تبليغاتX


  _ باید امشب بروم _


Zbody> دیوار سیاه و سفید - باستانی با قدمت ...

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.
 

من و من عزیز یه بازی آبرو بر پیشنهاد دادن تا این آخر سالی آبرومونو توی طبقه اخلاص بذاریم و بگیم باستانی ترین خاطره مون چیه. منم می نویسم و قسمت دوم داستانم برای بعد از عید می مونه.

از اونجایی که خیلی شیطون بودم و هستم برام خیلی سخت بود که چه خاطره ای و بنویسم. چون شاهکار زیاد داشتم. مثل وقتی که عموم دستشویی بود و سیگارت سه زمانه انداتختم اون تو و هزار تا کار دیگه .بعضی ها رو توی پست های قدیمم نوشتم.

باستانی1:

شش ساله بودم که زندایی مامانم آپانتیسشو عمل کرد بود و ده روزی بچه هاش خونه ما بودن. بیچاره فکر می کردن چون من و محمد هم سن شهاب و شیما هستیم ، خیلی خوب با هم کنار میایم . اما تقریبا هر دقیقه با هم دعوا می کردیم و موهای هم و می کشیدیم. یه روز ناهار مامانم ماکارونی درست کرده بود و یک ساعت قبلش حسابی با شهاب دعوا کرده بودم و کتک خورده بودم.شهاب موقع ناهار دقیقا صندلی رو به روی من نشسته و بود و با ولع ماکارونی می خورد. بهش گفتم شهاب می خوای کار کنم که غذاتو نخوری؟ یه نیشخند زد و گفت : بر و بابا. منم روی میز دولا شدم هر چی تو دهنم بود ریختم تو ظرف غذاش. اونم همون جا یه دسته از موهامو گرفت و کشید. 

باستانی2:

کلاس دوم ابتدایی بودم که با خاله و شوهر خاله ام رفتم شمال . کنار ویلاشون یه پارک بود که من همیشه با پسر خاله ام می رفتم اونجا و بازی می کردم. یه جورایی احساس بزرگی می کردم که خاله ام بهم می گفت مواظب میثم باش. یه روز تو پارک بودیم؛ یه دفعه جی...م گرفت. به میثم می گفتم: بدو می خوام برم دستشویی ولی محل نمی ذاشت. التماسش کردم که بیا بریم؛ ولی حاضر نبود از تاب پایین بیاد. بالاخره دل کند و بدو بدو داشتیم می رفتیم سمت ویلا که ظرفیت من تکمیل شد و همون جا وسط پارک  جیش کردم.

باستانی3:

کلاس اول دبیرستان بودم. حالم از مدرسه ام بهم می خورد. شاید توی زندگیم تنها وقتی بود که یک دونه دوست هم توی سال تحصیلی نداشتم. یه مدرسه خشک مقدس، که چادر سر کردن توش اجبار بود؛ اما توی مدرسه باید مقنعه هامونو در می اوردیم و با کش یا تل سفید جمعشون می کردیم .

من همیشه، تا از در مدرسه بیرون می اومدم چادرمو می چپوندم توی کیفم و می رفتم. تا اینکه یه بار ناظممون منو دید و فرداش حسابی جلو بچه ها دعوام کرد. یه جورایی کرمم گرفته بود اون دعوا رو تلافی کنم. توی  مدرسه معلم بچه های پیش دانشگاهی ، مرد بودن و همه با چادر سر کلاس می شستن و تا معلم ها رو بیرون نمی کردن زنگ تفریح و نمی زدن که مبادا چشمشون به زلف ما بیافته. یه بار ناظممون برای غیبتم منو تو دفتر خواسته بود ؛اما خودش برای بیرون کردن معلم های مرد رفته بود .منم تنها توی دفتر بودم و ده دقیقه از زنگ تفریح گذشته بود اما خبری از زنگ  نبود ، دستمو گذاشتم روی زنگ و همه آدم ها داخل مدرسه با هم ریختن بیرون. و اخراج سه روزه شدم.

 باستانی ۴به نقل از بهاره درمورد من بزرگ :

بچه که بودم همیشه من بزرگ اذیتم می کردم. می گفت تو یه یکی یه دونه لوسه ننری. و من همیشه ازش می ترسیدم. مثل غوله توی لوبیای سحر آمیز بود ا(ما الان یکی دستای خیلی خوبمه. )

یه بار که من بزرگ اومده بود خونه مون و می خواست یه جورایی حرصمو دربیاره یکی از عروسک هامو برداشت و با قیچی کچل کرد و برای اینکه مامانم نفهمه توی کمد قایم کرد. هر چند مامانم فهمید کار من بزرگ بود و بهش گفت: من جان وسایل دیگران و خراب کردن کار خوبی نیست!!

پی نوشت:

* نمی فهمم این خونه تکونی واسه چیه؟ جمعه بمونی توی جونه کمد و کتاب خونه تو بریزی بیرون و زیر تخت و تمیز کنی برای عید. آخه به حال اینا چه فرق می کنه. مهم منم که توی شلوغی همه چیزا رو پیدا می کنم. وقتی یه ماه بعد از عید باز همون آش و همون کاسه این کار یعنی چی.

 

+ تاريخ دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 9:25 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف