
من بهاگانیاچ افگوژاخ ؛توی ایالتی به اسم Marigold زندگی می کنم! تعجب نکنید خیلی سال قبل پدر بزرگ پدر پدر پدرمو از کشورش اخراج می کنن و به این ور دنیا می فرستن. اونطوری که پدرم برام تعریف کرده بود ؛ما اهل سرزمین آریا هستیم اما من تا حالا اونجا رو ندیم. حتی نمی دونم کجای نقشه باید دنبالش بگردم.آخه می گن مدت ها همه جا زیر آب فرو رفته بود و بعد از سال ها، آب های غرب ایالت ما رو بالا اورد .برای همین اگه اسم این ایالتو هنوز نشنیدید تعجب نکنید؛ هنوز نوادگان کریستف نیومدن ما رو کشف کنن. اسم دیگه ایالت ما شهر اخراج شدگانه! زبون ما فینگیلیشه! تا همین چند سال پیش روی زمین کرال سینه می رفتیم اما توی کتاب خونه ایالت عکس هایی دیدیم که بهمون یاد میداد چطوری باید راه بریم! من یه نویسنده دسته دهم هستم که همیشه لبو فروش ها داستان هامو می خرن و لبو های نپخته رو توش میذارن. شاید برای اینکه مردم ایالت ما به روح اعتقاد ندارن و به داستان های چند لایه عادت ندارن.واسه همین داستان ها مو توی بطری میندازم و توی آب ول میدم تا یه ناشر خارجکی پولدار بیاد چاپشون کنه! گاهی با صنف لبو فروش ها می شینیم و بحث هایی درمورد داستان هام می کنیم! همه این ها برای اینکه اونا راضی بشن داستان ها رو بخرن و بدونن لبوها رو روی چی میذارن! یه دوست خوب از توی کالج برام مونده. (ما کالج هامون توی خونه رهبر!!! ایالت تشکیل میشه) اسم رفیقم نیمو کامینو است؛ که از شهر بیشکک اخراجش کردن. صبح ها بعد از دو با هم اوبوقله با شراب قرمز می خوریم! مغ های ایالت ما خوردن شراب قرمز با دوستان خیلی صمیمی مجاز کردن! بعد از خوردن صبحانه، من به کتاب خونه شهر میرم و کاغذ سیاه می کنم و نیمو هم همچنان برای کشف راز شکار گرازهای آمازونی ، توی جنگل تلاش می کنه تا بتونه اسم خودشو توی کتاب رکورد ایالت ثبت کنه! اسم دوتا خانوم توی کتاب هامون هست به اسم: مازاریو پودینگ و ماریتا پودیتو ، که نودگانشون توی ایالت ما خونه دارن! و همیشه آخر هفته با بچه ها که دریا می ریم اونا رو هم می بریم!! خوب چون نوشتن کفاف زندگی کردن توی این ایالت کوچیکو نمیده و از اونجایی که همه همو می شناسیم و صبح ها موقعی که توی خیابون با لباس های سفید و سبز می دویم و همو می بینمو باید برای هم سر خم کنیم؛ ترجیح میدم حتی نیمو هم ندونه شغل دوم من چیه! فکر بد نکنین! من شب ها به گورستان ایالت می رم و بالای قبرهایی که پول روشون گذاشتن می ایستم و داستان می خونم. بین خودمون باشه، گاهی داستان های خودمو قاطیشون می کنم. مردم ایالت اسم منو گذاشتن قصه خون گور! نیمو بهم پیشنهاد داد به جای داستان های افسانه ای قرن 21 ، داستان قصه خون گور بنویسم! آخر شب خسته خونه میرم و مثل همیشه یادداشت نیمو رو می بینم که برام نوشته: اومدم نبودی! و از دور به جنگل زل میزنم تا ببینم نور آتیشش روشن شده؟ و همین طور که به دنیای 200سال قبل از خودم یعنی قرن 21 فکر می کنم تا رمز افسانه هاشو درمورد چیزهایی که توی کتاب خونه هست مثل: کامپیوتر ،ماشین ، و عشق بلوتوثی و... فکر می کنم؛ شیر گاوی که همسایه مون خانوم فرندایش برام اورده با کیک های تخم مرغی آقای ناکینو می خورم. و بعد قلمو توی دهنم خیس می کنم تا چرت و پرت های قرن 21 توی داستان هام زور چپونی کنم!!! راستی شما می دونین عشق بلوتوثی چیه؟ لطفا معنی شو برام بنویسد توی بطری بذارید تا به دست پستچی شهر خانوم کامرون کامرون زاده برسه و به خونه من یعنی : خیابون گاردن، کوچه شهید گاردن پور بفرستن. هنوز پلاک جدید خونه ام نیومده!!! البته نوشتن اسمم هم کفایت می کنه! پی نوشت: 1- توی ایالت ما لباس ها رو با نخ برگ بید مجنون می دوزن. 2- معنای این ایالت همیشه بهاره! 3- توی این بلبشوهای فکری و غیر فکری ،خارجی بودن می چسبه! 4- شما هم دعوتید به بازی میس کارتون ! ۵- یه حس غریبی به این پست دارم ؛ چراشو نمی دونم ! اما دوست دارم همه عالم این پستو بخونن! بعد از خوندن خود آزاری های میس کارتون من هم علاقه مند شدم از خود آزاری هام بنویسم. ـــ کتاب لبه تیغ و جلو روم گذاشتم با تمام عشقی که برای تموم کردنش دارم اما هفتاد صفحه آخر و نمی خونم. ـــ عکس ها احمدی نژاد رو در تمام نقاط کامپیوترم نگه داشتم. این یه جور شکنجه با اعمال شاقه است! ـــ روزنامه همشهری و ایران می خونم و به اعتماد دهن کجی می کنم و برای اعتماد ملی دل نمی سوزانم. ـــ هر روز به عینکم پوزخند میزنم بعد به صفحه مانیتور زل میزنم. به سردردهام محل نمیذارم تا جونشون در بیاد. ـــ هر روز برگه های سفید رو جلو روم میذارم اما به جای داستان نوشتن فقط خط خطی می کنم. ـــ ساسی مانکن گوش می کنم با صدای بلند. ـــ شب موقع خواب به همه چیز این دنیا فکر می کنم به جز خواب. ـــ حرف های خاله زنکی میزنم. مثل دوستان دوره های مامانم!! این یکی تهوع آوره. ـــ به تمام کسانی که بهم بدی کردن فکر می کنم و گریه می کنم. ـــ به دوستانم زنگ نمیزنم. با حرف هایم بقیه رو تلخ می کنم. تازگی ها به حسادت کردن هم علاقه مند شدم. ـــ وقتی توی ماشین می شینم کمربند ایمنی نمی بندم . _ به کارهای که کردم فکر می کنم و بدهایش را جدا می کنم بعد فحش های ناموسی به خودم می دهم. ـــ به موعود شک می کنم و تمام باورهای این چند سال را مسخره می کنم. این نفرت انگیز ترین خود آزاریم. اما چه کنم شک مثل ریشه درخت توی تمام وجودم دویده. ـــ به داخل گور شدن و تجزیه شدن اعضای بدنم فکر می کنم. این یکی واقعا مازوخیستیه و لذت عجیبی داره! پی نوشت: ـــ با اجازه از دوستان مبتکر خود آزاری؛ از کسانی که به خود آزای های خود عشق می ورزند دعوت می کنم تا در این باره بنویسند. _ این روزها بی حوصله و کم طاقت شدم. دنبال راه میان بر هستم. من و من عزیز یه بازی آبرو بر پیشنهاد دادن تا این آخر سالی آبرومونو توی طبقه اخلاص بذاریم و بگیم باستانی ترین خاطره مون چیه. منم می نویسم و قسمت دوم داستانم برای بعد از عید می مونه. از اونجایی که خیلی شیطون بودم و هستم برام خیلی سخت بود که چه خاطره ای و بنویسم. چون شاهکار زیاد داشتم. مثل وقتی که عموم دستشویی بود و سیگارت سه زمانه انداتختم اون تو و هزار تا کار دیگه .بعضی ها رو توی پست های قدیمم نوشتم. باستانی1: شش ساله بودم که زندایی مامانم آپانتیسشو عمل کرد بود و ده روزی بچه هاش خونه ما بودن. بیچاره فکر می کردن چون من و محمد هم سن شهاب و شیما هستیم ، خیلی خوب با هم کنار میایم . اما تقریبا هر دقیقه با هم دعوا می کردیم و موهای هم و می کشیدیم. یه روز ناهار مامانم ماکارونی درست کرده بود و یک ساعت قبلش حسابی با شهاب دعوا کرده بودم و کتک خورده بودم.شهاب موقع ناهار دقیقا صندلی رو به روی من نشسته و بود و با ولع ماکارونی می خورد. بهش گفتم شهاب می خوای کار کنم که غذاتو نخوری؟ یه نیشخند زد و گفت : بر و بابا. منم روی میز دولا شدم هر چی تو دهنم بود ریختم تو ظرف غذاش. اونم همون جا یه دسته از موهامو گرفت و کشید. باستانی2: کلاس دوم ابتدایی بودم که با خاله و شوهر خاله ام رفتم شمال . کنار ویلاشون یه پارک بود که من همیشه با پسر خاله ام می رفتم اونجا و بازی می کردم. یه جورایی احساس بزرگی می کردم که خاله ام بهم می گفت مواظب میثم باش. یه روز تو پارک بودیم؛ یه دفعه جی...م گرفت. به میثم می گفتم: بدو می خوام برم دستشویی ولی محل نمی ذاشت. التماسش کردم که بیا بریم؛ ولی حاضر نبود از تاب پایین بیاد. بالاخره دل کند و بدو بدو داشتیم می رفتیم سمت ویلا که ظرفیت من تکمیل شد و همون جا وسط پارک جیش کردم. باستانی3: کلاس اول دبیرستان بودم. حالم از مدرسه ام بهم می خورد. شاید توی زندگیم تنها وقتی بود که یک دونه دوست هم توی سال تحصیلی نداشتم. یه مدرسه خشک مقدس، که چادر سر کردن توش اجبار بود؛ اما توی مدرسه باید مقنعه هامونو در می اوردیم و با کش یا تل سفید جمعشون می کردیم . من همیشه، تا از در مدرسه بیرون می اومدم چادرمو می چپوندم توی کیفم و می رفتم. تا اینکه یه بار ناظممون منو دید و فرداش حسابی جلو بچه ها دعوام کرد. یه جورایی کرمم گرفته بود اون دعوا رو تلافی کنم. توی مدرسه معلم بچه های پیش دانشگاهی ، مرد بودن و همه با چادر سر کلاس می شستن و تا معلم ها رو بیرون نمی کردن زنگ تفریح و نمی زدن که مبادا چشمشون به زلف ما بیافته. یه بار ناظممون برای غیبتم منو تو دفتر خواسته بود ؛اما خودش برای بیرون کردن معلم های مرد رفته بود .منم تنها توی دفتر بودم و ده دقیقه از زنگ تفریح گذشته بود اما خبری از زنگ نبود ، دستمو گذاشتم روی زنگ و همه آدم ها داخل مدرسه با هم ریختن بیرون. و اخراج سه روزه شدم. باستانی ۴به نقل از بهاره درمورد من بزرگ : بچه که بودم همیشه من بزرگ اذیتم می کردم. می گفت تو یه یکی یه دونه لوسه ننری. و من همیشه ازش می ترسیدم. مثل غوله توی لوبیای سحر آمیز بود ا(ما الان یکی دستای خیلی خوبمه. ) یه بار که من بزرگ اومده بود خونه مون و می خواست یه جورایی حرصمو دربیاره یکی از عروسک هامو برداشت و با قیچی کچل کرد و برای اینکه مامانم نفهمه توی کمد قایم کرد. هر چند مامانم فهمید کار من بزرگ بود و بهش گفت: من جان وسایل دیگران و خراب کردن کار خوبی نیست!! پی نوشت: * نمی فهمم این خونه تکونی واسه چیه؟ جمعه بمونی توی جونه کمد و کتاب خونه تو بریزی بیرون و زیر تخت و تمیز کنی برای عید. آخه به حال اینا چه فرق می کنه. مهم منم که توی شلوغی همه چیزا رو پیدا می کنم. وقتی یه ماه بعد از عید باز همون آش و همون کاسه این کار یعنی چی. این هنوزم ها تقلیدی ازهنوزم های من و من است. هنوز٬ بند کفشامو نمی تونم درست ببندم. ـ هنوز٬ کیفم پر از پوست کاکائو٬ کاغذها تبلیغاتی و ... است. ـ هنوز٬ یواشکی تو بطری آب می خورم. ـ هنوز٬ شبا تا دو سه بیدارم . ـ هنوز٬ از اینکه ایران شکوه گذشته رو نداره غصه دارم. ـ هنوز٬ آدم رفیق بازی هستم. ـ هنوز٬ وقتی یه چیز نو می خرم سریع ازش استفاده می کنم. ـ هنوز٬ نمی فهمم چرا ملت این همه وقتشون واسه آشپزی میذارن با اینکه میدونن کمتر از ده دقیقه هیچی از اون همه دنگ و فنگ باقی نمی مونه.ـ هنوز٬ وقتی تنها باشم عمرا غذا بخورم. ـ هنوز...هنوز... خیلی هنوزم دیگه هم دارم. اما...چقدر اخلاق گند داشتم تازه فهمیدم. پی نوشت: ۱- دوستانی محترمی که کمتر به بلاگشون سر میزنم٬ منو ببخشن. قول میدم جبران کنم. ۲- امروز شبکه شش یه خبری راجع به ارگ بم گفت که دلم خیلی سوخت. امسال برای ادامه بازسازی ارگ بم پولی و تزریق نکردن... به این فکر کردم وقتی احمدی نژاد به روستا ها و شهر های کوچک می رفت و صد هزار تومن٬ صد هزار تومن بهشون میداد دیگه پولی برای بازسازی ارگ نمی مونه. ۳- تازگی ها ٬ صدا سیما دیده با روحانیون محترم به نتیجه مطلوب در مورد ٬ خدا درمانی نرسیدن٬ شروع به ساخت فیلم کردن که خیلی هاشون با خرافات قاطی شده. ۴- چند وقت پیش یه شبکه ضاله داشت فیلم سینمایی حضرت یوسف نشون میداد٬ با دیدن حضرت یوسفشون گفتم باز مال ما خوشگل تره. ۵- به سه علت تازگی ها داستان نمی نویس. ۱- داستان هام بیش تر از شش صفحه آ۴ هستن و مجبورم قسمت بندیشون کنم و فکر می کنم حوصله دوستان خارجه. ۲- داستان هام مورد منکراتی دارن و نمیدونم میشه تو بلاگ گذاشتون یا نه؟. ۳ـ تایپ کردنشو نیاز به وقت گذاشتن بیشتری داره. ولی یه داستان دارم شاید پست بعدیم باشه. من و من چند وقت پیش٬ یه بازی پیشنهاد دادن که منم خوشم اومد و برای تنوع دوستش داشتم. قرار بود توی این بازی تصویری که از دوستامون در پیوندها داریم بگیم. من خواستم یک کم بازی رو عوض کنم... من و من:درمورد قیافه شون نمی گم چون دیدمشون. اما درمورد خودشون: دوتا خواهر مصمم که برای رسیدن به تمام چیزهایی که به عنوان هدفشون تعین میشه تلاش می کنن و بهش میرسن. دوستان دوران کودکیم تا جوانیم هستن. پست های بلاگشون کوتاه کوتاهه و از همه چیز میگن. کتاب هم زیاد می خونن. امیـــــد: شرح قیافه شو توی نظرات من و من گفته. تصوری که از اخلاقش دارم : به نظرم جدیه و سرسخت و سخت کوش و تحلیل گر منطقیه که میشه روی نظراتش حساب باز کرد.. وبلاگش پر از جملات تاثیر گذار و قصار و آهنگ هایی که قشگ هستن و نایاب. پـــــت: به نظرم سبزه است و باید نگاه قهوه یی نافذی داشته باشه و موهای پسرونه. در مورد اخلاقش: آدم جدی که هیچ چیز ناراحتش نمی کنه و دوست داره همه چیز و امتحان کنه. نثر بلاگش منحصر به فرده ٬ خیلی وقتا زشتی های جامعه رو با قلم طنازش به تصویر میکشه. الهـــــــام: بهترین دوست دوران دانشجوییم. جدی و نفوذ ناپذیر . هنوز در عجبم که چطور تونستم باهاش دوست بشم درست مثل دوتا خط موازی هستیم. عاشق روانشناسی. وبلاگش هم رنگ و بوی از روانشناسی داره و علاقه عمیقش به اشو توی بلاگش خیلی پر رنگه.درمورد الهام اینو یادم رفت: همیشه ساعتش ده دقیقه جلوتر از زمانه. یکی از ویژگی های بامزه چهره اش خال کوچلو رو بینیشه. قربانی شماره 14 (نجمه): مو فرفری و سبزه با چشم های مشکی. فکر کنم از اونایی که دوست داره خلاف جهت آب شنا کنه. چند وقتیه که نمی نویسه ولی من دل نوشت هاشو خیلی دوست دارم. نثرش منو یاد سلینجر میندازه. افشیــن: از اون مو مشکی هایی که احتمالا موهاشو تخت می کنه با قد متوسط . با ابروهای پیوندی مشکی و چشای مشکی. اعتماد به نفس خوبی داره. بلاگش بیشتر اجتماعیه ولی خیلی دیر به دیر آپ می کنه. شونصد سالی یه بار. پسر خوانده: از اون مو سیخ سیخ هایی که یک کم ابروهاشونو خالی می کنن و کمی کوتاه قد. فکر کنم چیزی نباشه که ناراحتش کنه و جدی بگیره. تو پیوندهاش فقط اسم مرد آفتابیه که از جنس مذکره .بلاگش دل نوشته داره ٬ سفرنامه هم. چند وقتی که رفته ناکجا آباد. م. مهتاب: فقط فکر کنم باید خیلی بلند باشه٬چشم های درشت مشکی و موهای کوتاه کوتاه مشکی و همیشه یه لبخند عمیق رو لباشه. اهل کل کل ٬ مارکوپلو هم شده . شعراش توی این دورانی که همه اداعای شاعری می کنن به آدم ثابت می کنه هنوز شاعر خوب هم هست . شاعر ی که روانشناس هم هست . لوچ خندان:آقای فروتنیان کاریکاتوریستن و ایران نیستن. به همه توصیه می کنم بلاگشونو بخونن همه جور روایتی اون تو هست. محمـــــد: موهای مجعد مشکی با چشم های تیره و چهار شونه. هنوز نفهمیدم چرا اسم بلاگش اقتصاد نوینه. لانگ شات ها و دل نوشته های خوبی می نویسه ولی چند وقتیه توی یه اعلامیه گفته جور واجور تعطیله. امیدوارم از تعطیلی درش بیاره چون حیف بود. زری: موهای بلند خرمایی و چشم های عسلی و کمی تو پر. هر پست بلاگش دو سه خط بیشتر نیست. عکس های قشنگی میگیره ٬بلاگش معمولا آیه های قرانی که یه درسی بهش دادن. همه چیز رو از چشم خدا می بینه. عاشقانه ها(سعید): موهای خرمایی و چشم های نیم درشت عسلی. از اون نگاههای نافذ. فکر کنم همیشه دنبال مدینه فاضله است. معمولا پست های منو دوست نداره ولی لطف می کنه باز می خونه. با بعضی از تفکراتش خیلی مخالفم ولی بلاگشو دوست دارم از اسمش هم پیدا است درمورد چیه ولی نه از اون عاشقانه ها که بدت بیاد. عاشقانه درمورد همه چیز از جامعه تا مردم تا خود عشق. معمولا نثرش روم اثر داشته. فقیـــــر: موهای مجعد و چشم های ریز تیره. قد بلند. اهل کار و تلاش . مسولیت پذیر. بلاگش معمولا شعر و جمله های کوتاهه که تو رو میگیره. ولی حیف که کم آپ می کنه. علی اکبر: تصویر خاصی ازش ندارم. از اون آدم هایی که مرتب انرژی مثبت پرتاب می کنه. وبلاگشم روانشناسی که نگاه اسکاول شین توش خیلی زیاده. معمولا وقتی میرم تو بلاگش تا چند ساعت پر از انرژی مثبت میشم.انگاز یه باد خنگ از ساحل خورده تو صورتم. نادر: قد بلند٬ یک کم کچل و عینکی. خیلی وقته که نمی نویسه بعد از من ومن دومین نفری بود که برای بلاگم نظر میداد. آخر همه پست هاش می گفت مخلصیم . همه جور نوشته یی داره . دلم براش تنگ شده این آخرا خیلی دلگیر بود. خدا کنه زود برگرده. بالاخره اولین دوست مجازیم بود. هــــیوا موهای لخت خرمایی نیمه کوتاه با چشم های طوسی. قد متوسط . فک کنم از اونایی که وقتی می خنده دو تا چالم داشته باشه. فکر کنم حساس باشه و یک کم دل نازک.دلنوشته های خیلی خوشگلی داره. اون ظرافت دخترونه و نگاه بکرش به همه چیز و دوست دارم. علی: فکر کنم خیلی باید مرموز باشه نه از نوع منفی . از اونایی که نمیشه روش شناخت پیدا کرد. بلاگش هم عجیبه باید هر پست و چند بار بخونی تا بفهمی. تــــــــرمه: موهای پسرونه قهوه یی ٬قد متوسط و شیطون. فعاله خیلی زیاد. الانم تو ترکه اینترنته. اصولا وقتی کمی حقش و یا حرفش نادیده گرفته بشه شاکی میشه و دلش میگره .فکر کنم حساسه. دل نوشته و روز نوشت داره که بعضی هاشون واقعا خوبن. گنچینه(سعید): موهای لخت قهوه یی بلند با قد نسبتا بلند. فکر کنم از بحث کردن و مناظره خوشش بیاد. بلاگش سه نویسنده داره که از همه چیز می گن شعر و ادبیات تا سیاست و بحث های مذهبی و سینما و... چند وقتیه بلاگش برام باز نمیشه. نیـــــما: چشم های قهوه یی روشن با موهای لخت متوسط زیتونی .یک کمی لاغر و قد متوسط. اگه می خواید ساعتاتونو تنظیم کنید با نیما چک کنید. خوش قول تر از اون ندیدم. خیلی کتاب و درس می خونه.اگه خواستید مقاله بنویسید حتما بدید نیما!! آهنگ هاشم خیلی خاصه. زیاد اهل کامپیوتر نیست. به نظرش تکنولوژی آدم و از اون سنت ها و یکی بودن دور می کنه. مهربونه و خیلی قانون مند.دوتا پست گذاشته که راجع به ادبیات بود. آقای رضوانی: به همه توصیه می کنم بلاگ ایشونو بخونید. مطالب سیاسی رو بدون غرض ورزی می گن . داستان هم می نویسن. کسری- بهرام: کسری: مو مشکی کوتاه فرفری با قد متوسط. کتونی پوش و کتاب به دست. مهربون و خوش خلق. بهرام: موهای متوسط مجعد ٬ ساکت و فکر کنم یه کوچلو خجالتی و جدی فکر کنم از اون هایی باشه وقتی قرار باشه مقابلش حرف بزنی یه موقع سوتی ندی تا نگاه عاقل اندر سفیه مهمونت نکنه. وبلاگشون داستان های ناب که قبلا خوندی یا نخوندی رو برات زنده می کنن. م.ح. امینیان: تا حدی کچل و مشکی و قد متوسط و عینکی با یه قیچی باغبونی. از دل نوشته. روز نوشته . تمام چیزهایی که توی فکر هرکسی هست. داود: موهای بلند معجد مشکی با قد بلند. شاعر...شعرهای خوبی داره معمولا. مروارید: موهای بلند مجعد با چشم های روشن. قد متوسط رو به بلند.دل نوشته هاشو دوست دارم٬ نکته های خیلی خوبی توشون هست. البته اینها فقط لینک های من بودند وگرنه بلاگ :حمید(دل نوشته هایی که شعر هم دارند و بوی حقوق میدهند)٬سعید (بهت)٬(هنوز من توی بهتم از پست های تاثیر گذار و بی سانسور و گاهی تکان دهنده اش)رضا(تازه آشنا شدم)٬اسیر(بعضی پست هاش واقعا تک هستن.) سید مهدی سلطانی(هر کتابی که در مورد حقوق زن باشه خلاصه شو اینجا پیدا می کنین)آرش(هنوز نمیدونم درمورد چیه)علی(این سماع نیست...) : داستانک های فوق العاده یی داره. فضا سازی داستان هاشو دوست دارم.و...هستن و ارزش خوندن و وقت گذاشتنو دارن. پی نوشت: ۱- غیر از من و من٬ الهام و نیما تمام حرف هایم درمورد اخلاق و قیافه دوستان برداشت شخصی من و از روی حدس بود. ۲- اگه خواستید بازی کنید. ۳-امروز از اون روزهای گند و نکبتی بود که مدام ازش سور می خوردم . مطمئن بودم اگه قرار تو کل دنیا ده تا سنگ بیاد پایین یکیش می خورد تو مغز من. ریز ماجرارو اگه خواستین تو بلاگ الهام بخونید. این بازی وبلاگی توکای مقدس است فصل اول رو خودش نوشته و فصل دوم و ادامه رو بقیه قراره بنویسند.من(پاگرد) فصل دوم رو نوشت ، و من فصل سوم رو می نویسم.دعوت می کنم از هر کی می خواد ادامه داستان رو بنویسه...(ولی با همین ترتیب و همین اسم) فصل اول- بیداری فرخنده شب تولد چهل سالگی آقای "فرخنده" خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای "مستر اشمیت" که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی "مستر اشمیت" تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و درهمان حال به خودش فکر کرد. همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر نیامد و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی به این معنی بود که حال "فرشید" خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران فرشید می شد می فهمید که او در حال عملی کردن یک تصمیم جدید است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را دیگر نپوشید... آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است... فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مستر اشمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند. روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه خروج را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد بعد دوباره دست هایش را که خونی شده بودند شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و قابلمه ی ناهار را برنداشت و از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود. توکا نیستانی- یکشنبه 27 مرداد 87 فصل دوم- فرشید فرشید با دیدن قابلمه نهار ، از اینکه فرخنده هنوز سر کار نرفته است شگفت زده شد ولی با دیدن اتاق خالیش فکر کرد که امروز گرسنه می ماند. به سمت تلفن رفت تا با موبایل فرخنده تماس بگیرد. در این هنگام یاد حرفی افتاد که به تازگی جایی خوانده بود یا از دوستی شنیده بود که مردها خوشششان نمی آید همسرشان نقش مادرشان را داشته باشد و منصرف شد و فکر کرد خیلی وقت است شبیه مادری دلسوز شده.. یاد روزی افتاد که تصمیم های بزرگ برای شروع زندگیشان می گرفتند ، از کنار حوض آب وسط پارک می گذشتند که فرخنده صحبت را به "فر" های مشترک اسمشان کشاند و به فال نیک گرفت که زندگیشان با شکوه باشد ،فرشید فکر کرد که فقط یک بار دیگر صحبت از این "فر" های مشترک شد آن هم موقع انتخاب اسم برای پسرشان که "فربد" شد برای تضمین این شکوه.، قابلمه غذا رو که در یخچال گذاشت روی برگه تقویم نوشت:فربد جان !فرخنده غذایش را فراموش کرده اگر خواستی گرم کن وبخور . فرشید. جلوی آینه رفت و خط کمرنگی پشت چشمش کشید ،طبق عادت همیشه دستی به مسواک فرخنده کشید و فهمید که امروز حالش خوب بوده.به یاد۲۸ مرداد ۷۷ افتاد که برای تولد سی سالگی فرخنده جشن کوچکی داشتند و بعد با وسواس همیشگی اش سن آقای فرخنده را با انگشتانش شمرد ، بعد ا سال و ۴ ماه اضافه کرد برای سن خودش و ۲۶ سال کم کرد برای سن فربد. بوی دوست داشتنی پیپ آقای سمیعی همسایه ذهن فرشید رو از محاسبه عددها نجات داد ،فرشید با خودش تصور کرد که لابد الان یک دستش پیپ است و با دست دیگرش روزنامه را گرفته و دارد از بازنشستگیش لذت می برد و هر از گاهی اخبار مهم را به مادرش که فرشید تا به حال دو بار او را دیده و هر دو بار هم وقتی بوده که از حواس پرتی کلید را جاگذاشته و پشت در منتظر آقای سمیعی بوده می گوید. مانتویش را می پوشد و مثل هر روز که نمی داند چرا هر چقدر عجله می کند فرصت اتوی مقنعه را ندارد مقنعه اتو نشده را سر می کند و روی باقیمانده برگه تقویم می نویسد: سلام فرخ، پشه کش برقی فراموش نشود . فرشید. دوشنبه ۲۸ مرداد ۸۷ فصل سوم ــــ غذاهای داخل زباله دانی صدای کاسه٬ قابلمه های فرشید از آشپزخانه می آمد ولی هنوز بویی بلند نشده بود. آب قابلمه را گذاشته بود تا جوش بیاید ولی نمی دانست چه غذایی قرار است داخل این آب پخته شود. با خودش گفت: کمی توی این آب ٬ سیب زمینی ٬ هویج ٬ رب ٬نمک و ادویه می ریزم با نان به خوردشان می دهم. شاید هم مثل همیشه انواع خوراک مرغ را درست کنم. ولی باز پشیمان شد و گفت:اصلا نون و پنیر و خیار تو ی حلقشان می ریزم. از سر در گمی خود کلافه شد و پشت میز نشست و پای چپش را روی پای راست انداخت و تند تند تکان داد و با ناخن انگشت اشاره دست راستش لکه چند روز مانده رومیزی را کند. به موشک کنار آشپزخانه زلزذ. همان یادداشتش برای فرخنده بود که با آن موشک درست کرده بود و آشپزخانه را نشانه رفته بود. و این موشک سقوط کرده در کنج یعنی اینکه برو بابا فرشید. هنوز وظایفتو نفهمیدی. دوست داشت جای فرخنده بود و داخل اتاق با بی خیالی پشت میز می نشست و دنبال چهار کلام حرف حساب توی این روزنامه های صبح و عصر می گشت. و یا با حرص پشت شیشه می ایستاد و به هواپیمای مستر اشمیت فحش های آبدار نثار می کرد و سیگارش را دود می کرد. و لازم نبود با بدبختی به آب جوش خالی از برنج و خورش زل بزند و نداند چه چیزی قاطی این آب کند. هر چه فکر می کرد نمی فهمید چرا باید غذا درست کند. فربد که یا غذاهای رستوران را می بلعید و یا جلوی آینه می آیستاد و زیر ابروهایش را خالی می کرد و گاهی به فکر جوراب های نشسته زیر کاناپه بود که تمام فضای خانه را گرفته بود و باز هم او هر روز با پاهایش آنها را در می آورد و گلوله می کرد و زیر مبل می انداخت تا شاید بویش کمتر شود. با این حساب دیگر وقتی برای فکر کردن به غذا نمی ماند. فرخنده هم که دو قاشی با بی میلی می خورد و گفت : اه٬ بعد از این همه سال یه غذای درست و درمون نپختی و بعد پشقاب را پس می زد و با اخم و غرغر های زیر لب او را تنها می گذاشت. و او مجبور می شد غذای دست نخورده را به خورد سطل زباله بدهد و آن ها هم غذا های پس زده را می بلعیدند. آب قابلمه تمام شد ولی او هنوز نمی دانست چه غذایی را به خوردسطل زباله بدهد. بهاره الف ــ چهارشنبه۳۰مرداد۸۷ (در یک بعد از ظهر گرم) پی نوشت: * * به کارکترهای این داستان می توان اشخاص جدیدی را وارد کرد. تازگی ها هر جا سر می زنم یه بازی علم شده و همه سعی می کنن این بازی و خوب یاد بگیرن، بعضی ها مثل من خودشونو قاطی بازی می کنن، چون کسی ازشون دعوت نکرده؛ بعد یواشکی میان به بقیه دوستهاشون یاد میدن. حالا قراره فکر کنم اگر بدونم 24 ساعت دیگه می میرم چیکار می کنم؟؟ ..... سوتی بلای خانمان( خانه مان٬ خانه ما٬ دوست و آشنا ٬ همسایه این وری و اون وری) سوز.
آقای پسر خوانده٬ ما رو به یک بازی شوم دعوت کردند و از اونجایی که من اصلا بلد نیستم نه بگم ٬به حرف پسر خوانده گوش دادم و می خوام سوتی هامو بگم ٬ البته ناگفته نمونه من اصلا اهل سوتی دادن نیستم نه اینکه نیستم٬ هستم ولی نه خیلی زیاد ٬ در حد روزی یکی و دوتا. کلا ۱۰ دقیقه طول کشید تا به اندازه N تا سوتی در خودم کشف کردم حالا باید پنج تا سوتی بگم ٬تا عبرتی باشد برای آیندگان و گذشتگان. **************** ۱- سوتی دسته جمعی: آخر شب ٬ بعد از عروسی دختر عمه ام همه خونه عمه ام اینا جمع شدیم. دخترها تو اتاق بودند و پسر ها تو هال. ما هم از سر بی کاری شروع کردیم جوک گفتن.( دیگه حدس بزنید چه...) و بلند بلند می خندیدم ٬ عمه کوچیکم از اتاق رفتن بیرون ٬ ما هم ساکت شدیم ٬ پسر عمه ها و عمو ها گفتن : بابا بازم جوک بگید٬ داریم فیض می بریم. ۲- سیگارت: یه سال عید که اهواز بودیم٬ خونه یکی از اقوام محترم ناهار دعوت بودیم. اون سال تازه سیگارت اومده بود و ما هم تازه عیدی یاد چهارشنبه سوری افتادیم. پسر عمه ام هی از این سیگارت سه زمانه ها می ترکوند ٬ هی می گفتم به منم بده . می گفت: واسه دخترا جیزه. بالاخره با هزار التماس ازش گرفتم. توی خونه این فامیل محترم ٬ دستشویی در حیاط تشریف داشت یه کوچولو هم شیشه دستشویی شکسته بود٬ منم یکی از این سیگارت سه زمانه ها رو انداختم تو دستشویی٬ یکدفعه صاحب خونه یک دست به شلوار با صورت رنگ پریده از توالت اومد بیرون. ۳- نوشابه: بابام یک بار دوست هاشو واسه افطار هتل کوثر دعوت کرده بود٬ منم که حسابی حوصله ام سر رفته بود تو نوشابه ام نمک ریختم٬ همون موقع یکی از این خانوما اومد سلام علیک کنه٬ تمام گاز نوشابه ریخت رو مانتو و روسری اش. منم نیشم تا بنا گوش باز. ۴- شوهر خاله محترم: مامانم همه فک و فامیلاشو خونه مون دعوت کرده بود٬ یه شصت نوع غذا از بیرون گرفته بود و خودشم لطف کرد سالاد درست کرد. منم پامو روپام انداخته بودم و بر بیا ها رو نیگا می کردم. سر میز شام٬ شوهر خاله ام گفت: بهاره بطری دوغو بنداز. منم جو گیر شدم بطری دوغو پرت کردم٬ نگو بطری در نداشت همه دوغ رو شوهر خاله ام چپه شد. ۵- سالاد:یک شب عمه دومیم و شوهر شو بچه هاش مهمون بابام هتل المپیک بودن٬ پسر عمه ام هنوز نیومده بود و صندلی کنار من خالی بود. آدامسمو از داخل دهنم دروردم و زیر کاهوی سالادش قایم کردم٬ مدیر داخلی هتل اومد کنار بابام نشست . بابام گفت: آقای فرزین بفرما. اونم بی تعارف کل سالاد و خورد. ( یک سال بعد مثل همین بلا تو عروسی دختر عموم سرم اومد.) پی نوشت: ۱- یک عالمه سوتی دیگه دارم چون ضد اخلاقی هستند و ممکن در وبلاگم تخته بشه از گفتنشون معذورم. ابته یک سرها هم زیادی مایه ننگن و تازه پنج تا رو متذکر شدم و دیگران هم خوب میانه داری می کنن . مثل: حادثه زده٬ جیکو٬ نیما. ۲.- دوستان محترمی که این پست و می خونن جمیعا به این بازی شوم دعوتن. ۳- اگر بی مزه بود معذرت می خوام.
Zbody>
ـ هنوز ٬ خود شیفته ام و ۲۹۵ تا عکس داخل موبایلم. ۳۰۰ تاش از خودمه.
- هنوز٬ سرمو میذارم روی پای مامانم و می گم دو دقیقه دیگه بوسم کن.
- هنوز از اینکه خواهر ندارم در حد مرگ ناراحتم. مخصوصا وقتی کسی و می بینم که با خواهرش خیلی قاطیه.
ـ هنوز٬ آدم به شدت زود رنجی هستم و بدتر از اون اشکم دم مشکمه.
- هنوز ٬ وقتی یه فیلم می بینم و یا یه کتاب می خونم که خیلی ازش خوشم میاد٬ باید درموردش با یکی حرف بزنم.
ـ هنوز کمد و کشو لباسم بسیار بسیار نامرتبه.
ـ هنوز شلوار نخی ها مو تا جایی که اندازه مانتوم هست اتو می کنم.
ـ هنوز ٬ وقتی از بیرون میام٬ جوراب هامو گوله می کنم و میندازم زیر تخت تا جمع بشن و توی یه فرصت مناسب٬ بذارمشون توی ماشین لباس شویی.
ـ هنوز٬ صبح تا بیدار میشم ٬ صدای آهنگم خونه رو برمیداره.
ـ هنوز٬ از اینکه محمد و قلقلک بدم لذت می برم.از اینکه بهش گیر بدم. بعد بهم بگه چرا بعد من بگم چون من سه سال بزرگترم.
ـ هنوز٬ از دروغ های سیاست مدار های محترم حالم بهم می خوره.
ـ هنوز٬ از فوتبال متنفرم.
ـ هنوز٬ وقتی از بیرون میام حال ندارم لباسامو دربیارم و دستام و بشورم.دست مال سر م هم که تا وقت خواب توسرمه.
ـ هنوز٬ شبا با بی حال مسواک میزنم. اونم از ترس آقا کرمه.
ـ هنوز٬ از اینکه پشت ویترین مغازه ها وایسم و دید بزنم حالم بهم می خوره.
ـ هنوز ٬ جز کتونی با کفش دیگه یی بلد نیستم راه برم.
ـ هنوز٬ از مردن می ترسم ولی گاهی خیلی بهش فکر می کنم. اگر راه برگشت داشت٬ حتما تجربه اش می کردم.
ـ هنوز٬ از نیروهای جان برکف که در خیابان ها ولو هستن متنفرم.
ـ هنوز ٬ از اینکه احمدی نژاد یکی و نداره تا سخنرانی هاشو چک کنه متاسفم.
ـ هنوز٬ وقتی ماشین عروس می بینم دوست دارم بوق بزنم.
ـ هنوز٬ ناخن هامو می خورم.
ـ هنوز جز ساعت٬ هیچی چیزی آویزون خودم نمی کنم.
ـ هنوز وقتی عصبانی می شم٬ اولین چیزی که دم دستم میاد سمت دیوار پرت می کنم.
ـ هنوز٬ با خودکار دست و پامو نقاشی می کنم.
ـ هنوز٬ کتاب هام و فیلم هام برام مثل جونم می مونن.
ـ هنوز٬ وقتی یه شعر می افته رو زبونم هی می خونمش. تا بقیه صداشون درمیاد.
ـ هنوز٬ روزایی که از دنده چپ پامیشم٬ کسی جرات نداره با هام حرف بزنه.
ـ هنوز٬ به این فکر می کنم اگر عصر غار نشین ها متولد می شدم چی میشد؟ یا اگر قرن ۳۰ م به دنیا می اومدم.
ـ هنوز هم ٬ گاهی صبح که از خواب بلند میشم و خودمو تو آینه می بینم فکر می کنم اون روز چقدر زشت شدم یا خوشگل.
ـ هنوز٬ مامانم بهم می گه٬ از صدتا پسر بدترم. منم نمیدونم چرا اینو می گه.
ـ هنوز٬ آدم ولخرجی هستم. باید تا قرون آخر پول هامو خرج کنم تا راضی بشم. البته بعدش افسوس می خورم.
ـ هنوز٬ از آدم هایی که پز روشن فکر میدن یا آدم هایی که ادا ی مذهبیون درمیارن متنفرم.
ـ هنوز٬ از آدم هایی که ظرف سیم ثانیه تمام زندگیشون واسه همه می گن تعجب می کنم.
ـ هنوز٬ دوست دارم کتاب چاپ کنم و همه بخرن. و نامم بمونه. این یکی خیلی بچه گانه است .
ـ هنوز٬ وقتی بابام زنگ میزنه٬ ازش می پرسم امروز: منبسطی یا منغبض؟
ـ هنوز ٬ از اینکه مامانم و سر کار بذارم لذت می برم.
ـ هنوز٬ به کتاب های نخونده روی میزم نگاه می کنم و می گم از امشب شروع می کنم و شما رو می خونم.
ـ هنوز٬ از موی بلند متنفرم.
ـ هنوز٬ از حیوانات محترم به جز اسب٬ متنفرم.
ـ هنوز٬ با عدل و جبر و اختیار خدا مشکل دارم.
ـ هنوز هم آدم بدبینی هستم.
ـ هنوز٬ سه نفر و که بهم بد کردن و نتونستم ببخشم. مخصوصا یکی شون که چند بار رفت مکه بدون اینکه بدون بخشیده شده یا نه.
البته هیچ ربطی به من نداره که این بازی جدید راجع به قبر و قبرستون و کفن و این مسائل فیلتر شده است. من فقط خودمو قاطی بازی کردم ، چون مغزم دچار رسوب شده و البته قطعی و قحطی بعلاوه تحریم دشمن ، باعث میشه که مغزم بره تو استراحت و بی موضوعی. و کلی دعا به جون توکای مقدس و قربانی 14کنم که این بازی و علم کردن تا من دچار فقدان موضوعی نشم.
اولش فکر کردم و گفتم خوب می میرم دیگه ، بعد دیدم حیفم. اگه خدا زیر بار زنده بودنم بعد از میتینگ های اعصاب خورد کن نرفت ، سعی می کنم کارهایی رو که دوست دارم انجام بدم هرچند خیلی بیشتر از 24 ساعت زمان لازمه .