
* خوندن این داستان برای افراد زیر ۹۶ سال توصیه نمی شود ** این داستان برداشتی آزاد از یک حقیقت است. درست شدم مثل این آدم هایی که دوست دارن یه قسمت از زندگیشونو جر بدن و بندازن جلو ی سگ. سرم پر از صداست. پر از صدای آم های خپل و بزرگ که با هم جیغ میزنن و با ناخن هاشون مغزم و تیکه تیکه می کنن. با اون چشای منگش بهم زل زده؛ انگار داره یه جورایی التماس می کنن، مثل یه سگ به صاحابش. خودم و توی تخت مچاله کردم. حالم از این اتاق لیمویی بهم می خوره. این تخت و کمد زرد، این پرده گل گلی مسخره. موهامو از تو صورتم کنار میزنم و پشت گوشم جاشون میدم. همون گلدون قرمزشده رو پرت می کنم توی آینه مسخره. شیشه اش با اون دلقک آویزون بهش میاد پایین. حالا آینه پر شده از یه دختر مو بلند که موهاش از پشت گوشش توی صورتش لیز می خوره و شوری صورتش و با آب دهنش قاطی می شه. یه شبه بالغ شدم. همه اش تقصیر ... مامانه... اون با اون شلوار جین نود سانتی آبی کمرنگش روی مبل مسخره چرم مشکیش لم داده بود پاهاشو تو هم قفل کرده بود؛ داشت ناخن های قرمزشده اش و فوت می کرد. خورشید گم شده بود. دوست داشتم برم بیرون یک کم باد تو صورتم بخوره. چشامو ببندم به این خونه مسخره فکر نکنم. این یه هفته مثل یه کش شلوار در رفته بود یا یه جورایی شبیه سریالای ایرانی . اولاش خوب بود. از اینکه کسی باهات مثل این دردونه های لوس رفتار نمی کنه و یه جورایی بی خیالی باهات طی می کنه. سیگار وینستون خاکستریش و گذاشت گوشه سمت راست لبش؛ عین همون مرتیکه. خیلی وقت بود که فقط خاکستری می کشید و مثل لباش قرمزش نکرده بود. خودش می گفت: چندشم میشه حرفه یی بشم و دندونام مثل شاش زرد بشن و لبام کبود. خدایش خیلی جیگر سیگار می کشید. دستشو که یه چند سالی بود حلقه نداشت میزد زیر بغلش . بعد سیگار و یه کوچلو می اورد بالا و آتیش و می چسبوند بهش. پک اولش خیلی عمیق بود. بعد دودا رو حلقه می کرد و توی هوا ول میداد. جدول نصفه و نیمه رو از روی میز کوچک کنار مبل برداشتم ، تند تند پرشون کردم از الف تا ی؛ از ی تا الف. دیگه جای خالی نداشت. پرتش کردم روی زمین. یه جورایی کرمم گرفته بود ؛ ولی صداش در نیومد. گفتم: _ اونو خاموشش کن؛ حالم بهم خورد. خاکستر سیگار و تو جا سیگاری تکون داد. _ اون تلوزیون روشن کن. یه آهنگ گوش بدیم. به تلوزیون خاموش زل زدم ؛دمپایی پای راستم که مدام تکون می خورد گوشه چپ پذیرایی پرت کردم. کنار گلدونه با شکوفه های زرد که نه بو داشتن نه خاصیت ولی مامان عاشقشون بود. _ هو، نشکنه . مال پای چپم رو هم پرت کردم . زانو هامو توی شکمم مچاله کردم. _ هزار بار نگفتم اینطوری روی مبل نشین کثیف میشن؟ تلوزیون و روشن کردم. یکی داشت واسه ما حنجره شو جر میداد که ما خوشمون بیاد. اومد روبه روم نشست. اون جا سیگاری مسخره رو که تازه اون دوستش با سیبلای مثل قصاباش واسه اش اورده بود ؛ دنبال خودش کشوند بعد سیگار و توش له کرد . انگار داره بابای منو له می کنه. پذیرایی خونه اش مثل این آدم شلخته های شنبه یک شنبه یی بود. دیوارش مثل پوست هندونه بود. مبلای چرمش با اون صدای مسخره با اون ناهار خوری که معلوم نبود از کدوم قبرستونی کشفش کرده بود. هنوز ربط پوست هندونه و چرم مشکی و نفهمیدم. البته هیچ چیزش به هم ربط نداشت. از این دوست مسخره اش معلوم بود. گاهی ته دلم دوست داشتم روی دوستش بالا بیارم. خدایی خیلی خز بود مخصوصا با اون جین پاره و لباسای چرمی که می پوشید. بیشتر شبیه گاو چرونا بود تا یه دوست مهربون رمانتیک . نمیدونم مامان می فهمید این یارو خیلی هیزه یا نه؟ یه جورایی فکر می کردم مامان مثل این آدم مستا شده و طرفشو نمی شناسه. حتی نمی فهمید که خودشو به من می چسبوند .می گفت: خیلی خوشگله؛ آپ تو دیت. خدایی اولین بار که تو اس اف سی دیدمش خوشم اومد. هم بوی ادکلنش خیلی ماه بود هم اون عروسک مامانی که برام اورد ولی بعد فهمیدم اوضاع یارو یه جورایی سه میزنه. جالب بود٬ من فهمیدم اما مامان نه. وقتی خواست خداحافظی کنه خیلی نافرم خودشو بهم چسبوند. ولی من یه قدم عقب رفتم و حسابی رفتم تو حالش. _ میشه به میخک های داخل تراس آب بدی؟ نمیدونم تازگی ها پرورش گل مد شده؟ که خونه شو کرده مثل قبرستونای پر از گل؟ دهنمو صاف کرد با این گل هاش. درست مثل اون موقع یی که مد شد جینا رو توی اون چکمه پاشنه شونصد سانتی بکنن. کاری هم به این نداشت که تا دیروز جز کتونی هیچی نپوشیده. چه حالی کردم پارسال وقتی اومد دنبالم خونه بابا تا باهاش شام برم بیرون. تو کوچه همچین لیز خورد که تا یه هفته شده بود جوکم. _ امتحانات شروع نشده؟ با کش صورتی دور مچم موهامو بستم. _ حالم از رژ قرمزت بهم می خوره. ولی نمیدونم چرا روش کلید کردی. از روی مبل بلند شد و یکی از سیب های سبز روی میز و با اون چاقو زرداش برداشت. یه تیکه شو برید و با تیزیش کرد تو حلقش. _ باید یه فکری به حال این جوشای توی صورتت بکنی. اه اه؛ حالم از این حرفا و کاراش بهم می خورد. صبح کرم دور چشم؛ عصر ماسک خیار؛ شبم مخصوص شب. بعد از هر بار خیار خوردنم پوستشو میذاشت تو صورتش. خودشم بوی خیار میداد. _ ندیدی کنترل اینو کجا انداختم؟ آشغال سیب و انداخت توی این بشقاب جدیداش که گلای گنده آبی دارن. خدایی خیلی ضایع بودن . فکر نکنم گل آبی اصلا وجود داشته باشه. ظرفای خونه بابا خیلی خوشگل ترن...با هم رفتیم خریدمشون. هر چقدر بالا و پایین می کنم نمی فهمم بابا چطور بابا مامان سر می کرد؛ مثل تام و جری می مونن. البته بابا هم خیلی بیقه. گاهی فکر می کنم اصلا نمی فهمه آدمای دورو برش چیکار می کنن. مثلا فکر می کرد من یه فرشته ام از تو آسمون که هیچ غلطی تو دست و بالش نیست ولی وقتی قضیه من و سامی فهمید ؛ دو زاریش افتاد که این فرشته کوچلو همچین بی غلط نیست. کنترل زیر پام بود؛ کانال و عوض کردم. _ داشتم می دیدما. صداشو بیشتر کردم؛ حداقل یکی نبود که جیغ جیغ کنه. _ اصلا کنترلو بده به من. به پیراهن صورتیم نگاه کردم؛ همونی که با بابا خریدمش. نمی خواستم سینه هام که مثل کندوی نارس بودن از زیرش معلوم بشن. بابا می گفت: یکی ، دو سال دیگه درست میشن. می ترسیدم مجبور بشم برم مثل مامان عملشون کنم. جدول رو از رو زمین برداشت _ تو اینو خراب کردی؟ نگاهی به موهای نیمه کچل قرمزش انداختم . انگار فهمید دارم نگاهش می کنم. یه دستی بهشون کشید : میدونی این روزا خیلی گرمم میشه. جدولو دوباره سر جای اولش انداخت. _ توهم باید یه فکری به حال این موهات بکنی. انگار یه فرصت خوب تو مشتاش بود یه نیشخند زد و سوهان ناخنش از کیف گنده سبزش دراورد و گوشه شسصتش کشید : البته اگر منم با اون بابای پوسیده ات و زن اهل دوغش بودم این ریختی بودم. ولی خودم درستت می کنم. نمیذارم انقدر بی حس و حال باشی. یه نگاهی به ناخن هاش کرد و گفت: تو چرا اصلا درس نمی خونی؟ همه اش دور خودت می چرخی. صدای تلوزیون زیاد کردم. مثلا می خواست بگه خیلی حواسش جمعه. بابام... چقدر دلم براش تنگ شده. ای کاش زودتر برگرده. وقتی میاد خونه اول منو می بوسه بعد اونو... اول برای من غذا می کشه بعد برای اون. دیروز که باهاشون حرف میزدم می گفتن کارشون طول می کشه. بابا گفت، با مامان خوش بگذرون. اون یه عمل کوچیک داره. ... پی نوشت: ۱- هیچ وقت از سر کردن روسری به اندازه این ده روز لذت نبردم. مخصوصا وقتی سر یکی از کلاس های مریم که اسمش فرهنگ و تمدن اسلامی بود رفتم و از بین چهار پنج تا دختر ایرانی من و اون روسری داشتیم .استادشون یه حرف خیلی جالب در مورد یکی از پیام های سوره نسا زد که خیلی بهم چسبید. گفت: وقتی زن پوشش داره ٬ به همه اعلام می کنه به من از نظر جنسی نگاه نکنید بلکه به من با تمام توانایی های که ارزش اجتماعی و فرهنگی داره نگاه کنید.که مساوی با آقایون هست.(البته من اینطوری فهمیدم). و نکته جالب این بود که توی یک دانشگاه غیر اسلامی درمورد فرهنگ و تمدن اسلامی حرف میزدن. ۲- توصیه می کنم فیلم :changeling با بازی Angelina jolie که بر اساس یک داستان واقعی است رو ببینید.
Zbody>