|
گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند. |
|
| من بهاگانیاچ افگوژاخ ؛توی ایالتی به اسم Marigold زندگی می کنم! تعجب نکنید خیلی سال قبل پدر بزرگ پدر پدر پدرمو از کشورش اخراج می کنن و به این ور دنیا می فرستن. اونطوری که پدرم برام تعریف کرده بود ؛ما اهل سرزمین آریا هستیم اما من تا حالا اونجا رو ندیم. حتی نمی دونم کجای نقشه باید دنبالش بگردم.آخه می گن مدت ها همه جا زیر آب فرو رفته بود و بعد از سال ها، آب های غرب ایالت ما رو بالا اورد .برای همین اگه اسم این ایالتو هنوز نشنیدید تعجب نکنید؛ هنوز نوادگان کریستف نیومدن ما رو کشف کنن. اسم دیگه ایالت ما شهر اخراج شدگانه! زبون ما فینگیلیشه! تا همین چند سال پیش روی زمین کرال سینه می رفتیم اما توی کتاب خونه ایالت عکس هایی دیدیم که بهمون یاد میداد چطوری باید راه بریم! من یه نویسنده دسته دهم هستم که همیشه لبو فروش ها داستان هامو می خرن و لبو های نپخته رو توش میذارن. شاید برای اینکه مردم ایالت ما به روح اعتقاد ندارن و به داستان های چند لایه عادت ندارن.واسه همین داستان ها مو توی بطری میندازم و توی آب ول میدم تا یه ناشر خارجکی پولدار بیاد چاپشون کنه! گاهی با صنف لبو فروش ها می شینیم و بحث هایی درمورد داستان هام می کنیم! همه این ها برای اینکه اونا راضی بشن داستان ها رو بخرن و بدونن لبوها رو روی چی میذارن! یه دوست خوب از توی کالج برام مونده. (ما کالج هامون توی خونه رهبر!!! ایالت تشکیل میشه) اسم رفیقم نیمو کامینو است؛ که از شهر بیشکک اخراجش کردن. صبح ها بعد از دو با هم اوبوقله با شراب قرمز می خوریم! مغ های ایالت ما خوردن شراب قرمز با دوستان خیلی صمیمی مجاز کردن! بعد از خوردن صبحانه، من به کتاب خونه شهر میرم و کاغذ سیاه می کنم و نیمو هم همچنان برای کشف راز شکار گرازهای آمازونی ، توی جنگل تلاش می کنه تا بتونه اسم خودشو توی کتاب رکورد ایالت ثبت کنه! اسم دوتا خانوم توی کتاب هامون هست به اسم: مازاریو پودینگ و ماریتا پودیتو ، که نودگانشون توی ایالت ما خونه دارن! و همیشه آخر هفته با بچه ها که دریا می ریم اونا رو هم می بریم!! خوب چون نوشتن کفاف زندگی کردن توی این ایالت کوچیکو نمیده و از اونجایی که همه همو می شناسیم و صبح ها موقعی که توی خیابون با لباس های سفید و سبز می دویم و همو می بینمو باید برای هم سر خم کنیم؛ ترجیح میدم حتی نیمو هم ندونه شغل دوم من چیه! فکر بد نکنین! من شب ها به گورستان ایالت می رم و بالای قبرهایی که پول روشون گذاشتن می ایستم و داستان می خونم. بین خودمون باشه، گاهی داستان های خودمو قاطیشون می کنم. مردم ایالت اسم منو گذاشتن قصه خون گور! نیمو بهم پیشنهاد داد به جای داستان های افسانه ای قرن 21 ، داستان قصه خون گور بنویسم! آخر شب خسته خونه میرم و مثل همیشه یادداشت نیمو رو می بینم که برام نوشته: اومدم نبودی! و از دور به جنگل زل میزنم تا ببینم نور آتیشش روشن شده؟ و همین طور که به دنیای 200سال قبل از خودم یعنی قرن 21 فکر می کنم تا رمز افسانه هاشو درمورد چیزهایی که توی کتاب خونه هست مثل: کامپیوتر ،ماشین ، و عشق بلوتوثی و... فکر می کنم؛ شیر گاوی که همسایه مون خانوم فرندایش برام اورده با کیک های تخم مرغی آقای ناکینو می خورم. و بعد قلمو توی دهنم خیس می کنم تا چرت و پرت های قرن 21 توی داستان هام زور چپونی کنم!!! راستی شما می دونین عشق بلوتوثی چیه؟ لطفا معنی شو برام بنویسد توی بطری بذارید تا به دست پستچی شهر خانوم کامرون کامرون زاده برسه و به خونه من یعنی : خیابون گاردن، کوچه شهید گاردن پور بفرستن. هنوز پلاک جدید خونه ام نیومده!!! البته نوشتن اسمم هم کفایت می کنه! پی نوشت: 1- توی ایالت ما لباس ها رو با نخ برگ بید مجنون می دوزن. 2- معنای این ایالت همیشه بهاره! 3- توی این بلبشوهای فکری و غیر فکری ،خارجی بودن می چسبه! 4- شما هم دعوتید به بازی میس کارتون ! ۵- یه حس غریبی به این پست دارم ؛ چراشو نمی دونم ! اما دوست دارم همه عالم این پستو بخونن!
+
تاريخ سه شنبه 5 آبان1388ساعت 4:27 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
|
|