|
گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند. |
|
| - سلام. به ذهنش فشار آورد ؛ با دست چپش پیشانیش را مالاند ؛بعد با مشت چند ضربه به آن زد ولی چیزی از این زن مو قرمز یادش نیامد.زن مهلت نداد تا خوب براندازش کند : شما آقای... می شناسید؟ مرد که چیزی در بایگانیش پیدا نکرده بود٬ سرش را به سمت بالا برد و با حرص گفت : نخیر. و در را محکم به هم کوبید . هنوز صدای تق تق کفش های زن دور نشد بود که در را باز کرد. حالا ملخ ها در این تاریکی خانه به سراغ کتاب ها رفتند. فرق نمی کرد از چه نوعی٬ کارل مارک٬ هگل ٬ وبل و یا شاملو و فروغ و گلشیری و مارکز و..مهم این بود همه را داخل کارتن های گنده بچپانند و چسب های بزرگ بزرگ روی کارتن ها بزنند. بعد نوبت به کیس کامپیوتر خاکستری و سی دی ها رسید همه را بردند. فقط کم مانده بود کف اتاق را لیس بزنند. گاهی خاکستر سیگار صبحش را کنار تخت تکان میداد٬ کنار آن خاکستر های دیگر. دست راستش که معلق کنار تخت آویزان بود ٬ زیر سرش گذاشت. تلخی سیگار صبح دهانش را بد مزه کرد. - هی خانوم... زن با صدای خواب آلود و آشفته گفت: هان؟ حالا دیگر چشمش به سیاهی عادت کرده بود؛ راحت پیراهنش را از کف موزایک های اتاق پیدا کرده بود. - تا من میرم سیگار بخرم ٬ تو هم بساطتو جمع کن و برو. پیراهنش را داخل دست هایش مچاله کرد - شنیدی چی گفتم. زن غلتی زد و گفت : اوهوم. چنگی به موهای چربش زد : پولتم روی میزه٬ اومدم ؛نمی خوام باشی. - یه بسته نون ؛ کمی فکر کرد. دویست گرم پنیر. پیرمرد با آن قد تا شده سمت حلبی پنیر رفت و خرده پنیرها را برایش جدا کرد. در حالی هنوز ته سیگار بهمنش گوشه لبش بود ولی دودی نداشت گفت: نون تو آخرین قفسه سمت چپه. نگاهی به قفسه انداخت و آخرین بسته را از بین آن های دیگر برداشت. پیرمرد نگاهی به پنیر و نان روی پیشخوان انداخت و عددی تکراری را زیر لب زمزمه کرد. پول ها را روی پیشخوان گذاشت و کیسه را برداشت. هنوز بیرون نیامده بود که سیگار تازه یی گوشه لبش بود. سیگاری از پاکت درآورد و با ته سیگار قبلی روشن کرد. دود غلیظی از بین لب های به هم دوخته اش بیرون آمد. و با صدایی دو رگه و نامفهوم گفت: گ...خورد ٬ من بیشتر از این پول ندارم. حالا پاشو برو بیرون. روبه رو یش کودکی چهار ٬ پنج ساله کنار مادرش که موهای قرمزی داشت ایستاده بود و تند تند کاکائویش را گاز میزد؛ بدون آنکه نگاهی به لباس سرمه یی که کثیف میشد ٬بیاندازد. مرد خندید ولی کسی نفهمید. زن کیف قرمزش را روی بازویش انداخت و از اتاق خارج شد و هرچه به زبانش می آمد تند تند به روحش نثار می کرد و بعد در با صدای بلندی بسته شد. ولی او به ته سیگار های رو میز زل زده بود. ملخ ها درست مثل گرسنه هایی بودند که به میز پر از غذا حمله کنند و حالا جز آشغال گوشت و مرغ چیز دیگری نبود تا غارت کنند و او را هم به عنوان یکی دیگر از غنائم جنگی با خودشان می بردند. با هر جان کندنی بود سرش را از روی بالش برداشت و پاهای لاغرسیاه شده اش را کنار تخت آویزان کرد . همان طور که پشتش به پنجره پوشیده از روزنامه های زرد شده تاریخ مصرف گذشته بود؛ با صدایی که به زور از ته تار های صوتیش کنده میشد به زنی که با بی خیالی سمت راست تخت خوابیده بود گفت: خانوم. زیر لب به زن مو قرمزی که جلوی در ایستاده بود گفت: زنیکه بیکار٬ و در را محکم بست. و با انگشت اشاره اش تلوزیون خاک گرفته را روشن کرد و روی کاناپه ولو شد و از کیسه بالا سرش کمی نان درآورد و داخل دهانش چپاند. زن لب های قرمز شده اش را تر کرد و گفت: پولمو بده میرم. خم شد و سیگارش را کنار آن های دیگر روی میز خاموش کرد. سیگارش مچاله شد: - گورت گم کن٬بقیه پولتم از همون رفیقم بگیر. زن با حرص آینه اش را داخل کیف قرمزش پرت کرد و به ابروی شکافته ٬ گونه یی که کبودیش به زردی میزد و صورتی که لب هایش و حرکتش از زیر آن همه مو معلوم نبود زل زد زد و گفت: از همون اول که قیافه نحستو دیدم فهمیدم هیچ گ...نیستی. آسانسور ایستاد و پیاده شد. هنوز صدای زنانه نوه مو قرمز پیرمرد می آمد: من هیچ یک از زنان دیوانه را نابود نمی کنم. نه او را نه دیگری را. اما به نظرم می رسد که زن عاقل را نابود خواهم کرد و ((داشا))... بقیه اش را دیگر نمیدانست. به صفحه تلوزیون زل زده بود. او تند تند حرف میزد . توی یکی از همان محفل های نیمه خصوصی . با آن اورکت خاکی. خوب یادش بود سخنرانی پنجم مرداد بود. همان شبی که ملخ ها آمدند. صدای شر شر آب ٬ آن هم زیر آن دوش لعنتی درست مثل سمفونی تکراری و مسخره زندگی بود. دور خود چرخیدن ها. صدای تق تق کفش های زن روی سنگ های داخل راهرو. زن مو قرمز داخل آینه به خودش زل زده بود. ــــ از همون اول که قیافه نحستو دیدم فهمیدم... ـــ به نام حقیقت رفقای عزیز. ــــ همون پیرمرد کره؟ ـــ دیگه چی؟ ــــ بورژازی مگر احمق است. کودک تندتند کاکائوش را گاز میزد. صدای شر شر آب؛نگاهش روی تیغ های پایین پایش ثابت ماند. سرش پر از صدا و تصویر ها و توهم های سیاه بود . آب از روی سرش روی نوک بینیش سر خورد و بعد با آن هزار قطره دیگر آمیخت. باید تمام این صداها و تصویرها و توهم ها را از بلا تکلیفی در می آورد. ((پـــــــایـــــــــان)) پی نوشت: ۱: صدای بارون میاد که قطره هاش میخوره به شیشه. آسمون مهربون شده. بوی خاک ٬ بوی نم همه رو دوست دارم. ۲: آدم ها از تنهایی چیکار می کنن؟ از اینکه خیلی حرفا رو نمی تونن حتی به نزدیک ترین و عزیزترین آدم های زندگی شون بزن؟
+
تاريخ یکشنبه 12 آبان1387ساعت 1:28 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
|
|
|