|
گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند. |
|
| کنار دستم نشسته یی و زیر لب غر غر می کنی : اه، عجب ترافیک مزخرفی؛ این کولر ماشین هم مثل ... خرمی مونه. - بی ادب. از بچگی عادت داشتی غر بزنی. دست خودت نبود؛ هر چند همه می گفتن من از تو بدتر هستم. لبت را تر می کنی و مرتب در جایت وول می خوری. گره شالت را باز می کنی ؛آخرسر کولر را خاموش می کنی و پنجره را پایین میدهی با دست چپت آهنگ ها را بالا و پایین می کنی و دست راستت را از پنجره بیرون آورده یی . ترافیک سبک تر می شود . می گویم: دستتو بیار داخل. می خندی : خوشم میاد باد از لای انگشتام رد بشه. هنوز همان بچه کوچک هستی انگار نه انگار قرار است به همین زودی ها وارد دانشگاه شوی . حتی ابروهایت را برنداشته یی . می گویی مهم نیست.راهنما می زنم و لاینم را عوض میکنم و کمی پایم را بیشتر روی گاز فشار میدهم. نگاهت به تسبیح دور آینه می افتد : تو ذکر و دعا هم بلدی؟ با اینکه حواس و نگاهم به جلوست ولی لحن پر تمسخرت را حس می کنم. راننده عقبی نور بالا می زند ؛ اعصابم خراب می شود . می گویم : ماله من نیست و دوباره لاینم را عوض می کنم؛ سرعتم کمتر می شود. -پس اینجا چیکار می کنه؟ - واسه مادر بزرگمه ؛ جا گذاشته اینجا . - آهان همون خاله مریم معروف. _ بی بی مریم. باز لبت را تر می کنی می دانم این عادت توست . - هنوز ملت براش پپسی وا می کنن؟ بی حوصله نگاهت می کنم با خونسردی روی ناخن هایت لاک فیروزه یی می زنی. جوابت را نمی دهم . به گل فروش خیره می شوی.هنوز اینا اینجا هستن؟ پنجره را پایین می کشی و می گویی: همه دسته گل ها چند؟ پسرک صورتش را می خوارند و می گوید : دسته یی سه تومن اما واسه شما...صبر نمی کنی پسرک حرفش تمام شود٬ همه را با همان سه تومن می خری هنوز پسرک متعجب است ؛ می دانم . اینجا اصلا عوض نشده.راست می گویی از پنج سال پیش که رفتی خیلی چیزها همانطورند.یادش بخیر پنج سال پیش که می خواستی بروی چقدر بغلم گریه کردی. گفتم: دو روزه فراموشم می کنی ولی فراموش نکردی از تلفن ها و ایمیل ها و آف هایت معلوم بود .
+
تاريخ یکشنبه 30 تیر1387ساعت 9:5 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف
|
|
|