تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید - بوی پشکل یا...؟!

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

دست چپش زیر چانه اش است با سیگاری که فقط لای انگشتانش دود می شود و گاهی خاکسترش
روی میز می ریزد. انگشت اشاره دست راستش روی میز فلزی سفید روبروی نیمکت می لغزد و با     خاک ها و خاکستر ها شکل های در هم می کشد. با خودش فکر می کند: ای کاش رنگی بود تا روی   این ها می کشیدم ولی پشیمان می شود و می گوید: هرچه بی رنگ تر بهتر . اصلا رنگ و لعاب      برای چه؟

سرش پایین پایین است .  به پاهایی که جلو و عقب می روند هم نگاه نمی کند. حتی وقتی او روبرویش ایستاد و سلام داد و بعد نشست بازهم سرش را بالا نیاورد. فقط سرش را تکان داد . چه فرقی می کرد نگاهش کند یا نه. او همان شکلی بود شاید با یک لباس نو که هنوز بوی نویی می داد یا از همان چند دفعه پوشیده ها تنش بود.چه فرقی می کرد. حتی دیگر برایش مهم نبود بوی ادکلنش دیوانه کننده است . از همان بوهایی که سرت از تلخیشان گیج می رود و سوتی از سری خوشایندی می کشی و می گویی: لامصب عجب ادکلنی زده. بعد کنجکاو می شوی و قیافه طرف را دید می زنی. گاهی قیافه هم مثل عطر است و گاهی با خودت می گویی:حیف این بو نیست؟!

ولی با بوی ادکلنش هم سرش را بالا نیاورد . برایش مهم نبود بوی پشکل بدهد یا عطر فرانسوی اصل را روی خودش خالی کرده باشد. مهم شکل های روی میز بود؛ که باد گاهی این طرف و آن طرف می بردشان.
- می خوام برم؛ تا صبح می خوای اینجا بشینی و نقاشی بکشی؟
باخودش فکر کرد:- ای کاش می شد بوی آدم ها را کشید. از کجا باید بدونم این آقا یا خانوم چه بوی میده؟ بوی گلاب یا شامپو؟ شایدم عطر شابدول عظیم شایدم بولگاری.                                                                                                                                                                                                                   - نشنیدی ؟ نقاشی را خط خطی کرد . سرش را بالا و پایین می کند. - آره یا نه؟ سیگارش را روی میز مچاله می کند.
دستی به موهای تازه اصلاح شده اش می کشد : تا صبح می خوای اینجا لم بدی. چقدر واژه به جای لم دادن هست ولی او فقط گفت: لم بدی.  این بار شکل یک سیب گندیده کرم خورده را کشید. - سیب گندیده یه بو بیشتر نداره. تمام میز را پر از سیب های گندیده کرد با یک عالمه کرم که احتمالا سبز لجنی بودند.
سرش را بالا آورد تا بگوید تو هم مثل این سیب ها هستی فقط بوی تو فرق می کند. بوی گندیدگیت با بولگاری قاطی شده.او رفته بود . خندید و تمام سیب هارا خط خطی کرد. می ترسید او هم بو بگیرد.

 

*************

پی نوشت:

۱. چند شب پیش با من و من حرف می زدم . بهم گفتن درمورد این بنویسیم که چرا جوان ها احساس

خوشبختی نمی کنن. (البته نه همه) . ولی من هرچی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم گفتم هر کدوم

از دوستان روی این پیشنهاد فکر کنن و نظر بدن.

۲ . مسواک یادتون نره مخصوصا اگر شب پیاز خوردید. ( نکته نظافتی)

+ تاريخ چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 1:15 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |