
سوار مترو صادقیه شدیم! مترو توپ خونه خط عوض کردیم ؛برای رفتن به هفت تیر! اما ایستگاه سعدی، طالقانی ، هقت تیر نایستاد و ایستگاه مفتح پیاده شدیم! نیروهای جان برکف لباس شخصی مثل پلنگ ،از منافع رئیس جمهور ۲۴ میلیونی!! و آقای خط قرمز دفاع می کردن! با شعار از مترو بیرون اومدیم و این برادران محترم لطف کردن با این فشنگ های پلاستیک فشرده رنگی مثل بازی شانسی های شهربازی ملتو نشونه رفتن. جوون ها ۱۰۰ امتیاز! میان سال ها ۵۰ امتیاز و قشر سالخورده ۱۰ امتیاز! در ازای هر ضربه باتوم یک جایزه بیشتر!! و باتوم برقی جایزه ویژه! اگر یه بدبختی هم جمع کردین اوردین که دیگه برنده این!! هر پنج دقیقه یه بار جمع می شدیم و بردارهای متحرم می دویدن. اونا بدو ما بدو. (ساوک به اسم خدا پیغمبر مردم و با چوب و چماق نمیزد.) شعاری که بیشتر عنوان می شد: نه شرقی نه غربی ، دولت سبز ملی/ روسیه و بسیجی پیوندتان مبارک/توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد/ بسیجی واقعی همتو و باکریه و... تا دیروز اگر سعی می کردم همه حرف هایی که زده میشه رو باور نکنم از امروز همه رو باور می کنم ! بیست و سی: یه عده آدم با نشان های سبز توی هفت تیر جمع شده بودن و شعار هایی مثل : نه شرقی نه غربی جمهوری ایران سر میدادن و دوستان محترمی که من باب تسخیر لانه جاسوسی اومده بودن راهشونو سمت اینا کمی کج کردن و جوابشونو داد! (یعنی از گاز و اشک آور و باتوم خبری نبود لطفا توهم زدن با پر مرغ و از سرتون بیرون کنید!)... و من مونده بودم اون تعداد چطوری تونستن از زیر اون باتوم ها جون سالم به در ببرن به هفت تیر برسن.اما هر جوری رفتن دمشون گرم! این هم از رسانه ملی که نه تنها حقیقت و مخفی می کنه بلکه دروغ هم می سازه !جمعیت مفتح ؛ سید خندان و جلوی دانشگاه تهران و سهرودی رو نادیده گرفتن! و اعتراض مردم نه تنها نشون نمیدن بلکه یه جمعیت پراکنده رو نشون میده و صدای شعار هاشونو قطع می کنه و آقای گزارش گر اون چیزی که دلش می خواد روایت می کنه. به قول دوست عزیزم ایران طبیب: اعتراض از دید آن ها از فلسطینی رواست لیک در ایران چنین کاری تحارب با خداست پی نوشت: ــ نمی فهمم این چه اسلامیه که بابت دعای کمیل مردم بازداشت میشن و بابت الله اکبر گفتن زندان میرن! ـــ می دونم یه خدا اون بالا هست اما چرا انقدر خونسرد و این همه ظلم و فساد و می بینه و به روش نمیاره متعجبم!! با دختر عموی ده ساله ام اسم بازی می کنم؛ تا چند روزی که خونه مونه حوصله اش سر نره. بهم میگه بهار میشه اسم خارجی هم بنویسم. منم ذوق مرگ میشم میگم سارا جون بنویس. سریع استاپ میده. شروع می کنه به خوندن... سونگ ایل گوک می گم : ها؟ میگه سونگ ..ایل ..گوک. ـــ اینو از کجات دراوردی؟ می خنده. ـــ اسم جومونگه. چشمام گشاد میشه ـــ خر خودتی؛ خطش بزن. پاشو می کوبه زمین :به خدا راست می گم. دستمو میزنم به کمرم: خوب منم می نویسم: هونگ مونگ گونگ خوبه؟ حرص میخوره دستشو می کوبه روی برگه اش ـــ بهار به جون خودم راست می گم. برگه رو پرت می کنم روی زمین می گم تو جر میزنی من باهات بازی نمی کنم. صداشو می فرسته ته گلوش مثل وقتی که محمد می خواد تمیرین فن بیان کنه و از ته قلبش در حالی که دستاشو مشت می کنه میگه: بهار امشب جومونگ داره. اسماشو که گفت اگر این نبود من یه ماچت می کنم. می خندم و می گم: نه بابا، نمیری یه وقت. موهاشو جمع می کنه می گه خوب...خوب ... روی پام نقاشی می کنم می گم: با پولات برام یه ساندویچ بخر. میگه اما اگه تو باختی چی؟ منم که به خیالم بچه دچار توهم شده و چرتی میگه ،میگم می برمت شهر کتاب برات کتاب می خرم. روی تخت پهن میشه و میگه : به شرط اینکه هرشب خودت برام بخونی تا خوابم ببره. میزنیم قدش و شرط بسته میشه. شب شد. به سارا می گم الان جومونگ که شروع شد شرطو باختی یه عالمه بهت می خندم. پاهاشو رو کاناپه دراز می کنه و میگه: ههه وایسا ببین. زبونم دراز می کنم و می گم فکر کردی من گوشام درازه. میگه بهار شروع شد. عکس عالی جناب که انگار این روزها با سوسانو عروسی کرده و خدا رو شکر به مراد دلش رسیده و روح یوها و باباش کی بود...آهان سردار هموسو رو شاد کرد اون کشور چوووس س آهان چوسان قدیمو پس گرفت و حالا مثل حاکمان خوب روی تخت تکیه داده، غافل از دل من که انگار توش آش هم میزدن. میگه بهار خانوم گوش کن...همراه با صدای آقاهه میگه سونگ ایل گوک. فکر کردم فقط اسم همین یکی رو بلده نگو اسم همه رو بلده حتی اون تسوی بیشعور و اون ننه خیر ندیدش! میگه دیدی باختی. البته با کمی تامل و فکر یادم اومد این سارای ما توی عید با دختر عمه ام و خواهر زاده اش جومونگ بازی می کردن. و همیشه سارا جومونگ و عسل سوسانو و ستایش بدبخت هم یکی از ندیمه ها بود. پس یاد گرفتن این اسم ها هم سخت نیست. همون طور که بعد از فیلم یه پنجاه تا اسم کره ای ردیف کرد و گفت اینا تو فیلم امپراتور دریا و یا چه می دونم اون خانومه که کارش گرفت چی بود...آهان یانگوم خانوم یاد گرفته. یه چندتا اسم فیلم گفت که مخ ما جا نداشت. چند روز بعد سارا از خونه شون زنگ زد و گفت : بهار جومونگ تو تلوزیونه. درحالی که فیلمو استاپ می کنم تا رد نشه گفتم: مگه تا حالا تو دستشویی بوده. ـ به مامانم می گم چقدر بی ادبی. ـــ برو جومونگتو ببین بذار ما هم این فیلمو ببینیم. میگه: اوردنش ایران. دارن باهاش مصاحبه می کنن. چند وقتی بود که ۲۰:۳۰ مثل مشروبات الکلی بود، به خاطر همین ما هم حرومش کرده بودیم تا به گناه نیافتیم و از دیدن این همه وقاحت و ابتذال از حال عادی خارج نشیم و لایعقل نشیم. میرم توی پذیرایی می بینم همه میخ شدن و دارن عالی جنابو زیارت می کنن ؛استغفرالله انگار دم مسیحا کار ساز شده یکی از تو خاک پا شده که اینا حیرت زده و با عشق دارن نگاهش می کنن. ما هم میشینم تا ببینیم آقای سونگ مونگ چی می فرمایند تا ما هم با پندار نیکشون راه راستو کشف کنیم. یک آقایی میگه: اون حقیر بی مقدار رو می بینی . امپراتور جان هم با چنان عشق و تواضعی سرشونو فرود میارن که اشک توی چشمام جمع شد. آقاهه ادامه میده: این جان نثار بی مقدار برای بچه اش شمشیر شما رو خریداری کردن. توی دلم می گم الله اکبر؛می بینی با چه شکوهی به این بچه نگاه میکنه. به محمد میگم : اون هاله ی نور دور جومونگو می بینی. محمد میگه: پس تو هم دیدیش؟ از جناب امپراتور می پرسن: به کدامین انگیزه قدم بر این خاک ناچیز گذاردید؟ و منت بر جان ملت و رئیس دولت و...گذاردید. جومونگ یا همون سونگ مونگ عزیز با همون تواضعی که همه ازشون دیدیم میگن: قبلا چند کتابی درباره ایران خواندم. تو دلم میگم :یا امپراتور، چه منتی بالاتر از این که شما از ایران کهن با اون پیشینه کوچلو۲۵۰۰ سالی کتاب خوندید. امپراتور با اون همه وجاهت می فرمایند:ــ حالا اومدم با جناب داریوش کبیر و فرمانده کل این مرز و بوم ملاقاتی کنم تا بدون جنگ با خودم متحدشون کنم. توی دلم می گم : بر این همه بزرگیت شکر. لطفا وقتی سری به فرمانده کل یا امپراتور فعلی زدید ، خلاصه خبر و سراغی از دستبندهای سبزی که برحسب اتفاق به دست مشتی اراذل افتاد و خونی شد بگیرد. لطفا منو بکشید اگر جسارت می کنم . نه اینکه خدایی نکرده من هم جزیی از این انقلاب مخملی سبز باشم. کور بشم اگر دروغ بگم. به قول برادر کرمی آدم روزه دار که عین سگ دروغ نمیگه. جومونگ جان، خنده ملیحی می کند؛ منم دست به چونه میزنم و خیره ،بدون اینکه پلک بزنم مثل آن دیگران زل میزنم. چیزی حدود ۴۰ دقیقه!! . انگار با اون خنده اش دنیا رو به من دادن.دستامو بالا می برمو می گم: الهی همیشه لبش به خنده وا شه تا جان نثارانت غمگین نشن! الهی احمد جان منظورم احمد شاملوی خودمونه خاک پای شما بشود. آخر دوم مرداد برای این اغتشاش گر ناچیز بی مقدار کافر که گاهی شعر که نه کلمه هایی بی ربط از روی نادانی ، مثل قطار به خیال شعر ردیف می کرد مراسمی گرفته نشد تا ما توهم دموکراسی نزنیم و درسی باشد برای دیگران.اما این کمین ناچیز به صورت کاملا اتفاقی ویژه برنامه ای از تلوزیون منحرف بی بی سی در باره این شاعر سر پا تقصیر مشاهده کرد. لطفا منو بکشید. جومونگ جان، عزیز یوها و سوسانو و مدیر سایون و همسایه های محترم و خادمین به ملت و مردم و بر و بچه های ایران می فرمایند : می خواهم با پیشینه ایران آشنا شوم. آخ فدای این همه نجابت. شما که تاریخ می سازید؛ چکارتان به تاریخ پوسیده ما آید؟ فردوسی کدامین آدم ناچیز بود که شما قصد دیدار دارید؟ استغفرالله نه اینکه فکر کنید او هم اغتشاش گر بود نه بنده خدا اندکی می خواست زبان فارسی و از عربی جدا کند.خیالتون تخت الان کسی از او یاد نمی کند. م.ح.م.و.د آقا می بر این امر هستند تا چهار واحد ناقابل فردوسی رو هم در دانشگاه حذف کنند تا خیال کسی مکدر نشه و بچه ها ادبیات فارسی به جای ۲۰ واحد عربی ، ۲۴ واحد عربی پاس کنن و با تیز هوشی تفکراتش در نطفه خفه شد. یک فیلم ساختن از شاهنامه محترم برای تخریب سازی اذهان عمومی که خوب هم از آب درومد اما به نظرم برای تخریب هنوز جا بود ؛ همون طور که با باتوم و گلوله اغتشاش گرها رو تخریب کردن. آخ جسارت کردم لطفا منو بکشید. آخ جومونگ جان چه لعبتی هستی تو. بی خیال زندان کهریزک و تجاوزات و کشتن ها و بردن ها و سوزندن ها تو رو عشق است که مدینه فاضله یا همون آرمان شهر کوفتی ما تویی. دوبار در هفته مثل این زیارتگاه هایی که هر روز کشف میشن به مدت ۲۰۰ دقیقه تو رو زیارت می کنیم بلکه خدا نیز از سر تقصیرات ما بگذرد. گور بابای فروغ و شاملو. الهی شیشه عینک تو بر سر این اغتشاش گرها بخورد. شما در هتل استقلال آب پرتقال میل کنید. به فدایان انقلاب هم می گیم به اغتشاش گرها ....من نمی گم خود شما که می دونی این روزها چی بخوردشون میدن. جومونگ جان این فک خوشگل خوش تراششون هی باز می کنن و منو شیفته تر می کنن. دستمریزاد برخدا چی ساخته. اصلا ترانه موسوی کیه؟ روح الامینی و آقا سلطان کیه؟ همین جومونگو عشقه. خدا کند توی خواب هم از جومونگ جان غافل نشم وگرنه آتش دوزخ بر من مباح باد. جومونگ نوشت ها: واردات جومونگ یا چگونه تجاوز ملی نشده باشیم! مشت محکم بر دهان جومونگ و هدف والایش! خوان نهم: شنیدن رستم نعره ی جومونگ را! به امید روزی که جومونگ دو و سه و چهار و پنج و شش و... در تی وی محترم و مسولانه جمهوری اسلامی به صورت زنده پخش شود. آمین. پی نوشت: ـــ از بزرگی نقل شده: هر کس شب را بی یاد جومونگ بخوابد انگار آتش جهنم را برای خود خریده است و به زندان های نا کجا آباد منتقل می شود. وقتی ۱۸ تیر اتفاق افتاد بچه دبیرستانی بودم با جوش های ریز و درشت توی صورتم. فارغ از تمام اتفاقات دور و برم. شاید خیلی از هم سن و سال های من بیشتر به مسائل توجه داشتن . وارد دانشگاه شدم، دانشجویان دانشگاه آزاد یا حداقل دانشگاه ما ، خدا رو شکر انگار بی خیال تمام دنیا بودن. فرقی نمی کنه چه خبر باشه. یادمه یه بار بچه ها انجمن بردهای دانشگاهو پر کرده بودن از بیانه ها که به لطف حراست و بسیج فعال، در انجمن از جا دراوردن و جلوی ورودی دانشگاه انداختن تا عبرتی باشد برای دیگران. تا به قول خواهران و برادران بسیجی بقیه اهل بهشت بشن. و شاید این جدی ترین اتفاق در دانشگاهمون بود!(و در انجن برای همیشه تخته شد!) البته بماند وقتی هایی که سالن اجتماعات برنامه داشت و حرف از ناهار هم بود؛ سالن اجتماعات شلوغ بود؛ وگرنه هیچ استقبالی از برنامه های دانشکده نمیشد. با این اوصاف شاید کسی خیلی براش مهم نبود که ۱۸ تیر چه روزیه. اما اگر خیلی ها مثل من که غافل از همه چیز بودن، شاید اگر آقای خاتمی خیلی با تدبیر تر عمل کردن بودن، شاید اگر مثل هر روز که با اسم اسلام سر ما رو کلا میذارن ما هم باور می کنیم ، باورشان نمی کردیم. این روز ها سخت تر و بدتر از ۱۸ تیر نبود. وقتی انقلاب شد، لابد خیلی ها فکر می کردن ما که آزادی مدنی داریم، حالا آزادی سیاسی هم می خواهیم پس این انقلاب یعنی هم آزادی مدنی و هم سیاسی!....اما نه تنها آزادی سیاسی در کار نبود، بلکه آزادی مدنی مردم هم ازشون دریغ شد. حالا این روزها وقتی درمورد درگیرهای بحث میشه، مامانم میگه آخه چه فایده داره، این همه آدم کشته بشن؟ کتک بخورن؟ این همه خانواده داغدار بشن برای یه کاری که آخرش معلوم نیست. منم همیشه به مامانم می گم اونهایی که زیر ظلم هستن و حرف نمیزنن گناهشون از اون کسی که ظلم میکنه بدتره. حالا فردا هیجده تیره اما این هیجده تیر مثل سال ۷۸ نیست. یه فرق بزرگ داره شاید اون سال بیشتر معترضین دانشجو ها و قشر روشنفکر بودن؛ اما این روزها مردم عادی هم دنبال حق از بین رفته هستن ، تا شاید راهی برای احیای این حق باشه. شاید سال ها بعد خون امثال عزت ابراهیم نژاد ، ندا آقا سلطان ها به راحتی ریخته نشه اون هم به خاطر احیای حق. بدون حق عزاداری! تا افرادی مثل ده نمکی این روزها برای ما فیگور روشن فکری نگیره. به امید رنگ حقیقی آزادی و عدالت بدون رفتارهای ریاکارانه. پی نوشت. ۱- دانستنی های 18 تیر رو اینجا بخونید. ۲- مطمئنم بالاخره خون ها ریخته شده یه روز دامن این دیکتاتورهای به اصطلاح مسلمونو می گیره. هیچی مثل این داغونم نمی کنه که میدونم یه عده آدم از اسم خدا و پیغمبر و قران سو استفاده می کنن تا خودشونو حق جلوه بدن. در صورتی که اسلامی واقعی با تفکرات امروز این ها مثل خط موازیه. و مسئول دلزدگی ما از اسلام خود اینها هستن. ۳- چند ماه پیش ، وقتی توی فلسطین جنگ بود، این دایه های مهربان تر از مادر شیپور به دست گرفته بودن و می گفتن اسرائیلی های فلان فلان شده دارن انقطاع نسل می کنن؛ اما امروز که برادر کشی و هم وطن کشی توی ایران هست، میگن اردو کشی توی خیابون می کنن تا خواسته های نامشروع خودشونو مشروع جلوه بدن. و اینجاست که آدم بغض مرگ میشه. ۴- اس ام اس ها دوباره مسدون، مملکت رو سه روز تعطیل کردن به بهانه غبار و گرد و خاک...امان از این توهم توطئه و احساس خطر برای قدرت نامشروع. برات نوشتم: صدای بارونو می شنوی؟ نوشتی : آره. نوشتم: از امشب تمام شب ها ماله منه. برام صفحه سفید فرستادی. یعنی باش تا صبح دولتت بدمه. وقتی می خواستی بهم ضد حال بزنی ، صفحه سفید می فرستادی. از همون روز اول آشنایی. همو دیدیم. اما نه مثل وقتی که توی کافی شاپ از پشت بخار چای و قهوه همو می پاییدیم. منم نگران قیافه ام بودم، که امروزم مثل روزای قبل اونقدر خوب هستم که بتونم از توی چشمات، از پشت اون همه بخار خوب بودنمو بفهمم یا نه؟ تو بهم می گفتی تو اوپازیسیون هستی ، می خندیدم ، تو هم. لبای صورتی شده مو می خوردم و یه کم جمله مو بالا و پایین می کردم و می گفتم : از متحجر بودن بهتره. اما نه من به دل می گرفتم نه تو. شب آخر زنگ زدی و گفتی: نمی خوای از زیر پرچم رد بشی؟ اگر رو به روم نشسته بودی حتما تو چشمات زل میزدم ؛تا ببینم باز نگاهتو میندازی پایین یا نه. گفتم: ظاهرش پرچمه اما زیرش یه عالمه خفت خوابیده. حتما تو هم برای جمله آخرت دوست داشتی تو چشمام زل بزنی تا ببینی ضربه ای که قرار بزنی به اندازه کافی کاری هست یا نه؟ ـــ خدا رو قبول داری؟ نکنه می خوای از تو غربالش بیافتی؟ مثل دینامت در حال انفجار بودم. حتما از سکوت کش دارم فهمیدی ضربه ات زیادی محکم بود؛ شاید دردناکتر از دردهای این روزها! گفتم : فکر نمی کردم خدایی هم به هنرهاتون اضافه شده باشه. روز آخر با همه روزای با هم بودنمون فرق می کرد. حاضرم شرط ببندم توی چشمام هیچی نبود. اما توی چشمای تو چرا. یه پوز خندی که مثل فحش ها ن... بود. رو به روم ایستاده بودی، چتر بالا سرتو خواستی بگیری روی سرم اما نذاشتم. من خیس خیس بودم؛گریه هم می کردم. ام تو نه. ریشت آن کات شده بود؛ بوی ادکلنت مستم می کرد؛ اما من تمام موهام از زیر روسری سبزم توی صورتم ریخته بود و حوصله کنار زدنشونو نداشتم. گفتی: شب تو نبود؟ گفتم : کی؟ گفتی : چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه...! بهت خندیدم. از سر درد بود. چرا فکر می کردم داری منو دست میندازی؟ چرا فکر می کردم تو هم مثل خیلی ها دیگه منو الاغ می بینی؟ چرا حرفتو به دل گرفتم؟ گفتم: تا وقتی قانون چند خدایی باشه هیچ روزی مال من نیست. حالا من هر روز مقابل تو ایستاده ام، توی چشمامون هیچ چیز مشترکی نیست. انگار هیچ وقت بهم عاشق نبودیم! حتی شاید همو توی هیچ کدوم از خیابون های طول دراز شهر ، زیر درخت های پیر رو به مرگ ندیدم. پی نوشت: ۱- بیانیه جدید روحانیون مبارز رو بخونید. و همچنین بیانه هشتم مهندس موسوی. ۲- درسته که برادرهای محترم بسیجی با گرزهای زرین همه جا هستن اما دیگه خبری از ترافیک نیست. اگر سطح توقعاتمونو پایین بیاریم از این خلوتی شهر و سکوت مرگبارش می تونیم نهایت لذتو ببریم. ۳- خسته شدم. حتی توی خواب هام هم باید رئیس جمهور ۲۴ میلیونی باشه! تا خواب شب هامون هم کابوس بشه. از بحث کردن و چونه زودنو و فحش دادن خسته شدم. ۴- جمله قرمز شده ، یکی از اس ام اس هایی بود که یکی از دوستانم برام فرستاده بود! ۵- بعضی وقت ها جمله اونقدر روی دل آدم قلمبه میشن که باید یه جا بنویسیشون ؛ حتی اگر خوب نباشن. روز جمعه چشام به صفحه تلویزیون گره خورد؛ تا بلکه وقتی آقای خامنه ای خطبه های نماز جمعه رو می خونه، یه کور سوی امیدی برامون پیدا بشه. اما وقتی خطبه های تموم شد من بودم با یه بغض تموم نشدنی. هر چند همه ما می دونستیم باطل کردن این انتخابات یه امر محاله .شاید خیلی ها مثل من خودشونو گول میزدن که حتما آقای خامنه ای برای تغییر این روند و کشتارهای اخیر دست به کار میشه. اما نه تنها دست به کار نشدن بلکه مهر تاییدی هم پای این انتصابات زدند! و خیلی های که دنبال این کور سوی امید بودن فهمیدن این کور سوی امید جز سراب نیست! و این قصه سر دراز دارد. و نه تنها هفته سیاهمون تموم نشد بلکه هفته های سیاه دیگه ای رو هم باید انتظار بکشیم. با خون های بیشتر! فرقی نمی کنه از کدوم مسلک و کدوم طرف خیابون باشی. فقط چشم خیلی از مادرها سفید میشه و داغدار میشن. آقای خامنه ای توی خطبه اول قضیه صلح حدیبه رو تعریف کردن ؛ پیامبر وقتی خواستن صلح نامه رو بنویسن به خاطر اعتراض کفار به جای نوشتن کامل بسم الله...نوشتن بسمک اللهم . خیلی از مسلمون ها به پیامبر اعتراض کردن. پیامبر هم در پاسخ گفت: من چیزی می دونم که شما از اون بی خبر هستید. برداشت من از حرفی که زده شد این بود : وقتی توی انتخابات (انتصابات) تقلب شد، دلیلی وجود داره که آحاد محترم و شریف ایران متوجه اون نیست و احتمالا این امر به نفع مردم شریف ایران تموم میشه!توی خطبه های دوم هم ... بماند. تایید و دفاع از رئیس جمهوری که کوچکترین جرمش گم کردن خزانه دولت بود و بزرگ ترین جرمش تهمت زدن به بزرگان حکومت و دروغ گفتن و عوام فریبی است، فکر نمی کنم کار قابل توجیه از حاکمان یک دولت به اصطلاح اسلامی باشه! دوستانی که میگن چرا ما به قانون احترام نمیذاریم؛ میشه به ما بگید چرا باید این همه قانون شکنی توی یک حکومت باشه و از دیگران خواست پیرو قانون های خیالی باشن؟ وقتی به خاطر یک نه بزرگ پای صندوق رای میری اما نه تو رو بله می خونن ،دیگه قانون جایگاهی نداره. وقتی لباس شخصی ها توی خیابون ها ، با باتوم مردمی رو میزنن که فقط برای گرفتن حقشون اومدن ؛ دیگه قانون تعریفی نداره. مسلما ما از کشته شدن هم وطن هامون از هر مسلک و مکتبی خوشحال نمیشیم. از این همه آشوب متنفریم. اما وقتی تمام درها بسته باشن راه حل برای رسیدن به حقمون چیه؟ سکوت کنیم؟ و به امید واهی و رسیدن یه روز خیالی عمرمونو بگذرونیم؟ چقدر دیگه باید با توهم توطئه سر کنیم؟ پی نوشت: هر شب با بغض به تختم میرم و به خودم دلداری میدم بالاخره این روزها تموم میشه. اما انگار این روزهای لعنتی تمومی نداره. دیگه نمی دونم چی راست چی دروغ. حتی حوصله خندیدن هم ندارم. روزها با اضطراب فردا می گذره؛ ترس از پایان دنیا. از اینکه مدام باید بحث کنیم و از موضع خودمون دفاع کنیم و به امید فردا روشن باشیم، حالمو بد می کنه. هر روز باید آرزو کنیم شاید امروز روز ما باشه. از اینکه باید با هم وطن هام درگیر باشم و بینمون جز خصومت چیزی نباشه و اسم هم وطن بودن برامون بی معنا بشه ؛ برام نفرت انگیزه. از اینکه انقدر احمق بودم که چهارشنبه قبل از انتخابات وقتی تا ساعت سه صبح توی خیابون بودم ؛ همه بوق میزدیم و شعار میدادیم گاهی با طرفدارهای احمدی نژاد شوخی می کردیم ، اونها هم سر به سر ما میذاشتن و از ته دل می خندیدیم. با خودم می گفتم بالاخره توی ایران هم دموکراسی داره معنی پیدا می کنه! اما جمعه که یکی از طولانی ترین و بدترین شب های عمرم بود ،موقع اعلام نتایج به خودم لعنت می فرستادم .برای حماقت و ساده اندیشیم. فهمیدم توی لغت نامه های ما چیزی به نام دموکراسی وجود نداره. حالا این شوخی ها به فحش ها و کتک ها و خون ها داره ختم میشه. خجالت می کشم وقتی تمام شبکه های خبری دنیا این دعواها رو نشون میده و برامون افسوس می خورن. و سران مملکتمون بهمون لقب آشوبگر و میدن. در صورتی ما فقط می خوایم اون چیزی رو که توی صندوق انداختیم بخونن نه اون چیزی که فکر می کنن به صلاح مملکته!!!. ما خواهان حکومت دیکتاتوری نیستیم. آزادی و عدالت کوچکترین خواسته مردم یک جامعه است. از توهم توطئه خسته شدم. چرا همیشه باید فکر کنیم همه دنیا با ما دشمنه؟ (این روزها مدام داستان دایی جان ناپلئون توی مغزم تکرار میشه.) به امـــید ایــــــــرانی آبــــاد گزارش «کلمه» از راهپیمایی وسیع میدان امام خمینی/مردم: تا جمعه ما ملت فهیم بودیم؟/ موسوی: ما برای پاسداشت نظام هرگونه فداکاری انجام می دهیم ۲۸ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۲۲:۴۰ صدها هزار نفر از هواداران موسوی عصر امروز در حالی که در غم شهادت برادرانشان سیاهپوش بودند، تظاهرات آرام دیگری در میدان امام خمینی(ره) برپا کردند و در حضور میرحسین موسوی با سکوت و بانگ الله اکبر از نگرانی هایشان برای سرنوشت کشور گفته و صیانت از آرای شان و بازپس گیری جمهوریت انقلاب اسلامی را خواستار شدند.
به گزارش خبرنگار «کلمه»، این گردهمایی چند صد هزار نفری همچنین به مناسبت به شهادت رسیدن شهروندانی که در جریان برگزاری راهپیمایی آرام 25 خرداد از میدان انقلاب تا آزادی جان خود را از دست دادند برگزار شد. در این راهپیمایی سکوت برخی از چهره ها و هنرمندان از جمله هما روستا نیز شرکت داشتند. منبع: سایت کلمه/ برای با خبر شدن از شکنجه های دانشجویان و حبس شدگان در منفی چهار وزارت کشور به اینجا بروید. من هیچ حرفی نمی زنم ، فقط از دوستان عزیز می خوام ، نامه همسر آقای الهام رو بخونید! سریال ۲۴ یه سکانس داره که یه پسر خیابونی از سناتور آمریکا می پرسه اگر رئیس جمهور بشی برای من چیکار می کنی. سناتور گفت: من می خوام بدونم تو برای خودت چیکار کردی تا خودتو نجات بدی. به امید روزی که بهترین چیز برای من و تو رقم بخوره. دل تو دلم نیست. دارم از خواب می میرم ولی نمی تونم بخوابم. فقط دعا می کنم چهار سال دیگه رو با یه رئیس جمهور دروغ گو نگذرونم! ****** اخبار حیرت آور!!! اصلا باورم نمیشه این نتایجی که اعلام می کنن حقیقت باشه. روند کند پیشرفت آرا و تکون نخوردن درصد آرا. به نظر یه دروغ بزرگ میاد. نمی دونم ما رو چی فرض کردن؟ بازی قدرت کثیف ترین چیزی بود که تا به امروز دیدم. امیدوارم به همین زودی ها شاهد رسوایی این طیف باشم. ف ی ل ت ر شدن سایت ها اصلاح طلب، نیروها ضد شورش توی خیابون، بیانیه ی سپاه علیه به قول خودشون انقلاب مخملی قبل از انتخابات، بیرون کردن ناظرین انتخابات از شعبه های اخذ رای، نداشتن تعرفه ها و بستن در بعضی از شعبه ها، نداشتن کد انتخاباتی در بعضی از شعب و.... نمی تونم باور کنم عدالت و آزادی در مملکتی که شعارش عدالت و آزادی است انقدر مظلوم واقع بشه!. امشب به معنای حقیقی به کثیف بودن بازی سیاست پی بردم! توی کشوری زندگی می کنم که، وقتی رئیس جمهور مملکت به درد ناچاری دچار میشه ٬ از حیثیت آدم ها به عنوان یک حربه استفاده می کنه تا شاید در چند روز آخر بتونه آمار رو به نفع خودش تغییر بده.تهمت زدن و یک سری اسم ردیف کردن کار آسونیه، امیدوارم پاسخ گو بودن هم به این اندازه راحت باشه. هر چند بعضی افراد هستند،که برای ایشون حکم سرطان را داره و از درد ناچاری به خودشون می پیچه و سعی در حقیر کردن آدم ها دارد؛ و می خواهد با مظلوم نمایی و بزرگ نمایی حرف ها رای جمع کند. خوشحالم از اینکه اخمدی نژاد دست به یک خودکشی سیاسی زدید. وقتی ادعا می کنید دیگران به شما توهین می کند و یا تحقیرتون می کند باید حتما یادتون باشه شب نامه هایی که علیه آقای رفسنجانی در دور دوم ،به در خونه ها می اومد که پر بود از تهمت ها و توهین ها. برای خودم متاسفم در مملکتی به اصطلاح اسلامی زندگی می کنم که رئیس جمهورش در امارت زیر پرچم خلیج عربی میشنه و حرف از عزت ملی میزنه. کسی نبود بگه که آقای احمدی نژاد ، وقتی آقای میر حسین موسوی در سخت ترین شرایط مملکت ، در جنگ و بحران اقتصادی تمام توانش رو برای اداره مملکت و جنگ گذاشت شما در کدوم نقطه بودی؟ وقتی که جنگ تمام شد، کسی که جهاد سازندگی رو راه انداخت و سعی بر باز سازی مملکت کرد و تمام توانش رو برای پیشبرد اقتصادی گذاشت و ایران رو کمی سرحال آورد شما کجا بودید؟ وقتی آقای خاتمی تلاش کرد تا وجه بین الملی ما بهتر بشه شما کجا بودید؟ هر چند شما هشت بعد تمام زحمات ایشونو به باد دادی و هر چی کاشتند پنبه کردید و توی این چهار سال حتی یک دوست هم برای ما باقی نگذاشتید. متاسفم که دروغگویی حربه است و آمارهای دروغی به خورد مردم دادن به فرض اینکه مرد خر هستن. وقتی شما ادعا می کنید که در این چهار سال ۷۰۰ هزار طرح را شروع کردید و به سرانجام رسوندید کسی کنار شما نبود تا به شما گوشزد کند ، آقای احمدی نژاد این ادعا به این معنا است که در ایران هر دو ساعت یک پروژه شروع شده و به اتمام رسیده. وقتی گفتید دولت من پیشنهاد ساخت موشک رو داد ، حتما دوازده سال قبل یادتون رفت که یکی از بهترین دکتر های ما برای به فضا انداختن اولین موشک منفجر شد. کسی نبود تا با شما بگوید رئیس جمهور محترم به جای گدا پروی و پول نقد از خزانه دولت، برای جمع کردن رای؛ بهتر است با همین پول ها اشتغال زایی کنید تا مجبور نشوید در رسانه ملی به دروغ بگیید ما در این چهار سال بیکاری ۱۲ درصدی را به ۱۰ رسوندیم و در حالی که تمام آمار ها نشون می ده در این چهار سال بیکاری به ۱۴ درصد رسیده.(یاد درس چوپان درغگو بخیر) کسی مثل شما در این چهار سال وزیر عوض نکرد. هر چند به نظر میرسه خود محوری شما باعث شد که همیشه به دنبال یک وزیر باشید. چرا وقتی آقای موسوی گفت: شما از دولت سوئس خواستید بین شما و آمریکا میان جگری کند ، حرفی برای زدن و توضیح نداشتید. این شما نبودید که می گفتید آمریکا رو به مرگ است؟ و ما دشمن خونی هستیم؟ وقتی حقیر باشی و به قدرت برسی خدا به داد زیر دستان برسد. فائزه هاشمی راست گفت که تفکرات این دولت کوتوله است. پی نوشت: اگه نتونستم پست های قبلی دوستان رو بخونم عذر می خوام. ایراد از کامپیوتر بود نه من! خدا ٬ کجای این آسمون نشسته یی و داری دنیا رو با این همه گند و کثافت می بینی و دم نمیزنی؟؟؟ لطفا اینجا سر بزنید تا بفهمید منظورم چیه. پی نوشت: *من و من عزیز بازی شما باشه برای یک شنبه. این خبر شهاب نیوز رو نمی تونستم بی توجه ازش رد بشم. * دوستان عزیز لطفا از نوشتن هر گونه توهین خود داری کنید. امروز داشتم فکر می کردم :ما به رضا زاده قهرمان می گیم چون زور داره. چون بالاخره اسم ایرانو مطرح کرده. بهش بها میدیم .واسه اش کف میزنیم٬ وقتی یه جایی ٬ یه بار دیگه اسم کشورمونو مطرح می کرد ٬ به هم زنگ میزدیم و تبریک می گفتیم ٬بعد چهار ساعت حول محور این مسئله بحث می کردیم و وزنه برداری رضازاده رو تفسیر می کردیم. وقتی خداحافظی کرد٬ همه مون غصه خوردیم رضا زاده که خیلی زور داره دیگه نمی خواد مسابقه بده. بعد یه نفر مثل شیرین عبادی که اهل عقل و تفکر بود٬ برامون جایزه نوبل گرفت. کف نزدیم ٬ درباره اش حرف نزدیم . تو تلوزیون با هاش مصاحبه نکردن. کسی اعلام نکرد که این خانوم اسم ایرانو مطرح کرده. از کنارش گذشتیم. حتی وقتی داشتیم رد می شدیم زیر لب نگفتیم مبارک باشه. نگفتیم این خانوم که عقل داره ٬ اهل تفکر اسم ایران و بزرگ کرده. کسی چیزی نگفت. می خوام بگم اگه الان انقدر اوضاعمون آشفته است ٬ واسه همینه. به تفکر و اندیشه دیگران اهمیت نمیدن. واسه شون قیمت نداره. - بهار پا شو. مگه قرار نبود بریم خرید؟ پتو را محکم روی سرم کشیدم و گفتم: پنج دقیقه دیگه. پتو را از روی سرم کشید: پاشو دیر میشه. به ساعت بالای سرم نگاهی می کنم و خمیازه بلند بالایی می کشم و می گویم: مریم تا صبح بیدار بودم. - به من چه٬ بدو . از اتاق بیرون می رود٬ من هم منگ از روی تخت پایین می آیم و به اتاق پذیرایی میروم و روی اپن آشپزخانه می نشینم. ربابه خانوم ظرف و ظروف داخل آشپزخانه را مرتب می کرد. زیر لب سلامی دادم او هم بلند تر جوابم را داد. قاشق ها را دسته کرد و سرجایشان گذاشت و گفت: بهار خانوم روزه یی؟ - آره بابا٬ ماه رمضونه. دندان ها یم را مسواک کردم. - ربابه خانوم ٬ مامان خونه آقا بزرگه؟ -آره ٬ صبح که اومدم داشت می رفت. مریم از اتاق بیرون آمد و گفت: بهار آماده شو بریم. به اتاق رفتم و مانتو ام را از روی صندلی کامپیوتر کندم . زنگ آیفون بلند شد. هنوز دکمه آخر را نبسته بودم که گوشی آیفون توی دستم بودم: کیه. - از اداره پست اومدیم. در را باز کردم : الان میام پایین. هنوز روسریم را گره نزده بودم که زنگ خانه بلند شد. در را باز کردم. دوتا آقا با ریش و سبیل و لباس سبز جلوی در ایستاده بودند. روسریم را مرتب کردم و گفتم: بفرمایید. مرد لاغرتر گفت: با آقای مرتضی...فامیلشو خوب ننوشتن. شما نمیدونید کدوم واحدن؟ - نه متاسفانه من اسم همسایه ها رو نمیدونم. مرد چاق تر گفت: طبقه چهار واحد جنوبی کدوم میشه. شانه ام را به علامت ندانستن بالا انداختم: نمیدونم. مرد چاق تر دستی به سرش کشید و کلافه گفت: هر طبقه دو واحده؟ - نه فقط طبقه چهارم دو واحدیه. مرد لاغرتر که به نرده ها تکیه داده بود گفت: مدیر ساختمون کیه؟ - طبقه اول٬ آقای... هر دو پایین رفتند و من هم در رابستم. روسریم را روی دسته مبل انداختم. مریم روی کاناپه دراز کشید: کی بود. - پلیس بود٬ با طبقه چهارمی ها کار داشت. رو به روی آینه اتاق ایستادم و کمی کرم به صورتم زدم که دوباره صدای زنگ بلند شد: ربابه خانوم میشه در رو وا کنی؟ ربابه خانوم بعد از چند ثانیه گفت: بهار خانوم با شما کار دارن. تند تند باقی مانده کرم را روی صورتم پخش کردم و روسریم را از روی مبل قاپیدم و جلوی در حاضر شدم. همسر مدیر ساختمان سریع داخل خانه شد. مرد لاغرتر گفت: خانو برو ریسیورتونو بیار. با تعجب به صورت انبوهش نگاه کردم: واسه چی؟ - یکی از همسایه ها ازتون شکایت کرده و گفته صدای ماهوره شما تو خونه اوناست .مرد چاق تر توی چهار چوب در ایستاد. کفری شده بودم. گفتم: اولا یه ال ام بی ما ماله شبکه های داخلی چون اینجا آنتن مرکزی نداره. اون یکی عربه که خدا رو شکر ما باهاش فیلم می بینم و همه اش هم سانسور شده است. فکر نمی کنم صدا داشته باشه. مرد چاق تر به نوک کفشش خیره شد و گفت: به هر حال کارتون خلاف قانونه. - کدوم قانون؟ نگاهش را از نوک کفشش کند و گفت: قانون دیگه. شما قانونو قبول نداری؟ دستم را پشت کمرم گذاشتم و گفتم: قانونی که به خوش اجازه بده وارد حریم خصوصی مردم بشه رو نه. - ای بابا بحث نکن. مریم آسینم را کشید و گفت: بهار روسریتو مرتب کن. روسریم را جلو کشیدم و گفتم: اگه راست می گید برید مال اونایی رو بگیرید که همه کوفتی می بینن. مرد لاغر تر روی پله نشست و گفت: خانوم زود باش. - چیه می ترسین مردم دوتا شبکه بدون مجوز جمهوری اسلامی ببینن و به گناه بیافتن؟ مرد چاق تر با داد گفت: بسه خانوم. کاری که گفتم بکن. ترسیدم. تمام بدنم لرزید. - باید به پدرم زنگ بزنم. - هر کاری می کنی تندتر. بغض داشت خفه ام می کرد. موبایل پدرم مشغول بود٬ شماره دفترش را هم جواب نمیداد. کلافه شدم و به مادرم زنگ زدم. تا گفت الو. گفتم : مامان پلیس اومده ریسورو ببره. - واسه چی؟ - یه عوضی رفته گفته ما تو ساختمون ماهواره داریم. همین طور که تند تند دور خودم می چیرخیدم گفتم: هی بهتون می گم از مملکت گ... بریم بیرون ٬ گوش نمیدید. - وا تو هم٬ وقت گیر اوردی؟ گوشی رو بده ببینم چی می گن. گوشی را دست مامور لاغرتر دادم به همسر مسول ساختمان نگاه کردم و گفتم : خانوم...فقط بگو کدوم آدم عوضی رفته گفته صدای از خونه ما میاد بیرون تا بهش نشون بدم ما کدوم قبرستونی و نیگا می کنیم٬ که دهنشو ببنده. بنده خدا چادرش را سخت گرفت و گفت: به خدا من نمیدونم. من حتی نمی خواستم در پشت بوم و باز کنم٬ مجبورم کردن. حکم نشون دادن. مرد لاغر تر گوشی را پس داد و گفت : خانوم برو ریسیور و بیار وگرنه خودتو می بریم. مریم زیر گوشم گفت: زود باش بابا دیر شد. باید بریم. وسط عصبانیتم خندیدم و گفتم: حالت خوبه؟ فعلا می خوان منو ببرن . مرد چاق تر دوباره صداش را پس کله اش انداخت. از ترسم سریع ریسیور را تحویل دادم. مرد لاغر تر در حالی که داشت صورت جلسه می نوشت گفت: برو یه کارت شناسایی بیار. - کارت واسه چی؟ - می خوام چک کنم. - تو خونه کارت نداریم. مرد چاق تر عصبی گفت: بحث نکن برو کارت بیار. - من که نمی تونم الکی به شما کارت بدم. مرد چاق تر کلافه سری چرخاند و گفت: خانوم بازی در نیار. زیر لب گفتم: خاک بر سر وحشیتون کنم . به سراغ کمد پدرم رفته ام ٬ اولین چیزی که جلوی دستم آمد برداشتم و به دستشان سپردم. نگاهی به پاسپورت برادرم انداخت و گفت: به صاحب گذرنامه بگید فردا بیاد اداره مفاسد اجتماعی و گذرنامه رو تحویل بگیره. چشمهایم گرد شد ٬گفتم: آقا٬ برادرم ایران زندگی نمی کنه٬ امشبم داره با خانومش برمی گرده. مریم آستین مانتو ام را کشید و گفت: بهار تو رو خدا ازشون بگیر٬ وگرنه بدبخت می شیم . من ثبت نام دانشگاهمه. نگاهم را از صورت پر از ترس مریم کندم و گفتم: آقا اینو به من بده برادرم امشب داره بر میگرده. مرد لاغرتر درحالی که پاس را نگاه می کرد گفت: نمیشه٬ بگو فردا بیاد. دوست داشتم خرخره اش را بجوم.: ای بابا دارم میگم برادرم و خانومش امشب دارن میرن٬ شما این پاس و بده به من. - اول باید یه مدرک دیگه بدی. - ما تو خونه مون مدرک نداریم. - پس همینو می برم. با حرص می گویم : باشه الان میارم. در نبسته کمد را بازتر کردم و کپی کارت ملی ماردم را برداشتم و به دستشان سپردم. دعا دعا می کردم نفهمند. پاس را پس دادند و بعد آدرس دادند تا فردا برای تحویل کارت برویم. داشتند از پله ها پایین می رفتند که گفتم: شما با این همه ادعا چرا تو ماه رمضون دروغ می گین و به جای مامور پست میاین بالا. مرد لاغرتر حق به جانب گفت: اگه می گفتیم اومدیم ماهواره رو جمع کنیم در رو باز می کردین؟ شانه ام را بالا انداختم و گفتم: معلومه نه. - خوب دیگه. محکم در را بستم و هر چه به زبانم آمد نثارشان کردم. با مریم از خانه بیرون آمدیم ٬ آنها هم با دو ریسیور و چهار ال ام بی از در خارج شدند. مرد چاق تر گفت مال اون یکی همسایه تون رو هم گرفتیم. مریم کیفش را محکم گرفت و گفت: آفرین واقعا به نظام خدمت می کنین با این شغل شریفتون. پی نوشت: * این پست فاقد هرگونه عناصر زیبا نویسی است. * دوستان محترم هنگام ثبت نظر٬ از نوشتن هرگونه توهین پرهیز کنند. * عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. حکایت این آقایون ماهواره یی باعث شدن در این کپک زدگی من یه پست بنویسم. * دیشب به این نتیجه رسیدم بعضی از آقایون خیلی عوضی تشریف دارن. ( ربطی به پست نداره)
Zbody>






میر حسین موسوی پیش از این در بیانیه ای با محکوم کردن کشتار مردمی که صرفا خواستار احقاق حق خود هستند و محکوم کردن دستگیری های وسیع اخیر هشدار داده بود گسترش این رویه تنها بر زشتی چهره مخالفان ملت و انگیزه مردم را برای توسعه اعتراضات می افزاید.او از مردم خواسته بود روز پنجشنبه برای همدردی با خانواده های عزادار با لباس سیاه در مساجد و تکایا حاضر شوند.
با این همه درپی اقدامات خود جوش مردمی گردهمایی آنها به منظور همدردی با خانواده شهدا این بار به میدان امام خمینی (ره) کشیده شد و صدها هزار نفر در حالی که لباس سیاه بر تن، شال های سبز بر گردن و نوارهای سبز بر دست داشتند،در سکوت پلاکاردهایی را با خود حمل می کردند که روی آن نوشته شده بود:«برادر شهیدم، رایت را پس می گیرم»،« دوباره می سازمت وطن، اگرچه با خشت جان خویش»،«صدا و سیما ، رسانه ضد ملی» ، « آقای حداد عادل عدالت این بود؟»، « می دانیم بی بی سی و صدای آمریکا بد است اما صدایمان را از کدام رسانه داخلی به گوش شما برسانیم ؟» ،«تا جمعه ما ملت فهیم بودیم ؟» و«آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟» ... مردم همچنین در این تجمع شمع های سیاهی را به یاد شهدا در دست داشتند.
این گردهمایی که با تحصن در میدان امام خمینی (ره) آغاز شده بود با حضور میرحسین موسوی شور دیگری یافت و صدها هزار نفر از مردم دقایقی در سکوت بدون اینکه شعار بدهند مشت های گره کرده خود را با روبان های سبز و سیاه بالا می بردند.میرحسین موسوی پس از حضور در جمع چند صدهزار نفری مردم در میدان امام خمینی(ره) با حرکت آرام در میان جمعیت و پس از آنکه با بانگ تکان دهنده «الله و اکبر» و شعارهای «برادر شهیدم، رایت را پس می گیرم» «موسوی حمایتت می کنیم»،«موسوی رای ما را پس بگیر» بدرقه شد ، به سمت میدان فردوسی حرکت کرد و پس از آن جمعیت با حرکت به سمت میدان فردوسی راهپیمایی ارام خود را به سمت میدان انقلاب ادامه دادند.
طبق شنیده ها برخی از سخنان میر حسین موسوی که با بلندگویی دستی ایراد شد و به سختی به گوش می رسید عبارتند از:
" ما برای اغتشاش نیامده ایم"
"ما برای پاسداشت خون شهدا آمده ایم"
"ما برای پاسداشت نظام هرگونه فداکاری انجام خواهیم داد"
" ما برای احقاق حقمان آمده ایم"
"ما فقط رای خودمان را میخواهیم"
به گزارش شاهدان عینی میرحسین موسوی مانند هوادارانش لباس تیره بر تن کرده بود و از روی یک ماشین سخنرانی کرد.
در این راهپیمایی آرام که بدون هیچ درگیری و در نهایت آرامش برگزار شد علاوه هواداران موسوی،بسیاری از هواداران مهدی کروبی نیز حضور داشتند و بازنگری در شمارش آرا و پاسخ های منطقی از سوی مراجع قانونی را خواستار بودند.
به گزارش «کلمه»،در راهپیمایی عصر امروز اگرچه جوانان حضوری پر رنگ و بسیار چشمگیر داشتند اما بسیاری از آنها را خانواده هایشان همراهی می کردند. پدران ومادرانی که نه تنها برای حمایت از فرزندانشان که برای پیگیری مطالبات خودشان به میدان امام خمینی آمده بودند.
مرد میانسالی که در انتخابات 22 خرداد به موسوی رای داده بود، به خبرنگار کلمه گفت : من نگران کشورم هستم و مهمتر از آن نگران آینده دو فرزندم و علاوه بر آن نگران حق خودم. امروز اینجا هستم برای اینکه بگویم من رای داده ام ، خانواده من رای داده است اما چرا به نمایندگان کاندیداهای ما اجازه نمی دهید که به جزییات صندوق های رای دسترسی داشته باشند؟
او با تاکید بر اینکه بر اساس قانون اساسی تجمع آرام حق قانونی من به عنوان شهروند جمهوری اسلامی ایران است ، ادامه داد : تا زمانی که پاسخ منطقی نگیرم به این راهپیمایی ها ادامه خواهم داد.
دختر جوانی که در ضلع جنوبی میدان امام خمینی(ره) ایستاده بود با انتقاد از تداوم قطع تلفن های همراه به ساختمان بلند مخابرات اشاره کرد و گفت : چرا باید زیر ساختمان مخابرات بیاستیم اما تلفن های همراه ما کار نکند ؟ اگر این دولت با رای مردم سر کار آمده چه نیازی به قطع تلفن های همراه و رسانه ها هست؟
برادر بزرگ تر او پلاکاردش را که حاوی شعاری اعتراض آمیز به صدا و سیماست بالا می گیرد و صحبت های او را ادامه می دهد : دیشب تلویزیون به نقل از مردم پیامک می خواند و پیامک های مردم را زیر نویس می کرد یک نفر هست به من بگوید که این پیامک ها در شرایطی که یک هفته است سرویس پیام کوتاه ایران از کار افتاده چطور به صدا و سیما می رسد ؟ چگونه این حرف ها را باور کنیم ؟
پریسا دختر جوان دیگری که از نخستین ساعات گردهمایی در میدان امام خمینی حضور داشت با دیدن میانسالان در میان جمعیت جوانان ، گفت : آنها پشتوانه های ما هستند ما به پشتوانه آنها در این گردهمایی ها شرکت می کنیم و باید بیایند و از ما و از رایی که دادیم حمایت کنند.
او با بیان اینکه از هر کسی که می پرسم می گوید خودم و خانواده ام به موسوی رای داده ایم ، ادامه می دهد: ما خس و خاشاک نیستیم مهمترین مطالبه ما این است که رای هایی که به نام موسوی نوشتیم به نام چه کسی خوانده شده است. ما متوجه هستیم چه اتفاقی افتاده است.
دانشجویی دیگر در حالی که بغضش را فرو می خورد ، می گوید : به کدام گناه کشته شدند ؟ چه کسی پاسخ خانواده های داغدارشان است امروز آمده ام که به دنیا بگویم نمی گذارم خون این ها پایمال شود مگر ما چه گفتیم ؟ چه خواستیم جز اینکه بگویند رای ما کجاست ؟
ترانه یکی دیگری از حاضران در میدان توپخانه می گوید : ما هنوز در حوزه های رای گیری بودیم که به ما خبر دادند احمدی نژاد انتخاب شده ، چطور ممکن است ؟ رای خبرگان رهبری را سه روز بعد از انتخابات اعلام کردند اما نتیجه رای گیری ریاست جمهوری تازه با این همه مشارکت بالای مردم همان شب اعلام شد ، چه کسی به این ابهام های ما پاسخ می دهد؟
در میان جمعیت چند صد هزار نفری که میدان امام خمینی(ره) و همه خیابان های منتهی به ان را احاطه کرده بودند، پیرمردی میانسال در حالی که آرام آرام گریه می کرد ، شعر اخوان ثالث را می خواند و می گفت : در همه عمر ندیدم این چنین سیل خروشانی را.
هواداران موسوی با حرکت منظم در مسیر شمال میدان امام خمینی (ره) حرکت کردند و زمانی که به میدان فردوسی رسیدند با مجسمه سبزپوش فردوسی مواجه شدند. در طول مسیر برخی از هواداران شربت ، آب معدنی و نوشیدنی های خنکی توزیع می کردند که می گفتند نذر آنها برای آزادی و توسعه دموکراسی در ایران است.
راهپیمایی آرام عصر مطابق آنچه پیش از این در بیانیه ها اعلام شده بود ساعت 19 به پایان رسید.
نحوه حضور، رفتار و گفتار، عقبه داخلي و خارجي، هزينه سرسامآور تبليغاتي، حاميان سگباز و اراذل و اوباش، همه و همه بيانگر آن بود كه اصلاحطلبي برانداز در پي يك كودتا، عليه ملت و نظام اسلامي است.
نحوه حضور، رفتار و گفتار، عقبه داخلي و خارجي، هزينه سرسامآور تبليغاتي، حاميان سگباز و اراذل و اوباش، همه و همه بيانگر آن بود كه اصلاحطلبي برانداز در پي يك كودتا، عليه ملت و نظام اسلامي است. قلبهاي مريض كه مغز عليلي هم به آن اضافه شده، جنگ رواني سهماهه را ايجاد و دامن زدند.
همسر سخنگوی دولت ادامه داد: هاشمي و خاتمي سردمداري معركه را بر عهده گرفتند، فرزندان هاشمي با راهاندازي سايتها و هتاكي و فحاشي مطابق با فرهنگ هاشمي عليه احمدينژاد جولان دادند و افرادي چون كرباسچي غارتگر و ديگران امدارسان كودتاي امريكايي البته از نوع «سبز لجني» گرديدند. اما امداد فاطمي آگاهي مردم خوداجو را صدچندان كرد و ولايتمداران با عزمي جزم، «احمدينژاد» را برگزيدند. برگزيدند تا اسلام بماند، انقلاب بماند، نظام اسلامي بماند، ولايتفقيه بالنده و متعالي بماند، مردم بمانند و ايران بماند.
خاتمي، هاشمي و مهرههاي آنان به ويژه موسوي فرتوت و بيانگيزه در راستاي اهداف براندازانه امريكا حركت كردند و مثل گذشته به مشتي اراذل و اوباش و البته سگبازان سبزپوش دل خوش نمودند و به آنها تكيه كردند. بيانيه غيرقانوني و براندازانه محمد خاتمي سرسپرده غرب در ساعات نيمهشب و اعلان دروغين پيروزي، همراه با بيانيههاي آشوبگرانه موسوي و كروبي نماد بارز مأموريت آنها در انجام كودتاي نافرجامي است كه با حضور چهل ميليوني مردم سركوب شده است.
همسر الهام افزود: زهرا رهنورد زني كه انديشه و عمل و علم و دين او در پرونده تحصيلياش به ارزيابي گذارده شد، در گفتوگو با رسانه ضدانقلاب بيبيسي ناتوان و نااميد آشوبگري را افتان و خيزان دنبال ميكند. همسر رفسنجاني بنا بر فرهنگ فرعوني اين خاندان مردم را به شورش خياباني دعوت كرد. فرق اين دو زن فرتوت چيست؟
به هر حال:
1. دستگيري سركردگان آشوبگري كه با صدور بيانيههاي غيرقانوني مجريان سرسپرده طراحان كودتا هستند، ضروري است.
2. افشاي پشت پرده ماجراي چهارساله مخالفان احمدينژاد، يعني دشمنان ملت و نظام اسلامي براي رسوايي هرچه بيشتر اين غارتگران و متجاوزان خودكامه، و سرنوشت كشور و ملت، امري حياتي است. پشت پردهاي كه گوشهاي از آن در ماجراي موسويان و نامه هاشمي افشا شد.
3. در اين مسأله، برخورد قاطع با هاشمي رفسنجاني به عنوان عامل اساسي فتنههاي اخير كه به وسيله نامه اخيرش عريان به صحنه آمد، اولويت اساسي دارد.
