تبليغاتX


  _ باید امشب بروم _


Zbody> دیوار سیاه و سفید

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.
 

قبل نوشت:

باید درمورد شاملو می نوشتم. چیزهایی پراکنده ای درمورد زندگیش نوشتم تا اینجا بذارم. اما بعد با خودم گفتم، زندگی نامه شاملو همه جا هست . مسلما من هم چیزی بیشتری جز حرف های همه ندارم که توی کتاب ها و سایت ها مختلف نوشتن. بنابراین تصمیم گرفتم یکی از مصاحبه ها شاملو رو بذارم شاید بتونیم کمی به فکر و نگاهش نزدیک بشیم. هر چند٬  چند روزی از سالگرد شاملو (بامداد) می گذره اما...بگذریم این روزها شعر شاملو،صدای شاملو می چسبد و خواندن این مصاحبه خالی از لطف نیست. شاید درد امروز من و تو هم باشد! (مصاحبه در صفحه بعد)

سرودِ ابراهیم در آتش

در آوار ِ خونين ِ گرگ‌وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز مي‌خواست
و عشق را شايسته‌ی زيباترين ِ زنان

که اين‌اش
 
 
به نظر
 

هديّتي نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.
 

چه مردی! چه مردی!
 
 
  که مي‌گفت
 

قلب را شايسته‌تر آن
 

که به هفت شمشير ِ عشق
 
 
  در خون نشيند
 

و گلو را بايسته‌تر آن
 

که زيباترين ِ نام‌ها را
 
 
  بگويد.
 

و شيرآهن‌کوه مردی از اين‌گونه عاشق
ميدان ِ خونين ِ سرنوشت
 

به پاشنه‌ی آشيل
 
 
  درنوشت.ــ
 
رويينه‌تني
 
 
  که راز ِ مرگ‌اش
 

اندوه ِ عشق و
غم ِ تنهايي بود.

 □ 

«ــ آه، اسفنديار ِ مغموم!
 
تو را آن به که چشم
فروپوشيده باشي!»
 

 

«ــ آيا نه
 
 
  يکي نه
 
 
  بسنده بود
 

که سرنوشت ِ مرا بسازد؟
 
من  

تنها فرياد زدم
 
 
  نه!
 
من از
 
 
  فرورفتن
 
 
  تن زدم.
 

 صدايي بودم من
ــ شکلي ميان ِ اشکال ــ،
و معنايي يافتم.
 

من بودم
و شدم،

نه زان‌گونه که غنچه‌يي  
  گُلي
 
يا ريشه‌يي
 
 
  که جوانه‌يي
 
يا يکي دانه
 
 
  که جنگلي ــ
 

راست بدان‌گونه

که عامي‌مردی
 
 
  شهيدی;
 

تا آسمان بر او نماز بَرَد.

من بي‌نوا بند‌گکي سربه‌راه
 
 
  نبودم
 

و راه ِ بهشت ِ مينوی من
 

بُز روِ طوع و خاک‌ساری
 
 
نبود:
 

مرا ديگرگونه خدايي مي‌بايست
شايسته‌ی ِ آفرينه‌يي
  
و خدايي
ديگرگونه
آفريدم».
 
□ 

دريغا شيرآهن‌کوه مردا
 
 
  که تو بودی،
 

و کوه‌وار
پيش از آن که به خاک افتي

نستوه و استوار
 
 
مُرده بودی.
 

اما نه خدا و نه شيطان ــ

سرنوشت ِ تو را
 
 
بُتي رقم زد
 
که ديگران  
مي‌پرستيدند.
 
بُتي که  
  ديگران‌اش  
  مي‌پرستيدند.

 

ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 3:50 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

 

فیلم درباره الی. . . ساخته اصغر فرهادی را وقتی  ‌دیدم، ناخودآگاه به این موضوع فکر کردم که چقدر این آدم‌های جمع شده در یک ویلای مشرف به دریا اسیر تقدیرند. این در اسارت تقدیر بودن، تم مشترک فیلم‌های اصغرفرهادی از (رقص در غبار) و (شهر زیبا) تا (چهارشنبه سوری) و (درباره الی. . .)است.مجموعه آدم‌هایی که او در این فیلم‌ها به تصویر کشیده در دل روابط و مناسبات روزمره خود حضوری منفعلانه ندارند و همواره تلاش‌شان تحمیل خود به شرایط است، اما نهایتاً گریزی از تقدیر ندارند. این اسارت و ترکیب جبر و اختیار را اصغرفرهادی در دو فیلم اخیرش (چهارشنبه سوری و درباره الی. . .) که به طبقه متوسط جامعه شهری نزدیک شده، به نحو بارزتری نشان می‌دهد.او کنتراست موجود در این طبقه را در فیلم آخرش به شکل عیان و- در عین حال - تکان‌دهنده نشان می‌دهد. چه زود تق همه آن شادی‌ها و بزن و بکوب‌های لحظه‌‌ای درمی‌آید و این آدم‌های به ظاهر سرخوش نسبت به یک فرد (الی) و واقعه مرتبط با او واکنش‌های مختلف نشان می‌دهند.می‌بینیم که رفته رفته این میهمان ناشناخته و واقعه ناگوار متصور شده برای او چقدر در روابط دوستانه و زناشویی بقیه افراد اختلال ایجاد می‌کند؛ و فضا و موقعیتی به ظاهر تفاهم‌آمیز را به سوءتفاهم کامل سوق می‌دهد و ناخودآگاه بستری فراهم می‌شود تا آدم‌ها نسبت به هم قضاوت غیرمنصفانه‌ای داشته باشند. در واقع، یکی از ویژگی‌های مثبت و قابل دفاع درباره الی. . . همین توجه عمیق اصغرفرهادی به جزئیات در دل یک سینمای موقعیت و متمرکز شده در روزمرگی‌های این طبقه مطرح جامعه است.

وقتی فیلم شروع می شود آنقدر همه چیز فیلم رئال است که شاید هرکسی خودش را وسط این ماجرا می داند و در تمام موقعیت ها می سنجید که اگر من مثلا به جای سپیده بودم انقدر راحت درباره دوست گم شده ام که البته تا آخر فیلم شخصیت مجهولی دارد ، دروغ می گویم. (البته من فکر می کنم سپیده از آن افرادی است که می گوید هدف وسیله را توجیه می کند و خیلی چیزهایی را که می داند رو نمی کند و دروغ می گوید)این فیلم به نوعی قرار است به ما بگوید سر قضاوت هایمان چه آمده. چه راحت نظرمان نسبت به اطراف و آدم هایش تغییر پذیر است. جالب است بدانید که تمام شخصیت های فیلم به نوعی دروغ می گویند و یا دروغ دیگران را تایید می کنند. شاید هم قرار است درمورد خیانت هم فکر کنیم. مهم ترین نکته فیلم آن است که فرهادی به بهترین نحو بیننده را درگیر تفکراتش می کند. شخصیت پردازی خوب و قابل لمس، دیالوگ ها زیبایی که در سینمای ایران معمولا یکی از نقاطی است که همیشه به فیلم آسیب می رساند ، اما شاید بتوان گفت یکی از نقاط قوت فیلم دیالوگ های نابش است.

 

این فیلم درباره دو شخصیت است؛ یکی الی که  تمام فیلم صحبت از اوست. هر چند حضورش کم رنگ است و علی رضا، که شاید تا بیست دقیقه آخر فیلم نامش نیست اما پشت نگاه نگران الی، و کشمکش ذهنی که الی برای ارتباط جدید دارد؛ می توان سایه اش را حس کرد.حتی می خواهد طعم رهایی را مثل بادبادکی که هوا می فرستد بچشد.  شاید به نوعی درغگوترین شخصیت های فیلم هم همین دو نفر باشند. چه الی که حقیقت را پنهان می کند و باعث بزرگ ترین و خطرناک ترین دروغ فیلم می شود. و چه علی رضا که  شخصیت دلنشینی دارد و ناخودگاه شخصیت محبوبی از آب درمی آید، اما از بدی رابطه اش و یک طرفه بودن رابطه حرفی نمی زند و می خواهد الی کسی باشد که آخر فیلم بدنام می شود نه او؛ پس این شخصیت محبوب هم دروغ می گوید. و اینگونه است که تا مدت ها بعد از پایان فیلم ذهن درگیر ماجرا است. و هر کسی به نوعی می خواهد علی رضا و یا الی را از دادگاه ذهنی خود تبرئه کند .شاید این دو نفر قابل ترحم ترین افرادفیلم هستند.و این به خاطر شخصیت پردازی و فضا سازی خوب فیلم است.  شاید این فیلم یکی از کم نظیرترین نمونه های سینمای ایرانی باشد.

پی نوشت:

۱- فیلم خیلی موارد برای صحبت کردن داشت اما فکر کردم شاید خیلی از دوستان ندیده باشن برای همین مجبور شدم از اونها درز بگیرم .

۲-  یادمه روز مادر، بدترین روز مادری بود که برای مادرم گرفتیم. همه بی حوصله یه گوشه بغ کرده بودیم. به ظاهر هم گل و شیرینی بود هم کادو اما لبخندها همه کج و کوله بود و تا کسی می گفت : انتخابات، داغمان تازه می شد و وسط لبخندها بحث می کردیم و افسوس می خوردیم اما با نگاه ناراحت مادرم کلمات را قورت میدادیم. اما روز پدر...بعد از مدت ها با شوق برای خرید رفتم ، خوش حال بودم اما باز هم صدا و سیما محترم دولت نتواست خوشی ما را ببیند و با فیلمی که از خسرو شکیبایی گذاشت ، لبخندم را تبدیل به بغض کرد. و بعدش هم حرف های تکراری انتخابات. این روزها سر و ته هر قضیه را نگاه می کنم به این قضیه می رسد. به خون های رفته.

۳- این روزها شلوغن، برای اینکه کمتر به دوستام سر زدم عذر می خوام.

۴-  من و من گفتن که رویا بازی رو انجام بدم. اما هر چی فکر می کنم فعلا تمام رویا هام مسدود شدن. تمام اتفاقات این چند وقته انگار باعث فراموشی اونها شده. یا شاید هم دیگه اونقدر برام مهم نیست. فرقی نمی کنه از چه نوعی باشن یا از چه جنسی ولی این روزها به رویاهام هر چقدر فکر کردم؛ پیداشون نکردم!

 

+ تاريخ دوشنبه 15 تیر1388ساعت 11:28 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

 

 In Hell یک فیلم آمریکایی است که علیه سیستم روسیه است و مربوط به جنگ سرد است. (همون طور که می دونیم ، یکی از ابزارهای جنگ سرد ساختن فیلم علیه کشور مقابل بود. و موضوع این فیلم به قبل از پاشیدن شوروی اشاره داره. ) البته این فیلم تنها به یک بعد قضیه یعنی روسیه فکر نمی کنه. بیشتر اون حسی که توی خیلی از فیلم های آمریکایی هست رو می خواد القا کنه. یعنی محوریت آمریکا و اثرشون روی هر سیستم و نظام و یا حتی نقش منجی بودنشون. قرار این فیلم به ما بگه این آمریکا هست که قرار روی هر سیستم و روندی اثر بذاره.

 داستان فیلم در مورد یک مرد آمریکایی که همراه همسرش به روسیه برای کار میاد. و البته یه عشق عمیق بین اونها وجود داره. شاید قرار نقش خانواده پر رنگ بشه. زن این مرد توسط یه پسر روسی مورد تجاوز قرار می گیره و کشته میشه. قاضی پرونده با گرفتن رشوه ، قاتلو تبرئه می کنه. و این مرد آمریکایی که هم عاشق بود و هم نمی تونسته بی عدالتی و تحمل کنه ، وسط راهرو دادگاه ،قاتلو با تفنگ یکی از سربازها می کشه و به حبس ابد محکوم میشه. قرار روایت داستان فیلم به نحوی پیش بره که ما به نمونه بی عدالتی توی سیستم نظامی روسیه یا همون شوروی سابق پی ببریم. و با یک حس دلسوزی برای مرد آمریکایی و حس خشم برای یک سیستم بیمار فیلم و دنبال کنیم. و زمانی این حس دلسوزی و خشم بیشتر میشه که مرد آمریکایی حاضر نیست حلقه ازدواجشو دربیاره ولی با کتک از انگشتش در میارن. و زندانبان می گه : کوچلو اینجا روسیه است نه آمریکا!! در ادامه فیلم می فهمیم بعضی از آدم های این فیلم کاملا بی گناه اومدن به این قسمت از کشور. و  نکته ای دیگه ای که بهش اشاره می کنه رابطه زندانی ها با زندانبان ها بود که در برابر پول همه کاری می کنن و باز قهرمان داستان برای تغییر اوضاع خودش و بهتر شدن اون حاضر نیست یک دلار هم خرج کنه.

یکی از ناراحت کننده ترین قسمت های فیلم افرادی هستن که برای تجاوز انتخاب شدن و توسط زندانبان ها به مافیای قدرت در زندان سپرده میشن. و باز اینجا قهرمان آمریکایی ما هست که به طرفداری از ضعیف تر ها اقدام می کنه و می خواد روی محیطش اثر مثبت بذاره. و علیه فساد در زندان اعتراض کنه حتی اگر قرار این اعتراض به قیمت جونش تموم بشه. و با توجه به نظام مریض شوروی این مرد آمریکایی مثل یه غده می مونه که باید کشته بشه. ولی هم بندی سیاه پوستش  که به قتل سه هم بندی خودش معروفه یک سری اسناد و مدارک به قهرمان آمریکایی میده تا بعد از اینکه کمکش کرد و از زندان فرار کرد این اسناد رو که طی ۱۰ سال جمع آوری کرده بود افشا کنه. این مرد که به ۴۱۵ معروف بود درمورد قتل هایی که کرده می گه: من کسایی رو کشتم که زیادی حرف می زدن اما هیچی نبودن و یا اینکه نارو به رفیقاشون می زدن. بالاخره قهرمان داستان می تونه از زندان فرار کنه و اسناد رو علیه این زندان افشا کنه.

 با کمی اغراق می تونم بگم یکی از چیزایی که قرار داستان به ما بگه اینکه : زمانی همه چیز رو به راهه که آمریکا اونجا یک نقشی داشته باشه و یا اینکه یک جامعه کوچیک مختل با حضور یک فرد موثر می تونه رو به راه بشه. و شاید بشه گفت آمریکا خودش رو رئیس این دنیای کروی می دونه. البته وقتی قدرت و منابع کافی باشه این اندیشه هم دور از ذهن نیست.  اگر سخنرانی اوباما رو در روز تحلیفش گوش کرده باشین این حس مرکزی بودن و  حاکمیت داشتن بر تمام دنیا  در حرفاش به خوبی معلوم بود.

پی نوشت:

* برنامه تیک تاک/ شبکه ۲ / ۱۹:۴۰ .... برنامه اش  دارای زیبا شناختی خاصی  است.

** امروز بی بی سی یه خبر گفت که مخم منفجر شد: ازدواج یک دختر هشت ساله با یک سگ توی یکی از روستاهای هندی! به خاطر از بین رفتن سحر و جادو. گریه ام گرفت به خاطر فقر فرهنگی.  آدم ها چقدر باید به خاطر بی سوادی و جهل خودشون هم به زندگی خودشون و هم دیگران لطمه بزنن. چقدر باید هزینه بدن. واقعا مخم سوت کشید. جالب تر از اون جشن ازدواجی بود که خانواده و مردم ده گرفته بودن و می رقصیدن و خوشحال بودن که با این کار سحر و جادو از این خانواده برداشته میشه. و دختری که می خندید بدون اینکه بدونه قراره چه بلایی سرش بیاد. و چه ظالمانه است این جهل.

+ تاريخ دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 7:3 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |