
قبل نوشت: * من و من پیشهناد یه بازی جدید دادن. باید یک مینی مال بنویسیم. من تا حالا مینی مال ننوشتم و کوتاه نوشتن برام خیلی سخت بود. ولی دیروز وقتی ساعت هفت بلند شدم و خوابم نمی برد گفتم یه چیزهایی بنویسم. امیدوارم بد نباشه. ********* پشت مه غلیظ دود سیگار گمش کرده بودم. شیر روی قهوه رو مرتب بالا و پایین می کردم و به جمله های که مرتب توی مغزم وول می خورد فکر می کردم. دستش و زیر بغلش زده بود. با دست راستش سیگار و توی جا سیگاری له کرد و ته مونده مه غلیظش و توی هوا ول داد. حالا خوب می تونستم ببینمش . ولی سرمو انداختم پایین. دقیقا نمی دونستم کدوم یکی از جمله ها مقدمه منه. از اینکه اینجوری بهم زل زده بود دلم زیر رو می شد. شاید هم برام سخت می شد که حرفمو بهش بزنم. از نگاهش می ترسیدم. زیادی عاشق بود . شاید قرار بود باورش نکنم. دیگه شیر و نمی تونستم از قهوه جدا کنم. ولی باز قاشق نقره ای رو بالا پایین می کردم. قاشق و از دستم بیرون کشید : ته فنجونو دراوردی. خندید اما من نه. دستام عرق کرده بود. صدای ترمز ماشین از خیابون تمام فکرمو از پشت میز کند و پشت خیابون پهن کرد. اونقدر پوست لبمو کندم تا مطمئن شدم دیگه اثری از رژ لب کرمم نمونده و تنها سفیدی لبمه که می تونه ببینه. روی میز ضرب گرفته بود: _ با بابام صحبت کردم. توی خیابون همه جمع شده بودن. می خواستن ببین راننده کدوم بدبختیو زیر گرفته.چند نفری هم از پشت میزهاشون بلند شدن و توی جمعیت گم شدن.گفتم: _ به نظرت مرده؟ گره روسریمو باز کردم. داشت نگاهم می کرد ولی من جمعیتی که دور ماشین جمع شده بودن. زیر لب گفت: _ کی فکر می کرد من یه روز بخوام اینجا بشینم و بگم ... بهش نگاه کردم. صدای آژیر پلیس و آمبولانس قاطی شده بود. صداشو انگار از ته کوچه می شنیدم.لبام تند جمله هایی و می گفت که شاید یه مقدمه اجباری بود: _ خوبیش اینکه بیمارستان دو کوچه بالاتر. پلیس هم که اینجا پلاسه. دکمه بالای پیراهنشو باز کرد و موهای سیاهش انگار از زندان آزاد شدن. _ ببین توی این مدتی که باهات بودم فهمیدم آدم نباید هر شعری رو باور کنه. بابام هم بالاخره راضی میشه. با دستمال کاغذی عرق دستمو خشک کردم. حالا خیابون خلوت شده بود و همه رفته بودن پی کارشون. چه اهمیتی داشت که یارو زنده می موند یا می مرد. به چشماش زل زدم. حالا اون سرشو انداخت پایین. لبمو گاز گرفتم و شوری خون قاطی آب دهنم شد. دستشو اورد جلو، من دستمو عقب کشیدم و روی مانتو بنفشم ولو کردم. به روش نیورد: _ قهوه ات سرد شد.بگم عوضش کنن؟ دوباره بهش زل زدم. _ نه. حالا نوبت من بود. _ چند شب پیش که نبودی...دستمال کاغذی با دست های من ریز ریز شده بود روی مانتوم پهن شده بود. بابات اومد خونه ام. سرمو انداختم پایین. _ می خواستم دیگه با کسی نخوابم ولی اون نذاشت. پی نوشت: ۱- تمام دوستان عزیزی که در نوشتن داستان دستی دارند به این بازی دعوت هستند. ۲- دوستان عزیز کنکور به گندی سیب گندیده بود. وقت برای عربی کم اوردم و پنج تا تست عربی بیشتر نزدم. گریه هام ای تموم شده. هر چند ....بی خیال. ۳- فیلم های جشنواره امسال بد نبود. حداقل اونایی که من تنوستم ببینم. حق خوردی توی اختتامیه هم کمتر بود. هر چند باید به حسن فتحی برای پستچی سه بار در نمی زند جایزه می دادن ولی احتمالا از ترس بازی های ده نمکی جایزه رو دادن به اخراجی های دو که خیلی هم مال نبود. ولی به پیشرفت سینما خیلی ها امیدوار شدن. فیلم :بیست/ تردید/ سوپر استار/ بی پولی / صندلی خالی / عیار ۱۴ / خوب بودند ولی متاسفانه فیلم درباه الی رو توی سینمایی که می رفتم اکران نکردن و من هنوز تمام بند بند اعضا و جوارحم از ندیدن این فیلم می سوزه درست مثل وقتی که برای فیلم چهارشنبه سوری انتخاب واحد بودم و هر چه کردم به این فیلم نرسیدم .
Zbody>