس مو قهوه یی با لب صورتی ها کم داشت که من لنگه شو تو خونه داشتم. اون برام خریده بود. دیشب که باهاش حرف میزدم یه عالمه گریه کرد. می گفت دلش برام قد یه سوزن شده. همیشه وقتی گریه ام می گرفت بغلم می کرد و موها مو ناز می کرد. وقتایی که بغلم می کرد، می گفتم می خواد خوشو واسه بابام لوس کنه و بگه ببین من دخترتو قد دختر نداشته ام دوست دارم ولی خدایی بوی تنش خیلی خوب بود. حداقل بوی خیار نمیداد. ولی مامان هیچ وقت بغلم نمی کرد.یعنی نه اینکه بغلم نمی کردا ، ولی مثل اون منو تو بغلش نمی چلوند. محبتش مثل بلوتوث می مونه. مامان همیشه می گه: یه خانوم خوب نباید توی بغل اینو اون ولو باشه. ولی خالی می بنده ؛ خودش همه اش تو بغل این مرتیکه جین پاره ولو بود. نگاهش مثل یه گرگ گرسنه می موند. نمیدونم مامان چطور تو بغلش ولو میشد. مخصوصا که بوی توتونش ، بدتر از بوی خیار مامان بود. _ مامان این مجسمه رو میدی به من؟ انگشت آخرش رو هم سوهان کشید. از جاش بلند شد _ کنترل و کجا انداختی؟ . دستامو روی اپن گذاشتم و مجسمه رو بالا اوردم؛ _میدونی...یه جورایی خیلی تنهاست. _ ای بابا سرم رفت؛ این کنترل وامونده رو کجا انداختی. رو مبلی را کنار زد. به کنترل که پشت پاش بود زل زدم: خونه بابا یه پرنس دارم که خیلی با این جور در میاد. پاش به کنترل خورد؛ صدای تلوزیونو کم کرد و جای من نشست. حالا درست رو به روم بود ولی به صفحه تلویزیون زل زده بود و با آهنگ خودشو تکون میداد. مجسمه روی اپن گذاشتم: ببرمش؟ صدای اس ام اسش اومد. با دو قدم خودشو بهش رسوند روی مبل روبه روی تلویزیون نشست. خندید ،بلند بلند خندید. وقتی می خندید انگار نامادری سیندرلا داره می خنده، البته نه مثل خود خودشا، نه. یه جوری بود که من خیلی باهاش حال نمی کردم. مخصوصا وقتی جلو دوست پسرش بلند بلند می خندید و هی روی پای اون جین پاره می زد و می گفت : خیلی کیوتی. با دوتا انگشت شصتش داشت جواب میداد: نگفتی ببرمش؟ سرشو یک کم بالا اورد _ میشه یه لیوان آب برام بیاری؟ صدای دینگ دینگ ارسالش توی جیغ جیغ خواننده و صدای آب تقریبا گم شد. لیوانای گنده یی داشت ، خدایی خیلی زشت بودن مثل دماغ دوست پسرش. لیوانای تپل اون، باز یه خورده بهتر بود. وقتی از مدرسه می او مدم یه لیوان شربت لیمو برام می اورد و مانتو مقعنه امو ازم می گرفت و آویزون می کرد.انگار یه بچه ننه از مهد کودک اومده ،ولی الان دلم برای اون شربتاش تنگ شده. عاشق موهای فری فری خرمایش بودم.شکل خودش بود؛ فقط خودش. ابروهاشو هشتی پر برمیداشت. مثل مامان نصفش و تیغ نمیزد وتا کنار موهاشو مشکی نمی کرد. رو به روی مامان ، روی زمین نشسته ام ،به پرنسس روی اپن خیره شدم. عاشق اون موهای زردشم. خیلی نازه. _ اگه اینو ببرم پیش اون پرنس خیلی خوب میشه. یکی از قرصای ریز بنفشش و انداخت تو دهنش و یه نفس آب و سر کشید. _ امینا ریل استیت؛ بنایی بر صداقت. _ تا حالا دبی رفتی؟ جای قشنگیه. شاید با دوستام یه بار که رفتم ببرمت. یه بادی به کله ات بخوره. _مامان...نگفتی...ببرمش؟ با حرص نفسشو بیرون داد. _ عجیب سوزنت گیر کرده. ببرش بابا. خودم و سریع بهش رسوندم و از روی اپن کندمش. توی ساک صورتیم، روی شلوار نارنجی که بابا خیلی دوستش داشت گذاشتم. صدای زنگ در بلند شد. انگار فرشته عذاب اومده باشه. لبخندم مثل کره آب شد. صدای مامان میومد. صدام می کرد . به صفحه اول کتاب ریاضیم زل زدم. یگانه درست زیر دوم راهنمایی برام نوشته بود؛ امشب خودمو می کشم. ولی فردا هم اومد مدرسه . همون روز که اکبری گفت؛ حرومزاده باید بمیره. یه دفعه که مامان زیاد روی کرده بود، سرم داد م کشید : خفه شو، کثافت حرومزاده. ولی دروغ می گفت. بابا یه دونه از عکسای عروسیشون بهم نشون داده بود. صدای مثل جیر جیر کش می اومد: دختر خوشگلت کجاست؟ اداشو دراوردم. وقتی بابا می خندید... عاشق اون لبای صورتیش و دندونای سفیدش می شدم. خیلی ماه بود.شاید برای این بود که بابا خیلی حساب شده می خندید ،مثل دو دوتا چهارتا. اونقدر روی حساب کتاب که وقتی می خندید دلم ضعف می کرد از خوشحالی. صدای دراومد.دستیگره رو پایین داد . به در تکه داد : زشته بیا بیرون. نمی بینی سراغتو می گیره. اگه بابا بود...الان می شست کنارم و می گفت: این پرنسس ناز از کجا؟ یه دونه از این اشکای مزاحم اومد پایین. _ مامان... می خوام برم پیش بابا. یه نگاه کج و معوج کرد، مثلا می خواست بگه درکت می کنم. اومد کنار پام نشست و گونه ام بوسید و گفت : مگه اینجا بده؟ هیچی نگفتم فقط دلم بابامو کی خواست. بلند شد، دستی به موهای قرمزش کشید: لباستو عوض کن بیا بیرون.در و جفت کرد. با همون پیراهن صورتی اومدم بیرون. زیر لب سلام دادم. بلند شد . صدای این مبل ها هم بلند شد. گونه ام بوسید. حالم ازبوی توتونش بهم می خورد. بوی خیار و توتون قاطی شده بود. صاف روی مبل کنار تلوزیون نشستم. ستار داشت تست صدا می گرفت. یا رو خیلی بد صدا بود ولی انگار اعتماد به نفسش بالا بود. ستار بهش گفت: جنس صدات بد نیست... ولی ای کاش تقلید نکنی. با خنده به مامانم گفت :منم میرم تست صدا بعد زدن زیر خنده. مسخره؛ فکر کرد بود مامانش تو آب نمک گذاشتش مامان با فندک شمع های بنفش روی میزو روشن کرد. یاد این فیلم عاشقانه های آبگوشتی افتادم. آخه چارتا تیکه پیتزا و سیب زمینی این همه قرتی بازی نمی خواست. حالا مثلا این یارو بیشتر آی لاو یو می بست به شیکم مامان ما؟ میزو با هم جمع کردیم. خودشو به من چسبوند. تنم یخ کرد. انگار تازه از یخدونی درش اورده باشن. بشقابو روی اپن ول کردم. خدا رو شکر مامان داشت میزو تمیز می کرد و ندید. دوباره دستشو مالوند بهم. نزدیک بود جیغ بزنم. ای کاش مامان زود تر میومد تو بغلش ولو میشد تا با نگاهش که مثل گرگه تو شنگول و منگول می موند منو نخوره . نشست پیش مامانم. سرشون به هم گرم شد. از روی مبل بلند شدم. چقدر از صدای این مبلا بدم میومد.شب بخیر گفتم؛ ولی صدام توی اون نگاها و دستای مچاله شده به هم شون گم شد. دستمو روی قلبم گذاشتم. هنوز داشت تند تند می زد. اگر اون بود با اون صدای نازش دستشو میذاشت رو قلبم و می گفت: چرا قلبت انقدر تند تند میزنه؟ ای کاش اون منو به دنیا می اورد. کتاب ریاضیمو از روی تختم روی کوله صورتیم پرت کردم . ای کاش زورتر بره تا مامان اینطوری نخنده. پتو رو تا زیر گردنم بالا کشیدم و چراغ خوابو روشن کردم. فکر کنم خوابم برده بود...آره خواب بودم... یکی دم گوشم داشت تند تند نفس می کشید. پتو روم نبود. داشت لبمو گاز می گرفت. خواستم جیغ بکشم که دستشو محکم گذاشت رو دهنم. دستم و کنار تختم بالا و پایین کردم. گلدون رو برداشتم... هنوز دستشو توی پیراهن صورتیم بود که گلدونو کوبیدم تو سرش. گلدون حالا قرمز شده بود. قرمز قرمز رنگ رژلب و ناخن های مامان. بلند بلند جیغ زدم، اونقدر بلند که گوشام داشت می ترکید ،ای کاش مامان بیاد برم توی بغلش و محکم بچلوندم. پی نوشت: ۱- پنج شنبه دو حقوق دان محترم، در مورد حقوق جزایی و مدنی که درمورد بانوان محترم بود صحبت کردن. به حال خودم و جامعه ام تاسف خوردم ؛برای این همه بی عدالتی. بدتر از همه، برای اعتراض نکردن درمورد وضع موجود . همه حرفامون به اعتراض های در گوشی ختم میشه. و همچنان به اسم اسلام و به کام دیگران سر ما رو گول می مالن ، بدون اینکه بفهمن که چقدر این اسلام دروغین تو جامعه نفرت انگیزه. ۲- بعد از اینکه رابطه دوتا دوستی که هیچ وقت فکر نمی کردم بهم بخوره ، بهم خورد فهمیدم: رابطه ای که آلوده به هر اشتباه بزرگی بشه غیر از پایان تلخ هیچ چیزی انتظارشو نمی کشه. ۳- دوست دارم روی تمام این کتاب تست ها و به خصوص از نوع عربیش بالا بیارم. نمی دونم چرا انقدر این روزها کش میان.
+
تاريخ شنبه 29 فروردین1388ساعت 1:32 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
|
|