تبليغاتX


  _ باید امشب بروم _


Zbody> دیوار سیاه و سفید

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

حساب کردم از عنفوان کودکی، ما هم چیزی از خانه به دوشان کم نداشتیم! هر خونه ای که خریدم خونه پرش سه سال توش بودیم و تا اومدیم به خونه و اتاق جدید عادت کنیم ؛بابا خونه جدید خرید و کارتن ها وسط خون ول بودن. شش ساله ام بود که خونه صادقیه خالی شد و اون حیاط پر از بچه قد و نیم قد با جیغ ها دم غروب سوت کور شد. همه اهالی خونه های ۷۵ متری ، کارتن به دست بودن و خونه ها رو خالی می کردن. و همه ما توی خونه ۱۰۰ متری شهرک غرب پخش و پلا شدیم. او موقع خونه ما فاز هفت، توحید دوم بود. یه خونه سه طبقه که تنها دختر اون ساختمون سه طبقه من بودم. و هم بازی هام شدن صادق و حسین. البته هنوز خونه من و من چند کوچه اون ورتر بود!

کلاس دوم بودم که بابام خونه رو به دایی دومیم اجاره داد و دوباره خونه پر شد از کارتن و به طبقه بالا خونه آقا بزرگ اثاث کشیدیم! هم بازیم شد رزیتا ، همسایه بغلی که عصر ها توی حیاط بزرگ آقا بزرگ، هم بازی می کردیم و هم درس می خوندیم! اما کلاس چهارمم  تموم شد ؛ که بابا خونه چیذر رو خرید. دیگه همسایه ای هم سن و سال من نبود. و تابستونم توی حیاط با عروسک هام گذاشت و رکورد شکستیم. چون رابطه دوستانه ای با همسایه ها نداشتیم؛ بودنمون به سه ماه نکشید!! دوباره کارتن ها پر شد! خونه جدید بوستان ششم خیابون پاسداران بود. حیاط در اختیار طبقه اولی ها بود. و این بار گاهی من به پارک روبه روی خونه می رفتم. کلاس سوم راهنمایم تموم شد؛ که دوباره به خونه شهرک غرب برگشتیم . البته با کمی تغییراتی که بابا توی خونه به وجود اورد. . دوباره با دوستان دوران کودکیم بودم! هر چند دیگه هیچ کدوممون بچه نبودیم. و من اینو از روی ریش و سیبل های پراکنده شون حس می کردم. الان هم هر از چند گاهی راه دانشکده رو به این خونه کج می کنم و به درش زل میزنم.

اول دبیرستانم تموم شده بود ؛ که این بار به خونه پونک رفتیم. و این خونه برام پر رنگ ترین خاطراتو داشت. چون تقریبا نه سالی توش دووم اوردیم. هر چند، هر چند وقت یه بار، بابا یه ور خونه رو عوض می کرد. اما ناب ترین اتفاقات ریز و درشت زندگیم توی این خونه بود. وقتی که دانشگاه قبول شدم؛ یعنی سال ۸۳، یادمه از سر کوچه دویدم و رضا رو تو کوچه دیدم و بی هوا تو بغلش رفتم. عروسی برادرام. رفتن هاشون. آشنایم با نیمو کامینو! دعوا ها و.... سکوت آخر شب اتاقم. پستر های رنگ و وارنگی که هر روز روی دیوار میزدم. حتی ریز ترین خاطراتم مثل : صدای فروغ و شاملو توی شب و خیره شدن من به آسمون! و.... حالا چند روزی است که دوباره همسایه ما همون بچه های کودکی شدن. هر چند که دیگه هیچ کدوممون مثل بچگی هامون نیستیم.  هر وقت هم دلم برای خونه قبلی تنگ بشه سر کوچه میرم و نگاهش می کنم!

پی نوشت:

۱- الف بودن هم بد نیستا. چون توی این اثاث کشی که برای اولین بار کارتن نداشت؛  بنده خونه نبودم و ساعت هفت میومدم خونه به مامان می گفتم کاری هست من بکنم و اونم می گفت : قربونت برم تو درستو بخون! البته نه به این لطافت.

۲-بین بودن ها و نبودن؛ باید ها و نباید ها زندگیم ایستاده ام و فکر می کنم کفه کدوم یکی سنگین تره! ای کاش خدا به قول حمید؛ هپی کال داشت. اون موقع خیلی حرفا میشد بهش زد! حداقل مشکلم با عدل و حکمت و تقدیر ... حل می کردم. شاید هم عابد می شدم می رفتم یه گوشه موشه ای عرفان دود می کردم!

۳- عکس بالا هیچ ربطی به خونه نداره ؛ فقط خوشم اومد ازش!

+ تاريخ جمعه 22 آبان1388ساعت 1:19 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

با دود ها به هوا  ولت می دهم تا یادم برود بزرگ ترین حماقت زندگیم ، در هفده سالگی بود!

 با دود ها به هوا  ولت می دهم تا یادم برود روزگاری من و تو با هم دوست بودیم و من چه احمقانه فکر می کردم یوسف از بر خواندن تو ،معجزه ای است برای من ! و مادرم چه ساده بود که فکر می کرد دوستی با تو بزرگ ترین اتفاق زندگیم است! هنوز نمی دانستم حافظان ریایی مثل ریگ بخشند.

تو را دود می کنم به هوا؛ تا یادم برود دیشب مثل خیلی از شب های دیگر  خوابت را دیدم .که با هم زیر آن درخت توت خانه آقا بزگم نشسته بودیم؛ با همان لباس عید های یک شکل آبی! هر چند، چند سالی است که خواب هایم تعبیر شکم پری برایم دارند نه بیشتر.

تو را دود می کنم؛ تا یادم برود صبح بغض کرده به آینه زل زده بودم و به حماقتم نیشخند می زدم!

تو را دود می کنم به هوا؛ تا یادم برود که فکر می کردی من هم تسبیح دستت بودم و هی مرا چرخاندی چرخاندی ؛ آنقدر چرخاندی که به دوران افتادم و از این چرخه تا ابد پیاده شدم.

لبه پنجره له ات می کنم و از پنجره پرت می کنم پایین !

 نغمـــه رضایی چه خوب می گوید :

    برلبت نام خدا بود؛ خدا شاهد ماست             بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی     

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت          عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

  قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود          تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

                جمع کن؛ رشته ایمان دلم پاره شده است       من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟

پی نوشت:

۱- به لطف نیروهای ماورای قرمز، جناب ضرغامی پنج سال دیگه به حاکمیت عادلانه!!!! در صدا و سیما ادامه می دهند. اینو به حساب دهن کجی واسه خس و خاشاک نذارید!

+ تاريخ یکشنبه 17 آبان1388ساعت 9:54 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

می دونستم وقتی می خواد بره ، توی فرودگاه همون قدر گریه می کنم که امروز گریه کردم. درست مثل وقتی که تاریخ دقیق رفتنشو فهمیدم. به هر بهانه ای خودمو می چپوندم توی بغلش؛ اونقدر گنده شده بود که توی بغلش گم بودم!  آخ چه عشقی می کردم قبل از کوتاه کردن ریش های بلندش یا موهای فرفریش  اونا رو می کشیدم و صداش و در می اوردم!

یکی از عادت های چند سال مون این بود که همیشه شبا بیاد تو اتاقم و تا ساعت دوازده - یک چرت و پرت بگیم و از همه وری حرف بزنیم. رازهای همو می گفتیم. گاهی برای شنیدین بعضی اسرار یکی سیریش می شد  و اون یکی هم نازمی کرد! بچه تر که بودیم حرف های ترسناک می زدیم ! خیلی وقت ها رفتارهای افراد خانواده و فامیل رو تحلیل می کردیم . از وقتی مهدی پسر عمه ام برای دانشگاه اومد تهران؛ این تجمع توی پذیرایی برگزار میشد. وقتی قرار بود یه تئاتری و تمرین کنه با هم تمرین می کردیم و اون منو دست می انداخت! گندکاری هم و جمع می کردیم و برای لو نرفتنشون باید به اون یکی رشوه می دادیم! همیشه مامانم می گه : آخی محمد خیلی محجوب و خجالتیه! منم از ته دلم به این حرف مامان می خندم! همیشه گوشه و کنار اتاقش پر بود از کتاب ها ، مجله ها وفیلم ها .حتی شبا وقتی می خواست بخوابه باید یه عالمه وسیله رو پرت می کرد روی زمین تا روی تختش جاش بشه!! خیلی وقتا همین زحمت و به خودش نمیداد روی همون کوه می خوابید. (تقریبا تمام کتابای کتاب خونه اش روی زمین بود!) امروز تا لحظه آخر رو پای خاله فری خوابیده بود و هر چقدر مامان حرص می خورد که پاشه و وسایلشو جمع کنه از جاش جم نمی خورد.

نبوغش توی حرفای بامزه حیرت انگیزه. حتی وقتی می خواد یکی رو دست بندازه!  خونسردیش لج دراره. از وقتی مدرسه می رفت خونسرد بود. درس نمی خوند، شب امتحان هم ساعت ده دوازده شب شروع می کرد به خوندن و دو ساعتی می خوند بعد خوابش می برد! همیشه هم نمره هاش بالا تر از اون چیزی که فکر می کردیم میشد! شاید همین خونسردیش باعث شد بابا تبعیدش کنه! چون درس خوندن توی خونه ما یک حکم اجباریه! و محمد حوصله درس خوندن نداشت. می گفت لجم می گیره وقتی کلاس بازیگری دکتر دلخواه و می رم، توی دانشگاه زیر دسته یکی مثل رامتین خدا پناهی باشم. یه شب قبل از تحویل تحقیقاش می یومد توی اتاقم و می گفت : بهاره جون هر کسی دوس داری از توی اینترنت یه چیزی برام پیدا کن که جای تحقیق بدم به استاد یا اگه خیلی تلاش می کرد یه جاهایی از کتاباشو نشونم میداد که بخونم و از توش یه چیزی دربیارم .البته منم کاسب بودم و ازش پول می گرفتم! 

چون ته تغاریه ِزورمون بهش می چربه! وقتی درس نمی خوند همه دعواش می کردیم! خرید و آشغال بردن همیشه باهاش بود. حالا برای اثاث کشی نیست و انگار یه جناحمون به باد رفته ! همیشه سرش غر میزدم که چرا انقدر تنبلی. اما خدایی تنبل نیست. هم کتاب می خونه؛ هم با بچه های گروهشون تئاتر تمرین می کرد. عکس می گرفت، فیلم برداری می کرد، فیلم کوتاه می ساخت و هزار و یه کار دیگه!  دوس داره اونجوریی که دوست داره زندگی کنه. همیشه می گه: دوس دارم یه کافه توی انقلاب داشته باشم که دو طبقه باشه. آهنگ های اسپانیایی توش بذارم و یه جایی رو برای تمرین داشته باشم تا هر کس خواست با یه قیمت پایین اجاره اش کنه. یه دوربین با حال داشته باشم و بزنم به کوه و دشت واسه خودم فیلم و عکس بگیرم! گاهی هم دعوا سر مدل لباس پوشیدن و موهاش بود. همیشه خودشو لعنت می کنه که چرا بچه آخر شده. میگه آدم گربه توی کوچه باشه بهتر از ته تغاری بودنه! واسه خداحافظی یه لیوان آب پر از یخ ریختم روش تا زود برگرده و آخرین دعوامونو هم کرده باشیم !

امروز رفت پیش رضا در کفرستون تا زبان بخونه و بره یه دانشگاه درست و حسابی. و چقدر این تبعید سخته. رضا دوست داشت بره و محمد نه!حالا خونه سوت و کوره... دیگه کسی نیست که باهاش بشینم چرت و پرت بگم. از همه چیز و هیچ چیز حرف بزنم. چقدر خوب بود وقتی  می یومد پیشم و می گفت بیا درمورد خانوم مهندس حرف بزنیم!! امروز بهش گفتم: وقتی میری نری عاشق یکی از اون تیتیش ها بشی و خانوم مهندسو بی خیال شی ! هر چند مامانم می گه اگه به تو باشه هیچ وقت نمیذاری این زن بگیره! راستم می گه چون همیشه بهش می گم اگه  عاشق شی نمی بخشمتو و چشاتو از کاسه در میارم! حالا اونقدر دور شده که دستم بهش نمیرسه و نمی تونم وقتی گریه ام می گیره مثل یه پیشی کپل بیاد دور و برم تا بفهمه چمه ... هنوز یه عالمه بغض دارم. امیدوارم خیلی خیلی خوب از پس آرزوهاش بربیاد!

 پی نوشت:

۱ــ خانوم مهندس دختر ایده ال ذهنی محمده! (البته نه کاملا ذهنی!)

۲ــ از دیروز تا حالا به روح جد بزرگوار مغفورم درود و صلوات می فرستم که فامیل میر سالاریو سر اختلافات قومی به یه فامیلی الف دار تعویض کرد؛ تا باعث بشه برای شنبه بعدی یک مقاله ارائه بدم!!!

۳- خدا رو شکر روزنامه سرمایه هم به تاریخ پیوست!!!! (چند وقت دیگه احتمالا فقط باید کیهان و ایران قورت بدیم!)

+ تاريخ دوشنبه 11 آبان1388ساعت 7:37 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

امروز تولدش بود و من فکر می کردم دو روز مونده! سال ۸۳ وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی اتفاقی سر یه کتابی که داشتم می خوندم و اون درباره اش از من پرسید، باهاش دوست شدم. اولش فکر نمی کردم قرار این دوستی که در اثر کنار هم بودن دوتا صندلی باشه و دو آدم مثل خط موازی کنار هم نشستن باهم بهترین ها باشن! حداقل برای من. اختلافمون مثل آسمون و زمین بود؛ آره این مثال معروفشه... من سه سوته با همه رفیق می شدم و توی رفاقتم حسود می شدم!شوخ بودم و انگار هیچ چیز جدی برام وجود نداره. سرخوش و ولخرج و اون سخت با آدما قاطی می شد و باهاشون صمیمی می شد؛ جدی، مغرور ، تو دار و سرسخت و مقتصد هم بود و هست و خوب خیلی خوب. من اشکم دم مشکم بود و اون ... وقتی کنکور قبول نشدم وسط آتیش بازی که راه انداخته بودم اون بود که سریع اومد پیشمو سرمو توی سینه اش گذاشت. وقتی هم قبول شدم اون بود که بهم خبر داد!

وقتی امروز از دستم رنجید مثل پسر هرزه ها توی پارک کنار دانشگاه دنبالش افتاده بودم تا شاید از دلش در بیارم و بتونم عذر بخوام. دوست نداشتم منت کشی کنم اما نشد... وقتی خونه رسیدم به مامانم غر زدم که از دستم عصبانیه ؛ نمی دونم چرا... مامانم گفت بهش زنگ بزن. زنگ زدم سر نماز بود. حسودیم شد. خوشم نمیاد حرف های الکی بزنم و برای یه دوستی که دیگه نمی خواد بنویسه پپسی وا کنم و بگم وای چرا و حیف و... اما نمیشه نگم. یه دوست مجازی نبود! کاملا غیر مجازی بود. تصویرش توی ذهنم بود و هست. نمی دونم چرا یهو بی خبر داره میره. به قول از قطره تا دریا سر مقاله های خوبی می نوشت. چیزهایی که باید فکر می کردی تا دوزاریت بیافته . حالا نمی خوام ناله کنم. اما ناراحتم چرا باید روز تولدش بره. اصلا چرا می خواد بره. چرا وقتی خواست بره انقدر یواش رفت که صدای رفتنشو نشنیدم. حالا بغض کردم و دارم اینا رو می نویسم.

                  الهـــــــــــــــــــــــــام تولدت مبارک!

 

 

+ تاريخ دوشنبه 4 آبان1388ساعت 1:0 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

    

صبح ، توی لابی منتظر اتوبوس بودیم تا به سنگاپور بریم. وقتی سوار شدیم ؛قبل از حرکت لیدر محترم یک سری مقرارت شاخ درار سنگاپور رو برامون توضیح داد که یه موقع جریمه نشیم!  1_ وقتی چراغ عابر قرمز اگر رد بشید جریمه می شید. 2- توی خیابون های اصلی آدمس نجوید 3-توی خیابون غیر از محل هایی که مخصوص کشیدن سیگار، سیگار نکشید. 4- با خوردنی توی خیابون های اصلی نرید و آشغال زمین نریزید.  در شرف پشیمونی بودم و می خواستم با اون عده ای که قرار نبود با ما بیان همرا بشم که لیدر محترم فرمودن : همه اینها شاید سخت باشه اما به زیبایش می ارزه. لیدر محترم افزودن که اونجا یه خانمی چینی به نام شری خانوم هستن که لیدرتونه و اونجا منتظرتونه! پنج ساعتی توی راه تا مالزی و شهر های اطرافش تموم بشه و وارد خاک شهید پرور سنگاپور بشیم. ساعت سه بود که رسیدیم . و زیبایی شهر حیرت آور بود. خیلی زیاد.

     

پایتخت این کشور شهر همون سنگاپور بود. که تا قبل از سال 1۹۶۵ جزیی از مالزی بود و به خاطر اختلاف مذهبی و.. جدا شدن. و ابتدا اقتصاد کشورشون دست انگلیسی ها بعد ژاپنی ها و آخر سر آمریکایی بود و این درست بر خلاف مالزی بود که بعد از سال ۱۸۱۹ که از مستعمره بودن خارج شدن روی پای خودشون ایستادن و پیشرفت کردن. شاید از نظر زیبایی سنگاپور شگفت انگیز تر باشه اما شعار استقلال حکمش جداست. وارد کشوری شدیم که 51 درصد مردمش بودایی بودن ؛  15 در صد مسیحی و 14 درصد مسلمون  بودن. و دین رسمی شون بودا بود. بر خلاف مالزی نیاز به ویزا داشت. و بندر ،جز بندرهای شلوغ دنیا بود.

نماد این کشور : حیوانی به اسم سینگا بود که بالاتنه شیر داشت و پایین تنه اش ماهی بود .

هر چقدر مالزی ارزون بود موقع خرید توی سنگاپور کهیر می زدیم. یه شب دو کپ بستنی کوفت کردم که به پول خودمون 12 هزارتومن شد. تنها خریدی که توی سنگاپور انجام دادیم: نماد سینگا بود و یه ماساژور برای بابام.راه می رفتی باید پول میدادی. لامصب ها کیسه هاشون پر نمیشد! البته دروغ نگفته باشم مقداری هم لوازم افزودنی برای صورتم خریدم!!

 

مهمترین نکته مثبتش این بود که زبان دومشون انگلیسی بود و مثل مالزی توی خیابون ها بعد از مالایی ، چینی ننوشته بودن ؛ اما بر خلاف مردم مالزی خیلی خون گرم نبودن.موقع غذا خورد کهیر بیشتری میزدیم وقتی اردک ها خفه شده سوخاری رو توی ویترین رستوران می دیدم. یا وقتی اختاپوس و صدف و گوشت خوک رو توی فروشگاهشون می فروختون! یا سوسک و تخم مرغ و سرو می کردن و چشم بادومی مهربون صرفش می کردن!

گل این دو کشور ارکیده است . یه باغ گل درست کردن در حد و اندازه لالیگا! بی نظیر بود فکر کنم فقط یه ۴۰ -۵۰ تایی اونجا عکس گرفتم!

 

جزیره sentosa : 

             

 

روی صندلی ها نشستیم و منتظر دیدن نمایش دلفین ها شدیم. خدایی نمایش دلفین هاس کیش تومنی دو زار بهتر بود.

 

 بعد به آکواریوم رفتیم. و گونه های مختلف ماهی رو دیدیم و از اونجایی که من با حیون ها خیلی حال نمی کنم عکس نگرفتم. آخر شب به رقص فواره ها رفتیم که واقعا بی نظیر بود و اونقدر محو زیبایی این نمایش شده بودم که دوربین موربین به کلی فراموش کردم.

از توی این کلبه ها موقع رقص فواره نورهای رنگی می زد بیرون!

و آس اتفاقات  اونجایی بود که یکی از بچه های تور از لیدر پرسید: شما از احمدی نژاد خوشت میاد و اون خانومه محترم لب و دهنشو کج کرد و گفت: نه خوشم نمیاد و بنده هم فرصت و غنیمت شمردم و مچ بند سبزمو دور دست شری خانوم بستم و همه برام کف زدن و شری بهم گفت: هفته دیگه یه تور دارم و بهشون می گم من طرفدار موسوی هستم! (عکس پایینم سبزه!)

آخر شب گرسنه و تشنه هتل برگشتیم. خیلی از بچه ها برای شام بیرون رفتن. ما هم با یک آقایی تبریزی آشنا شده بودیم که بازنشسته مخابرات بود و می گفت کل ایران و گشتم. حالا دارم دنیارو می گردم. لهستان ، روسیه و ترکیه رفتم قبل از عید هم می خوام برم چین. منم به بابام گفتم این آقا از شما بزرگتره ،اما تا اسم سفر میاد بهونه میاری و می گی من سفرهامو رفتم ،جاهایی رو هم که باید می دیدم دیدم ! داشتم اینو می گفتم همه رفتن برای شام اما ما به دعوت این آقای محترم به اتاقش رفتیم و اون طور که معلوم بود ایشون عضو گروه کوهنوردی تبریز بود و مرد شرایط سخت! یه عالمه تن ماهی رو توی  کتری برقی گذاشت با نوشیدنی های کاملا مجاز جلوی ما گذاشت .

روز بعد لیدرمونو پیچوندیم که 50 دلار نفری پول پیاده نشیم و تنها به باغ وحشی رفتیم که 5/8 کیلومتر مساحتش بود و سبز بود سبز. با اینکه از حیون ها بدم میاد اما واقعا بعضی هاشون خوشگل بودن. تا دلتون بخواد قورباغه ریخته بود. نمی دونم انگیزه خدا از خلق این همه قورباغه چی بود. بعضی هاشون که فقط با ذربین دیده می شدن.

این گونه محترم قوباغه لطف می کنن بچه شونو رو پشتشون سوار می کنن!     

اینجا قرار بود با قایق روی این دریاچه اسب آبی ببینم که به خاطر بارون نشد!       

      

شب هاهم به فروشگاه ها و خیابون های معروف سرمیزدیم. مثل china town و یا فروشگاه های که free duty  بودن؛ می رفتیم که  توهم ارزونیشونو زده بودیم اما زهی خیال باطل!!

این ساخت و سازهایی که می بینم یک نوع خود کشی برای حاضر شدن در المپیکه!

روز جمعه صبح به کوالالامپور برگشتیم و شب آخر و به خیابون گردی گذروندیم و شنبه صبح هم با وصیت نامه هامون سوار هواپیما شدیم و تهران برگشتیم. و روز بعد توی خیابون وقتی می خواستم از چهار را رد بشم هنوز توهم حقوق عابر و داشتم و فکر می کردم ماشین ها با حوصله منتظر می مونن من رد بشم. یا یه ماشینی برای ماشین جلوی اونقدر بوق نمی زد تا بوقش خروسک بگیره یا توی مترو ملت به صف سوار میشن یا اگر جا نبود به جای داد و هوار منتظر قطار بعدی می موندن!و...

یه چیز ضربتی: از یکی از کارمندای هتلمون آدرس یه رستوران خوب و گرفتیم بعد یارو گفت: very gooz خیلی روی این جمله تاکید کرد. بعد دید  ما داریم می خندیم گفت: چندتا ایرانی بهم گفتن ما به جای good از این واژه نامنوس استفاده می کنیم و ما همچنان می خندیدیم!!

پی نوشت:

۱- حال روزم رو به زواله. آب بینیم آویزونه،پتو پیچ کردم خودمو. موندم با این وضع چطوری فردا برم دانشگاه. جدی جدی با به فکر دکتر رفتن باشم!

۲- چون همه عکسا جا نشدن اگر دیدم خیلی مشتاق هستین و اینا حاضرم پتروس بازی دربیارم عکسامو توی پست هام بچپونم. تو رو خدا اصرار کنین!!

+ تاريخ جمعه 1 آبان1388ساعت 6:56 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

قبل نوشت:

- از دوستان عکاسم و غیر عکاسم عذر می خوام اگر عکس ها باب میلشون نیست. همه توانمو برای عکاسی گذاشتم!

****

روز جمعه بعد از ظهر ، درست بعد از بازی استقلال – پرسپولیس راه افتادیم. مثل  بازی های قبل می گفتن بازم گل های تیم ها رو دزدیدن دارن باهاش پز میدن . ( بازی مساوی شد.)

چمدون به دست به فرودگاه رفتیم و دل رودمون بهم می پیچید که نکنه چون پرواز ایرانیه توی این هشت ساعت پرواز طوری نیست بشیم که  این روزها این مدل نیست شدن مد شده!!! هشت ساعت پرواز دهنمونو سرویس کرد یا عبارت مودبانه اش اینکه مثل کتاب شدیم. ساعت هفت بعد ازظهر حرکت کردیم و به وقت مالزی هفت صبح رسیدیم.

 

 

لیدر اومد و خلاصه یه ساعتی طول کشید تا جمع شدیم و اونقدر همه خواب بودیم که دوست داشتیم بریم هتل و تخت بخوابیم اما  چون check in  ساعت دو انجام میشد ؛ آروزی خواب و چال کردیم. فرودگاه چهل پنج دقیقه  با کوالالامپور فاصله داشت ؛ سبزی و بکر بودن جنگل ها اونقدر بود که از ذوق بی هوش شدم.

 

روز اول از توضیحات لیدر چیز زیادی  یادم نمونده ؛چون به شکوه خواب فکر می کردم. به جز توضیحی که درمورد برج های دوقلو داد. این برج دومین برج بلند دوقلوی دنیاست که با فضای اطراف و همه مخلفات ظرف چهار سال ساخته شد. اون طور که گفتن با بیست چهار ساعت کار بدون وقفه این کار و انجام دادن. و البته به نمایشگاه شکلات سازی رفتیم که یا عالمه شکل با شکلات درست کرده بودن!

  

بزرگ ترین مسجد کوالالا مپور -ساخته دست معمارهای ایرانی

بالاخره به هتل رفتیم و چند ساعتی خوابیدم و به قول آقای مینا سیان عزیز fresh شدیم و به خیابون بوکیت بینتنگ که محل قدم زدن بود رفتم؛ می گفتن اون خیابون ماساژهاش به خصوص ماساژ پاش زیادی معروفه! اصولا امتحان کردن بعضی چیزها بی ضرره! و به پاساژی که به نام بی بی پلازا بود رفتیم که بیشتر برای بومی های خودشون مناسب بود. یه فستیوال توی اون خیابون بود که به مناسبت تغییر فصل برگزار شده بود و این چشم بادومی های محترم می خوندن و می رقصیدن ما هم نگاه می کردیم. برای شام هم با این چوب ها نودل خوردم که خوشمزه بود. شادی انگار مسری بود و لذت بخش. منو ریل سواری هم کردم. و گاهی مسیر ها رو با منو ریل می رفتم!

روز دوم به معبد چینی ها رفتیم که روز بزرگ سال هاشون بود. تمام پیر مرد و پیر زن ها اونجا اومده بودن و نهار می خوردن و نمایش اجرا کردن.

بعد به  پایتخت  اداری مالزی رفتیم (پوتراجایا). که کاخ ولیعهد و نخست وزیر هم اونجا بود. سوار کشتی شدیم و روی دریاچه مصنوعی حرکت کردیم . نکته جالب این بود که لیدر محترم هیچ کدوم از حرف هایی که راهنما برای ما می گفت ترجمه نمی کرد؛ چیزهایی که عشقش می کشید و می گفت . مونده بودم اون یارو واسه چی فک میزنه! یه عالمه پل اونجا بود که از روی پل های معروف جهان ساخته بودن ؛که پل خواجوی اصفهان هم جز اونها بود.  و بادگیر هایی مثل بادگیرهای یزد ساخته بودن. و پلی بود از روی پل خوشبختی فرانسه ساخته بودن که می گفتن  عروس ها دسته گل هاشونو برای خوشبختی توی آب میندازن! ( تیر چراغ های شهر رو از سر مار کبرا ساختن!)

    

وقتی تصمیم گرفتن این شهر و بسازن نخست وزیر قبلی از همه طرح های معماری دانشجو های معماری استقبال کرد و خیلی از قسمت های شهر بر اساس طرح های معمار های ایرانی بود.

روز سوم به معبد هندی ها رفتیم؛ چای هندی خوریم. و دویست و هفتاد و چهار پله بالا رفتیم تا به معبد رسیدیم؛ دوباره یه سری پله بالا رفتیم تا به یه حفره رسیدم که زیبایش سحرم کرد.

      

 بعد به   genting  رفتم . تقریبا به اندازه نصف تهران تا شمال و رفتیم ، سبز بود و سبز . نصف راه هم با تله کابین رفتیم.

داستان از این قرار بود که قبل از اینکه این شهر بازی و کازینو راه بیافته توی این کوه ها یه پیرمرد چینی زندگی می کرده و هر روز به شهر چوب می برده و وقتی تصمیم می گیرن مالزی رو مالزی کنن ؛ به دولت پیشنهاد میده روی این کوه ها هتل و شهربازی و... بسازن . ملت اول دستش میندازن اما دولت چون می دونست تاریخی برای مالزی وجود نداره با هر طرحی که بتونه باعث جذب توریست بشه استقبال می کرد ؛ پس از این طرح هم استقبال کردن و چندتا کوه به این یارو فروختن و این آقا یه شهر بازی، هتل، کازینو ساخت؛ که این کازینو بعد از کازینو لاس وگاس بزرگ ترین و بهترین کازینو دنیا است . و بعد از مرگ این چینی الان اونجا توسط دخترش اداره میشه و نصف درآمدش برای بچه ها بی سرپرست خرج میشه. خلاصه کلوم این کازینو و شهر بازی که توی مه و روی کوه بود خیلی جای توپی بود. و تنها جایی بود که نه تنها از گرما بخار نشدیم بلکه مجبور شدیم ژاکت بخریم.

پی نوشت:

۱-   کشور ارزونی بود؛ به جز لباس هاش که اندازه ایران خودمون بود. هزینه تحصیلش زیادی ارزون بود ؛ اونقدر که داشتم مخ زنی می کردم که بمونم ؛ اما جناب جاسبی فهمیدن و خواستن جیب مبارک پر و پیمون تر بشه بنابراین نشد که بریم!

۲ـ پی نوشت بالا به معنای قبولی در تکمیل ظرفیت فوق لیسانس  هست. یعنی دوباره دانشجو شدم. و این یک هفته بعد از سفر دنبال کارهای ثبت نامم بود. از شنبه هم رفتم سر کلاس. چه خوبه درس خوندن.

۳ـ این سرعت اینترنت هم مصیبتی شده. جدی جدی باید برم دنبال  ADSl!  شاید آذر ماه برم دنبالش.

۴ـ این عکس هایی که اینجاست، یک چهارم عکس هایی که گرفتم نیست . برای اولین بار بود به جای اینکه از خودم عکس بگیرم برای این بلاگ محترم از در و دشت گرفتم. چه کنم که وبلاگم و دوستانم نمک گیرم کردن!

۵- از الهام دوست عزیزم مترو سواری یاد گرفتم. تازه کارت اعتباری هم برای مترو سواری خریدم! یادگرفتم کجا بایستم که جا گیرم بیاد. بماند که فک می کردم همه متمدن میان سوار میشن اما له شدن زیر دست پا بهم یاد داد که خیلی اتو کشیده نباشم. و چیز دیگه ای که کشف کردم این بود که توی مترو ملت خیلی دست تو دماغشون می کنن. ( وقتی هی محروم از رانندگی بشی اینم عواقبشه!)

+ تاريخ دوشنبه 27 مهر1388ساعت 2:26 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

روزهای جمعه و تعطیل ؛صبح که میشه بساطمونو جمع می کنیم و  می ریم باغچه مون. این باغچه نه تنها آخر هر هفته باعث میشه از صبح تا آخر شب خانواده خودمون که این روزها کمتر همو می بینیم کنار هم باشیم؛ بلکه از آقابزرگ تهرانی گرفته (پدر مادرم) تا عمه و دختر عمه ها و پسر عمه ها هم حتی گاهی دختر عمه و خاله مامان و بابام هم سری به اینجا میزنن. شاید کنار اومدن با اخلاق خاص دایی بزرگم سخت باشه ؛اما وقتی همه با هم باشیم گیرهای دایی بزرگه تلخ نمیشه.

هر هفته یه خانواده ناهار میده و شام هم نون و پنیر و خیار می خوریم گاهی هم هندوانه و خربزه خنک . تا اون موقع که جومونگ پخش میشد تا ساعت دوازده شب می موندیم و بعد همه جا رو جمع می کردیم و برمی گشتیم. عصر هام بلال و سیب زمینی کباب می کنیم و می خوریم. تنها کسی که باعث میشه همه لیوان لیوان چایی بخورن ، چایی های منقلی رضا پسر عمومه که با حوصله پای زغال می ایسته و کتری بزرگ زردمون و باد میزنه و توی لیوان های شیشه ای چایی میده. دایی کوچیکه هم مثل یه سرباز خوب عصر که هوا نه گرمه نه سرد و یه باد خنکی هم بین درخت ها می پیچه؛ میره بستنی می خره. نعیم هم برای سفره مون سبزی می چینه. و تازگی ها که بوته های بادمجان سبز شدن دور از چشم نعیم ، بادمجون ها رو می کنیم و خام خام با پوست می خوریم. موقع ناهار دایی بابا و مامان ، جوجه هایی رو که توی یه عالمه خامه و کره و لیمو ترش خوابونده،سیخ میزنه و با یه عشقی کباب می کنه که حد نداره. همیشه فکر می کردم چرا هر کسی وارد خانواده دایی علی میشه تپل میشه؟  بعد از جوجه هایی که مثل نماز واجبن و باید حتما روی سفره ناهار حاضر باشن فهمیدم چرا چاقی توی خانواده شون مسریه!!

 به پیشنهاد عمه و مامان یه جایی رو درست کردن به نام جاده سلامتی که خیلی باریکه . پشت درخت ها ست و دور تا دور باغچه رو شامل میشه. خیلی جالبه  خاله و عمه و مامان و... یه عالمه بلال و بستنی ومیوه  می خورن ؛بعد با خنده می گن بریم کالری ها رو بسوزونیم! یه ساعت دور تا دور این جاده رو راه میرن گاهی می دون. لابد غیبت هم می کنن . آخه هر طور فکر می کنم می بینم چطور حوصله اشون سر نمیره و یه ساعت این راهو میرن و بر می گردن. لابد غیبت می کنن یا حرف های مختص دوره های دوستای مامانو میزنن. البته بحث ها سیاسی و جامعه شناختی هم می کنن! منم همیشه کاغذ و خودکار کتاب توی کیفم هست!!! اما هیچ کدومش به کار نمیاد. تا حالا نه یه خط داستان نوشتم نه یه خط کتاب خوندم. مامانم میگه تو فقط بلدی کیفتو سنگین کنی .لابد تو دلش میگه خودت ذره ذره خون خودتو می خوری!!!

 باغچه ما درست وقتی افتتاح شد که کاندیداتور های محترم وارد عرصه شدن . توی این جمع خانوادگی همه نوع سلیقه ای بود و هست. و با بحث ها که گاهی کار به داد و بیداد می کشیه. گاهی وقتی چایی روی منقل باشه دعوا میشه. گاهی وقتی دایی زیر درخت قالی پهن می کنه و دور از چشم بابام قلیون چاق می کنه ؛ گاهی هم موقع کباب شدن بلال و سیب زمینی اینا هم جیگر همو کباب می کنن.  بحث ها وقتی داغ می شه که پسر عموم هم وارد بحث میشه. قضیه داغ تر میشه اگر پسر عمه ام که یه فدایی برای احمدی نژاد بود و هست ؛حضور پیدا می کنه.اون موقع همه ما انگار یه سوژه خوب گیر اورده باشیم شروع می کنیم. مخصوصا پسر عموی محترم که یه اغتشاش گر به تمام معنا است ؛درسته پسر عمه ام و درسته قورت میده. یادمه یه بار داشتم با حرص از دست پسر عمه ام یه بلال و داغ داغ می خوردم انگار که جیگر اونو گاز می زنم و با دهن پر و با حرص گفتم: فکر کنم مغز تو رو با وایتکس شستن. و بعد یه گاز گنده تر زدم که محمد گفت مگه داری جیگر امیر و می کنی که با حرص گاز می زنی؟ بعد ذغال ها و زیر و رو کرد و گفت: مثل من اگر رای نمی دادید الان سر هیچی به جون هم نمی افتادید. وقتی این جمله رو شنیدم دلم می خواستم مخ محمد داغ کنم!

باغچه ما ،باعث شده هر هفته همه ما یه قرار از پیش تعین شده داشته باشیم. و اگر هر خانواده ایی بدون عذر موجه نیاد؛ انگار  بی احترامی کرده باشه .درست مثل اینکه از عمد سر قرار حاضر نشده باشن. همه دور هم جمع می شیم . می خندیم حتی گریه هم می کنیم. زیر بارون خیس شدیم. از گرما می پزیم ؛ غرغر ها نعیم باغبونمو به شوخی می گیریم. حتی ماه رمضون هم مانع از دیدارها نشد. سفره های افطارمونو می اوردیم. باغچه ما حتی پدر شدن پسر عمه مو دیده. حتی این باغچه شاهد طلاق دختر عمه ام با دوست دوران بچگیم بوده. وقتی همه باهاشون حرف میزدن تا کوتاه بیان. این باغچه شاهد دیدار پس از سال های دایی کوچیکه با عمه ام (یعنی دختر خاله اش) بود. اما هنوز این باغچه باعث نشده عمو کوچیکه با خانواده اش بیان و برای یه بار این جمع رو ببینن و راضی بشن از لاکشون بیان بیرون.

 

 یادمه با اینکه خیلی پسر دایی بابام رو مخم بود ؛مجبور شدم باهاش بدمینتون بازی کنم و ببازم. مثل این خل ها کفش هامو دراوردم و از ته دلم بازی کردم تا پوزشو بزنم اما نشد که نشد. یادمه از بچگی رو مخم بود.  اون وقتی که رفتیم مشهد و اون کرم ضد آفتاب میزد؛ می خواستم تک تک موهای خودمو و خودشو بکنم. لجم می گیره وقتی همه جمع میشن و بهش می گن یه دهن بخون. خدایی صداش خوبه اما نمی دونم چرا یک کم اوا است. آخ چه حالی کردم که پسر عموم انتقام شکست منو گرفت. الان یه سال میشه که دعوایی درمورد مذهب حافظ و سعدی باهم داریم. هر وقت کم میارم بهش می گم نمی خوای این موبایل پز روشنفکریتو عوض کنی. دقیقا نقطه ضعفش همینه وقتی اینو می گم خوشگل داغ می کنه.

گاهی دور از چشم دایی بزرگه می شینم و با پسر عموم ورق بازی می کنم و شرط می بندیم که کی لیوان های چایی رو بشوره. محمد هم میشنه رو به روی منو ورق های رضا رو لو میده. هر چند اون هم جرزن خوبیه. اگر داماد و پسر دایی علی باشن؛ قلیون میذارن کنارشون و نی شو دست به دست میدن و  ورق ها رو توی صورت هم پرت می کنیم. از بس دود از گوش و دماغ و دهنشون میدن بیرون؛ گاهی احساس می کنم توی این بارهای مزخرف نشستم.

علی و هانیه ، سعید و سارا هم به دور از همه جنگ ها و حرف های ما برای خودشون بازی می کنن انگار نه انگار که ما هستیم. خیلی برام جالبه که توی باغچه هم بساط پلی استیشن شون به راهه!

وقتی اذان مغربو می گن یه قالی زیر درخت پهن می کنیم ِ صدای نماز خوندن بابام یه مدلی که وجدان خوابیده آدمو بیدار می کنه و باعث میشه آدم بیاد روی قالی و نماز بخونه! 

پی نوشت:

ــ دلم یه چیز خوشمزه می خواد اما هر چقدر این یخچال و کابینت ها رو بالا و پایین می کنم هیچی که دلم بخواد نداره. الانم مثل این خل ها کرن فلکس بدون شیر می خورم!

ــ جمعه شب دارم میرم سفر تا یه هفته نیستم. اگر موقع رفت و برگشت هواپیما سقوط نکرد قول میدم یه چیزهایی از این سفر بنویسم.

ــ نمی دونم این بازیگرا چطوری می تونن این همه کرم و روغنو تو صورتشون تحمل کنن. واقعا احساس نمی کنن صورتشون داره کش میاد یا می افته و سنگین میشه؟

+ تاريخ سه شنبه 7 مهر1388ساعت 3:52 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

امروز تولدمه!!!!

می دونی از اول مهر ماه امسال گند بود تا امروز که روز آخرشه! از اول مهر ماه رفتم کتاب خونه تا اردیبهشت. هنوز حسرت سفر کیشی که می تونستم با من و من برم و می خورم. وقتی  من بزرگ زنگ زد و گفت بهاره بی خیال بیا بریم این تور و حال میده . من مثل این احمقا گفتم: ده پونزده روز دیگه کنکوره...

بعد از اردیبهشت افتادیم تو کار انتخابات که به حول و قوه شورای نگهبان و آقای خط قرمز!!! باختیم و تمام شب هایی که تا صبح توی خیابون بودیم و جز زنجیره سبز بودیم؛ به تاریخ پیوست. تمام حنجره که توی باغچه مون پاره می کردیم با بچه های فامیل هم به تاریخ پیوست!

گذشت تا نتیجه کنکور دادن که یه ده روزی مثل این خل مشنگا توی خونه نشستم و هر کی می گفت : کنکور منم مثل دیونه ها گریه می کردم!

و اما امروز!!!! مامان و بابا که رفتن پیش رضا.اون دو برادر  محترم دیگه  هر کدوم یه وری هستن. دیگه محمد (دادش کوکچم)  طاقچه بالا میذاره و زنگ میزنم می گم کجایی؟ میگه سر تمرینمه. از دیشب به این صفحه موبایل زل زدم بلکه یکی زنگ بزنه اما خبری نیست.مثل این حسودا شدم! یاد مامان می افتم که تولد عروس های محترمو بهم یاداوری می کنه؛ بعد هنوز بهم زنگ نزده. البته صبح ، شعله دوستم از اون سر دنیا برام اس ام اس تبریک فرستاد. 

حالا هم تنها نشستم اینجا و دارم این خزعبلاتو می نویسم. احتمالا برم بیرون واسه خودم تولد بگیرم. میرم واسه خودم یه کتاب می خرم و به خودم هدیه می دم و روش می نویسم : برای بهاره عزیز! از طرف بهاره نازنین. بعدم برام خودم یه کیک می خرم با یه فنجون قهوه می خورم! احتمالا بعد از ظهر با دوست محترمی که بهش گفتم: چرا بهم زنگ نمی زنی تبریک بگی؛ در جواب گفت: تا صبح (یعنی امروز) صبر می کردی بهت زنگ میزدم و تبریک می گفتم! برم سینما و کادو بگیرم. اگه بدونین چقدر کاد و گرفتنو دوست دارم؛ همیشه به این بچه کوچولوها حسودیم میشه که همیشه یه عالمه کادو گیرشون میاد. خدا رو شکر ساعت هشت و نیم شب بیست و سه سالگیم تموم میشه و میره پی کارش. (البته از اینکه سنم بالا میره ناراحتم. مخصوصا ۵ تا موی سفید دارم.)

اما خدایی باید بازم خدا رو شکر کنم. وقتی یکی از دوستای نزدیکمو می بینم که هم سن منه با یه بچه یه ساله سرطان گرفته: می گم خدا یا شکر که تنم سالمه. یاد کسایی می افتم که پدر و مادر ندارن ؛ می گم خدایا بی خیال این غرغر هام شو. شکرت که مامان و بابام کنارم هستن؛ بعلاوه دوستان و کسانی که خیلی دوستشون دارم کنارمن.

پی نوشت:

ـــ این بلاگفا فکر کرده اگر باز نشه ما از جمعه سبز نمی نویسم.

ـــ وقتی گاز اشک آور بزنن می گیم سبز! وقتی باتوم میزنن باز می گیم سبز. وقتی عکس کروبی و موسوی و که دو طرف عکس امام خمینی و زیرش نوشته یاران امام! بالا می گیریم و می بریم سمت طرفداران حکومت و هر کدوم  یه چیزی می گن: خائن، منافق، کثافت، وطن فروش...  دستمونو به نشانه پیروزی بالا می بریم و سه تا مچ بند سبزمونو نشون میدیم و می گیم سبز!!

ـــ اون آقایی که بالای تیر چراغ برقه رفته می خوا پرچم سبزی که دارن بهش میدن و کنار پرچم ایران نصب کنه!

ــامروز خیلی بچه شدم؛ شما به روتون نیارید!

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 12:8 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد.

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخنده و اشک ، یکی را سنجیده گزین کند.

عشق را مجالی نیست حتی انقدر که بگوید برای چه دوستت دارد.

ــــ از  شب های روشن ــــ

+ تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 2:27 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

این روزها خونه مون پر از مهمونه . برای همین یه مدت نیستم. خیلی آپ نکنین تا بیام.

+ تاريخ شنبه 27 تیر1388ساعت 12:46 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

عادت داره ، صبحانه شو با نون سنگک بخوره.همیشه سر میز صبحانه می گه: بهار باز نماز صبحت قضا شد؟ دستت با شیطون میره توی یه کاسه. منم لپشو می بوسمو می گم : با مغرب عشا می خونم ؛ این طور بیشتر به چشم خدا میاد. لباشو گاز می گیره و زیر لب استغفرالله میگه!  وقتی می خوام برم  کلاس اسکیت چپ چپ نگاهم می کنه: به جای این کارا برو چهارتا هنر یاد بگیر تا کسی  بهت نگه بی هنری. منم میگم بی بی اینم یه جور هنره. میگه : سر خوردن هنر شد؟ خیاطی و آشپزی هنره. بهش وقتی می گم بی بی دعا کن کنکور قبول شم. آخه دعاهاش رد خور نداره؛ میگه دعا می کنم قبول شی. اما درس کنار یه هنر خوبه.

 روزی که قرار بیاد، زنگ میزنه به بابام میگه: بگو اینایی که میگم  بیان فرودگاه بعد یه لیست هفت هشت نفری ردیف می کنه. بابام هم که حرف رو حرف بی بی نمیزنه.  یه عالمه آدم ردیف میشن تو فرودگاه که بی بی رو بیارن. وقتی میاد، صد هزار تومنی اضافه بار می خوره. این سری که بارشو با یه پرواز دیگه فرستادن. یه عالمه کارتون با خودش میاره ، اسم تمام پسر و دختر ها و نوه هایی که عروسی کردن هم روش می نویسه تا همون جا تو فرودگاه کارتوناشون که از خیار چنبر، سبزی قورمه سرخ شده تا گندم حلیم و لیمو ترشه تحویل بگیرن و ببرن . اگر بهش بگی بی بی چرا این همه بار اوردی راضی به زحمت نبودیم. میگه بیام نون بچه هامو بخورم ، خونه شون بمون بعد دست خالی بیام؟  معمولا وقتی  میاد دندوناشو با خودش نمیاره. بهش می گیم بی بی چرا نیاوردیشون. میگه یادم رفت. اینو میگه که ما نفهمیم دوست نداره هر جایی هر غذایی رو بخوره.  وقتی میاد ، هنوز یه هفته نشده به بابام میگه: می خوام برم خونه ام ؛خسته شده ام. وقتی هم میگه می خوام برم اگه خدا هم بیاد پایین و بگه بی خیال دو روز بیشتر بمون ؛ میگه کار دارم. چیکار؟ نمیدونیم. بیشتر دلش برای دوستاش تنگ میشه. از روزی هم که میاد میگه بهار : شماره  مار حج رضا (مادر حاج رضا) رو برام بگیر ، مخوم پش قصه کنم. (می خوام باهاش صحبت کنم.) با رفقاش کری داره. به هم پز نوه هاشونو میدن. مثلا اگه مامان شبنم بگه بچه دخترم این کار و می کنه و فلان دانشگاه درس می خونه. بی بی هم یه نگاه بهش می کنه، اسم یکی از ماها رو میاره و از درس و دانشگاهمون میگه. اونقدر میگه تا طرف بی خیال شه.

نمی دونم هنوز پیرزنی هست که موهاشو حنا بذاره ؟ اما بی بی من هنوز موهاشو حنا میذاره. از همون نارنجی ها. روی دست پاش هم. بعد موهاشو با یه شونه سبز که از بچگیم یادمه همین رنگی بود؛  شونه می کنه و از دو طرف می بافه. بعد یه روسری سرش میکنه و از پشت گره میزنه. وقتی توی خونه بلوز مشکی بپوشیم یا با مانتو مشکی بریم بیرون؛ دعوامون می کنه. می گه لباس سیاه جای شیطونه. مگه مو موردم ؟ (مگه من مردم؟)با آقا بزرگم مثل دوتا بچه پشت سرهم هستن. وقتی پیش هم هستن دعوا می کنن. وقتی بابا بزرگم یه ماه زودتر میاد تهران، روزی ده بار بهش زنگ میزنه. به قول ما چکش میکنه. هیچ وقت به تفاهم نمی رسن. وقتی آقا بزرگم بخواد حرص بی بی رو دربیاره  سنشو شش سال بزرگ تر میکنه. اون وقته که دادش هوا میره. آخه بی بی الان شش ، هفت سالی هست که میگه ۶۳ سالمه! اماوقتی ببینش باورت نمیشه این زنه آقا بزرگه و چند سالی کوچیک تره. به قول خودش سرنوشت براش سخت رقم خورده.

هنوز فکر می کنه بهترین هنر زن،  خونه و زندگی اداره کردن. همین طور که روی زمین نشسه و دستش و روی قالی بالا و پایین میکنه میگه: هر دختری یه بختی داره. وقتی سنت بالا بره دیگه هیچ پسری تو روت نگاه نمی کنه! گاهی اونقدر رک حرفاشو تو صورت آدم میزنه که شاخ درمیارم. نمیذاره هیچ حرفی توی دلش قلمبه بشه. الان که برای عروسی پسر عمه ام اومده تهران، پارچه ای که عمه ام برای خلعتی بهش داده ، دوخته اما وقتی به عمه ام نشون داد، گفت : خیاطم بهم گفت پارچه سوراخ سوراخ بوده. اما دیگه دوختمش. لباساش یا سبزن یا بنفش کمرنگ. اما خدا نکنه یکی بمیره تا التماس نکنی لباس سیاهشو درنمیاره. اگر براش کادو بخریم ، اگر خوشش نیاد جلو چشامون به یکی دیگه می بخشدش. غیبت نمی کنه حرف خوشگل می کوبه تو صورت آدم. میگه بهتر از غیبت کردنه. وقتی عمه . عموم میان التماسش می کنن که بره خونه اونها. میگه من خونه شماها راحت نیستم. خونه ح...مثل خونه خودم می مونه. مگه ف...بیوم (عروسم) ، بچه خواهرمه. به چشم مادر شوهر و سر بار نگاهم نمی کنه. همیشه عمه ام  دلخور میشه و بغض می کنه. اما ما خوش حال از اینکه بی بی خونه ماست. آخ وقتی می خواد سیاسی بحث کنه که خوردنی میشه. دوست دارم لپشو گاز بگیرم. یا از مضرات یه چیزی حرف بزنه. دیشب وقتی داشتیم بی بی سی نگاه می کردم. چپ چپ بابامو نگاه کرد و گفت: ماهواره خودتو بچه ها تو خراب می کنه. بعد چندتا قصه از احمد بزاز (پارچه فروش) و علی صحاف که ماهواره داشتن تعریف می کنه و سرشو با تاسف تکون میده.

دوست داشتنی ترین پیرزنی که توی عمرم دیدم. شاید گاهی تلخ باشه. اما با همه تلخیش وقت حرف میزنه. از جونی هاش میگه ، از سختی و بچه هایی که به دنیا اورده اما  از نبود امکانات پزشکی مردن و گریه می کنه دلم می خواد محکم فشارش بدم.

همیشه جا نمازش همه جا باهاشه. با تسبیج فیروزه ای و مهر کربلاش و چادر گل گلیش که بوی عطر یاس توی جانمازو میده.

پی نوشت:

۱- خلعتی هدیه که موقع عروسی خانواده عروس به خانواده داماد میدن.

۲- آس قوم و قبیله رئیس جمهور ۲۴ میلیونی ٬ نامه آقای!!!فیروز آبادی به امام زمان !!  بود. خواستم لینکشو بدم که متاسفانه فیلتر بود.

+ تاريخ سه شنبه 23 تیر1388ساعت 5:11 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

روز جمعه چشام به صفحه تلویزیون گره خورد؛ تا بلکه وقتی آقای خامنه ای خطبه های نماز جمعه رو می خونه، یه کور سوی امیدی برامون پیدا بشه. اما وقتی خطبه های تموم شد من بودم با یه بغض تموم نشدنی. هر چند همه ما می دونستیم باطل کردن این انتخابات یه امر محاله .شاید خیلی ها  مثل من خودشونو گول میزدن که حتما آقای خامنه ای برای تغییر این روند و کشتارهای اخیر دست به کار میشه. اما  نه تنها دست به کار نشدن بلکه مهر تاییدی هم پای این انتصابات زدند! و خیلی های که دنبال این کور سوی امید بودن فهمیدن این کور سوی امید جز سراب نیست! و این قصه سر دراز دارد. و نه تنها هفته سیاهمون تموم نشد بلکه هفته های سیاه دیگه ای رو هم باید انتظار بکشیم. با خون های بیشتر! فرقی نمی کنه از کدوم مسلک و کدوم طرف خیابون باشی. فقط چشم خیلی از مادرها سفید میشه و داغدار میشن.

آقای خامنه ای توی خطبه اول قضیه صلح حدیبه رو تعریف کردن ؛ پیامبر وقتی خواستن صلح نامه رو بنویسن به خاطر اعتراض کفار به جای نوشتن کامل بسم الله...نوشتن بسمک اللهم . خیلی از مسلمون ها به پیامبر اعتراض کردن. پیامبر هم در پاسخ گفت: من چیزی می دونم که شما از اون بی خبر هستید.  

برداشت من از حرفی که زده شد این بود : وقتی توی انتخابات (انتصابات) تقلب شد، دلیلی وجود داره که آحاد محترم و شریف ایران متوجه اون نیست و احتمالا این امر به نفع مردم شریف ایران تموم میشه!توی خطبه های دوم هم ... بماند. تایید و دفاع از رئیس جمهوری که کوچکترین جرمش گم کردن خزانه دولت بود و بزرگ ترین جرمش تهمت زدن به بزرگان حکومت و دروغ گفتن و عوام فریبی است، فکر نمی کنم کار قابل توجیه از حاکمان یک دولت به اصطلاح اسلامی باشه!

دوستانی که میگن چرا ما به قانون احترام نمیذاریم؛ میشه به ما بگید چرا باید این همه قانون شکنی توی یک حکومت باشه و از دیگران خواست پیرو قانون های خیالی باشن؟ وقتی به خاطر یک نه بزرگ پای صندوق رای میری اما نه تو رو بله می خونن ،دیگه قانون جایگاهی نداره. وقتی لباس شخصی ها توی خیابون ها ، با باتوم مردمی رو میزنن که فقط برای گرفتن حقشون اومدن ؛ دیگه قانون تعریفی نداره. مسلما ما از کشته شدن هم وطن هامون از هر مسلک و مکتبی خوشحال نمیشیم. از این همه آشوب متنفریم. اما وقتی تمام درها بسته باشن راه حل برای رسیدن به حقمون چیه؟ سکوت کنیم؟ و به امید واهی و رسیدن یه روز خیالی عمرمونو بگذرونیم؟ چقدر دیگه باید با توهم توطئه سر کنیم؟

پی نوشت:  

هر شب با بغض به تختم میرم و به خودم دلداری میدم بالاخره این روزها تموم میشه. اما انگار این روزهای لعنتی تمومی نداره. دیگه نمی دونم چی راست چی دروغ. حتی حوصله خندیدن هم ندارم. روزها با اضطراب فردا می گذره؛ ترس از پایان دنیا. از اینکه مدام باید بحث کنیم و از موضع خودمون دفاع کنیم و به امید فردا روشن باشیم، حالمو بد می کنه. هر روز باید آرزو کنیم شاید امروز روز ما باشه. از اینکه باید با هم وطن هام درگیر باشم و بینمون جز خصومت چیزی نباشه و اسم هم وطن بودن برامون بی معنا بشه ؛ برام نفرت انگیزه. از اینکه انقدر احمق بودم که چهارشنبه قبل از انتخابات وقتی تا ساعت سه صبح توی خیابون بودم ؛ همه بوق میزدیم و شعار میدادیم گاهی با طرفدارهای احمدی نژاد شوخی می کردیم ، اونها هم سر به سر ما میذاشتن و  از ته دل می خندیدیم. با خودم می گفتم بالاخره توی ایران هم دموکراسی داره معنی پیدا می کنه! اما جمعه که یکی از طولانی ترین و بدترین شب های عمرم بود ،موقع اعلام نتایج به خودم لعنت می فرستادم .برای حماقت و ساده اندیشیم. فهمیدم توی لغت نامه های ما چیزی به نام دموکراسی وجود نداره. حالا این شوخی ها به فحش ها و کتک ها و خون ها داره ختم میشه. خجالت می کشم وقتی تمام شبکه های خبری دنیا این دعواها رو نشون میده و برامون افسوس می خورن. و سران مملکتمون بهمون لقب آشوبگر و میدن. در صورتی ما فقط می خوایم اون چیزی رو که توی صندوق انداختیم بخونن نه اون چیزی که فکر می کنن به صلاح مملکته!!!. ما خواهان حکومت دیکتاتوری نیستیم. آزادی و عدالت کوچکترین خواسته مردم یک جامعه است.  از توهم توطئه خسته شدم. چرا همیشه باید فکر کنیم همه دنیا با ما دشمنه؟ (این روزها مدام داستان دایی جان ناپلئون توی مغزم تکرار میشه.)

به امـــید ایــــــــرانی آبــــاد

+ تاريخ دوشنبه 1 تیر1388ساعت 2:26 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

سریال ۲۴ یه سکانس داره که یه پسر خیابونی از سناتور آمریکا می پرسه اگر رئیس جمهور بشی برای من چیکار می کنی. سناتور گفت: من می خوام بدونم تو برای خودت چیکار کردی تا خودتو نجات بدی.

به امید روزی که بهترین چیز برای من و تو رقم بخوره. دل تو دلم نیست. دارم از خواب می میرم ولی نمی تونم بخوابم. فقط دعا می کنم چهار سال دیگه رو با یه رئیس جمهور دروغ گو نگذرونم!

******

اخبار حیرت آور!!!

 اصلا باورم نمیشه این نتایجی که اعلام می کنن حقیقت باشه. روند کند پیشرفت آرا و تکون نخوردن درصد آرا. به نظر یه دروغ بزرگ میاد. نمی دونم ما رو چی فرض کردن؟ بازی قدرت کثیف ترین چیزی بود که تا به امروز دیدم. امیدوارم به همین زودی ها شاهد رسوایی این طیف باشم.

ف ی ل ت ر شدن سایت ها اصلاح طلب، نیروها ضد شورش توی خیابون، بیانیه ی سپاه علیه به قول خودشون انقلاب مخملی قبل از انتخابات، بیرون کردن ناظرین انتخابات از شعبه های اخذ رای، نداشتن تعرفه ها و بستن در بعضی از شعبه ها، نداشتن کد انتخاباتی در بعضی از شعب و.... نمی تونم باور کنم عدالت و آزادی در مملکتی که شعارش عدالت و آزادی است انقدر مظلوم واقع بشه!.

+ تاريخ شنبه 23 خرداد1388ساعت 2:42 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

 

یادمه ترم شش بودم و سر کلاس حافظ شناسی نشسته بودم که استاد یه قضیه جالب تعریف کرد :

یه یارو تو بیابون نشسته بود و نون خشک می کرد توی آب و مرتب می گفت: خدایا شکرت. یکی رد میشه و با تعجب می گه تو که انقدر بدبختی که تو بیابونی و نون خشک و آب می خوری چرا خدا رو شکر می کنی؟ یارو احتمالا با خنده نیگاش کرد و گفت: این خدایا شکری که من می گم از صدتا بد و بیراه برای خدا بدتره!

+ تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:44 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

 

 

* آرش رو هوا فرستادیم . چقدر اوج و آزادیش لذت داشت. برای یک لحظه آرزو کردم کاش جای آرش بودم.  وسوسه شدم من هم یک رودابه داشته باشم . ولی پرواز رودابه سخت شکست خورد و این نشون داد که به ریش ما بستنش. من و من معتقد بودن رودابه ایدز داره ؛ الهام هم می گفت شاید هموفیلی باشه یا تالاسمی. (شاید هم بار دار بود). اما من می گفتم چون خجالتیه، بین اون همه بادبادک خجالت کشیده؛ چون تا حالا  توی اجتماع  نبوده و این اولین حضور جدیش بوده. بالاخره فهمیدیم برادر بادبادک فروش رودابه قلابی داده به ما. و ما یک رودابه جدید خریدم. ولی هنوز نمیدونه توی اوج بودن چطوریه . شاید یک روز بتونه آزاد توی آسمون برقصه. شاید یه پله پایین تر از خدا!  (پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی است!)

** بارون می بارید ؛ تا اونجایی که تونستم زیرش خیس شدم و با دوستم  شعر خوندم ، دویدم، خندیدم. بارون دیونه ام کرده بود ؛شاید  در حد جنون آمیز زیر قطرهاش خیس خیس شدم.

*** تازگی ها به این فکر می کنم چرا یه آدم باید خلق بشه و زندگی کنه ؛ جون بکنه و برای هر لحظه عمرش در اضطراب باشه که نکنه این ثانیه آخره. وقتی می دونی ته زندگی مردنه؛ برای چرا باید به وجود بیای. کسی از من برای ورودم اجازه گرفت؟

 پی نوشت:

به خاطر رنگ بد زمینه مجبور به تعویض قالب شدم!

 

+ تاريخ سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 4:16 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

درد ،زمانی فرا می رسد که انسان دیگر تیر اشتیاق خویش را فراتر از انسان نیفکند و زه کمانش خروشیدن را از یاد ببرد

درد، زمانی فرا می رسد که انسان دیگر هیچ ستاره ی به دنیا نخواهد آورد . درد ،زمان خوار ترین انسان فرا خواهد رسید که دیگر قادر به خوار داشتن خویش نیست.

 

 

پی نوشت: این ماه رو به نام پیوند صلح آمیز  کنکور و بیمارستان و درد و مرض و آزمایشگاه و... به ثبت رسوندیم.

+ تاريخ دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 0:4 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

گفتم : چرا دروغ گفتی ؟ گفت: دروغی که خودت باور داشته باشی عین حقیقته!

+ تاريخ دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 1:14 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

 

توی اتاقم وسط تمام کتاب ها و جزوه ها و تست ها نشستم. از هر طرف یه یک کم می خونم. یه تست و حفظ می کنم. قلبم داره میاد تو دهنم. خیلی مسخره است اما بغض داره خفم می کنه. همیشه وقتی عصبانی بشم یا استرس داشته باشم زود گریه ام می گیره. ولی نمی ذارم بیاد. صدای اسپیکر ها رو بلند می کنم. تند تند با خودم می گم : وزن حدیقه سنایی: خفیفه.  / وزن مخزن الاسرار: سریعه. محسن چاوشی هم می خونه منم زیر لب تکرار می کنم. مرده شور این کنکور و ببرم.

گفتم بیام اینجا بنویسم بلکه از این استرس لعنتی کم بشه. امیدوارم فردا برای من و هر کسی که براش مهمه روز خوبی باشه.

پی نوشت:

۱- فردا اگر روز خوبی بود بازی که من و من دعوت کردنو انجام میدم. اگر نبود چند روز بعد. (من و من عزیز یک سالگیتون مبارک.)

۲- انگار دو روز قبل از کنکور برای من یه جور طلسمه. پارسال یادمه مامان و بابا مسافرت بودن و من و محمد هم شب خونه نبودیم. رفته بودم کارت ورود به جلسه بگیرم که محمد زنگ زد و گفت: خونه دزد اومده و گاوصندوق بابا رو با دوربین تخصصی محمد بردن. خدا رو شکر ۱۱۰ هنوز دنبال دزداست. و دیروز هم که رفتم کتاب خونه٬ تعطیل بود و به ما خبر نداده بودن و من برای اولین با تو عمرم با یه آدم غریبه دعوا کردم و داد و بیداد راه انداختم.

۳- از اینکه تایید برای بلاگ گذاشتم عذر می خوام. شاید این طوری آدم های کمتری بگن عزیزم بلاگ قشنگی داری با منم سر بزن.

+ تاريخ سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 12:29 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

یلداتون مبارک.

حتما شنیدین که ماه عاشق  خورشید بود و یک روز تونسته برای چند دقیقه جلوی خورشید و بگیره و ابراز عشق کنه. و یلدا٬ یلدا شد.!!!( البته این یکی از افسانه هاست.)

پی نوشت:

*  بیت اول فال حافظم:

دل سرا پرده محبت اوست       دیده آینه دار طلعت اوست

* داشتم پست جدید می نوشتم که فیوز پرید. شاید بعدا هنوزم هامو تکرار کنم.

+ تاريخ یکشنبه 1 دی1387ساعت 0:10 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

این روزا خیلی دوست دارم که بچه شم... از بزرگ شدنم می ترسم. از این که اونقدر بزرگ بشم تا بترکم. دلم بچگی مو می خواد. توی خونه یی که تو حیاطش با یه عالمه بچه بازی می کردیم. دندونایی که دونه دونه لق میشدن و می افتادن. می ترسم. از بزرگ شدنم. از اینکه یه روز به این فکر کنم چرا اونی نشد که من می خواستم.

جمعه  روز کودک و تلوزیون بود ٬ برنامه های تلوزیون منو یاد فیلم کلاه قرمزی انداخت. بعد برنامه ایرج طهماسب. شاید عمو پورنگ ٬ خاله شادونه٬ عمو مهربون٬ موتور امداد٬ فیتیله جمعه تعطیله به خوبی برنامه های ما باشه شایدم نه. ولی میدونم وقتی بچه بودم بیشتر بچگی کردم. ولی بازم دوست دارم بچه باشم. دوست دارم وقتی شب می خوابم سرم پر از صدا نباشه. نگران کارهایی که انجام ندادم نباشم. دلم می خواد اونقدر کوچیک باشم که مثل قدیم ها تو ماشین خودم و به خواب بزنم تا بابام بغلم کنه و موهام ناز کنه بعد رو تختم بخوابوندم. یا وقتی تو بغل مامانم میشنم بهم نگه خجالت بکش بزرگ شدی...این بزرگ شدن بدجور خسته ام می کنه. مثل آدم بزرگا بودن . حرف بزن٬ راه برو٬ بخند٬ فکر کن... دلم برای دوستای خیالیم تنگ شده!!!!

 

ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه یی بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی 
که هیچ چیز نمی گفت هیچ چیز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم 
بعد از تو که جای بازیمان میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون 
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
و مرگ آن درخت تناور بود
که زنده های این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
صدای باد می اید
صدای باد می اید ای هفت سالگی

فروغ فرخزاد

پی نوشت:

۱- وحشتناک سرما خوردم. حقم بود! فکر کردم هوا گرمه مثل این دیونه ها با  مانتو تابستونه رفتم سفر.

۲-  اینجا ساعت ۹ شب به بعد شهر مثل قبرستون میشه. تاریک...بدون هیچ اثری از موجود زنده یی.  

 

+ تاريخ یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:23 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |