تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید - یک لیوان نسکافه...یک صفحه کتاب

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.


داخل کاناپه فرو رفته ام و کانال ها ی تلوزیون را بالا پایین می کنم و باز مثل همیشه خبری نیست .       یا میزگرد  اقتصادی و مذهبی است یا فوتبال و فیلم تکراری. آهنگ ها و کلیپ ها هم که بوی تعفن    گرفته اند. خاموشش می کنم کنترل را روی مبل بغلی پرت می  کنم. تلفن زنگ می خورد؛ دارد    خودش را خفه می کند. توی خانه ماهم که رسم جواب دادن به تلفون وجود ندارد. محمد داخل اتاقش نمایشنامه مرغ دریایی (چخوف)را بلند بلند فریاد می زند٬ من هم که با چسب دوقلو چسبیده ام          و با انگشتم روی دسته مبل نقاشی فرضی می کشم. مادرم با کلافگی از اتاق خارج می شود و   می گوید: کسی صدای اینو نمی شنوه! و به من چشم غره می رود و من هم به روی مبارک نمی آورم .      او هم روی صندلی میز تلفن فرو می رود و بعد از چند ثانیه سخت مشغول می شود.

بالاخره خودم را می کنم و به آشپزخانه می روم ؛ یک لیوان نسکافه درست می کنم و سه قاشق    شکر پشت سرش ؛ حفره یی باز می شود و شکره ها را داخل خود می کشد. با قاشق تند تند هم    می زنم. کمی می چشم٬داغ است. می سوزم صدای مادرم می  آید: تقصیر خودته که از همون اول  صدرا و تو جریان نذاشتی.  می فهمم پشت خط کیست و مشکلش چیست . لیوان را بر  میدارم ؛ این بار روی کاناپه دراز می کشم و لیوان را روی میز می گذارم. کتاب چند دفعه خوانده شده را از روی زمین بر میدارم و کلمات را بالا و پایین می کنم.  با غصه می گوید: حالا گریه نکن . یه جوری حلش می کنیم. از همون اول از این مرتیکه بدم میومد. بیشعور از زنش هم خجالت نکشید.
"ربابه گفت : می ترسم ؛ منو اینجوری نگاه نکن. چشم هایش را بهم فشار داد و زیر لب گفت: اوه...چشم ها ... شکل بابام شدی".   با مهربانی می گوید: تو با صدرا حرف بزن تا کی  می خوای این وضعو تحمل کنی؟؟  -...   -خوب فامیل باشه، نمی خوای که خدایی نکرده اتفاق بدتری بیافته؟.   " باقی حرف ها در دهانش ماند چون دست احمد با تردستی و چالاکی دو گیس بافته ربابه را گرفت و دور گردنش پیچاند و به سختی فشار داد. ربابه فریاد..." از داخل کوچه صدایی شبیه انفجار آمد . مثل فنر پریدم به مادرم می گویم: صدارو نشنیدین؟ انگشت اشاره اش روی بینی می گذارد. این بار صدا بلند تر می شود؛ شیشه ها نزدیک بود بشکند . مادرم هم پرید . به اتاقم رفتم و مانتو شال را از روی چوب لباسی کندم. هنوز نامم کامل از دهانش خارج نشده بود که من وسط کوچه بودم. آسمان  دود گرفته بود و مردم مثل گیاه خودرو در خیابان و پشت پنجره ها جمع شده بودند. خانومی هراسان گفت: جنگ شده ..به خدا جنگ شده. فکر کنم اومدن همه آخوند رو جمع کنن. نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداختم و گفتم: لابد همه شونم کوچه پشتی جمع شدن. با دیدن خانه های نیمه خراب در دلم آشوب شد. آقایی با دو من ریش خصمانه نگاهی به سر تا پای ما انداخت و من نگاهم به تسبیحش بود که دور دستش له می شد: بدبختا اگه اینا نبودن ، شما هنوز جیره خور آمریکا و انگلیس بودین. برید خدارو شکر کنید که اینا یه نونی تو دامنتون انداختن. زن دستش را در هوا تکان تکان داد و گفت: الهی بگردم،نون  ریخته رو زمین ، منتظرن ما جمع کنیم. برو جونم با همین حرفا یه عمر سر ملتو کلاه گذاشتین.                                                                                                                             صدای سوم وحشتناک تر بود٬ گوشم را گرفتم . پشت سر چند نفر راه افتادم و به کوچه پشتی رفتم.    چند نفر از داخل خرابه ها ٬آدم های به دوش می کشیدند که هنوز با دیدن آخرین رویا چشم هایشان باز بود. تو دلم با زاری گفتم: خبر مرگم داشتم کتابمو می خوندما.
یک نفر آستینم را کشید: بهاره...بهاره... بهاره... برگشتم مادرم بود. - بیا کمک کن میز شام و بچینیم.    با حرص و عصبانیت گفتم:- مامان شام کجا بود!   دلتون میاد تو این وضعیت شام بخورین؟ جنگ شده مثلا.باید کمک کنیم. با خنده گفت:- حالت خوبه؟؟ جنگ کجا بود. چشم هایم را مالیدم از مبل کنده شدم. نسکافه هم دیگر یخ شده بود. 

***************

پی نوشت:

 ۱. جملات داخل گیومه از داستان چنگال در مجموعه سه قطره خون نوشته صادق هدایت بود.

۲. خوابم با کمی تغیر (هم اضافه و هم سانسور) حقیقی بود.

۳- سومی هم داشت ولی یادم نمی یاد.

۴- آهان یادم اومد. تو چهارمی می گم: امروز یه جایی بودم که برج و آپارتمان نبود . دست آسمون و زمین به هم می رسید و غروب فوق العاده زیبا بود. بعد از مدت ها فکر کردم هنوزم می تونم روی ماه خدارو ببوسم.          

 

+ تاريخ شنبه 5 مرداد1387ساعت 0:23 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |