تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید - من اول جاده_تو آخر جاده. به انتظار نشسته ایم.

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

قبل نوشت.

* این داستان تنها یه اتود تا ببینم٬ از پس این نوع نوشتن بر می آم یانه.

* افعال این داستان ٬ به خاطر آشفتگی راونی یک دست نیست.

اول جاده دارز کشیدم و با خودم فکر می کنم هنوز فرصت دارم. کمی که بی خواب شدم با حوصله تا آخر جاده می روم و دیگر تنها به هیچ جاده یی پا نمی گذارم. کوله ام یک طرف جاده افتاده و من سمت چپ کوله ام ٬ ولو شده ام . کفش هایم بالا سرم است.هر سه خاکی خاکی هستیم. نور خورشید چشمانم را می زند ٬ چشمانم را محکم می بندم . با خودم فکر می کنم ٬ ای کاش تا آخر جاده روز با شد . هنوز اول خورشید بود و با مرگش  چند ساعتی راه . چشمانم را باز کردم. از آفتاب خبری نبود و همه جا   سیاه بود مثل تاریکی قبر. او با آن هیبت گنده و سیاه درست بالای سرم ایستاده بود. چشم هایش مثل گور های خالی بود٬ترسیدم. از نگاه خیره و خندانش معلوم است  فهمیده .  پاهایم انگار خواب شده اند و قصد بیداری ندارند. خودم را روی زمین می کشم. هر چقدر من عقب تر می روم او هم دنبالم می آید. با لذت می آید. انگار می داند پاهایم دچار حماقت بی نظیری شده اند! می خندد. بلند بلند می خندد. من گریه ام می گیرد. دندان هایش یکی در میان است و مثل فیلم های وحشتناک که همه سر درگم و گریان یک طرف می روند تا بیشتر زنده گی کنند! کوله و کفش هایم ٬همان اول جاده می ماند. انگار از این کندی من لذت نمی برد. دوست دارد بازی کند. مثل گرگم به هوا. ولی من می ترسم ٬دوست دارم گریه کنم. او با نگاه ثابش مرا می خورد.

قیافه اش شبیه هیچ کس نیست. حتی شبیه خودش. بالاخره پاهایم می فهمند که وقت خوابشان تمام شده و این گنگی به ضررشان است. عقب عقب می روم. پایم کمی می لنگد. بالاخره پشتم را می کنم و شروع به دویدن می کنم. باید بدوم. نگاه خیره و خالیش٬ کمرم را شکاف می دهد ولی باز من می دوم. نفسم بالا نمی آید. انگار تمام هوای جاده را داخل قوطی کرده اند تا من نفس نکشم. او هنوز پشت سرم می دود. صدای پای کلفت و سیاهش گوش هایم را کر می کند. دوست دارم جیغ بکشم٬ شاید هم التماس کنم. ولی باز می دوم. از بین درخت های خالی ٬باد با صدای هووو می آید. نمی دانم این سیاهی آسمان از کجا آمد. این صدای خشمگین باد برای چیست؟  کف پاهیم پر از سنگ ریزه است. پاهایم می سوزد  انگار به شوری خون دچار شده اند. ولی من باز می دوم.

هنوز با نور کم رنگ آن طرف جاده فاصله دارم. انگار به اندازه زمین و آسمان بین من و تو فاصله است. به تو فکر می کنم که آن طرف منتظر من ایستاده یی ٬ باید بیایم. می خواهم دوباره نگاهم را به نگاهت ثابت کنم و تو تمام معصومیتت را در وجودم بریزی. ولی او دنبال من است و دستش را دراز می کند. لباس صورتیم را می گیرد. من جیغ می کشم...بلند بلند جیغ می کشم . سرعتم را بیشتر می کنم تا حتی نتواند لمسم کند. بلند فریاد می زنم: عوضی گم شو. ولی زبان نفهم تر از آن چیزی است که فکر می کردم.

چشم هایم دو دو می زنند. آسمان و زمین در هم مچاله شده اند. نمی دانم روی آسمان می دوم یا روی زمین. این داغی برای کف جاده است یا برای آسمان سیاه شده. هیچ کس آنجا نیست. تو هم نیستی. صدای مرده های داخل گور گوش هایم را پر می کند. هوس یک لیوان آب کردم ٬چقدر بی موقع. بلند بلند با خودم حرف می زنم. از آرزو هایم می گویم گاهی هم شعری را می خوانم: آسمانم با آسمانت عوض می شود/پس کبوترم نیز/ هم اکنون روی آسمانت می پرد/ دو سایه می بینم/ فرو می افتند روی مزرعه جو.  با تو حرف می زنم٬ از تو می گویم. بلند بلند می گویم. از موهای نرم و خرمایی ٬ ابروهای سخت به هم پیوسته. لب های پهن ات . و باز نگاهت...انگار نگاهت ٬ نگاهم می کند. اگر آن مردک گنده نبود٬ به لبخندت فکر می کردم. همیشه  خوب و واضح می خندیدی ٬ آنقدر خوب که حتی صدای قهقه ات را در بین  صدا ی مرده های در گور تشخیص می دهم.

عربده می کشد. گوشم را محکم می گیرم. قلبم مثل ثانیه شمار تند تند می زند. انگار قرار است همین جا کف جاده ولو شود. ولی التماس می کنم که کمی صبر کند و گرنه زیر پاهای او له می شود. دست هایم را محکم می گیرد. می گویم: ـ گورت و گم کن. ولی بازهم پشت سرم راه می رود. شاید دو قدمی من است. اشاید می خواهد کف جاده پهنم کند ولی نمی گذارم. می خواهم پیش تو بیایم. هنوز باید با تو زیر تمام باران های شهر خیس شوم.

او می خواهد جزئی از من شود. در من حل شود٬ ولی من نمی گذارم. باور کن من نمی خواهم.

یادت هست چه خوب کلمات را کنار هم می چیدی و تند و تند حرف میزدی. یک نفس. کسی هم حرفت را قطع نمی کرد. از ائتلافمان می گفتی. از سخرانی هایی که باید انجام می شد ولی نذاشتند. یادت است وقتی با آن آقا زاده ها بحث کردی...نزدیک بود اخراجت کنند . همیشه از سیاست و تاریخ حرف نمی زدی. از بنفشه های کنار خیابان ٬ از شاملو٬ از همه می گفتی. و چه راحت می خندیدیم.

او حالا در من است ولی من در او نیستم. من جدا از هر چیزی هستم که تو در آن نقشی نداری. از او بیزارم. از بدن متفعنش که بوی گور می دهد. اینجا درست مثل کوره های آدم سوزی می ماند. دلم آب یخ  می خواهد.ولی نیست. بارانی نیست٬ تا دهانم را زیر تمام قطره هایش بگیرم. زبانم به سقف دهانم چسبیده.

نگاهش به تاریکی آسمان ثابت می شود. من را نمی بیند. بلند می شوم ٬ می دوم . انگار پاهایم عقب تر از خودم می آیند. به زور دنبال خودم می کشانمشان. می دانی پاهایم سوزن سوزن شده است. خسته شدم . دوست دارم پاهایم را داخل تشت آب سرد بگذارم. او که در من حل شد٬ پس چرا باز می دوم؟ حرف هم نمی زنم. یعنی زبانم نمی چرخد. حتی حرف هایمان هم یادم رفت. به رو به رو زل می زنم. با آن نوری که در تو حل شدی باز هم فاصله است. هر چه می دوم تو دور تر می شوی. دیگر یادم نمی آید آبی آسمان از چه نوعی بود. اصلا آبی بود یا زرد؟

حالا مرا محکم گرفته. دیگر نمی توانم از او جدا شوم. صدا و نگاهت هم زیر پاهیش له شد. زمین خوردم.هر چه فکر می کنم رنگ نگاه ثابتت هم یادم نمی آید.  تمام گورها پر از مرده است و من مانده ام و این تلخی تنهایی.  بوی خاک تر شد زیر دماغم می پیچد.

حالا من هم مثل او بنگی شده ام .دنبالش خرکش می شوم. نمی دانم کجایی. هنوز منتظری یا نه. ایستاده ای؟ نشسته ای یا زیر سایه ای دراز کشیده ای؟ پشتم را به تمام آفتاب ها و آسمان های شهر می کنم. صدای ضجه مادرم را خوب می شنوم. انگار تمام شده ام !برای همیشه. صدای تو هم می آید. ای کاش دستی برای دلداری بود. اما نیست. صدایت می کنم...اما نمی شنوی. بوی گلاب گیجم می کند. دست هایم خواب رفته ٬پاهایم را پیدا نمی کنم. شاید بالا سرم باشند...حالا همه جا ساکت است درست مثل شهر مرده ها...سینه ام سنگین است. دیگر پیدایت نمی کنم. انگار پشت غبار تلخ کلمات گمت کردم. حسرت تمام حرف هایی را می خورم که باید می زدم و نزدم. و تو می روی و من می مانم با این همه تاریکی. با نگاهی که دیگر هیچ جا آرام نمی گیرد.

ساعت چهار صبح...دزفول...حمله جملات توی جاده اهواز - دزفول بود.

پی نوشت:

۱-شعر نوشته شده از : یوهانس بو بروفسکی است.

۲-جاده تاریک و وحشتناکی بود.

۳- توصیه می کنم فیلم: AUGUST RUSH به کارگردانی : Kirsten sheridan ببینید. به نظرم در نوع خودش بی نظیر بود.

۴- یه سوالی هست که چند وقتی توی مغزم رژه می ره. می خواستم بدونم المان های یه آدم روشنفکر چیه؟

 ۵- خوندن این پست هم خالی از لطف نیست. برای من جالب بود.

۶- برام جالب که همیشه از اول بهمن ماه پیروز انقلابشون توی بوق کرنا می کنن. اما امسال از بیست و دوم٬ سوم دی شروع کردن. / بالاخره کشف شد این میراث سفرها استانی از کجا به ما رسیده!!!

+ تاريخ جمعه 27 دی1387ساعت 3:43 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |