تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید - صدای باد می آید!!

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

این روزا خیلی دوست دارم که بچه شم... از بزرگ شدنم می ترسم. از این که اونقدر بزرگ بشم تا بترکم. دلم بچگی مو می خواد. توی خونه یی که تو حیاطش با یه عالمه بچه بازی می کردیم. دندونایی که دونه دونه لق میشدن و می افتادن. می ترسم. از بزرگ شدنم. از اینکه یه روز به این فکر کنم چرا اونی نشد که من می خواستم.

جمعه  روز کودک و تلوزیون بود ٬ برنامه های تلوزیون منو یاد فیلم کلاه قرمزی انداخت. بعد برنامه ایرج طهماسب. شاید عمو پورنگ ٬ خاله شادونه٬ عمو مهربون٬ موتور امداد٬ فیتیله جمعه تعطیله به خوبی برنامه های ما باشه شایدم نه. ولی میدونم وقتی بچه بودم بیشتر بچگی کردم. ولی بازم دوست دارم بچه باشم. دوست دارم وقتی شب می خوابم سرم پر از صدا نباشه. نگران کارهایی که انجام ندادم نباشم. دلم می خواد اونقدر کوچیک باشم که مثل قدیم ها تو ماشین خودم و به خواب بزنم تا بابام بغلم کنه و موهام ناز کنه بعد رو تختم بخوابوندم. یا وقتی تو بغل مامانم میشنم بهم نگه خجالت بکش بزرگ شدی...این بزرگ شدن بدجور خسته ام می کنه. مثل آدم بزرگا بودن . حرف بزن٬ راه برو٬ بخند٬ فکر کن... دلم برای دوستای خیالیم تنگ شده!!!!

 

ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه یی بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی 
که هیچ چیز نمی گفت هیچ چیز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم 
بعد از تو که جای بازیمان میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون 
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
و مرگ آن درخت تناور بود
که زنده های این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
صدای باد می اید
صدای باد می اید ای هفت سالگی

فروغ فرخزاد

پی نوشت:

۱- وحشتناک سرما خوردم. حقم بود! فکر کردم هوا گرمه مثل این دیونه ها با  مانتو تابستونه رفتم سفر.

۲-  اینجا ساعت ۹ شب به بعد شهر مثل قبرستون میشه. تاریک...بدون هیچ اثری از موجود زنده یی.  

 

+ تاريخ یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:23 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |