|
گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند. |
|
|
دست چپش زیر چانه اش است با سیگاری که فقط لای انگشتانش دود می شود و گاهی خاکسترش سرش پایین پایین است . به پاهایی که جلو و عقب می روند هم نگاه نمی کند. حتی وقتی او روبرویش ایستاد و سلام داد و بعد نشست بازهم سرش را بالا نیاورد. فقط سرش را تکان داد . چه فرقی می کرد نگاهش کند یا نه. او همان شکلی بود شاید با یک لباس نو که هنوز بوی نویی می داد یا از همان چند دفعه پوشیده ها تنش بود.چه فرقی می کرد. حتی دیگر برایش مهم نبود بوی ادکلنش دیوانه کننده است . از همان بوهایی که سرت از تلخیشان گیج می رود و سوتی از سری خوشایندی می کشی و می گویی: لامصب عجب ادکلنی زده. بعد کنجکاو می شوی و قیافه طرف را دید می زنی. گاهی قیافه هم مثل عطر است و گاهی با خودت می گویی:حیف این بو نیست؟! ولی با بوی ادکلنش هم سرش را بالا نیاورد . برایش مهم نبود بوی پشکل بدهد یا عطر فرانسوی اصل را روی خودش خالی کرده باشد. مهم شکل های روی میز بود؛ که باد گاهی این طرف و آن طرف می بردشان.
************* پی نوشت: ۱. چند شب پیش با من و من حرف می زدم . بهم گفتن درمورد این بنویسیم که چرا جوان ها احساس خوشبختی نمی کنن. (البته نه همه) . ولی من هرچی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم گفتم هر کدوم از دوستان روی این پیشنهاد فکر کنن و نظر بدن. ۲ . مسواک یادتون نره مخصوصا اگر شب پیاز خوردید. ( نکته نظافتی)
+
تاريخ چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 1:15 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
|
|
|