|
گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند. |
|
| - بهار پا شو. مگه قرار نبود بریم خرید؟ پتو را محکم روی سرم کشیدم و گفتم: پنج دقیقه دیگه. پتو را از روی سرم کشید: پاشو دیر میشه. به ساعت بالای سرم نگاهی می کنم و خمیازه بلند بالایی می کشم و می گویم: مریم تا صبح بیدار بودم. - به من چه٬ بدو . از اتاق بیرون می رود٬ من هم منگ از روی تخت پایین می آیم و به اتاق پذیرایی میروم و روی اپن آشپزخانه می نشینم. ربابه خانوم ظرف و ظروف داخل آشپزخانه را مرتب می کرد. زیر لب سلامی دادم او هم بلند تر جوابم را داد. قاشق ها را دسته کرد و سرجایشان گذاشت و گفت: بهار خانوم روزه یی؟ - آره بابا٬ ماه رمضونه. دندان ها یم را مسواک کردم. - ربابه خانوم ٬ مامان خونه آقا بزرگه؟ -آره ٬ صبح که اومدم داشت می رفت. مریم از اتاق بیرون آمد و گفت: بهار آماده شو بریم. به اتاق رفتم و مانتو ام را از روی صندلی کامپیوتر کندم . زنگ آیفون بلند شد. هنوز دکمه آخر را نبسته بودم که گوشی آیفون توی دستم بودم: کیه. - از اداره پست اومدیم. در را باز کردم : الان میام پایین. هنوز روسریم را گره نزده بودم که زنگ خانه بلند شد. در را باز کردم. دوتا آقا با ریش و سبیل و لباس سبز جلوی در ایستاده بودند. روسریم را مرتب کردم و گفتم: بفرمایید. مرد لاغرتر گفت: با آقای مرتضی...فامیلشو خوب ننوشتن. شما نمیدونید کدوم واحدن؟ - نه متاسفانه من اسم همسایه ها رو نمیدونم. مرد چاق تر گفت: طبقه چهار واحد جنوبی کدوم میشه. شانه ام را به علامت ندانستن بالا انداختم: نمیدونم. مرد چاق تر دستی به سرش کشید و کلافه گفت: هر طبقه دو واحده؟ - نه فقط طبقه چهارم دو واحدیه. مرد لاغرتر که به نرده ها تکیه داده بود گفت: مدیر ساختمون کیه؟ - طبقه اول٬ آقای... هر دو پایین رفتند و من هم در رابستم. روسریم را روی دسته مبل انداختم. مریم روی کاناپه دراز کشید: کی بود. - پلیس بود٬ با طبقه چهارمی ها کار داشت. رو به روی آینه اتاق ایستادم و کمی کرم به صورتم زدم که دوباره صدای زنگ بلند شد: ربابه خانوم میشه در رو وا کنی؟ ربابه خانوم بعد از چند ثانیه گفت: بهار خانوم با شما کار دارن. تند تند باقی مانده کرم را روی صورتم پخش کردم و روسریم را از روی مبل قاپیدم و جلوی در حاضر شدم. همسر مدیر ساختمان سریع داخل خانه شد. مرد لاغرتر گفت: خانو برو ریسیورتونو بیار. با تعجب به صورت انبوهش نگاه کردم: واسه چی؟ - یکی از همسایه ها ازتون شکایت کرده و گفته صدای ماهوره شما تو خونه اوناست .مرد چاق تر توی چهار چوب در ایستاد. کفری شده بودم. گفتم: اولا یه ال ام بی ما ماله شبکه های داخلی چون اینجا آنتن مرکزی نداره. اون یکی عربه که خدا رو شکر ما باهاش فیلم می بینم و همه اش هم سانسور شده است. فکر نمی کنم صدا داشته باشه. مرد چاق تر به نوک کفشش خیره شد و گفت: به هر حال کارتون خلاف قانونه. - کدوم قانون؟ نگاهش را از نوک کفشش کند و گفت: قانون دیگه. شما قانونو قبول نداری؟ دستم را پشت کمرم گذاشتم و گفتم: قانونی که به خوش اجازه بده وارد حریم خصوصی مردم بشه رو نه. - ای بابا بحث نکن. مریم آسینم را کشید و گفت: بهار روسریتو مرتب کن. روسریم را جلو کشیدم و گفتم: اگه راست می گید برید مال اونایی رو بگیرید که همه کوفتی می بینن. مرد لاغر تر روی پله نشست و گفت: خانوم زود باش. - چیه می ترسین مردم دوتا شبکه بدون مجوز جمهوری اسلامی ببینن و به گناه بیافتن؟ مرد چاق تر با داد گفت: بسه خانوم. کاری که گفتم بکن. ترسیدم. تمام بدنم لرزید. - باید به پدرم زنگ بزنم. - هر کاری می کنی تندتر. بغض داشت خفه ام می کرد. موبایل پدرم مشغول بود٬ شماره دفترش را هم جواب نمیداد. کلافه شدم و به مادرم زنگ زدم. تا گفت الو. گفتم : مامان پلیس اومده ریسورو ببره. - واسه چی؟ - یه عوضی رفته گفته ما تو ساختمون ماهواره داریم. همین طور که تند تند دور خودم می چیرخیدم گفتم: هی بهتون می گم از مملکت گ... بریم بیرون ٬ گوش نمیدید. - وا تو هم٬ وقت گیر اوردی؟ گوشی رو بده ببینم چی می گن. گوشی را دست مامور لاغرتر دادم به همسر مسول ساختمان نگاه کردم و گفتم : خانوم...فقط بگو کدوم آدم عوضی رفته گفته صدای از خونه ما میاد بیرون تا بهش نشون بدم ما کدوم قبرستونی و نیگا می کنیم٬ که دهنشو ببنده. بنده خدا چادرش را سخت گرفت و گفت: به خدا من نمیدونم. من حتی نمی خواستم در پشت بوم و باز کنم٬ مجبورم کردن. حکم نشون دادن. مرد لاغر تر گوشی را پس داد و گفت : خانوم برو ریسیور و بیار وگرنه خودتو می بریم. مریم زیر گوشم گفت: زود باش بابا دیر شد. باید بریم. وسط عصبانیتم خندیدم و گفتم: حالت خوبه؟ فعلا می خوان منو ببرن . مرد چاق تر دوباره صداش را پس کله اش انداخت. از ترسم سریع ریسیور را تحویل دادم. مرد لاغر تر در حالی که داشت صورت جلسه می نوشت گفت: برو یه کارت شناسایی بیار. - کارت واسه چی؟ - می خوام چک کنم. - تو خونه کارت نداریم. مرد چاق تر عصبی گفت: بحث نکن برو کارت بیار. - من که نمی تونم الکی به شما کارت بدم. مرد چاق تر کلافه سری چرخاند و گفت: خانوم بازی در نیار. زیر لب گفتم: خاک بر سر وحشیتون کنم . به سراغ کمد پدرم رفته ام ٬ اولین چیزی که جلوی دستم آمد برداشتم و به دستشان سپردم. نگاهی به پاسپورت برادرم انداخت و گفت: به صاحب گذرنامه بگید فردا بیاد اداره مفاسد اجتماعی و گذرنامه رو تحویل بگیره. چشمهایم گرد شد ٬گفتم: آقا٬ برادرم ایران زندگی نمی کنه٬ امشبم داره با خانومش برمی گرده. مریم آستین مانتو ام را کشید و گفت: بهار تو رو خدا ازشون بگیر٬ وگرنه بدبخت می شیم . من ثبت نام دانشگاهمه. نگاهم را از صورت پر از ترس مریم کندم و گفتم: آقا اینو به من بده برادرم امشب داره بر میگرده. مرد لاغرتر درحالی که پاس را نگاه می کرد گفت: نمیشه٬ بگو فردا بیاد. دوست داشتم خرخره اش را بجوم.: ای بابا دارم میگم برادرم و خانومش امشب دارن میرن٬ شما این پاس و بده به من. - اول باید یه مدرک دیگه بدی. - ما تو خونه مون مدرک نداریم. - پس همینو می برم. با حرص می گویم : باشه الان میارم. در نبسته کمد را بازتر کردم و کپی کارت ملی ماردم را برداشتم و به دستشان سپردم. دعا دعا می کردم نفهمند. پاس را پس دادند و بعد آدرس دادند تا فردا برای تحویل کارت برویم. داشتند از پله ها پایین می رفتند که گفتم: شما با این همه ادعا چرا تو ماه رمضون دروغ می گین و به جای مامور پست میاین بالا. مرد لاغرتر حق به جانب گفت: اگه می گفتیم اومدیم ماهواره رو جمع کنیم در رو باز می کردین؟ شانه ام را بالا انداختم و گفتم: معلومه نه. - خوب دیگه. محکم در را بستم و هر چه به زبانم آمد نثارشان کردم. با مریم از خانه بیرون آمدیم ٬ آنها هم با دو ریسیور و چهار ال ام بی از در خارج شدند. مرد چاق تر گفت مال اون یکی همسایه تون رو هم گرفتیم. مریم کیفش را محکم گرفت و گفت: آفرین واقعا به نظام خدمت می کنین با این شغل شریفتون. پی نوشت: * این پست فاقد هرگونه عناصر زیبا نویسی است. * دوستان محترم هنگام ثبت نظر٬ از نوشتن هرگونه توهین پرهیز کنند. * عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. حکایت این آقایون ماهواره یی باعث شدن در این کپک زدگی من یه پست بنویسم. * دیشب به این نتیجه رسیدم بعضی از آقایون خیلی عوضی تشریف دارن. ( ربطی به پست نداره)
+
تاريخ یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 1:6 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف
|
|
|