|
گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند. |
|
| خیال غذا خوردن ندارد٬ همین طور به ظرف غذا زل زده است. من هم به او. بوی تخم مرغ گندیده دل و روده ام را به هم می پیچاند. چند سالی است که غذا نمی خورم٬ دیگر حسابش از تعداد انگشتهایم در رفته . نگاهش از تخم مرغ ها کنده شد و به صورت سفید شده من ثابت ماند. نگاهش رنگ انتظار دارد ٬ ولی غلط کرده اگر زورم به این مردنی نرسد به درد سگ دانی هم نمی خورم. از نگاه خیره اش بدم می آید. وقتی اینطور ثابت نگاهم می کند دوست دارم عق بزنم .زانوهایم را سفت بغل می کنم و انگشتانم را در هم مچاله . مرتیکه بی همه چیز حتی ته دلش هم نسوخت. چقدر دلم خنک شد وقتی امروز خبرش را برایم آوردند. ولی ای کاش به جای تریلی زیر قطار می رفت و استخوان هایش هم پیدا نمی شد. باید لاشه اش را می سوزاند و خاکسترش را در حلقوم سگ ها می کرد . ولی آن وقت سگ های شهر هار تر از امروز می شدند. سینی را همانطور دست نزده از روی پایش بر میدارم و سرازیر ظرفشویی زرد شده می کنم. اتاقش بوی نا می دهد. بوی گندآب. انگار کسی چنگ بر گلویم می زند. نگاهش معذب و ناراحت است . به درک . ای کاش همین امروز بمیرد. سینه اش منظم بالا و پایین می رود و خیره به همه چیز نگاه می کند ٬ انگار می خواهد در گور از هرچیزی تصویری داشته باشد. انگار لال است ولی پسرش این یکی را نگفته بود. بگذار لال باشد آخر چه حرفی دارد که به من بزند. ده٬ دوازده ساله ام بودم که مادرم خیابان شد ٬ همه کاری می کردم. از فال فروشی و جیب بری گرفته تا هرچه که به مغزت خطور نمی کند. بزرگ تر که می شدم همه اینها هم با من بزرگ می شدند. آدم ها هرچقدر بزرگ تر می شوند ٬گندتر می شوند. آنقدر گند که بویشان همه جا را بر میدارد. چند روز اول ته دلم ناراحت بود ولی بعد گفتم به درک. تقدیرم این است. جامعه تا دزد و فاسق و... نداشته باشد که پا نمی گیرد. همه که نمی شود سنبل باشند بذار ما بوی گند کودشان باشیم.الهی گورش آتیش به آتیش شود. نگاهم نمی کند. نگاهش به آن یک ذره آسمان کدری است که از لای سوراخ پرده معلوم است. اگر خدا بخواهد دارد می میرد. وقت دارویش است . نمی دانم برای او چه فرقی می کند دارو بخورد یا نه. از روی طاقچه بالای سرم که رنگ پریده است کیسه دواهایش را بر میدارم و همه را به ترتیب در حلقش می چپانم. سر جای قبلیم می نشینم ٬درست روی همان گل سرمه یی و پاهایم را دراز می کنم و به در نیمه باز کمد خیره می شوم. کمدش خالی خالی است درست مثل من. با همان چشم های باز خواب رفته . من هم باید بخوابم ٬ چشمانم می سوزد. از بی خوابی حتما سرخ شده اند. اما چند سالی هست که فراموش کردم چگونه باید بخوایم. یاد دختر همسایه مان افتادم. مادرش می گفت چند سالی هست که نخوابیده و به درخت یخ کرده حیاط زل زده. چند باری فرار کردم ولی پیدایم کرد انگار تمام خیابان های شهر را بو می کشید. می دانست تو کدام قبرستانی را باید دنبالم بگردد. شامه اش قوی بود. وقتی به آن مردک لندهور گفتم ٬ زیرش کند ٬ اول زیر بار نرفت . دست هایم را مشت کردم و به دیوار کدر شده خانه اش چسبیدم و گفتم: زنت می شم. خندید از همان خنده های که مزه زهر می دهد .با دستش داخل گوشش را خاراند: تو قرار زن اون پیزوری شی. لبش را گاز گرفت و گفت: تازه تو که آدم حسابی نیستی . چقدر دوست داشتم له اش کنم ولی موقعش نبود. - به درک . گور بابات کرده٬ پولشو میدم. خندید. مو به تنم سیخ شد: چه قد می ارزه؟ به جوراب سوراخ شده اش نگاهی انداختم و گفتم: هر چی خودت بگی. پایش را قایم کرد و صورت نتراشیده اش را خاراند: تمام النگو ها و پولای داخل رسروی و جورابت. معلوم نبود از کجا می دانست پول هایم در کدام فبرستانی است. آنجا هم بوی نا میداد . بوی لاشه های زنده : قبول .ولی جونش به اندازه مرده سگ و گربه ها هم نمی ارزید. او باید می مرد. تقصیر من هم نبود . باید انتقام تمام بدبختی هایم را می گرفتم. و گرنه شهر پر می شد از دخترهای بدتر از من. یک بار مردن برایش کم است. باید تکه تکه می شد. می ترسم مرده های گورستان را هم لجن مال کند. ای کاش بخوابم. اینجا پر از بوی مرگ است. انگار تمام مردم شهر زیر خروارها خاک خوابیده اند و با نگاه هیزشان مرا می بلعند. باید بخوابم. ۱۲ اسفند۸۶ ـــ سه شنبه پی نوشت: * همان قبلی * این روزا مغزم کپک زده.
+
تاريخ دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 6:2 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
|
|
|