تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید - 23 بهمن

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

 

توی اتاقم وسط تمام کتاب ها و جزوه ها و تست ها نشستم. از هر طرف یه یک کم می خونم. یه تست و حفظ می کنم. قلبم داره میاد تو دهنم. خیلی مسخره است اما بغض داره خفم می کنه. همیشه وقتی عصبانی بشم یا استرس داشته باشم زود گریه ام می گیره. ولی نمی ذارم بیاد. صدای اسپیکر ها رو بلند می کنم. تند تند با خودم می گم : وزن حدیقه سنایی: خفیفه.  / وزن مخزن الاسرار: سریعه. محسن چاوشی هم می خونه منم زیر لب تکرار می کنم. مرده شور این کنکور و ببرم.

گفتم بیام اینجا بنویسم بلکه از این استرس لعنتی کم بشه. امیدوارم فردا برای من و هر کسی که براش مهمه روز خوبی باشه.

پی نوشت:

۱- فردا اگر روز خوبی بود بازی که من و من دعوت کردنو انجام میدم. اگر نبود چند روز بعد. (من و من عزیز یک سالگیتون مبارک.)

۲- انگار دو روز قبل از کنکور برای من یه جور طلسمه. پارسال یادمه مامان و بابا مسافرت بودن و من و محمد هم شب خونه نبودیم. رفته بودم کارت ورود به جلسه بگیرم که محمد زنگ زد و گفت: خونه دزد اومده و گاوصندوق بابا رو با دوربین تخصصی محمد بردن. خدا رو شکر ۱۱۰ هنوز دنبال دزداست. و دیروز هم که رفتم کتاب خونه٬ تعطیل بود و به ما خبر نداده بودن و من برای اولین با تو عمرم با یه آدم غریبه دعوا کردم و داد و بیداد راه انداختم.

۳- از اینکه تایید برای بلاگ گذاشتم عذر می خوام. شاید این طوری آدم های کمتری بگن عزیزم بلاگ قشنگی داری با منم سر بزن.

+ تاريخ سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 12:29 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |