تبليغاتX


  _ باید امشب بروم _


Zbody> دیوار سیاه و سفید

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.
 

قبل نوشت:

ــــ از دوستان بسیار محترم خواهشمند می باشم که یک عدد اسم برای این داستان ما انتخاب کنید. مغز ما که به جایی قد نداد!

هشت........

_ کره خر بی پدر مگه با تو نیستم ؛ د راه بیا دیگه! 

اول ،گوشم با صدای نکره اش  از خواب بیدار شد. هنوز نمی دونستم این صدا مال سیماست که یه ریز داشت بهم فحش میداد یا اون زنیکه که از کنار پنجره رد شد و اولی صبحی گند زد به هیکل و حالم با اون صداش.

به شکاف روی سقف زل زده بودم؛ اولین بار وقتی دیدمش که هنوز  داشتم سیما رو می دیدم. روی پشت بوم خونه پدریمون توی اختیاریه ؛ قبل از اینکه با بولدزر بهش گند بزنن ؛ایستاده بود. همون پیراهن سفیده رو پوشیده بود. چقدر از این پیراهن بدم میومد؛ نه اینکه زشت بود نه . بیشتر واسه خاطر حرف های بچه های مدرسه. بی شرفا سیب زمینی صدام می کردن. یه بار ممد شله بهم گفت: چه حالی میده وقتی سیما اون بالا، با پیراهن سفیدش ایستاده و باد میزنه زیرش. بعد با اون دندون های کجش خندید و گفت: چه عشقی می کنن این کفترام! سر مثل جوجه تیغیمو خاروندمو بی هوا یه مشت حواله اش کردم و سریع جیم شدم. از اون وقت به بعد همه یه جور دیگه نگام می کردن، هر چی بود بهتر از سیب زمینی گفتن.

روی پشت بوم ایستاده بود و داشت با کفترای ممد شله بازی می کرد. موهاش فر شده بودن؛ چطوریشو نمی دونم چون اون وقتا موهاش مثل خط کش بود. شاید واسه این بود که خیلی روی مخ مامانم کار می کرد که بره موهاشو فر کنه. مامانم میزد تو صورت خودشو می گفت: به خدا لقمه حروم نخوردی اما نمی دونم چرا انقدر حرومی می کنی.

یه چیکه آب خورد تو صورتم با خودم گفتم شاید مثل اون وقتا کرمش گرفته و داره خیسم می کنه . چشمامو باز کردم؛ هنوز پیراهن سفید سیما جلوی چشم بود و نگاه های هیز ممد شله که دیدم به اندازه یه وجب سقف اتاقم نیشش باز شده! لابد پیرزن همسایه وقتی داشت دو پا روی توالت فرنگی می نشسته شلنگ و تا آخر ول داده.

هفت.......

از پله ها اومد پایین؛ صدای تق تق کفش هاش با هر روز فرق می کرد. لابد کفش نو خرید. ؛ صدای کفش های جدیدشو دوست نداشتم مثل عرعر خر می موندن؛ دیروز وقتی پولشو گذاشتم روی میز، خندید؛ از همون خنده هایی که سیما یواشکی به سعید می زد.

یه بار داشتم از مدرسه می اومدم که دیدم سیما از ماتیک های مامان کش رفته و زده به لب ها و لپ هاش؛ بعد وایساده جلوی مغازه سعید و دفتر کتاب قیمت می کنه. چادرشم مثل برنج های مامان ،شل گرفته بود .یه بلوز یقه هفت پوشیده بود . اما سعید محلش نمیذاشت یعنی سرش به کار خودش گرم بود؛همه می دونستن سعید مال دختر خاله اش اما انگار سیمای ما خر تر از این حرف ها بود. خاک تو سر سیما . رفتم جلو مغازه؛ تا منو دید  سریع خودشو جمع کرد و روشو سفت گرفت. گوشه چادرشو گرفتم؛ هر چی پول تو جیبم بود چپوندم توی دست سعید. کشون کشون بردمش توی خونه؛ دفترها روپرت کردم توی صورتش. گفت:_ چیه؟ هار شدی؟  چادرشو از وسط جر دادم. وسط  جیغ جیغ هاش یه لبخند پهن زد . انگار از عمد جلوی سعید لوندی کرده بود تا منم چادرشو جر بدم و اون به مامان بگه: دیگه چادر ندارم .

شش......

پرده ها رو کنار زد . کار هر روز صبحش بود ؛همچین که مانتوشو در می اورد می رفت سراغ پرده ها تا مثلا نور بیاد. اما این پنجره های دو وجبی اونم توی این دخمه مثل فحش ناموسی بود. بعد روسریشو پشت سرش گره داد و زیر لب یه آواز محلی می خوند. بار اولی که آواز و خوند می گفت مال یه شهریه به اسم شوشتر. می گفت همیشه مامانش براش می خوند. بعد صداشو یک کم بلند تر کرد: بیو بریمش بیو بریمش... تو آشپزخونه گم شد و صدا آب بود که به کف کتری دودیم می خورد.

_ باز از بابات کش رفتی؟ _ خوب آره. بریم تو بقالی بگیم چی می خوایم؟  _ اگه بابات بفهمه چی؟

احتمالا دختره شبیه همون دوست عوضی سیما بود. فکر می کردن من خرمو نمی فهمم که یواشکی میرن توی زیرزمین و سیگارایی که از بقالی بابای دختره  کش رفتنو دود می کنن و حرف های قلمبه سلمبه بهم میزدن. یه بار با گوشای خودم شنیدم که سیما داشت می گفت: وقتی دودا رو حلقه می کنم احساس می کنم شبیه اون عکس فروغ شدم که روی صندلی نشسته و بین انگشت هاش سیگار دود میشه. بعد دوستش بلند بلند خندید و گفت: با این مامان و دادشی که تو داری فقط باید ژست فروغی بگیری.

پنج.....

_ نه آقا،  دارم میام. طرح ها رو دادم دست معمار. نه گفتم تو قرداد ده تا بزنن. چشم...

همه شون یه مشت احمق کلاهبردارن مثل رفیق عوضی بابای ممد شله که به قول خودش حسابی چشمش خونه ما رو گرفته بود. عین سگ دروغ می گفت ؛چون خونه  ناصر و محمود و همین مرتیکه خریده و کوبید؛ تا به قول خودش چند تا آپارتمان مامانی از توش دربیاره. چند شبی صدای این کامیون ها بی پدر توی خونه ما بود.  مامان هم دستشو می کوبید توی سینه اش و می گفت: ایشالا خونه تو سرشون آوار بشه که شبمون عین روزمون کردن و بعد می  چپید زیر پتو. اما سیما لبه پنجره می نشست و موهای سیاهشو شونه میزد . مثل جن زده ها مرتب می خوند: سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها/ سلام قرمز ها، سبزها ، طلائی ها/ به من بگویید آیا در آن اتاق بلور  که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است/ و مثل آخر شب های شهر ، بسته و خلوت صدای نی لبکی را شنیده اید.  نمی دونم کر بود و صدای کامیون های بی صاحاب و نمی شنید؟

پی نوشت:

۱- عمه شدن هم با حاله حتی اگه هشت ماه به تولدش مونده باشه!!

۲- خاطره ای دارم مثل سنگی ته چاهی؛ من با این خاطره مشکلی ندارم!!! پس مرگت چیه که می نویسیش؟؟ شنیدم خوشم اومد نوشتم!

 ۳- فکر کنم این عکس سر در بلاگ ماله روح الهمحمودی باشه. اگه مال اون نبود هم نباشه برید عکساشو ببینید.

+ تاريخ دوشنبه 2 آذر1388ساعت 5:41 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

من بهاگانیاچ افگوژاخ ؛توی ایالتی به اسم Marigold زندگی می کنم! تعجب نکنید خیلی سال قبل پدر بزرگ پدر پدر پدرمو از کشورش اخراج می کنن و به این ور دنیا می فرستن. اونطوری که پدرم برام تعریف کرده بود ؛ما اهل سرزمین آریا هستیم اما من تا حالا اونجا رو ندیم. حتی نمی دونم کجای نقشه باید دنبالش  بگردم.آخه می گن مدت ها همه جا زیر آب فرو رفته بود و بعد از سال ها، آب های غرب ایالت ما رو بالا اورد .برای همین اگه اسم این ایالتو هنوز نشنیدید تعجب نکنید؛ هنوز نوادگان کریستف نیومدن ما رو کشف کنن. اسم دیگه ایالت ما شهر اخراج شدگانه! زبون ما فینگیلیشه! تا همین چند سال پیش روی زمین کرال سینه می رفتیم اما توی کتاب خونه ایالت عکس هایی دیدیم که بهمون یاد میداد چطوری باید راه بریم!

من یه نویسنده دسته دهم هستم که همیشه لبو فروش ها داستان هامو می خرن و لبو های نپخته رو توش میذارن. شاید برای اینکه مردم ایالت ما به روح اعتقاد ندارن و به داستان های چند لایه عادت ندارن.واسه همین داستان ها مو توی بطری میندازم و توی آب ول میدم تا یه ناشر خارجکی پولدار بیاد چاپشون کنه! گاهی با صنف لبو فروش ها می شینیم و بحث هایی درمورد داستان هام می کنیم! همه این ها برای اینکه اونا راضی بشن داستان ها رو بخرن و بدونن لبوها رو روی چی میذارن!

 یه دوست خوب از توی کالج برام مونده. (ما کالج هامون توی خونه رهبر!!! ایالت تشکیل میشه) اسم رفیقم نیمو کامینو است؛ که از شهر بیشکک اخراجش کردن. صبح ها بعد از دو با هم اوبوقله با شراب قرمز می خوریم! مغ های ایالت ما خوردن شراب قرمز با دوستان خیلی صمیمی مجاز کردن! بعد از خوردن صبحانه، من به کتاب خونه شهر میرم و کاغذ سیاه می کنم و نیمو هم همچنان برای کشف راز شکار گرازهای آمازونی ، توی جنگل تلاش می کنه تا بتونه اسم خودشو توی کتاب رکورد ایالت ثبت کنه! اسم دوتا خانوم توی کتاب هامون هست به اسم: مازاریو پودینگ و ماریتا پودیتو  ، که نودگانشون توی ایالت ما خونه دارن! و همیشه آخر هفته با بچه ها که دریا می ریم اونا رو هم می بریم!!  

خوب چون نوشتن کفاف زندگی کردن توی این ایالت کوچیکو نمیده و از اونجایی که همه همو می شناسیم و صبح ها موقعی که توی خیابون با لباس های سفید و سبز می دویم و همو می بینمو باید برای هم سر خم کنیم؛ ترجیح میدم حتی نیمو هم ندونه شغل دوم من چیه! فکر بد نکنین! من شب ها به گورستان ایالت می رم و بالای قبرهایی که پول روشون گذاشتن می ایستم و داستان می خونم. بین خودمون باشه، گاهی داستان های خودمو قاطیشون می کنم. مردم ایالت اسم منو گذاشتن قصه خون گور! نیمو بهم پیشنهاد داد به جای داستان های افسانه ای قرن 21 ، داستان قصه خون گور بنویسم!

آخر شب خسته خونه میرم و مثل همیشه یادداشت نیمو رو می بینم که برام نوشته: اومدم نبودی! و از دور به جنگل زل میزنم تا ببینم نور آتیشش روشن شده؟ و همین طور که به دنیای  200سال قبل از خودم یعنی قرن 21 فکر می کنم تا رمز افسانه هاشو درمورد چیزهایی که توی کتاب خونه هست مثل: کامپیوتر ،ماشین ،  و عشق بلوتوثی و... فکر می کنم؛ شیر گاوی که همسایه مون خانوم فرندایش برام اورده با کیک های تخم مرغی آقای ناکینو می خورم. و بعد قلمو توی دهنم خیس می کنم تا چرت و پرت های قرن 21 توی داستان هام زور چپونی کنم!!! راستی شما می دونین عشق بلوتوثی چیه؟ لطفا معنی شو برام بنویسد توی بطری بذارید تا به دست پستچی شهر خانوم کامرون کامرون زاده برسه و به خونه من یعنی : خیابون گاردن، کوچه شهید گاردن پور بفرستن. هنوز پلاک جدید خونه ام نیومده!!! البته نوشتن اسمم هم کفایت می کنه!

پی نوشت:

1- توی  ایالت ما لباس ها رو با نخ  برگ بید مجنون می دوزن.

2- معنای این ایالت همیشه بهاره!

3- توی این بلبشوهای فکری و غیر فکری ،خارجی بودن می چسبه!

4- شما هم دعوتید به  بازی میس کارتون  !

۵- یه حس غریبی به این پست دارم ؛ چراشو نمی دونم ! اما دوست دارم همه عالم این پستو بخونن!

+ تاريخ سه شنبه 5 آبان1388ساعت 4:27 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

 

با دختر عموی ده ساله ام اسم بازی می کنم؛ تا چند روزی که خونه مونه حوصله اش سر نره. بهم میگه بهار میشه اسم خارجی هم بنویسم. منم ذوق مرگ میشم میگم سارا جون بنویس. سریع استاپ میده. شروع می کنه به خوندن... سونگ ایل گوک می گم : ها؟ میگه سونگ ..ایل ..گوک. ـــ اینو از کجات دراوردی؟ می خنده. ـــ اسم جومونگه. چشمام گشاد میشه ـــ خر خودتی؛ خطش بزن. پاشو می کوبه زمین :به خدا راست می گم.  دستمو میزنم به کمرم: خوب منم می نویسم: هونگ مونگ گونگ خوبه؟ حرص میخوره دستشو می کوبه روی برگه اش ـــ بهار به جون خودم راست می گم. برگه رو پرت می کنم روی زمین می گم تو جر میزنی من باهات بازی نمی کنم. صداشو می فرسته ته گلوش مثل وقتی که محمد می خواد تمیرین فن بیان کنه و از ته قلبش در حالی که دستاشو مشت می کنه میگه: بهار امشب جومونگ داره. اسماشو که گفت اگر این نبود من یه ماچت می کنم. می خندم و می گم: نه بابا، نمیری یه وقت. موهاشو جمع می کنه می گه خوب...خوب ... روی پام نقاشی می کنم می گم: با پولات برام یه ساندویچ بخر. میگه اما اگه تو باختی چی؟ منم که به خیالم بچه دچار توهم شده و چرتی میگه ،میگم می برمت شهر کتاب برات کتاب می خرم. روی تخت پهن میشه و میگه : به شرط اینکه هرشب خودت برام بخونی تا خوابم ببره. میزنیم قدش و شرط بسته میشه.

شب شد. به سارا می گم الان جومونگ که شروع شد شرطو باختی یه عالمه بهت می خندم. پاهاشو رو کاناپه دراز می کنه و میگه: ههه وایسا ببین. زبونم دراز می کنم و می گم فکر کردی من گوشام درازه. میگه بهار شروع شد. عکس عالی جناب که انگار این روزها با سوسانو عروسی کرده و خدا رو شکر به مراد دلش رسیده و روح یوها و باباش کی بود...آهان سردار هموسو رو شاد کرد اون کشور چوووس س آهان چوسان قدیمو پس گرفت و حالا مثل حاکمان خوب روی تخت تکیه داده، غافل از دل من که انگار توش آش هم میزدن. میگه بهار خانوم  گوش کن...همراه با صدای آقاهه میگه سونگ ایل گوک. فکر کردم فقط اسم همین یکی رو بلده نگو اسم همه رو بلده حتی اون تسوی بیشعور و اون ننه خیر ندیدش! میگه دیدی باختی. البته با کمی تامل و فکر یادم اومد این سارای ما توی عید با دختر عمه ام و خواهر زاده اش جومونگ بازی می کردن. و همیشه سارا جومونگ و عسل سوسانو و ستایش بدبخت هم یکی از ندیمه ها بود. پس یاد گرفتن این اسم ها هم سخت نیست. همون طور که بعد از فیلم یه پنجاه تا اسم کره ای ردیف کرد و گفت اینا تو فیلم امپراتور دریا و یا چه می دونم اون خانومه که کارش گرفت چی بود...آهان یانگوم خانوم یاد گرفته. یه چندتا اسم فیلم گفت که مخ ما جا نداشت. 

چند روز بعد سارا از خونه شون زنگ زد و گفت : بهار جومونگ تو تلوزیونه. درحالی که فیلمو استاپ می کنم تا رد نشه گفتم: مگه تا حالا تو دستشویی بوده.  ـ به مامانم می گم چقدر بی ادبی.  ـــ برو جومونگتو ببین بذار ما هم این فیلمو ببینیم. میگه: اوردنش ایران. دارن باهاش مصاحبه می کنن. چند وقتی بود که ۲۰:۳۰ مثل مشروبات الکلی  بود، به خاطر همین ما هم حرومش کرده بودیم تا به گناه نیافتیم و از دیدن این همه وقاحت و ابتذال از حال عادی خارج نشیم و لایعقل نشیم. میرم توی پذیرایی می بینم همه میخ شدن و دارن عالی جنابو زیارت می کنن ؛استغفرالله انگار دم مسیحا کار ساز شده یکی از تو خاک پا شده که اینا حیرت زده و با عشق دارن نگاهش می کنن. ما هم میشینم تا ببینیم آقای سونگ مونگ چی می فرمایند تا ما هم با پندار نیکشون راه راستو کشف کنیم. یک آقایی میگه: اون حقیر بی مقدار رو می بینی . امپراتور جان هم با چنان عشق و تواضعی سرشونو فرود میارن که اشک توی چشمام جمع شد. آقاهه ادامه میده: این جان نثار بی مقدار برای بچه اش شمشیر شما رو خریداری کردن. توی دلم می گم الله اکبر؛می بینی با چه شکوهی به این بچه نگاه میکنه. به محمد میگم : اون هاله ی نور دور جومونگو می بینی.  محمد میگه: پس تو هم دیدیش؟

از جناب امپراتور می پرسن: به کدامین انگیزه قدم بر این خاک ناچیز گذاردید؟ و منت بر جان ملت و رئیس دولت و...گذاردید. جومونگ یا همون سونگ مونگ عزیز با همون تواضعی که همه ازشون دیدیم میگن: قبلا چند کتابی درباره ایران خواندم. تو دلم میگم :یا امپراتور، چه منتی بالاتر از این که شما از ایران کهن با اون پیشینه کوچلو۲۵۰۰ سالی کتاب خوندید. امپراتور با اون همه وجاهت می فرمایند:ــ حالا اومدم با جناب داریوش کبیر و فرمانده کل این مرز و بوم ملاقاتی کنم تا بدون جنگ  با خودم متحدشون کنم. توی دلم می گم : بر این همه بزرگیت شکر. لطفا وقتی سری  به فرمانده کل یا  امپراتور فعلی زدید ، خلاصه خبر و سراغی از دستبندهای سبزی که برحسب اتفاق به دست مشتی اراذل افتاد و خونی شد بگیرد. لطفا منو بکشید اگر جسارت می کنم . نه اینکه خدایی نکرده من هم جزیی از این انقلاب مخملی سبز باشم. کور بشم اگر دروغ بگم. به قول برادر کرمی آدم روزه دار که عین سگ دروغ نمیگه. 

جومونگ جان، خنده ملیحی می کند؛ منم دست به چونه میزنم و خیره ،بدون اینکه پلک بزنم مثل آن دیگران زل میزنم. چیزی حدود ۴۰ دقیقه!! . انگار با اون خنده اش دنیا رو به من دادن.دستامو بالا می برمو می گم: الهی همیشه لبش به خنده وا شه تا جان نثارانت غمگین نشن! الهی احمد جان منظورم احمد شاملوی خودمونه خاک پای شما بشود. آخر دوم مرداد برای این اغتشاش گر ناچیز بی مقدار کافر که گاهی شعر که نه کلمه هایی بی ربط از روی نادانی ، مثل قطار به خیال شعر ردیف می کرد  مراسمی  گرفته نشد تا ما توهم دموکراسی نزنیم و درسی باشد برای دیگران.اما این کمین ناچیز به صورت کاملا اتفاقی ویژه برنامه ای از تلوزیون منحرف بی بی سی در باره این شاعر سر پا تقصیر مشاهده کرد. لطفا منو بکشید.

 جومونگ جان، عزیز یوها و سوسانو و مدیر سایون و همسایه های محترم و خادمین به ملت و مردم  و بر و  بچه های ایران می فرمایند : می خواهم با پیشینه ایران آشنا شوم. آخ فدای این همه نجابت. شما که تاریخ می سازید؛ چکارتان به تاریخ پوسیده ما آید؟ فردوسی کدامین آدم ناچیز بود که شما قصد دیدار دارید؟ استغفرالله نه اینکه فکر کنید او هم اغتشاش گر بود نه بنده خدا اندکی می خواست زبان فارسی و از عربی جدا کند.خیالتون تخت الان کسی از او یاد نمی کند. م.ح.م.و.د آقا می بر این امر هستند تا چهار واحد ناقابل فردوسی رو هم در دانشگاه حذف کنند تا خیال  کسی مکدر نشه و بچه ها ادبیات فارسی به جای ۲۰ واحد عربی ، ۲۴ واحد عربی پاس کنن و با تیز هوشی تفکراتش در نطفه خفه شد. یک فیلم ساختن از شاهنامه محترم برای تخریب سازی اذهان عمومی که خوب هم از آب درومد اما به نظرم  برای تخریب هنوز جا بود ؛ همون طور که با باتوم و گلوله اغتشاش گرها رو تخریب کردن. آخ جسارت کردم لطفا منو بکشید.

آخ جومونگ جان چه لعبتی هستی تو. بی خیال زندان کهریزک و تجاوزات و کشتن ها و بردن ها و سوزندن ها تو رو عشق است که مدینه فاضله یا همون آرمان شهر کوفتی ما تویی. دوبار در هفته مثل این زیارتگاه هایی که هر روز کشف میشن  به مدت ۲۰۰ دقیقه تو رو زیارت می کنیم بلکه خدا نیز از سر تقصیرات ما بگذرد. گور بابای فروغ و شاملو. الهی شیشه عینک تو بر سر این اغتشاش گرها بخورد. شما در هتل استقلال آب پرتقال میل کنید. به فدایان انقلاب هم می گیم به اغتشاش گرها ....من نمی گم خود شما که می دونی این روزها چی بخوردشون میدن.

 جومونگ جان این فک خوشگل خوش تراششون هی باز می کنن و منو شیفته تر می کنن. دستمریزاد برخدا چی ساخته. اصلا ترانه موسوی کیه؟ روح الامینی و آقا سلطان کیه؟ همین جومونگو عشقه. خدا کند توی خواب هم از جومونگ جان غافل نشم وگرنه آتش دوزخ بر من مباح باد.

جومونگ نوشت ها:

جومونگ گمشو برو خونه ات! 

نــــــــــــــــــدای درد

نامه ای به جومونگ (ع)

جومونگ این قهرمان ملی

نسل سوخته

جومونگ دوستت داریم!

واردات جومونگ یا چگونه تجاوز ملی نشده باشیم!

مشت محکم بر دهان جومونگ و هدف والایش!

رزم رستم و جومونگ

بیست و سی و جومونگ

خوان نهم: شنیدن رستم نعره ی جومونگ را!

به امید روزی که جومونگ دو و سه و چهار و پنج و شش و... در تی وی محترم و مسولانه جمهوری اسلامی به صورت زنده پخش شود. آمین.

پی نوشت:

ـــ از بزرگی نقل شده: هر کس شب را بی یاد جومونگ بخوابد انگار آتش جهنم را برای خود خریده است و به زندان های نا کجا آباد منتقل می شود.

+ تاريخ چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 3:26 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

شیشه رو می کشم پایین ، باد داغ می خوره تو صورتم. اه...این هوا هم چه نکبتی شده. _ کولر مولر ندارین روشن کنین؟ از تو آینه بهم زل میزنه. عینکمو میدم بالا.  _ شیشه رو بکش بالا. باد خنک می خوره تو صورتم، حداقل خنک تر از این هوای لعنتیه. تمام تنم خیس شده. لابد ، وقتی برم تو کافه این یارو میگه چه دختر بو گندویی. انگار تمام دونه های خیس به تنم فریز شدن.

صبا گفت چیز گرون سفارش نده که این یارو فکر نکنه ، تا حالا با کسی تو کافه چیزی نخوردی. خوب نخوردم دیگه. به جز یه بار که تولد دختر خاله ام بود و این دوستای هچل هفت خر خونشو دعوت کرده بود . شانس ما همه ماده بودن؛ یه موجود نر هم رد نشد . به قول صبا وقتی شانسو تقسیم می کردن ، احتمالا تو توالت مونده بودیم و چیزی بهمون نرسیده .تازه گفته بود این یارو دانشجو. خوب داشنجو باشه، مگه پسر دایی مسعود دانشجو نیست؟ عین ریگ پول خرج می کنه و عین خیالش نیست. نه اینکه دایی خیلی وضع توپی داشته باشه ، اما واسه این یه دونه پسر تیتیش همه کاری می کنه.

نمی دونم چرا این صبا میگه بد شانسه. ننه باباش که کاری بهش ندارن. همه وری می چرخه. به قول علی پسر خاله ام ، مامان و باباش از بیخ و بن سیب زمینین! خوشگل هم که هست. یه سر که می چرخونه همه دنبالش راه می افتن البته اینا رو خودش میگه وگرنه  مگه ماشین حمل باره.

وقتی وارد شدم باید قیافه این کتاب خون ها رو بگیرم. ای کاش عینک مامانو کش می رفتم. اگه پرسید کتاب چی خوندی چی بگم؟  چهارتا از کتاب های مامانو می گم. مثلا...مثلا...مثنوی شریف. اما صبا گفته این یارو بیشتر کتابای روشنفکری می خونه. آخه مگه ما کتاب روشنفکری و غیر روشنفکری داریم.چهارتا جمله از دنیای سوفی رو سرهم می کنم؛  نمی دونم این یوستین موستین چی واسه خودش بلغور کرده. کی اینا رو می خونه؟ عمرا من حاظر نیستم. یه ملکوتو خوندم  واسه تمام اجداد مادرم بسه. یه چهارتا جمله درمورد همین می گم. صبا می گفت اگه اینو بخونی دیگه ته روشنفکریه. می گفت مخ من قد نداد اما خوندمش!

صبا تا دیروز با این پسرا می گشت که دماغشونو می گرفتی ، جونشون از گوششون میزد بیرون. حالا چی شد رفته سراغه این  یارو؟ به قول مامان بالاخره هر کسی یه روز می فهمه کدوم وری به نفعشه. ولی شعور صبا اینقدرا هم نمی رسه. _ کلاس چندمی. یه نگاه توی آینه میندازم. چه پررو طرف. حیف که امروز عصاب مصابم صافه وگرنه ننه بزرگشو جلو چشمش می اوردم. آخه به توچه.  گره روسریمو صاف می کنم : _ کنکور دادم.  می خنده، از اون خنده هایی که دوست داری طرفو زنده زنده آتیش بزنی. دهنمو کج می کنم.  _ فنچ میزنی. واه نه بابا این راننده ها هم از این حرف ها بلدن؟ یکی نیست بگه فنچ مامانته.   __ فنچ دوست دارم. صدای ضبط و بلند می کنه. انگار می خواد ساکت بشه. آینه رو از کیف آبیم در میارم و به ابروهام زل میزنم. انگار باید چندتا بیشتر  می کندم. اه...نمی فهمم خدا هم بیکار بود؟ مو تو دست و بالش زیاد بود که همه رو چسبونده تو تن ما. آینه رو توی جیب کوچیک کیفم میذارم. خدا کنه این یارو بهم نگه فنچ وگرنه حتما خودمو حلق آویز می کنم.

این یارو رو دیدم اول من باید حرف بزنم یا اون. خوب اون اول باید شروع کنه؛ اگر من بخوام حرف بزنم حتما پیش خودش فکر می کنه می خوام دوست دوستمو دو در کنم. صبا که دورو برش شلوغه حالا یکی هم واسه ما. خدا کنه فقط قلمبه سلمبه حرف نزنه که مخم  آبکش میشه. اگر مامان توی این مخ من باشه و ببینه چی بلغور می کنم واسه خودم حتما جام کنار  کرکرس هاست.  به جان خودم اگه راه داشت توی مخمو سوراخ می کرد تا ببینه توش چی هست. به قول صبا به  کود ریختن به امید رشد و نمو؛ اما این خانه از بیخ و بن  ترکیده است.

اگه موسقی و آهنگ حرف بزنه خوبه. اسم چهار تا خواننده رپ و می گم که حسابی اوسکول بشه. خدا رو چه دیدی؛ شاید رفت به صبا گفت این دوستت چقدر حالیشه. بعد صبا میاد میگه این...این...آخ اسمش چی بود؟ لعنت به این مخ. تقی...نه...نقی ...اه . با مشت می کوبم تو سرم بلکه یادم بیاد، _ چی بود...ای لعنتی ، نوک زبونمه.  _ جانم؟  بابا این یارو چی میگه؟ _ با من بودین؟ من با این چیکار دارم. چقدر به این آینه زل میزنه انگار داره عروس میبره. خوبه میگه فنچمو انقدر زل میزنه. اسمش از این با کلاسا بود. اولش ک داشت...آره ک داشت انگاری. چه ننه بابایی. من عمرا اسم بچه مو یه اسم ک دار نمیذارم . خیلی ضایع است. کورش...نه...کامی...نه. وای رفتم اونجا بهش باید اسمشو بگم وگرنه حسابی سه میشه. نمیشه که بگم هوی  یارو تو دوست صبایی؟ آها...کیان...کیان بود. گیس افشون همچین که زل زده می پرسه: _ اسمه کافه چی بود.  ای بابا این یارو میخ ما شده ها. _ نقره ای. سرعتشو کم کرد و از پشت پنجره دونه دونه تابلو ها رو نگاه کرد. _ مطمئنی توی همین خیابونه؟ وقتی دیدمش ، بهش می گم شما کیان میان هستی. میان باحاله ها یا رو حسابی مچل میشه.

درمورد حافظم حرف بزنیم خوبه. بالاخره این فال های آقاجون شب یلدا با اون تفسیر های کش و قوس دارش به درد خورد. چهار تا چرت و پرت بهم می بافم تا این کیان میان ما رو دست کم نگیره. بعد میره به صبا میگه بابا این دوستت عجب آدم حسابیه. دیگه این صبای بی شعور منو دست نمیدازه و نمیگه بابا تو خیلی هالو هفت شنبه ای. بهم می گه البته تقصیر خودت نیست، فک و فامیل آدم که خارج بزنه شعور آدم هم خارج میزنه. تو رو خدا چه رویی داره،  لابد فک و فامیل خودش شعور دارن. حداقل این مامان ما خیره سرمون تحصیل کرده است. مامان صبا که سر و ته شو بزنی توی این شو لباس و توی اون شوی لوازم آرایشه. باباشو هم که نگو؛ وقتی خود صبا بگه دیگه از این بابا نا امید شدم یعنی خودش میدونه ته این بابا چیه. البته مامان جون همیشه میگه زن خوبه که می تونه مردو جمع کنه.

راننده جلوی یه تریا نگه میداره و میگه رسیدیم. یه نگاهی به تابلوش می ندازم: تریای نقره.  _ چقدر بدم خدمتتون. _ مهمون من باش. ای بدم میاد از این تعارف های شلکی. از ماشین پیاده میشم و انگشتر انگشت اشاره مو بالا و پایین می کنم: مرسی. _ پنج هزار تومن. از توی کیف پول یاسیم یه پنج هزاری در میارمو میدم به یارو.

پشت در می ایستم. از بیرون هیچی معلوم نیست. معلوم نیست اون تو چه خبره؟ یعنی همه مثل کیان میان ، اینجا واسه کتاب خونی میان؟ فکر نکنم بیشتر به محل مخ زنی میخوره. شاید ما هم بتونیم مخ یارو رو بزنیم. درو سمت داخل هل میدم. باد خنک می خوره تو صورتم ، خنکی تنم با صدای دینگ دینگ آویز در ورودی قاطی میشه.انگار تمام عرق های تنم یک دفعه منجمد شدن! بند کیفمو توی دستم مچاله می کنم. ناخنم کف دستم می کنم. یه چشم می چرخونم؛ همه دو نفری هستن، آهان این یارو که کنار پنجره نشسته حتما کیان میانه! نفسمو بیرون میدم و میرم جلو. روبه روش می ایستم: آقای کیان می... سرشو بالا می گیره. Wow  بابا این یارو عجب تیکه ای! واسه همین صبا رفته رو مخش! سرشو تکون میده. سلام میدم و روی صندلی روبه روش  صاف میشینم. سرشو می کنه توی کتابی که تو دستشه. بابا این یارو اصلا تو باغ نیست. اگه به خروس همسایه سلام داده بودم جوابمو میداد.

دستمو میزنم زیر چونم و می گم : چی می خونی؟  یه نگاه سرسری بهم میندازه. لامصب چه چشماش مشکی و گنده است. خاک تو سرم ، چشمای من نصف اینم نیست. کوفتش بشه. _ کتاب می خونم.  واه نه بابا این یارو چی خیال کرده؟ فکر کرده خیلی گنده است؟ فوقش سه سال از من بزرگ تر باشه.  پاکتی که کتابا توشن، میذارم روی  میز : ملکوتو خوندم. یک کم از آب داخل لیوانشو می خوره  عجب گلوی خوشگلی؛ معلوم آب از کجای گلوش رد شد . تازه بین اون همه ریش خرمایی! میگه : آفرین و دوباره بین خط های کتاب گم میشه.  _البته خیلی چیزی نفهمیدم. میدونی به نظرم باید یه بار دیگه بخونمش.  میره صفحه بعد. _ همه کتابا رو اوردی. گوشه روسریمو دور انگشتم می چرخونم: تمام اونایی که صبا داد.  سرشو تکون میده. بابا این یارو آژانسیه باحال تر بود این یارو اصلا پا نمیده.

سرمو روی میز میذارمو می گم: تو همیشه میای اینجا کتاب می خونی؟  به گارسونی که رد میشد اشاره داد. ای ول حداقل خسیس نیست. _ یه بطری آب معدنی برام بیار لطفا. طرف یه چشمی میگه و میره. این مردک بی شعور حتی نگفت دوتا بطری آب. حتی نپرسید تو آب کوفت می کنی؟ یعنی همه پسرا انقدر قزمیت و بی شعورن؟ آره بابا ؛ هر کدوم یه مدل خرن اینم مدل 2009 ! گارسون با اون کت و شلوار آلبالویی، نصف لیوانشو پر میکنه؛ انگار تازه منو دیده باشه: شما چیزی میل دارین براتون بیارم.  یه نگاهی به کیان میندازم ، مثل مرده ها ول شده روی این صندلی صاب مرده و به روش نمیاره: تو چیزی می خوری؟ یه نگاهی بهم میندازه . نه بابا انگار بحث شکم که میشه همه حواس جمع میشن. می گه: یه شیک میلک با کیک گردویی ، ممنون میشم.  منم یه آب طالبی سفارش میدم.

آخ اگه این صبای عوضی رو ببینم ، حلق آویزش می کنم. بی شعور، اه ...عمرا دیگه با این دانشجو روشنفکرا دوست نمیشم. دو زار ادب ندارن فقط قیافه ان. لعنتی. میزو می چینه  و میره.  _ تو چرا اصلا حرف نمیزنی؟ کتابو می بنده و میذاره روی صندلی کناریش . این کوفتی که سفارش داده رو بهم میزنه و میگه : چی بگم؟ فکر نکنم حرف مشترکی باشه.  یک کم از آب طالبیم با نی می کشم بالا : بگو چی می خونی؟  انگشتای کشیده سفیدشو توی هم مچاله می کنه: چه فرقی می کنه؟ تو سر در نمیاری . به لبای سرخش زل میزنم : خوب تو بگو شاید خوندم و ازش سر دراوردم. یه تکه از کیک و می چپونه تو دهنش ؛بی شعور حتی ذرشو  تعارف نمی کنه. کارد بخوره به شکمت. حیف که خوشگلی وگرنه له ات می کردم.  توی چشمام زل میزنه. _ بهت نمی خوره خیلی اهلش باشی. واه، لابد این یارو از تو شکم ننه اش کتاب خون بوده. _ خوب میشم. چی سریع همه رو خورد.  منم ته لیوانو دراوردم.  گفت: دستت درد نکنه. دهنم باز موند؟ _ واس چی؟ به ظرف های خالی اشاره می کنه و میگه : واسه اینا خیلی چسبید. مغزم داشت سوت می کشید. یعنی چی...خوب معلومه دیگه. محترمانه گفته حساب پای تو. ای بر اون ذاتت لعنت صبا. خیلی گاوی. با حرص از پشت میز بلند میشم مثل این احمقا  دوازه تومن میذارم روی پیشخون. اصلا به من چه؟ نباید پولو میدادم باید میذاشتم می رفتم. اما آبروم جلو صبا میرفت. کیفمو بر میدارم و با بغضی که مثل ورق دو لو ضایعه می گم با من کاری نداری: میگه نه. کتابو میذاره روی میز. ای بی شرف این که همه اش سفیده. اه ، دوست دارم روی سفیدی تنش بالا بیارم.  صبای بی شعور الاغ . کثافت.  به صبا میزنم: خیلی رذلی .  میزنه : یادته پارسال ده تومن قرض گرفتی و ندادی؟ این به اون در.

 پی نوشت:

ــ به دو علت نوشتن قسمت دوم داستان خیلی طول کشید: اول اینکه پنج ، شش روزی سفر بودم و جای خالیم انگاری خیلی محسوس بود! دوم اینکه وقتی داستانو تایپ کردم و تموم شد یادم رفت ذخیره کنم ، برای همین نصفه مونده بود و باید دوباره می نوشتمش. امیدوارم همچنان تاخیر های منو برای خوندن به بزرگی ببخشید.

ـــ هچنان فحش می دهیم و خنک نمی شویم!

+ تاريخ شنبه 24 مرداد1388ساعت 2:16 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

قبل نوشت: بعد از کلاس داستان نویسیم ، دیگه داستان ننوشتم. یعنی مخم کلا تعطیل شده بود. برای همین ممکنه این داستان بعد از تقریبا شش ماه خوب از آب در نیومده باشه. تا دستم راه بیافته کمی طول می کشه!

*****************

جلوی آینه ایستادم، یک کم از روژ لب قهوه ای مامانم روی لبم می مالونم . ای کاش میشد سرخشون کنم، اما به قول صبا خیلی تابلو میشم. میگه رژ لب قرمز مال ... است! بهش میگم : تا اون جایی که یادمه مامانم لباش همیشه سرخ بوده. زل زد تو صورتمو گفت: آخه بچه تیتیش همه که مثل ننه شما نیستن.

ابروهامو با قیچی مامانم یک کم فقط یکم کوتاه کردم، اما هنوز خوشگل نبودم. دوست داشتم به چشم بیام. یه نگاهی به در اتاق انداختم ، قلبم مثل قل قل کتری میزد. بالاخره از تو جعبه آرایش مامان  پیداش کردم. واسه اینکه وجدان درد نگیرم گفتم یه کوچلو از جایی که خیلی تابلو نباشه می کنم . با دقت بهشون زل زدم چندتا از موهای ابرومو که تا تو چشمم اومده بودن کندم. دوباره یه نگاه به در انداختم؛ دعا دعا می کردم مامانم تو اتاقش کاری نداشته باشه تا منم با خیال راحت بتونم به اوضاعم سر و صورتم برسم. دوست نداشتم جلوی دوست صبا ضایع بشم. حتما یارو میرفت بهش گزارش میداد. اگه اوضاعم خیلی سه باشه میگه ،اوسکول تر از این نبود بفرستی سراغ ما. اونم بعد از این همه سفارشی که صبا کرده بود.

با آب دهنم ابروهامو صاف می کنم. خدا رو شکر پارسال  از دست خرمن سیبل هام خلاص شدم. یعنی از بس به مامان التماس کردم و گفتم : بابا تو کوچه همه پسرا بهم میگن چنگیز خان. جون امواتت کوتاه بیا و بذار از دست این سیبلا خلاص شم. بالاخره دلش به رحم اومد. هر چی گفتم بذار زیر این ابروهای پاچه بزی رو مرتب کنم؛ به خرجش نرفت. می گفت : واسه همین سیبلا باید به خاله خان باجی ها جواب پس بدم. تا دیروز که حرف این و اون به اندازه یه شاهی ارزش نداشت . اینم از شانس ترکیده  ماست! لبامو فشار دادم و گفتم : اگه کنکور قبول شدم چی؟ یه نگاه عجیبی بهم انداخت انگار مادرشو شوهر دادن. گفت: اگه قبول شدی. این اگه از صدتا فحش به قول صبا ... دار بدتر بود. شاید چون مثل بچه های خاله و دایی تا خرخره تو کتابام نرفته بودم ؛ فکر می کنه محاله. اما به جون خودم تو مدرسه بچه تنبل نبودم. هر چند به قول مامانم از وقتی با این صبای زلیل شده قاطی شدم، یه لات شدم مثل خود شعبون بی مخ!

یک کم هم روژ گونه زدم اما دیگه خیلی تابلو بود، خوشم نیومد با پنبه پاکش کردم در عوض نوک مداد سیاه مامانو تراشیدم به اندازه یه نقطه چین تو چشام کشیدم. ای بد نشده بودم. خدا رو شکر کسی سر وقتم نیومد. رفتم تو اتاقم و مانتو سبز آبی و که با صبا خریده بودم از روی تختم برداشتم و تنم کردم. اگه مامان این مانتو رو تنم میدید جرم میداد و تمام قبرستونو می فرستاد سر وقتم. خودم هم خوشم نیومد اما صبا بهم گفته بود : خره این رنگی مده. گفتم : بابا این خیلی می چسبه. لباشو غنچه کرد و گفت: خوب بابا؛ همچین میگه می چسبه انگار، یه عالمه قلمبه سلمبه داری واسه بیرون زدن. بی خیال توی چوب خشک چه فرقی به حالت می کنه. جلوی آینه اتاقم ایستادم،  از پس وجدانم برنمی یومد اما یه ور دلم قیلی ویلی می رفت. گفتم بابا حالا یه بار می پوشمش ، با یه بار که آدم نمی میره. آخه صبا خیلی سفارش این یارو رو کرده بود.

روسریمو سرم انداختم. یه گره شلکی بهش زدم، از همونایی که مامان میگه مثل برنج شفته می مونه! توی کل طایفه مون چهارتا پسر که نداشتیم. قربون اون هام برم مثل کدو حلوایی بودن. به قول صبا طایفه مون به درد مخ خوری می خورن. خب راست میگه از بس هر جا میریم یه حرفایی میزنن که معلوم نیست از کجاشون دراوردن. مامانم میگه اگه یک کم کتاب بخونی شعورت بالا میره. این مامان ما هم فکر کرده چه طایفه تحفه یی داریم!

دینگ دینگ اس ام اسم بلند شد. صبا نوشته بود: امروز که یادت نرفته؟ چه خری بود. مگه میشه یادم بره؟ فکر کن برای اولین بار تو زندگیم می خوام با یکی غیر این ببو گلابی فامیل برم بیرون. اگه مامان بفهمه...خوب راستشو میگم. می گم : صبا یه امانتی از طرف داشت، چون سفر بود داد من به رفیقش برسونم. اگه مامان پرسید : پس این همه بزک دوزک واسه چیه؛ چی بگم؟ عینک دودیمو روی چشمم گذاشتم. به قول صبا تیرپم بیست شده بود، در حد لالیگا! فوقش به مامان میگم : نمی خواستم جلو یارو کم بیارم ، مخصوصا که پای آبروی صبا هم درمیون بود. کیفمو دستم گرفتم. تازه کدوم بزک دوزک؟ صبا گفته بود اگه می خوای خیلی های کلاس باشی باید کیفتو روی آرنجت بذاری. خوشم اومد با حال بود. پاکت گنده یی که صبا داده بود و برداشتم. با خودم گفتم: این پسره چه خلیه که توی این چله تابستون به جای اینکه به فکر حال کردن کنار دریا باشه چهار تا کتاب عتیقه یی که به صبا داده بود و می خواد. جوراب صورتی هامو پام کردم؛ مگه صبا کتاب هم می خونه؟ درسای مدرسه رو به زور می خونه چه برسه به این کتابا. من یه ملکوتو خوندم مخم گو...وای به حال بقیه شون. حتما جلو یارو خواسته کم نیاره.

_ مامان من دارم میرم. روی مبل نشسته بود و مجله  ایران دختو ورق میزد. چه عشقی داشت به این مجله. نمیدونم چرا خانواده سبز نمی خونه. با اون همه داستان های با حال؟ عینکشو بالا پایین کرد و گفت: کجا به سلامتی. خدا رو شکر نگاهم نکرد وگرنه ... توی راه پله نشستم و بند کتونی هامو بستم و  گفتم: دیروز گفتم که با یکی از دوستام قرار دارم. دیگه فرصت ندادم. یه خداحافظی کردم و سریع جیم شدم. نفسمو بیرون دادم. دستام یخ کرده بود.  صدای Akon  بلند شد.  - هان بنال. به ته کوچه نگاه کردم، خبری از آژانس نبود. _ داری میری؟  _آره بابا منتظر آژانسم. یک کم مکث کرد و گفت: جلو یارو مودب باش. زیادی لفط قلمه، سوتی بدی می فرستمت پیش طالبان تا ترتیبتو بده. پراید نوک مدادی داخل کوچه پیچید: غلط کردی. یه پسر مو بلند جلو پام ترمز زد و گفت: خانوم ... سرمو تکون دادم و سوار شدم. حواسم به صبا نبود؛ به قول خودش زر زیادی میزد. گفتم: من سوار آژانس شدم، خدا حافظ. فقط هوی شو شنیدم. تو دلم انگار مرده می اوردن و می بردن! تقصیر این دختره بیشعوره ، از بس گفت این یارو فلان، بهمانه . نمی دونم اینکه انقدر آدم حسابیه چرا با صبا بر خورده. پسره از تو آینه نگاهم کرد و گفت: با آهنگ که مشکل نداری. سرمو چرخوندم سمت پنجره و مثل یابو دادم بالام. پسره پررو چایی نخورده فامیل شده. عمرا بیست ساله دیگه هم بگذره گیس هام قد این یارو نمیشه. من که دخترم، موهام یک کم بلند میشه ؛ واسه ام عین غده سرطانی میشن حالا این یارو ، چله تابستون  چه طوری تحمل می کنه موندم . تازه چه افشونشونم کرده.

 پی نوشت:

من و من گفتن فحش بازی کنم...این روزها بالا تا پایین این مملکتو فحش میدم کدوم بگم؟ وقتی امروز این کنفرانس خبری و تی وی محترم جمهوری !!! اسلامی پخش می کرد بالا تا پایین مملکتو فحش دادم. غلیظ هاشو می گم: بی شرفا،بی همه چیزها،بی پدر مادر ها، گوساله ها،گوسفندها، کثافت ها،بی شعورها. حرو...دیگه چیزی نموند همه رو گفتم. اما فحشی هایی که وقتی خیلی عصبانی میشم بهم می چسبه، مخصوصا این روزها بی پدر مادر و بی شرف گاهی هم سگول بوه (سگ پدر). البته جلوی مادر و پدر محترم نمی تونم این همه بی ادبی بکنم!

 

+ تاريخ یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 4:38 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

عادت داره ، صبحانه شو با نون سنگک بخوره.همیشه سر میز صبحانه می گه: بهار باز نماز صبحت قضا شد؟ دستت با شیطون میره توی یه کاسه. منم لپشو می بوسمو می گم : با مغرب عشا می خونم ؛ این طور بیشتر به چشم خدا میاد. لباشو گاز می گیره و زیر لب استغفرالله میگه!  وقتی می خوام برم  کلاس اسکیت چپ چپ نگاهم می کنه: به جای این کارا برو چهارتا هنر یاد بگیر تا کسی  بهت نگه بی هنری. منم میگم بی بی اینم یه جور هنره. میگه : سر خوردن هنر شد؟ خیاطی و آشپزی هنره. بهش وقتی می گم بی بی دعا کن کنکور قبول شم. آخه دعاهاش رد خور نداره؛ میگه دعا می کنم قبول شی. اما درس کنار یه هنر خوبه.

 روزی که قرار بیاد، زنگ میزنه به بابام میگه: بگو اینایی که میگم  بیان فرودگاه بعد یه لیست هفت هشت نفری ردیف می کنه. بابام هم که حرف رو حرف بی بی نمیزنه.  یه عالمه آدم ردیف میشن تو فرودگاه که بی بی رو بیارن. وقتی میاد، صد هزار تومنی اضافه بار می خوره. این سری که بارشو با یه پرواز دیگه فرستادن. یه عالمه کارتون با خودش میاره ، اسم تمام پسر و دختر ها و نوه هایی که عروسی کردن هم روش می نویسه تا همون جا تو فرودگاه کارتوناشون که از خیار چنبر، سبزی قورمه سرخ شده تا گندم حلیم و لیمو ترشه تحویل بگیرن و ببرن . اگر بهش بگی بی بی چرا این همه بار اوردی راضی به زحمت نبودیم. میگه بیام نون بچه هامو بخورم ، خونه شون بمون بعد دست خالی بیام؟  معمولا وقتی  میاد دندوناشو با خودش نمیاره. بهش می گیم بی بی چرا نیاوردیشون. میگه یادم رفت. اینو میگه که ما نفهمیم دوست نداره هر جایی هر غذایی رو بخوره.  وقتی میاد ، هنوز یه هفته نشده به بابام میگه: می خوام برم خونه ام ؛خسته شده ام. وقتی هم میگه می خوام برم اگه خدا هم بیاد پایین و بگه بی خیال دو روز بیشتر بمون ؛ میگه کار دارم. چیکار؟ نمیدونیم. بیشتر دلش برای دوستاش تنگ میشه. از روزی هم که میاد میگه بهار : شماره  مار حج رضا (مادر حاج رضا) رو برام بگیر ، مخوم پش قصه کنم. (می خوام باهاش صحبت کنم.) با رفقاش کری داره. به هم پز نوه هاشونو میدن. مثلا اگه مامان شبنم بگه بچه دخترم این کار و می کنه و فلان دانشگاه درس می خونه. بی بی هم یه نگاه بهش می کنه، اسم یکی از ماها رو میاره و از درس و دانشگاهمون میگه. اونقدر میگه تا طرف بی خیال شه.

نمی دونم هنوز پیرزنی هست که موهاشو حنا بذاره ؟ اما بی بی من هنوز موهاشو حنا میذاره. از همون نارنجی ها. روی دست پاش هم. بعد موهاشو با یه شونه سبز که از بچگیم یادمه همین رنگی بود؛  شونه می کنه و از دو طرف می بافه. بعد یه روسری سرش میکنه و از پشت گره میزنه. وقتی توی خونه بلوز مشکی بپوشیم یا با مانتو مشکی بریم بیرون؛ دعوامون می کنه. می گه لباس سیاه جای شیطونه. مگه مو موردم ؟ (مگه من مردم؟)با آقا بزرگم مثل دوتا بچه پشت سرهم هستن. وقتی پیش هم هستن دعوا می کنن. وقتی بابا بزرگم یه ماه زودتر میاد تهران، روزی ده بار بهش زنگ میزنه. به قول ما چکش میکنه. هیچ وقت به تفاهم نمی رسن. وقتی آقا بزرگم بخواد حرص بی بی رو دربیاره  سنشو شش سال بزرگ تر میکنه. اون وقته که دادش هوا میره. آخه بی بی الان شش ، هفت سالی هست که میگه ۶۳ سالمه! اماوقتی ببینش باورت نمیشه این زنه آقا بزرگه و چند سالی کوچیک تره. به قول خودش سرنوشت براش سخت رقم خورده.

هنوز فکر می کنه بهترین هنر زن،  خونه و زندگی اداره کردن. همین طور که روی زمین نشسه و دستش و روی قالی بالا و پایین میکنه میگه: هر دختری یه بختی داره. وقتی سنت بالا بره دیگه هیچ پسری تو روت نگاه نمی کنه! گاهی اونقدر رک حرفاشو تو صورت آدم میزنه که شاخ درمیارم. نمیذاره هیچ حرفی توی دلش قلمبه بشه. الان که برای عروسی پسر عمه ام اومده تهران، پارچه ای که عمه ام برای خلعتی بهش داده ، دوخته اما وقتی به عمه ام نشون داد، گفت : خیاطم بهم گفت پارچه سوراخ سوراخ بوده. اما دیگه دوختمش. لباساش یا سبزن یا بنفش کمرنگ. اما خدا نکنه یکی بمیره تا التماس نکنی لباس سیاهشو درنمیاره. اگر براش کادو بخریم ، اگر خوشش نیاد جلو چشامون به یکی دیگه می بخشدش. غیبت نمی کنه حرف خوشگل می کوبه تو صورت آدم. میگه بهتر از غیبت کردنه. وقتی عمه . عموم میان التماسش می کنن که بره خونه اونها. میگه من خونه شماها راحت نیستم. خونه ح...مثل خونه خودم می مونه. مگه ف...بیوم (عروسم) ، بچه خواهرمه. به چشم مادر شوهر و سر بار نگاهم نمی کنه. همیشه عمه ام  دلخور میشه و بغض می کنه. اما ما خوش حال از اینکه بی بی خونه ماست. آخ وقتی می خواد سیاسی بحث کنه که خوردنی میشه. دوست دارم لپشو گاز بگیرم. یا از مضرات یه چیزی حرف بزنه. دیشب وقتی داشتیم بی بی سی نگاه می کردم. چپ چپ بابامو نگاه کرد و گفت: ماهواره خودتو بچه ها تو خراب می کنه. بعد چندتا قصه از احمد بزاز (پارچه فروش) و علی صحاف که ماهواره داشتن تعریف می کنه و سرشو با تاسف تکون میده.

دوست داشتنی ترین پیرزنی که توی عمرم دیدم. شاید گاهی تلخ باشه. اما با همه تلخیش وقت حرف میزنه. از جونی هاش میگه ، از سختی و بچه هایی که به دنیا اورده اما  از نبود امکانات پزشکی مردن و گریه می کنه دلم می خواد محکم فشارش بدم.

همیشه جا نمازش همه جا باهاشه. با تسبیج فیروزه ای و مهر کربلاش و چادر گل گلیش که بوی عطر یاس توی جانمازو میده.

پی نوشت:

۱- خلعتی هدیه که موقع عروسی خانواده عروس به خانواده داماد میدن.

۲- آس قوم و قبیله رئیس جمهور ۲۴ میلیونی ٬ نامه آقای!!!فیروز آبادی به امام زمان !!  بود. خواستم لینکشو بدم که متاسفانه فیلتر بود.

+ تاريخ سه شنبه 23 تیر1388ساعت 5:11 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

برات نوشتم: صدای بارونو می شنوی؟  نوشتی : آره.  نوشتم: از امشب تمام شب ها ماله منه. برام صفحه سفید فرستادی. یعنی باش تا صبح دولتت بدمه.  وقتی می خواستی بهم ضد حال بزنی ، صفحه سفید می فرستادی.  از همون روز اول آشنایی.

 همو دیدیم. اما نه مثل وقتی که توی کافی شاپ از پشت بخار چای و قهوه  همو می پاییدیم. منم نگران قیافه ام بودم، که امروزم مثل روزای قبل اونقدر خوب هستم که بتونم از توی چشمات، از پشت اون همه بخار خوب بودنمو بفهمم یا نه؟ تو بهم می گفتی تو اوپازیسیون هستی ، می خندیدم ، تو هم.  لبای صورتی شده مو می خوردم و یه کم جمله مو بالا و پایین می کردم و می گفتم :  از متحجر بودن بهتره. اما نه من به دل می گرفتم نه تو.  

شب آخر زنگ زدی و گفتی: نمی خوای از زیر پرچم رد بشی؟ اگر رو به روم نشسته بودی حتما تو چشمات زل میزدم ؛تا ببینم باز نگاهتو میندازی پایین یا نه. گفتم: ظاهرش پرچمه اما زیرش یه عالمه خفت خوابیده. حتما تو هم برای جمله آخرت دوست داشتی تو چشمام زل بزنی تا ببینی ضربه ای که قرار بزنی به اندازه کافی کاری هست یا نه؟    ـــ خدا رو قبول داری؟ نکنه می خوای از تو غربالش بیافتی؟   مثل دینامت در حال انفجار بودم. حتما از سکوت کش دارم فهمیدی ضربه ات زیادی محکم بود؛ شاید دردناکتر از دردهای این روزها!  گفتم : فکر نمی کردم خدایی هم به هنرهاتون اضافه شده باشه.

روز آخر با همه روزای با هم بودنمون فرق می کرد. حاضرم شرط ببندم توی چشمام هیچی نبود. اما توی چشمای تو چرا. یه پوز خندی که مثل فحش ها ن... بود. رو به روم ایستاده بودی، چتر بالا سرتو خواستی بگیری روی سرم اما نذاشتم. من خیس خیس بودم؛گریه هم می کردم. ام تو نه. ریشت آن کات شده بود؛ بوی ادکلنت مستم می کرد؛ اما من تمام موهام از زیر روسری سبزم  توی صورتم ریخته بود و حوصله کنار زدنشونو نداشتم. گفتی: شب تو نبود؟  گفتم : کی؟ گفتی : چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه...! بهت خندیدم. از سر درد بود. چرا فکر می کردم داری منو دست میندازی؟  چرا فکر می کردم تو هم مثل خیلی ها دیگه منو الاغ می بینی؟ چرا حرفتو به دل گرفتم؟ گفتم: تا وقتی قانون چند خدایی باشه هیچ روزی مال من نیست.  حالا من هر روز مقابل تو ایستاده ام، توی چشمامون هیچ چیز مشترکی نیست. انگار هیچ وقت بهم عاشق نبودیم! حتی شاید همو توی هیچ کدوم از خیابون های طول دراز شهر ، زیر درخت های پیر رو به مرگ ندیدم.

پی نوشت:

۱- بیانیه جدید روحانیون مبارز  رو بخونید. و همچنین بیانه هشتم مهندس موسوی.

۲-  درسته که برادرهای محترم بسیجی با گرزهای زرین همه جا هستن اما دیگه خبری از ترافیک نیست. اگر سطح توقعاتمونو پایین بیاریم از این خلوتی شهر و سکوت مرگبارش می تونیم نهایت لذتو ببریم.

۳- خسته شدم. حتی توی خواب هام هم باید رئیس جمهور ۲۴ میلیونی باشه! تا خواب شب هامون هم کابوس بشه. از بحث کردن و چونه زودنو و فحش دادن  خسته شدم.

۴- جمله قرمز شده ، یکی از اس ام اس هایی بود که یکی از دوستانم برام فرستاده بود!

۵- بعضی وقت ها جمله اونقدر روی دل آدم قلمبه میشن که باید یه جا بنویسیشون ؛ حتی اگر خوب نباشن.

+ تاريخ شنبه 6 تیر1388ساعت 4:11 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

توی آشپزخونه رفتم. در یخچال و باز کردم تقریبا جز آب و ساندویچ های مونده از ناهار چیز به درد بخوری نبود. حالا اگه پیش بابا بودم...دلم برای قورمه سبزیای اون تنگ شده ؛ لامصب خیلی دست پخت توپی داشت. البته خونه بابا هم ، اون اونقدر به نافمون برنج و خورش می بست که آدم دوست داشت بالا بیاره.وقتی هایی که پیش مامان می یام به اندازه تمام عمرم ،پیتزا و ساندویچ می خورم و حسابی خودمو می سازم؛هرچند الان دوست دارم همه شونو بالا بیارم. بطری و در اوردم : مامان، چطوری میشه آدم حامله میشه؟   _ هزار بار بهت نگفتم تو بطری آب نخور؟  نگاهم کرد: با تو مگه نیستم؟ لبمو با پشت دستم خشک کردم و بطری روی اپن سبز ول کردم. تنها چیز خوشگلی که توی این خونه بود؛ این مجسمه صورتی بود. یه جورایی شبیه پرنسسا بود. فقط یه پرنس مو قهوه یی با لب صورتی ها کم داشت که من لنگه شو تو خونه داشتم. اون برام خریده بود. دیشب که باهاش حرف میزدم یه عالمه گریه کرد. می گفت دلش برام قد یه سوزن شده. همیشه وقتی گریه ام می گرفت بغلم می کرد و موها مو ناز می کرد. وقتایی که بغلم می کرد، می گفتم می خواد خوشو واسه بابام لوس کنه و بگه ببین من دخترتو قد دختر نداشته ام  دوست دارم ولی خدایی بوی تنش خیلی خوب بود. حداقل بوی خیار نمیداد. ولی مامان هیچ وقت بغلم نمی کرد.یعنی نه اینکه بغلم نمی کردا ، ولی مثل اون منو تو بغلش نمی چلوند. محبتش مثل بلوتوث می مونه. مامان همیشه می گه: یه خانوم خوب نباید توی بغل اینو اون ولو باشه. ولی خالی می بنده ؛ خودش همه اش تو بغل این مرتیکه جین پاره  ولو بود. نگاهش مثل یه گرگ گرسنه می موند. نمیدونم مامان چطور تو بغلش ولو میشد. مخصوصا که بوی توتونش ، بدتر از بوی خیار مامان بود.

_ مامان این مجسمه رو میدی به من؟ انگشت آخرش رو هم سوهان کشید.  از جاش بلند شد _ کنترل و کجا انداختی؟  . دستامو روی اپن گذاشتم و مجسمه رو بالا اوردم؛ _میدونی...یه جورایی خیلی تنهاست.  _ ای بابا سرم رفت؛ این کنترل وامونده رو کجا انداختی. رو مبلی را کنار زد. به کنترل که پشت پاش بود زل زدم: خونه بابا یه پرنس دارم که خیلی با این جور در میاد. پاش به کنترل خورد؛ صدای تلوزیونو کم کرد و جای من نشست. حالا درست رو به روم بود ولی به صفحه تلویزیون زل زده بود و با آهنگ خودشو تکون میداد. مجسمه روی اپن گذاشتم: ببرمش؟ صدای اس ام اسش اومد. با دو قدم خودشو بهش رسوند روی مبل روبه روی تلویزیون نشست. خندید ،بلند بلند خندید. وقتی می خندید انگار نامادری سیندرلا داره می خنده، البته نه مثل خود خودشا، نه. یه جوری بود که من خیلی باهاش حال نمی کردم. مخصوصا وقتی جلو دوست پسرش بلند بلند می خندید و هی  روی پای اون جین پاره می زد و می گفت : خیلی کیوتی.  با دوتا انگشت شصتش داشت جواب میداد: نگفتی ببرمش؟  سرشو یک کم بالا اورد  _ میشه یه لیوان آب برام بیاری؟  صدای دینگ دینگ ارسالش توی جیغ جیغ خواننده و صدای آب تقریبا گم شد. لیوانای گنده یی داشت ، خدایی خیلی زشت بودن مثل دماغ دوست پسرش.  لیوانای تپل اون، باز یه خورده بهتر بود. وقتی از مدرسه می او مدم یه لیوان شربت لیمو برام می اورد و مانتو مقعنه امو ازم می گرفت و آویزون می کرد.انگار یه بچه ننه از مهد کودک اومده ،ولی الان دلم برای اون شربتاش تنگ شده. عاشق موهای فری فری خرمایش بودم.شکل خودش بود؛ فقط خودش. ابروهاشو هشتی پر برمیداشت. مثل مامان نصفش و تیغ نمیزد وتا کنار موهاشو مشکی نمی کرد. رو به روی مامان ، روی زمین نشسته ام ،به پرنسس روی اپن خیره شدم. عاشق اون موهای زردشم. خیلی نازه. _ اگه اینو ببرم پیش اون پرنس خیلی خوب میشه. یکی از قرصای ریز بنفشش و انداخت تو دهنش و یه نفس آب و سر کشید. _ امینا ریل استیت؛ بنایی بر صداقت.  _ تا حالا دبی رفتی؟ جای قشنگیه. شاید با دوستام یه بار که رفتم ببرمت. یه بادی به کله ات بخوره.  _مامان...نگفتی...ببرمش؟ با حرص نفسشو بیرون داد. _ عجیب سوزنت گیر کرده. ببرش بابا. خودم و سریع بهش رسوندم و از روی اپن کندمش. توی ساک صورتیم، روی شلوار نارنجی که بابا خیلی دوستش داشت گذاشتم.  صدای زنگ در بلند شد. انگار فرشته عذاب اومده باشه.  لبخندم مثل کره آب شد. صدای مامان میومد. صدام می کرد . به صفحه اول کتاب ریاضیم زل زدم. یگانه درست زیر دوم راهنمایی برام نوشته بود؛ امشب خودمو می کشم. ولی فردا هم اومد مدرسه . همون روز که اکبری گفت؛ حرومزاده باید بمیره. یه دفعه که مامان زیاد روی کرده بود، سرم داد م کشید : خفه شو، کثافت حرومزاده. ولی دروغ می گفت. بابا یه دونه از عکسای عروسیشون بهم نشون داده بود. صدای مثل جیر جیر کش می اومد: دختر خوشگلت کجاست؟ اداشو دراوردم. وقتی بابا می خندید... عاشق اون لبای صورتیش و دندونای سفیدش می شدم. خیلی ماه بود.شاید برای این بود که بابا خیلی حساب شده می خندید ،مثل دو دوتا چهارتا. اونقدر روی حساب کتاب که وقتی می خندید دلم ضعف می کرد از خوشحالی.  صدای دراومد.دستیگره رو پایین داد . به در تکه داد : زشته بیا بیرون. نمی بینی سراغتو می گیره. اگه بابا بود...الان می شست کنارم و می گفت: این پرنسس ناز از کجا؟ یه دونه از این اشکای مزاحم اومد پایین. _ مامان... می خوام برم پیش بابا. یه نگاه کج و معوج کرد، مثلا می خواست بگه درکت می کنم. اومد کنار پام نشست و گونه ام بوسید و گفت : مگه اینجا بده؟ هیچی نگفتم فقط دلم بابامو کی خواست. بلند شد، دستی به موهای قرمزش کشید: لباستو عوض کن بیا بیرون.در و جفت کرد.

با همون پیراهن صورتی اومدم بیرون. زیر لب سلام دادم. بلند شد . صدای این مبل ها هم بلند شد. گونه ام بوسید. حالم ازبوی توتونش بهم می خورد. بوی خیار و توتون قاطی شده بود. صاف روی مبل کنار تلوزیون نشستم.

 ستار داشت تست صدا می گرفت. یا رو خیلی بد صدا بود ولی انگار اعتماد به نفسش بالا بود. ستار بهش گفت: جنس صدات بد نیست... ولی ای کاش تقلید نکنی.  با خنده به مامانم گفت :منم میرم تست صدا بعد زدن زیر خنده. مسخره؛ فکر کرد بود مامانش  تو آب نمک گذاشتش

مامان با فندک شمع های بنفش روی میزو روشن کرد. یاد این فیلم عاشقانه های آبگوشتی افتادم. آخه چارتا تیکه پیتزا و سیب زمینی این همه قرتی بازی نمی خواست. حالا مثلا این یارو بیشتر آی لاو یو می بست به شیکم مامان ما؟ 

میزو با هم جمع کردیم. خودشو به من چسبوند. تنم یخ کرد. انگار تازه از یخدونی درش اورده باشن. بشقابو روی اپن ول کردم. خدا رو شکر مامان داشت میزو تمیز می کرد و ندید. دوباره دستشو مالوند بهم. نزدیک بود جیغ بزنم. ای کاش مامان زود تر میومد تو بغلش ولو میشد تا با نگاهش که مثل گرگه تو شنگول و منگول می موند منو  نخوره .

نشست پیش مامانم. سرشون به هم گرم شد. از روی مبل بلند شدم. چقدر از صدای این مبلا بدم میومد.شب بخیر گفتم؛ ولی صدام توی اون نگاها و دستای مچاله شده به هم شون گم شد. دستمو روی قلبم گذاشتم. هنوز داشت تند تند می زد. اگر اون بود با اون صدای نازش دستشو میذاشت رو قلبم و می گفت: چرا قلبت انقدر تند تند میزنه؟ ای کاش اون منو به دنیا می اورد. کتاب ریاضیمو از روی تختم روی کوله صورتیم پرت کردم . ای کاش زورتر بره تا مامان اینطوری نخنده. پتو رو تا زیر گردنم بالا کشیدم و چراغ خوابو روشن کردم.

فکر کنم خوابم برده بود...آره خواب بودم... یکی  دم گوشم داشت تند تند نفس می کشید. پتو روم نبود. داشت لبمو گاز می گرفت. خواستم جیغ بکشم که دستشو محکم گذاشت رو دهنم. دستم و کنار تختم بالا و پایین کردم. گلدون رو برداشتم... هنوز دستشو توی پیراهن صورتیم بود که گلدونو کوبیدم تو سرش. گلدون حالا قرمز شده بود. قرمز قرمز رنگ رژلب و ناخن های مامان. بلند بلند جیغ زدم، اونقدر بلند که گوشام داشت می ترکید ،ای کاش مامان بیاد برم توی بغلش و محکم بچلوندم.

پی نوشت:

۱- پنج شنبه دو حقوق دان محترم، در مورد حقوق جزایی و مدنی که درمورد بانوان محترم بود صحبت کردن. به حال خودم و جامعه ام تاسف خوردم ؛برای این همه بی عدالتی. بدتر از همه، برای اعتراض نکردن درمورد وضع موجود . همه حرفامون به اعتراض های در گوشی ختم میشه. و همچنان به اسم اسلام و به کام دیگران سر ما رو گول می مالن ، بدون اینکه بفهمن که چقدر این اسلام دروغین تو جامعه نفرت انگیزه.

۲-  بعد از اینکه رابطه دوتا دوستی که هیچ وقت فکر نمی کردم بهم بخوره ، بهم خورد فهمیدم: رابطه ای که آلوده به هر اشتباه بزرگی بشه غیر از پایان تلخ هیچ چیزی انتظارشو نمی کشه.

۳- دوست دارم روی تمام این کتاب تست ها و به خصوص از نوع عربیش بالا بیارم. نمی دونم چرا انقدر این روزها کش میان.

 

+ تاريخ شنبه 29 فروردین1388ساعت 1:32 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

* خوندن این داستان برای افراد زیر ۹۶ سال توصیه نمی شود

** این داستان برداشتی آزاد از یک حقیقت است.

درست شدم مثل این آدم هایی که دوست دارن یه قسمت از زندگیشونو جر بدن و بندازن جلو ی سگ. سرم پر از صداست. پر از صدای آم های خپل و بزرگ که با هم جیغ میزنن و با ناخن هاشون مغزم و تیکه تیکه می کنن. با اون چشای منگش بهم زل زده؛ انگار داره یه جورایی التماس می کنن، مثل یه سگ به صاحابش. خودم و توی تخت مچاله کردم. حالم از این اتاق لیمویی بهم می خوره. این تخت و کمد زرد، این پرده گل گلی مسخره. موهامو از تو صورتم کنار میزنم و پشت گوشم جاشون میدم. همون گلدون قرمزشده رو پرت می کنم توی آینه مسخره. شیشه اش با اون دلقک آویزون بهش میاد پایین. حالا آینه پر شده از یه دختر مو بلند که موهاش از پشت گوشش توی صورتش لیز می خوره  و شوری صورتش و با آب دهنش  قاطی می شه. یه شبه بالغ شدم.

همه اش تقصیر ... مامانه... اون با اون شلوار جین نود سانتی  آبی کمرنگش روی مبل مسخره چرم مشکیش لم داده بود پاهاشو تو هم قفل کرده بود؛ داشت ناخن های قرمزشده اش و فوت می کرد. خورشید گم شده بود. دوست داشتم برم بیرون یک کم باد تو صورتم بخوره. چشامو ببندم به این خونه مسخره فکر نکنم. این یه هفته مثل یه کش شلوار در رفته بود یا یه جورایی شبیه سریالای ایرانی . اولاش خوب بود. از اینکه کسی باهات مثل این دردونه های لوس رفتار نمی کنه و یه جورایی بی خیالی باهات طی می کنه.

سیگار وینستون خاکستریش و گذاشت گوشه سمت راست لبش؛ عین همون مرتیکه. خیلی وقت بود که فقط خاکستری می کشید و مثل لباش قرمزش نکرده بود. خودش می گفت: چندشم میشه حرفه یی بشم و دندونام مثل شاش زرد بشن و لبام کبود. خدایش خیلی جیگر سیگار می کشید. دستشو که یه چند سالی بود حلقه  نداشت میزد زیر بغلش . بعد سیگار و یه کوچلو می اورد بالا و آتیش و می چسبوند بهش. پک اولش خیلی عمیق بود. بعد دودا رو حلقه می کرد و توی هوا ول میداد.

جدول نصفه و نیمه رو از روی میز کوچک کنار مبل برداشتم ، تند تند پرشون کردم از الف تا ی؛ از ی تا الف. دیگه جای خالی نداشت. پرتش کردم روی زمین. یه جورایی کرمم گرفته بود ؛ ولی صداش در نیومد. گفتم: _ اونو خاموشش کن؛ حالم بهم خورد.  خاکستر سیگار و تو جا سیگاری تکون داد. _ اون تلوزیون روشن کن. یه آهنگ گوش بدیم. به تلوزیون خاموش زل زدم ؛دمپایی پای راستم که مدام تکون می خورد گوشه چپ پذیرایی پرت کردم. کنار گلدونه با شکوفه های زرد که نه بو داشتن نه خاصیت ولی مامان عاشقشون بود.  _ هو، نشکنه .  مال پای چپم رو هم پرت کردم . زانو هامو توی شکمم مچاله کردم.  _ هزار بار نگفتم اینطوری روی مبل نشین کثیف میشن؟ تلوزیون و روشن کردم. یکی داشت واسه ما حنجره شو جر میداد که ما خوشمون بیاد.  اومد روبه روم   نشست. اون جا سیگاری مسخره رو که تازه اون دوستش با  سیبلای مثل قصاباش واسه اش اورده بود ؛ دنبال خودش کشوند بعد سیگار و توش له کرد . انگار داره بابای منو له می کنه. پذیرایی خونه اش مثل این آدم  شلخته های شنبه یک شنبه یی بود. دیوارش مثل پوست هندونه بود. مبلای چرمش با اون صدای مسخره با اون ناهار خوری که معلوم نبود از کدوم قبرستونی کشفش کرده بود. هنوز ربط پوست هندونه و چرم مشکی و نفهمیدم. البته هیچ چیزش به هم ربط نداشت. از این دوست مسخره اش معلوم بود. گاهی ته دلم دوست داشتم روی دوستش بالا بیارم. خدایی خیلی خز بود مخصوصا با اون جین پاره و لباسای چرمی که می پوشید. بیشتر شبیه گاو چرونا بود تا یه دوست مهربون رمانتیک . نمیدونم مامان می فهمید این یارو خیلی هیزه یا نه؟ یه جورایی فکر می کردم مامان مثل این آدم مستا شده و طرفشو نمی شناسه. حتی نمی فهمید که خودشو به من می چسبوند .می گفت: خیلی خوشگله؛ آپ تو دیت.  خدایی اولین بار که تو اس اف سی دیدمش خوشم اومد. هم بوی ادکلنش خیلی ماه بود هم اون عروسک مامانی که برام اورد ولی بعد فهمیدم اوضاع یارو یه جورایی سه میزنه. جالب بود٬ من فهمیدم اما مامان نه. وقتی خواست خداحافظی کنه خیلی نافرم خودشو بهم چسبوند. ولی من یه قدم عقب رفتم و حسابی رفتم تو حالش.

_ میشه به میخک های داخل تراس آب بدی؟    نمیدونم تازگی ها پرورش گل مد شده؟ که خونه شو کرده مثل قبرستونای پر از گل؟ دهنمو صاف کرد با این گل هاش. درست مثل اون موقع یی که مد شد جینا رو توی اون چکمه پاشنه شونصد سانتی بکنن. کاری هم به این نداشت که تا دیروز جز کتونی هیچی نپوشیده. چه حالی کردم پارسال وقتی اومد دنبالم خونه بابا تا باهاش شام برم بیرون. تو کوچه همچین لیز خورد که تا یه هفته شده بود جوکم.

_ امتحانات شروع نشده؟ با کش صورتی دور مچم موهامو بستم. _ حالم از رژ قرمزت بهم می خوره. ولی نمیدونم چرا روش کلید کردی.  از روی مبل بلند شد و یکی از سیب های سبز روی میز و با اون چاقو زرداش برداشت. یه تیکه شو برید و با تیزیش کرد تو حلقش. _ باید یه فکری به حال این جوشای توی صورتت بکنی.  اه اه؛ حالم از این حرفا و کاراش بهم می خورد. صبح کرم دور چشم؛ عصر ماسک خیار؛ شبم مخصوص شب. بعد از هر بار خیار خوردنم پوستشو میذاشت تو صورتش. خودشم بوی خیار میداد. _ ندیدی کنترل اینو کجا انداختم؟  آشغال سیب و انداخت توی این بشقاب جدیداش که گلای گنده آبی دارن. خدایی خیلی ضایع بودن . فکر نکنم گل آبی اصلا وجود داشته باشه. ظرفای خونه بابا خیلی خوشگل ترن...با هم رفتیم خریدمشون. هر چقدر بالا و پایین می کنم نمی فهمم بابا چطور بابا مامان سر می کرد؛ مثل تام و جری می مونن. البته بابا هم خیلی بیقه. گاهی فکر می کنم اصلا نمی فهمه آدمای دورو برش چیکار می کنن. مثلا فکر می کرد من یه فرشته ام از تو آسمون که هیچ غلطی تو دست و بالش نیست ولی وقتی قضیه من و سامی فهمید ؛ دو زاریش افتاد که این فرشته کوچلو همچین بی غلط نیست.

 کنترل زیر پام بود؛ کانال و عوض کردم. _ داشتم می دیدما.  صداشو بیشتر کردم؛ حداقل یکی نبود که جیغ جیغ کنه.  _ اصلا کنترلو بده به من.   به پیراهن صورتیم نگاه کردم؛ همونی که با بابا خریدمش. نمی خواستم سینه هام که مثل کندوی نارس بودن از زیرش معلوم بشن. بابا می گفت: یکی ، دو سال دیگه درست میشن.   می ترسیدم مجبور بشم برم مثل مامان عملشون کنم. جدول رو از رو زمین برداشت _ تو اینو خراب کردی؟  نگاهی به موهای نیمه کچل قرمزش انداختم . انگار فهمید دارم نگاهش می کنم.  یه دستی بهشون کشید : میدونی این روزا خیلی گرمم میشه.  جدولو دوباره سر جای اولش انداخت. _ توهم باید یه فکری به حال این موهات بکنی. انگار یه فرصت خوب تو مشتاش بود یه نیشخند زد و سوهان ناخنش از کیف گنده سبزش دراورد و گوشه شسصتش کشید : البته اگر منم با اون بابای پوسیده ات و زن اهل دوغش بودم این ریختی بودم.  ولی خودم درستت می کنم. نمیذارم انقدر بی حس و حال باشی. یه نگاهی به ناخن هاش کرد و گفت: تو چرا اصلا درس نمی خونی؟ همه اش دور خودت می چرخی. صدای تلوزیون زیاد کردم. مثلا می خواست بگه خیلی حواسش جمعه.

بابام... چقدر دلم براش تنگ شده. ای کاش زودتر برگرده. وقتی میاد خونه اول منو می بوسه بعد اونو... اول برای من غذا می کشه بعد برای اون. دیروز که باهاشون حرف میزدم می گفتن کارشون طول می کشه. بابا گفت، با مامان خوش بگذرون. اون یه عمل کوچیک داره.  ...

 پی نوشت:

۱- هیچ وقت از سر کردن روسری به اندازه این ده روز لذت نبردم. مخصوصا وقتی سر یکی از کلاس های مریم که اسمش فرهنگ و تمدن اسلامی  بود رفتم و از بین چهار پنج تا دختر ایرانی من و اون روسری داشتیم .استادشون یه حرف خیلی جالب در مورد یکی از پیام های سوره نسا زد که خیلی بهم چسبید. گفت: وقتی زن پوشش داره ٬ به همه اعلام می کنه به من از نظر جنسی نگاه نکنید بلکه به من با تمام توانایی های که ارزش اجتماعی و فرهنگی داره نگاه کنید.که مساوی با آقایون هست.(البته من اینطوری فهمیدم). و نکته جالب این بود که توی یک دانشگاه غیر اسلامی درمورد فرهنگ و تمدن اسلامی حرف میزدن.

۲- توصیه می کنم فیلم :changeling با بازی Angelina jolie که بر اساس یک داستان واقعی است رو ببینید.

+ تاريخ یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 3:20 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

قبل نوشت:

* من و من پیشهناد یه بازی جدید دادن. باید یک مینی مال بنویسیم. من تا حالا مینی مال ننوشتم و کوتاه نوشتن برام خیلی سخت بود. ولی دیروز وقتی ساعت هفت بلند شدم و خوابم نمی برد گفتم یه چیزهایی بنویسم. امیدوارم  بد نباشه.

*********

پشت مه غلیظ دود سیگار گمش کرده بودم. شیر روی قهوه رو مرتب بالا و پایین می کردم و به جمله های که مرتب توی مغزم وول می خورد فکر می کردم. دستش و زیر بغلش زده بود. با دست راستش سیگار و توی جا سیگاری له کرد و ته مونده مه غلیظش و توی هوا ول داد. حالا خوب می تونستم ببینمش . ولی سرمو انداختم پایین. دقیقا نمی دونستم کدوم یکی از جمله ها مقدمه منه.  از اینکه اینجوری بهم زل زده بود دلم زیر رو می شد. شاید هم برام سخت می شد که حرفمو بهش بزنم. از نگاهش می ترسیدم. زیادی عاشق بود . شاید قرار بود باورش نکنم. دیگه شیر و نمی تونستم از قهوه جدا کنم. ولی باز قاشق نقره ای رو بالا پایین می کردم.  قاشق و از دستم بیرون کشید : ته فنجونو دراوردی. خندید اما من نه. دستام عرق کرده بود. صدای ترمز ماشین از خیابون تمام فکرمو از پشت میز کند و پشت خیابون پهن کرد. اونقدر پوست لبمو کندم تا مطمئن شدم دیگه اثری از رژ لب کرمم نمونده و تنها سفیدی لبمه که می تونه ببینه. روی میز ضرب گرفته بود: _ با بابام صحبت کردم.

توی خیابون همه  جمع شده بودن. می خواستن ببین راننده کدوم بدبختیو زیر گرفته.چند نفری هم از پشت میزهاشون بلند شدن و توی جمعیت گم شدن.گفتم: _ به نظرت مرده؟ گره روسریمو باز کردم. داشت نگاهم می کرد ولی من جمعیتی که دور ماشین جمع شده بودن. زیر لب گفت: _ کی فکر می کرد من یه روز بخوام اینجا بشینم و بگم ... بهش نگاه کردم. صدای آژیر پلیس و آمبولانس قاطی شده بود. صداشو انگار از ته کوچه می شنیدم.لبام تند جمله هایی و می گفت که شاید یه مقدمه اجباری بود: _ خوبیش اینکه بیمارستان دو کوچه بالاتر. پلیس هم که اینجا پلاسه.

دکمه بالای پیراهنشو باز کرد و موهای سیاهش انگار از زندان آزاد شدن.  _ ببین توی این مدتی که باهات بودم فهمیدم آدم نباید هر شعری رو باور کنه.  بابام هم بالاخره راضی میشه. با دستمال کاغذی عرق دستمو خشک کردم. حالا خیابون خلوت شده بود و همه رفته بودن پی کارشون. چه اهمیتی داشت که یارو زنده می موند یا می مرد. به چشماش زل زدم. حالا اون سرشو انداخت پایین. لبمو گاز گرفتم و شوری خون قاطی آب دهنم شد. دستشو اورد جلو، من دستمو عقب کشیدم و روی مانتو بنفشم ولو کردم. به روش نیورد: _ قهوه ات سرد شد.بگم عوضش کنن؟  دوباره بهش زل زدم. _ نه.  حالا نوبت من بود.  _  چند شب پیش که نبودی...دستمال کاغذی با دست های من ریز ریز شده بود روی مانتوم پهن شده بود. بابات اومد خونه ام. سرمو انداختم پایین. _ می خواستم دیگه با کسی نخوابم ولی اون نذاشت. 

پی نوشت:

۱- تمام دوستان عزیزی که در نوشتن داستان دستی دارند به این بازی دعوت هستند.

۲- دوستان عزیز کنکور به گندی سیب گندیده بود. وقت برای عربی کم اوردم و پنج تا تست عربی بیشتر نزدم. گریه هام ای تموم شده. هر چند ....بی خیال.

۳- فیلم های جشنواره امسال بد نبود. حداقل اونایی که من تنوستم ببینم. حق خوردی توی اختتامیه هم کمتر بود. هر چند باید به حسن فتحی برای پستچی سه بار در نمی زند جایزه می دادن ولی احتمالا از ترس بازی های ده نمکی جایزه رو دادن به اخراجی های دو که خیلی هم مال نبود. ولی به پیشرفت سینما خیلی ها امیدوار شدن. فیلم :بیست/ تردید/ سوپر استار/ بی پولی / صندلی خالی / عیار ۱۴ /  خوب بودند ولی متاسفانه فیلم درباه الی رو توی سینمایی که می رفتم اکران نکردن و من هنوز تمام بند بند اعضا و جوارحم از ندیدن این فیلم می سوزه درست مثل وقتی که برای فیلم چهارشنبه سوری انتخاب واحد بودم و هر چه کردم به این فیلم نرسیدم .

+ تاريخ پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 11:28 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

قبل نوشت.

* این داستان تنها یه اتود تا ببینم٬ از پس این نوع نوشتن بر می آم یانه.

* افعال این داستان ٬ به خاطر آشفتگی راونی یک دست نیست.

اول جاده دارز کشیدم و با خودم فکر می کنم هنوز فرصت دارم. کمی که بی خواب شدم با حوصله تا آخر جاده می روم و دیگر تنها به هیچ جاده یی پا نمی گذارم. کوله ام یک طرف جاده افتاده و من سمت چپ کوله ام ٬ ولو شده ام . کفش هایم بالا سرم است.هر سه خاکی خاکی هستیم. نور خورشید چشمانم را می زند ٬ چشمانم را محکم می بندم . با خودم فکر می کنم ٬ ای کاش تا آخر جاده روز با شد . هنوز اول خورشید بود و با مرگش  چند ساعتی راه . چشمانم را باز کردم. از آفتاب خبری نبود و همه جا   سیاه بود مثل تاریکی قبر. او با آن هیبت گنده و سیاه درست بالای سرم ایستاده بود. چشم هایش مثل گور های خالی بود٬ترسیدم. از نگاه خیره و خندانش معلوم است  فهمیده .  پاهایم انگار خواب شده اند و قصد بیداری ندارند. خودم را روی زمین می کشم. هر چقدر من عقب تر می روم او هم دنبالم می آید. با لذت می آید. انگار می داند پاهایم دچار حماقت بی نظیری شده اند! می خندد. بلند بلند می خندد. من گریه ام می گیرد. دندان هایش یکی در میان است و مثل فیلم های وحشتناک که همه سر درگم و گریان یک طرف می روند تا بیشتر زنده گی کنند! کوله و کفش هایم ٬همان اول جاده می ماند. انگار از این کندی من لذت نمی برد. دوست دارد بازی کند. مثل گرگم به هوا. ولی من می ترسم ٬دوست دارم گریه کنم. او با نگاه ثابش مرا می خورد.

قیافه اش شبیه هیچ کس نیست. حتی شبیه خودش. بالاخره پاهایم می فهمند که وقت خوابشان تمام شده و این گنگی به ضررشان است. عقب عقب می روم. پایم کمی می لنگد. بالاخره پشتم را می کنم و شروع به دویدن می کنم. باید بدوم. نگاه خیره و خالیش٬ کمرم را شکاف می دهد ولی باز من می دوم. نفسم بالا نمی آید. انگار تمام هوای جاده را داخل قوطی کرده اند تا من نفس نکشم. او هنوز پشت سرم می دود. صدای پای کلفت و سیاهش گوش هایم را کر می کند. دوست دارم جیغ بکشم٬ شاید هم التماس کنم. ولی باز می دوم. از بین درخت های خالی ٬باد با صدای هووو می آید. نمی دانم این سیاهی آسمان از کجا آمد. این صدای خشمگین باد برای چیست؟  کف پاهیم پر از سنگ ریزه است. پاهایم می سوزد  انگار به شوری خون دچار شده اند. ولی من باز می دوم.

هنوز با نور کم رنگ آن طرف جاده فاصله دارم. انگار به اندازه زمین و آسمان بین من و تو فاصله است. به تو فکر می کنم که آن طرف منتظر من ایستاده یی ٬ باید بیایم. می خواهم دوباره نگاهم را به نگاهت ثابت کنم و تو تمام معصومیتت را در وجودم بریزی. ولی او دنبال من است و دستش را دراز می کند. لباس صورتیم را می گیرد. من جیغ می کشم...بلند بلند جیغ می کشم . سرعتم را بیشتر می کنم تا حتی نتواند لمسم کند. بلند فریاد می زنم: عوضی گم شو. ولی زبان نفهم تر از آن چیزی است که فکر می کردم.

چشم هایم دو دو می زنند. آسمان و زمین در هم مچاله شده اند. نمی دانم روی آسمان می دوم یا روی زمین. این داغی برای کف جاده است یا برای آسمان سیاه شده. هیچ کس آنجا نیست. تو هم نیستی. صدای مرده های داخل گور گوش هایم را پر می کند. هوس یک لیوان آب کردم ٬چقدر بی موقع. بلند بلند با خودم حرف می زنم. از آرزو هایم می گویم گاهی هم شعری را می خوانم: آسمانم با آسمانت عوض می شود/پس کبوترم نیز/ هم اکنون روی آسمانت می پرد/ دو سایه می بینم/ فرو می افتند روی مزرعه جو.  با تو حرف می زنم٬ از تو می گویم. بلند بلند می گویم. از موهای نرم و خرمایی ٬ ابروهای سخت به هم پیوسته. لب های پهن ات . و باز نگاهت...انگار نگاهت ٬ نگاهم می کند. اگر آن مردک گنده نبود٬ به لبخندت فکر می کردم. همیشه  خوب و واضح می خندیدی ٬ آنقدر خوب که حتی صدای قهقه ات را در بین  صدا ی مرده های در گور تشخیص می دهم.

عربده می کشد. گوشم را محکم می گیرم. قلبم مثل ثانیه شمار تند تند می زند. انگار قرار است همین جا کف جاده ولو شود. ولی التماس می کنم که کمی صبر کند و گرنه زیر پاهای او له می شود. دست هایم را محکم می گیرد. می گویم: ـ گورت و گم کن. ولی بازهم پشت سرم راه می رود. شاید دو قدمی من است. اشاید می خواهد کف جاده پهنم کند ولی نمی گذارم. می خواهم پیش تو بیایم. هنوز باید با تو زیر تمام باران های شهر خیس شوم.

او می خواهد جزئی از من شود. در من حل شود٬ ولی من نمی گذارم. باور کن من نمی خواهم.

یادت هست چه خوب کلمات را کنار هم می چیدی و تند و تند حرف میزدی. یک نفس. کسی هم حرفت را قطع نمی کرد. از ائتلافمان می گفتی. از سخرانی هایی که باید انجام می شد ولی نذاشتند. یادت است وقتی با آن آقا زاده ها بحث کردی...نزدیک بود اخراجت کنند . همیشه از سیاست و تاریخ حرف نمی زدی. از بنفشه های کنار خیابان ٬ از شاملو٬ از همه می گفتی. و چه راحت می خندیدیم.

او حالا در من است ولی من در او نیستم. من جدا از هر چیزی هستم که تو در آن نقشی نداری. از او بیزارم. از بدن متفعنش که بوی گور می دهد. اینجا درست مثل کوره های آدم سوزی می ماند. دلم آب یخ  می خواهد.ولی نیست. بارانی نیست٬ تا دهانم را زیر تمام قطره هایش بگیرم. زبانم به سقف دهانم چسبیده.

نگاهش به تاریکی آسمان ثابت می شود. من را نمی بیند. بلند می شوم ٬ می دوم . انگار پاهایم عقب تر از خودم می آیند. به زور دنبال خودم می کشانمشان. می دانی پاهایم سوزن سوزن شده است. خسته شدم . دوست دارم پاهایم را داخل تشت آب سرد بگذارم. او که در من حل شد٬ پس چرا باز می دوم؟ حرف هم نمی زنم. یعنی زبانم نمی چرخد. حتی حرف هایمان هم یادم رفت. به رو به رو زل می زنم. با آن نوری که در تو حل شدی باز هم فاصله است. هر چه می دوم تو دور تر می شوی. دیگر یادم نمی آید آبی آسمان از چه نوعی بود. اصلا آبی بود یا زرد؟

حالا مرا محکم گرفته. دیگر نمی توانم از او جدا شوم. صدا و نگاهت هم زیر پاهیش له شد. زمین خوردم.هر چه فکر می کنم رنگ نگاه ثابتت هم یادم نمی آید.  تمام گورها پر از مرده است و من مانده ام و این تلخی تنهایی.  بوی خاک تر شد زیر دماغم می پیچد.

حالا من هم مثل او بنگی شده ام .دنبالش خرکش می شوم. نمی دانم کجایی. هنوز منتظری یا نه. ایستاده ای؟ نشسته ای یا زیر سایه ای دراز کشیده ای؟ پشتم را به تمام آفتاب ها و آسمان های شهر می کنم. صدای ضجه مادرم را خوب می شنوم. انگار تمام شده ام !برای همیشه. صدای تو هم می آید. ای کاش دستی برای دلداری بود. اما نیست. صدایت می کنم...اما نمی شنوی. بوی گلاب گیجم می کند. دست هایم خواب رفته ٬پاهایم را پیدا نمی کنم. شاید بالا سرم باشند...حالا همه جا ساکت است درست مثل شهر مرده ها...سینه ام سنگین است. دیگر پیدایت نمی کنم. انگار پشت غبار تلخ کلمات گمت کردم. حسرت تمام حرف هایی را می خورم که باید می زدم و نزدم. و تو می روی و من می مانم با این همه تاریکی. با نگاهی که دیگر هیچ جا آرام نمی گیرد.

ساعت چهار صبح...دزفول...حمله جملات توی جاده اهواز - دزفول بود.

پی نوشت:

۱-شعر نوشته شده از : یوهانس بو بروفسکی است.

۲-جاده تاریک و وحشتناکی بود.

۳- توصیه می کنم فیلم: AUGUST RUSH به کارگردانی : Kirsten sheridan ببینید. به نظرم در نوع خودش بی نظیر بود.

۴- یه سوالی هست که چند وقتی توی مغزم رژه می ره. می خواستم بدونم المان های یه آدم روشنفکر چیه؟

 ۵- خوندن این پست هم خالی از لطف نیست. برای من جالب بود.

۶- برام جالب که همیشه از اول بهمن ماه پیروز انقلابشون توی بوق کرنا می کنن. اما امسال از بیست و دوم٬ سوم دی شروع کردن. / بالاخره کشف شد این میراث سفرها استانی از کجا به ما رسیده!!!

+ تاريخ جمعه 27 دی1387ساعت 3:43 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

- سلام. به ذهنش فشار آورد ؛ با دست چپش پیشانیش را مالاند ؛بعد با مشت چند ضربه به آن زد ولی چیزی از این زن مو قرمز یادش نیامد.زن مهلت نداد تا خوب براندازش کند : شما آقای... می شناسید؟ مرد که چیزی در بایگانیش پیدا نکرده  بود٬ سرش را به سمت بالا برد و با حرص گفت : نخیر. و در را محکم به هم کوبید . هنوز صدای تق تق کفش های زن دور نشد بود که در را باز کرد.

حالا ملخ ها در این تاریکی خانه به سراغ کتاب ها رفتند. فرق نمی کرد از چه نوعی٬ کارل مارک٬ هگل ٬ وبل و یا شاملو و فروغ و گلشیری و مارکز و..مهم این بود همه را داخل کارتن های گنده بچپانند و چسب های بزرگ بزرگ روی کارتن ها بزنند. بعد نوبت به کیس کامپیوتر خاکستری و سی دی ها رسید همه را بردند. فقط کم مانده بود کف اتاق را لیس بزنند.

گاهی خاکستر سیگار صبحش را کنار تخت تکان میداد٬ کنار آن خاکستر های دیگر. دست راستش که معلق کنار تخت آویزان بود ٬ زیر سرش گذاشت. تلخی سیگار صبح دهانش را بد مزه کرد.

- هی خانوم... زن با صدای خواب آلود و آشفته گفت: هان؟ حالا دیگر چشمش به سیاهی عادت کرده بود؛ راحت پیراهنش را از کف موزایک های اتاق پیدا کرده بود. - تا من میرم سیگار بخرم ٬ تو هم بساطتو جمع کن و برو. پیراهنش را داخل دست هایش مچاله کرد - شنیدی چی گفتم. زن غلتی زد و گفت : اوهوم. چنگی به موهای چربش زد : پولتم روی میزه٬ اومدم ؛نمی خوام باشی.

- یه بسته نون ؛ کمی فکر کرد. دویست گرم پنیر. پیرمرد با آن قد تا شده سمت حلبی پنیر رفت و خرده پنیرها را برایش جدا  کرد. در حالی هنوز ته سیگار بهمنش گوشه لبش بود ولی دودی نداشت گفت: نون تو آخرین قفسه سمت چپه. نگاهی به قفسه انداخت  و آخرین بسته را از بین آن های دیگر برداشت. پیرمرد نگاهی به پنیر و نان روی پیشخوان انداخت و عددی تکراری را زیر لب زمزمه کرد. پول ها را روی پیشخوان گذاشت و کیسه را برداشت. هنوز بیرون نیامده بود که سیگار تازه یی گوشه لبش بود.

سیگاری از پاکت درآورد و با ته سیگار قبلی روشن کرد. دود غلیظی از بین لب های به هم دوخته اش بیرون آمد. و با صدایی دو رگه و نامفهوم گفت: گ...خورد ٬ من بیشتر از این پول ندارم. حالا پاشو برو بیرون.

روبه رو یش کودکی چهار ٬ پنج ساله کنار مادرش که موهای قرمزی داشت ایستاده بود و تند تند کاکائویش را گاز میزد؛ بدون آنکه نگاهی به لباس سرمه یی که کثیف میشد ٬بیاندازد. مرد خندید ولی کسی نفهمید.

زن کیف قرمزش  را روی بازویش انداخت و از اتاق خارج شد و هرچه به زبانش می آمد تند تند به روحش نثار می کرد و بعد در با صدای بلندی بسته شد. ولی او به ته سیگار های رو میز زل زده بود.

ملخ ها درست مثل گرسنه هایی بودند که به میز پر از غذا حمله کنند و حالا جز آشغال گوشت و مرغ چیز دیگری نبود تا غارت کنند و او را هم به عنوان یکی دیگر از غنائم جنگی با خودشان می بردند.

با هر جان کندنی بود سرش را از روی بالش برداشت و پاهای لاغرسیاه شده اش  را کنار تخت آویزان کرد . همان طور که  پشتش به پنجره پوشیده از روزنامه های زرد شده تاریخ مصرف گذشته بود؛  با صدایی که به زور از ته تار های صوتیش کنده میشد به زنی که با بی خیالی سمت راست تخت خوابیده بود گفت: خانوم.

زیر لب به زن مو قرمزی که جلوی در ایستاده بود گفت: زنیکه بیکار٬ و در را محکم بست. و با انگشت اشاره اش تلوزیون خاک گرفته را روشن کرد و روی کاناپه ولو شد و از کیسه بالا سرش کمی نان درآورد و داخل دهانش چپاند.

 زن لب های قرمز شده اش را تر کرد و گفت: پولمو بده میرم. خم شد و سیگارش را کنار آن های دیگر روی میز خاموش کرد. سیگارش مچاله شد: - گورت گم کن٬بقیه پولتم از همون رفیقم بگیر. زن با حرص آینه اش را داخل کیف قرمزش پرت کرد و به ابروی شکافته ٬ گونه یی که کبودیش به زردی میزد و صورتی که لب هایش و حرکتش از زیر آن همه مو معلوم نبود زل زد زد و گفت: از همون اول که قیافه نحستو دیدم فهمیدم هیچ گ...نیستی.

آسانسور ایستاد و پیاده شد. هنوز صدای زنانه نوه  مو قرمز پیرمرد می آمد: من هیچ یک از زنان دیوانه را نابود نمی کنم. نه او را نه دیگری را. اما به نظرم می رسد که زن عاقل را نابود خواهم کرد و ((داشا))... بقیه اش را دیگر نمیدانست.

به صفحه تلوزیون زل زده بود. او تند تند حرف میزد . توی یکی از همان محفل های نیمه خصوصی . با آن اورکت خاکی. خوب یادش بود سخنرانی پنجم مرداد بود. همان شبی که ملخ ها آمدند.

 صدای شر شر آب ٬ آن هم زیر آن دوش لعنتی درست مثل سمفونی تکراری و مسخره زندگی بود. دور خود چرخیدن ها.

صدای تق تق کفش های زن روی سنگ های داخل راهرو.  زن مو قرمز داخل آینه به خودش زل زده بود. ــــ از همون اول که قیافه نحستو دیدم فهمیدم...  ـــ به نام حقیقت رفقای عزیز. ــــ همون پیرمرد کره؟   ـــ دیگه چی؟ ــــ بورژازی مگر احمق است. کودک تندتند کاکائوش را گاز میزد.

صدای شر شر آب؛نگاهش روی تیغ های پایین پایش ثابت ماند. سرش پر از صدا و تصویر ها و توهم های سیاه بود . آب از روی سرش روی نوک بینیش سر خورد و بعد با آن هزار قطره دیگر آمیخت. باید تمام این صداها و تصویرها و توهم ها را از بلا تکلیفی در می آورد.

((پـــــــایـــــــــان))

پی نوشت:

۱: صدای بارون میاد که قطره هاش میخوره به شیشه. آسمون مهربون شده. بوی خاک ٬ بوی نم همه رو دوست دارم.

۲: آدم ها از تنهایی چیکار می کنن؟ از اینکه خیلی حرفا رو نمی تونن حتی به نزدیک ترین و عزیزترین آدم های زندگی شون بزن؟

 

+ تاريخ یکشنبه 12 آبان1387ساعت 1:28 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

جلوی در ساختمان سیگار نیمه سوزش را زیر پای چپش خاموش کرد و در راهرو پیچید. پشت سر خانم هایی که منتظر آسانسور بودند ایستاد و به شماره طبقه ها که تند تند از جلوی چشمانش محو می شدند زل زد. آسانسور ایستاد و او خودش را داخل آن چپاند و با انگشت اشاره طبقه پنج را فشار داد. و درست سر جای همیشگیش ایستاد . نگاهش روی کفش های خاک گرفته اش سر خورد. یادش نمی آمد کی آن ها را واکس زده ٬ حتی رنگش را هم فراموش کرده بود.

حالا ملخ ها همه جای خانه بودند و او وسط هال ایستاده بود و به رفت و آمد آن ها زل زده بود. بعد از مدتی که چشمانش حالت عادیش را پیدا کرد٬ گفت: هو چیکار می کنید. صدایش انگار زیر پاهای آن ها له شد. این با ر بلند تر فریاد زد٬ یکی از ملخ ها دستانش را سفت چسبید.

از بین پنج نفری که منتظر ایستاده بودند رد شد و راهرو همکف را سمت چپ پیچید. نور چشمانش را کور کرد. آن ها را محکم به هم فشار داد٬ پنج ثانیه تمام شد و او چشمانش را نیمه باز کرد و راهش را به سمت سوپر دو ساختمان آن ور تر کج کرد. زیر لب به پیرمرد کلاه نمدی که سیگار بهمن گوشه لبش بود سلام داد.

همون اول که قیافه نحستو دیدم ٬ فهمیدم هیچ گ... نیستی. در اتاق را  بازتر کرد و به صدای که از ته حنجره اش کنده میشد گفت: هر چی هستم به خودم مربوطه٬ حالا تا عین سگ ننداختمت بیرون خودت گورتو گم کن. در را محکم به دیوار کوبید و به قیافه درهم او زل زد.

بورژوازی مگر احمق است ؟ همان قدر به تو قدر می دهند که کارگر وارد مجلس شود. کارگر به حقوق له شده اش برسد. مشکلات امروز دنیا...

کلافه دستش راستش را روی هوا چرخاند: نمیدونم. اونی که همیشه براش کتاب می خونه. زن گره ابروهایش را سخت تر کرد و به این فکر کرد که هروز به دیوانه های شهر اضافه می شود.  - به هر حال اگه منظورت همون پیرمرد کر است ٬ واحد کناز آسانسور می شینه.

مادرش به آینه روبه رو زل زده بود و با موهای قرمزش ور می رفت ٬ گاهی هم لب هایش را محکم به هم می چشباند تا رنگ لبش غلیظ تر شود.

با همان دست در سیاهی اتاق دنبال فندکش گشت٬ آتش فندک را به سیگارش چسباند٬ دود خاکستریش بین سیاهی اتاق گم شد. تلخی سیگار صبح دهانش را بدمزه کرد. لبهایش را جمع کرد تا کمتر این تلخی را حس کند.پک محکمی به سیگارش زد و به نور نارنجی کوچکش خیره شد.

با صدایی که به زور از تارهای صوتیش کنده می شد٬ به زنی که با بی خیالی سمت راست تخت خوابیده بود گفت: خانوم... هر چه فکر می کرد یادش نمی آمد زن اسم داشت یا نه؟هیچ چیز یادش نبود فقط او آن طرف تر خواب بود.

آسانسور ایستاد٬ خودش را داخل آن چپاند و به دیواره سمت چپ نقره یی تکه داد و به شماره هایی که تند تند رد میشدند زل زد. تا بالاخره ایستاد و او از بین پنج نفری که منتظر ایستاده بودند رد شد و راهرو هم کف را سمت چپ پیچید.

هنوز کفش های زرشکی زن کنار در ولو بود. در را محکم به هم کوبید٬ کیسه را رو ی تنها کاناپه خانه پرت کرد. توی اتاق زن روی خاکستر ها نشسته بود و به لبه تخت تکه داد و به آینه کوچکی که دستش بود زل زده بود و سعی می کرد سیاهی بالا چشم هایش را سیاهتر  کند. به در بدون دستگیره تکه داد و با صدایی که بی شباهت به فریاد نبود گفت: مگه نگفتم برو؟

بطری نیمه خالی کنار کاناپه را برداشت٬ بوی ماندگی میداد. نیمی از آن نیم را سر کشید ٬ با دست چپش لبش را خشک کرد. با ناخن اشاره به در میزدند. - زنیکه ول کن نیست. صدا محکم تر شد. با قدم های بلند خودش را به در رساند و با حرص آن را باز کرد.

 

پی نوشت:

۱- یه سری تغییرات توی قسمت اول دادم.

۲- از دوستانی که گفته بودن کوتاهتر بنویسم عذر می خوام٬ واقعا جواب نمیداد٬ سعی می کنم از این پست های آشفته ننویسم.

۲- دو ٬ سه روزیه که فهمیدم مردم ما واقعا سینما دوستن. پنج شنبه که برای دیدن فیلم سه زن رفتم٬ پونزده دقیقه آخر ٬یه لحظه فکر کردم فیلم و وسط پیک نیک ملت اکران کردن٬ که این همه سر صداست. اونقدر صدا بود که پنج دقیقه آخر و وقتی داشتن پرده رو جمع می کردن و چراغا رو روشن کرده بودن دیدم. و قسم خوردم که آخر هفته پامو تو اریکه نذارم.

+ تاريخ یکشنبه 5 آبان1387ساعت 3:1 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

صدای شر شر آب ٬ آن هم زیر آن دوش لعنتی درست مثل سمفونی تکراری و مسخره زندگی بود. دورخود چرخیدن هادر آن خانه دود زده ٬ سیگار پشت سیگار سوزاندن ٬ سخنرانی هایی که حالا٬ به همه آن ها شک داشت. پول هایش مثل پاکت های سیگارش دود می شدند و او هنوز...

صدای کوبیدن در می آمد٬ و او هنوز در توهم زندگی کردن به سر می برد و آنها مثل ملخ هایی که به زمین زراعی حمله کردند.٬داخل خانه چپیدند. و او هنوز فرصت نکرده بود آخرین توهمش را گوشه یی چال کند تا در یک فرصت مناسب آن را از زیر خروارها خاک بیرون بیاورد و خوب بالا و پاینش کند. در را با حرص باز کرد .سیگارش بین دستانش  سوخت و تمام شد٬ درست مثل تمام چیزهای این دنیا و او هنوز با چشمان گرد شده به رفت و آمد ملخ ها که به همه جای خانه سرک می کشیدند زل زده بود.

صدای تق تق کفش هایش روی سنگ های داخل راهرو توی سرش  پیچید احساس می کرد مغزش با یک چیز تیز سوراخ می شود. ٬ انگار می خواهند  با ته کفش نوک تیز او مغزش را سوراخ کنند و تمام محتویاتش را روی زمین پخش کنند. با نفرت گوش هایش را سفت چسبید تا دیگر این صدای مزاحم در سرش نپیچید.

- به نام حقیقت٬ رفقای عزیز ...فیلم و آدم های آن روی دور تند افتادند. مسائل و مشکلات دنیای امروز بسیار با گذشته متفاوت است٬ ارتجاع٬ تجاوز به حقوق زن٬ مردسالاری این روز ها با مرد سالاری قرن دوازه زمین تا آسمان فرق می کند٬ حقوق پایمال شده کارگر...

هنوز دکمه آخر پیراهنش را نبسته بود که وسط راهرو پشت به آسانسور ایستاده بود و به شیشه  دود گرفته زل زد بود  و موهای چرب جو گندمی  بهم ریخته اش را مرتب می کرد. گاهی هم زیر زیرکی به ابروی شکافته ٬ گونه یی که کبود بود و حالا به زردی میزد٬ و صورت اصلاح نشده یی که دیگر فرم دهانش از بین آن همه مو معلوم نبود نگاهی می انداخت. با صدای زنی که برای پدر بزرگش بلند بلند کتاب می خواند همراه شد: کاملا صحیح است! هرچند او زنی باهوش و باهوش و باسواد است اما گنجشک های ما را می ترساند و فراری میدهد.

 آنقدر سرش سنگین بود که احساس می کرد تمام محتویات مغزش را با دست خالی کرده اند و با  آهن و سیمان پر کردند. هر چه کرد نتوانست سرش را از روی بالش بردارد. در سیاهی اتاق ٬ با دست چپش دنبال پاکتش می گشت. آنقدر دستش را بالا و پایین کرد تا بالاخره آن را کنار ران پایش پیدا کرد . تنها پنج تای دیگر برایش مانده بود. یکی از همان ها را گوشه لبش گذاشت .

پیرمد با آن کلاه نمدی و سیگار بهمنی که گوشه لبه اش بود جوابش را داد و پنج پاکتش را روی پیشخوان گذاشت و با صدایی خشن و نامفهومی گفت : دیگه؟  یاد یخچال خالیش افتاد که به غیر از آب و نوشابه بدون گاز تقریبا  چیز دیگری نداشت. با همان دست پول های داخل جیبش را شمرد.

هنوز صدای کفش های زن دور نشده بود که در را با شتاب باز کرد: همون پیرمردی که کره؟زن وسط راهرو ایستاد و با سر تایید کرد. در حالی بطری را بالا می آرد گفت: مگه صدای نوه اش  نمیاد که براش کتاب می خونه؟ زن ابروهای باریک و مشکی اش را در هم چپاند : نوه اش؟

پی نوشت:

۱- نسخه این داستان دستم نبود بنابرایناز ته مونده های ذهنیم استفاده کردم. احتمالا برای قسمت دوم توی این قسمت هم یک سری تغیرات ایجاد میشه که اگه خواستید بعدا چک کنید.

۲- جمله ها رو لطفا تند تند بخونید و بین هر پاراگراف توقف کنید. مسلما  داستان اینطور آشفته نمی مونه.  اگر حوصله کردید قسمت بعدیو که مفصل تر هم میشه بخونید٬ شاید خوشتون بیاد.

+ تاريخ شنبه 27 مهر1387ساعت 11:28 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

خیال غذا خوردن ندارد٬ همین طور به ظرف غذا زل زده است. من هم به او. بوی تخم مرغ گندیده دل و روده ام را به هم می پیچاند.  چند سالی است که غذا نمی خورم٬ دیگر حسابش از تعداد انگشتهایم در رفته . نگاهش از تخم مرغ ها کنده شد و به  صورت سفید شده من ثابت ماند. نگاهش رنگ انتظار دارد ٬ ولی غلط کرده اگر زورم به این مردنی نرسد به درد سگ دانی هم نمی خورم. از نگاه خیره اش بدم می آید. وقتی اینطور ثابت نگاهم می کند دوست دارم عق بزنم .زانوهایم را سفت بغل می کنم و انگشتانم را در هم مچاله .

مرتیکه بی همه چیز حتی ته دلش هم نسوخت. چقدر دلم خنک شد وقتی امروز خبرش را برایم آوردند. ولی ای کاش به جای تریلی زیر قطار می رفت و استخوان هایش هم پیدا نمی شد. باید لاشه اش را می سوزاند و خاکسترش را در حلقوم سگ ها می کرد . ولی آن وقت سگ های شهر هار تر از امروز می شدند.

سینی را همانطور دست نزده از روی پایش بر میدارم و سرازیر ظرفشویی زرد شده می کنم. اتاقش بوی نا می دهد. بوی گندآب. انگار کسی چنگ بر گلویم می زند. نگاهش معذب و ناراحت است . به درک . ای کاش همین امروز بمیرد. سینه اش منظم بالا و پایین می رود و خیره به همه چیز نگاه می کند ٬ انگار می خواهد در گور از هرچیزی تصویری داشته باشد. انگار لال است ولی پسرش این یکی را نگفته بود. بگذار لال باشد آخر چه حرفی دارد که به من بزند.

ده٬ دوازده ساله ام بودم که مادرم خیابان شد ٬ همه کاری می کردم. از فال فروشی و جیب بری گرفته تا هرچه  که به مغزت خطور نمی کند. بزرگ تر که می شدم همه اینها هم با من بزرگ می شدند. آدم ها هرچقدر بزرگ تر می شوند ٬گندتر می شوند. آنقدر گند که بویشان همه جا را بر میدارد. چند روز اول ته دلم ناراحت بود ولی بعد گفتم به درک. تقدیرم این است. جامعه تا دزد و فاسق و... نداشته باشد که پا نمی گیرد. همه که نمی شود سنبل باشند بذار ما بوی گند کودشان باشیم.الهی گورش آتیش به آتیش شود.

نگاهم نمی کند. نگاهش به آن یک ذره آسمان کدری است که از لای سوراخ  پرده معلوم است.  اگر خدا بخواهد دارد می میرد. وقت دارویش است . نمی دانم برای او چه فرقی می کند دارو بخورد یا نه. از روی طاقچه بالای سرم که رنگ پریده است کیسه دواهایش را بر میدارم و همه را به ترتیب در حلقش می چپانم.  سر جای قبلیم می نشینم ٬درست روی همان گل سرمه یی و پاهایم را دراز می کنم و به در نیمه باز کمد خیره می شوم. کمدش خالی خالی است  درست مثل من.

با همان چشم های باز خواب رفته .  من هم باید بخوابم ٬ چشمانم می سوزد. از بی خوابی حتما سرخ شده اند. اما چند سالی هست که فراموش کردم چگونه باید بخوایم. یاد دختر همسایه مان افتادم. مادرش می گفت چند سالی هست که نخوابیده و به درخت یخ کرده حیاط زل زده.

چند باری فرار کردم ولی پیدایم کرد انگار تمام خیابان های شهر را بو می کشید. می دانست تو کدام قبرستانی را باید دنبالم بگردد. شامه اش قوی بود.

وقتی به آن مردک لندهور گفتم ٬ زیرش کند ٬ اول زیر بار نرفت . دست هایم را مشت کردم و به دیوار کدر شده خانه اش چسبیدم و گفتم: زنت می شم. خندید از همان خنده های که مزه زهر می دهد .با دستش داخل گوشش را خاراند: تو قرار زن اون پیزوری شی. لبش را گاز گرفت و گفت: تازه تو که آدم حسابی نیستی . چقدر دوست داشتم له اش کنم ولی موقعش نبود.  - به درک . گور بابات کرده٬ پولشو میدم. خندید. مو به تنم سیخ شد: چه قد می ارزه؟  به جوراب سوراخ شده اش نگاهی انداختم و گفتم: هر چی خودت بگی. پایش را قایم کرد و صورت نتراشیده اش را خاراند: تمام النگو ها و پولای داخل رسروی و جورابت. معلوم نبود از کجا می دانست پول هایم در کدام فبرستانی است. آنجا هم بوی نا میداد . بوی لاشه های زنده : قبول .ولی جونش به اندازه مرده سگ و گربه ها هم نمی ارزید. او باید می مرد. تقصیر من هم نبود . باید انتقام تمام بدبختی هایم را می گرفتم. و گرنه شهر پر می شد از دخترهای بدتر از من. یک بار مردن برایش کم است. باید تکه تکه می شد. می ترسم مرده های گورستان را هم لجن مال کند.

ای کاش بخوابم. اینجا پر از بوی مرگ است. انگار تمام مردم شهر زیر خروارها خاک خوابیده اند و با نگاه هیزشان مرا می بلعند. باید بخوابم.

 ۱۲ اسفند۸۶ ـــ سه شنبه

پی نوشت:

* همان قبلی

* این روزا مغزم کپک زده.

+ تاريخ دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 6:2 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

عین آینه دق رو به رویم نشسته٬ انگار یه گوشت مرده است که جلو روت وا بره و کپک بزنه. نگاه خالیش دلم را آشوب می کند. وقت مردنش است ولی نمی دانم چرا نمی میرد. صد رحمت به سگ. شدم کلفت تمام وقت آقا . نمی دانم چرا من خاک بر سر شده باید تر و خشکش کنم. معلوم نیست بچه های گور به گور شده اش در کدام قبرستانی مانده اند. مردک با اون دندان های کج و معوجش انگار می خواهد گوشت تنم را گاز بزند. با اون چشم های دریده اش آدم را درسته قورت می دهد. نمی دانم چرا فقط سفیدی چشم هایش معلوم است.

خدا لعنتش کند؛ ببین منو داخل چه هچلی انداخت. از همان اول که خبر مرگم به دنیا آمدم، می دانستم تقدیرم لجن مال است. نه درس و مشقی ؛ نه ننه بابایی بالا سرم.

ای کاش همین امروز فردا زیر خاک برود و کره هایش جمعش کنند.

نفرین چهارده معصوم بر باعث و بانیش. مرتیکه مفنگی اسم خودش را پدر گذاشته بود. تف به رویش بیاید همان خیابان برایم بهتر بود. بالاخره همان جا می مردم یا خودم را خلاص می کردم. زیر این آسمون کوفتی شاید برای من هم یک جایی بود.

تو رو خدا نگاه کن چطور نیشش تا بناگوش باز است. گنگ نگاهش می کنم و می گویم: هان؟چته؟به عمرت آدم ندیدی؟ چهره اش در هم رفت . نگاهش به پرده دود گرفته ثابت ماند. شاید یک روزی نو بود و برای خودش لوندی می کرد. نگاهم به نگاه گل های دوده گرفته سقف ثابت ماند:می خوام برم. سرش را به سمتم چرخاند. از نگاهش  ترسیدم ، انگار هیچ وقت در نگاهش  هیچ چیز معنا نداشت. استخوان فکش لرزید. شاید منتظر حرفی جز این بود. دستم را روی زانویم گذاشتم و ایستاده ام . خواب رفته بود. کمی لنگ زدم تا دستم به دستگیره رسید. نگاه خیره اش ستون فقراتم را سوراخ کرد.برای یک لحظه دلم برایش سوخت٬ برای تنهایی و بی کسیش٬ حتی برای پیری و زنده بودنش. به خدا اگر بمیرد خودش خلاص می شود. شاید مثل من آرزوی مردن ندارد ولی دیگر وقتش رسیده٬وقت مردن او را می گویم.

نگاه هیزش دیوانه ام می کند. به در تکیه دادم . دستم از روی دستگیره لغزید و درست کنار پای راستم افتاد. با دست چپم گره روسریم را شل کردم . کلافه شدم از این نگاه یخ کرده و زل. - چرا زل زدی؟ توقع نداری تا خروس خون ور دلت بشینم و نیگات کنم. خبر مرگت میرم یه زهرماری درست کنم تا بریزم تو حلقت. خونه اش عینهو خودش می مونه. انگاری با ارواح و اجنه سر و سری داره. به پسر بی غیرتش زنگ می زنم و می گویم: پشیمون شدم . اصلا گور بابای پول کرده. کی شوهر لب و لوچه آویزون می خواد.

به حق پنج تن ٬ آتیش گورش زیاد بشه . جز دردسر و نکبت هیچی نداشت. آخر کدوم آدم بی غیرتی سر قمار و تریاک دخترش را می فروشد الهی گور به گور شود. همیشه می گفت مادرم بدکاره بود ولی غلط کرده . منو همین خیابان ها زاییده . اگر مادری هم باشه بدکاره نبود. خودش از همه کثافت تر بود. اگر نبود مرا به یک قران دو زار نمی فروخت.

در یخچال را باز می کنم ٬ فقط آب چند روز مانده در آن است . خاک بر سرها نکردند  نون بیاتی٬  پنیری بچپونن تو این یخچال وامانده تا توی حلقوم این پیرمرد بریزم. در اتاقش باز است نگاهش می کنم  حال آدمو بهم میزنه.نگاهم روی گل پاره قالی سر می خورد : می رم بقالی رو به رویی ٬ خبر مرگ بچه ها بی غیرتت دوتا دونه تخم مرغ بخرم . نگاه کلافه ام را به نگاه ثابتش میدوزم: شنیدی چی گفتم؟ هنوز فکش می لرزید. گره روسریم را دوباره سخت کردم: از جات جم نخوری تا برگردم.

خدا لعنتش کند . از همان اول با من لج بود  و می خواست مرا از سرش باز کند . نان خور اضافه بودم  ولی مگر او به کسی نان مفت میداد. شده بودم عروسک خیمه شب بازی خودشو دوست های نامردتر از خودش. باید حقش را کف دستش می گذاشتم.

گرمای آفتاب صورتم را سوزاند. حالم دیگر از روزها و آفتاب تکراری بهم می خورد. آنقدر ندیدمش که نمیدانم چرا در آسمان است. بقالی درست روبه روی خانه اش بود. یک پیزوری دیگر پشت دخل لم داده بود : پنج تا تخم مرغ بده. دست به کمرش برد و صاف ایستاد . تخم مرغ ها را داخل کیسه گذاشت و گره زد و روی پیش خوان گذاشت. گره پایین روسریم را باز کردم وپول های مچاله شده را  جای کیسه گذاشتم.

هنوز کوچه تمام نشده در اتاقش بود و او همانطور عین مجسمه نشسته بود و به در زل زده بود. خدا به دور انگار جنی شده . حالا باید آنقدر بسم ال بگویم تا ولش کنند. ولی جنی ها که به همین راحتی ها ولش نمی کنند. انگار بدبخت تر از من خلق نشده. آتش به گور آن نامرد بیافتد.

راهم را سمت آشپزخانه کج کردم. تخم مرغ ها را داخل ماهی تابه چربی گرفته روی گاز شکاندم. ظرف پیاز و تخم مرغ را داخل سینی زنگ زده گذاشتم و ماهی تابه چربی مانده را رها کردم. سینی را روی پایش گذاشتم ولی هنوز نگاه خیره اش به در بود: چیه منتظری بریزم تو حلقت؟ کنار تختش نشستم . نگاه کن چطوری به تخم مرغ ها زل زده انگار به عمرش تخم مرغ ندیده. اگر جایش را کثیف کند چه؟...

پی نوشت:

* به خاطر فحش های داستان شدیدا شرمنده ام.

+ تاريخ پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:22 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |


 

بلا تکلیف پشت میز آشپزخانه نشسته ام و به حرکت منظم مایکروویو که سعی می کند یخ گوشت چرخ    کرده را آب کند٬نگاه می کنم. مادرم دو صندلی آن ورتر نشسته است و مشغول بالا و پایین
کردن دیکشنری است. چقدر ثانیه ها کش دار شده اند. سرم را روی میز می گذارم و می گویم:
حوصله ام سر رفته. می گوید: پاشو برو بیرون یه هوایی بخور یا یه کتاب بگیر دستت.
شانه ام را بالا می اندارم: اگه یه دیکشنری روی کامپیوتر نصب کنی؛ لازم نیست شونصدتا کتاب
واسه یه صفحه ترجه دور و برت بچینی. کمی از چایش را می خورد و جوابم را نمی دهد.     

صدای خنده از اتاق محمد می آید. حس فضولیم گل می کند؛ سریع دمپایی را پرت می کنم و به
سمت اتاقش می روم. دارد با پسر خاله و پسر داییم که مهمانش هستند  توی سر و 
کله هم می زنند.       محمد خودش را روی تخت می اندازد و می گوید: بهاره، در رو گذاشتن واسه اینکه  بهش بزنی.            ا...نه بابا ، خوب شد که گفتی. به میثم نگاه می کنم که مشغول نصب ویندوز است
می گویم: پاشو نوبته منه. - دارم ویندوز نصب می کنم. - به من چه. محمد میگوید: مگه خودت                 لپ تاب نداری؟  - یا هو مسنجر نداره. به میزش تکیه میدهم و می گویم : اصلا می خوام همین                جا بمونم. شانه اش را بالا می اندازد: خوب بمون. هر کدامشان مشغول کاری می شوند. کفرم بالا           می آید ،بیرون می آیم٬ دوباره صداشان بلند  می شود.

با عصبانیت به مادرم می گویم: اگه به جای سه پسر و یه دختر چهارتا پسر زاییده بودی الان من
اون وسط داشتم زر زر می کردم.مانتوم را می پوشم و در ورودی را محکم به هم می کوبم
صدای قران امام زاده تمام خیابان را پر کرده است. کوله ام را روی شانه ام می گذارم تا
از بلاتکلیفی در بیاید. چند نفر جلوی نان بربری صف کشیده اند. روبروی امام زاده می روم
بساط بلال فروشی داغ داغ است. آسمان حالا دودی شده و نارنجی اش در بین رنگ های
خاکستری گم می شود. به بلالی ، یک شیر بلال می دهم که برایم کباب کند. مادرم همیشه می گوید:
خیلی هپلی هستی که از این بلال ها می خوری.ولی برایم مهم نیست. از اینکه تو خیابان بایستم و
بلال بخورم لذت می برم. مردم بدو بدو به سمت امام زاده می روند. از گرمای منقل بدنم داغ
می شود. به قرمزی ذغال خیره می شوم. یاد چهار ، پنج سال پیش می افتم، که با زهرا دوستم
هر شب همین جا می ایستادیم و بلال گاز می زدیم.او چقدر منظم و تمیز بلال را می خورد . و
من چه کثیف.  طوری بلال را گاز می زد که انگار قرار است آشغال اش را قاب کند.حالا من
اینجا ایستاده ام بدون زهرا و از همان آقا که انگار چند تار مویش سفید شده  بلال می خرم؛
ولی انگار مثل آن روزها مرا تحویل نمی گیرد. زهرا هم شوهر کرده و امروز زنگ زد و بعد از
چند فحش آبداری که به خاطر بی معرفتی هایم نثار روحم کرد٬گفت: پسری کاکل زری                          زاییده است.  در دل می گویم خدا را شکر یک دختر از ترشیدگی نجات یافت.

بلال آماده مي شود.  مي خواهم مثل زهرا بخورم؛ اما باز هم نمي شود . روي صندلي                         روبروي پارك مي نشينم .چندتا بچه  تاب بازي مي كنند و من به كودكي و خنده هاي از ته دل و                لپ هاي گل انداخته شان حسوديم مي شود .
حالا هوا تاريک تاريك شده،‌اذان هم تمام شده. لابد الان همه پشت سر امام جماعت ايستاده اند و منتظرند      او به ركوع برود.و بلال فروش هم دل دل مي كند تا نماز تمام شود و دوباره بساطش داغ شود.                كوله ام را روي  زمين خاكي مي گذارم و سوار يكي از تاب ها مي شوم. از چهارده، پانزده سالگي            هر وقت سوار  تاب مي شدم ياد اين قسمت ازترانه داریوش مي افتادم:
آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده انگار از اون بالا ها گريه ها مو نديده/ ياد تو هر جا كه              هستم بامنه/ داره عمره منو آتيش مي زنه/ ....
باز هم اين شعر را بلند بلند خواندم به ياد نوجواني.

+ تاريخ یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 5:36 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

 

پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم وبلاگ گردی می کنم و با یکی از دوستانم صحبت می کنم که یکدفعه
 همه جا تاریک می شود. یک دقیقه مبهوت می شوم. همه جا ساکت می شود. صدای  اگلاس هم خ
فه  می شود. به مانیتور خاموش زل می زنم. از اتاق بیرون می آیم. یک آن می ترسم . با خودم می گویم ای کاش مامان و بابا بودن.محمد به آشپزخانه می آید و چند شمع روشن می کند. روی اپن آشپز خانه می نشینم. حوصله ام سر می رود. عملا هیچ کاری نمی توانم بکنم. و حسرت می خورم می گویم الان اگر برق بود شاید کتاب می خواندم ولی می دانم که این کار را  نمی کنم.
محمد یکدفعه جو گیر می شود و شروع به گفتن منو لوگ می کند . اول فکر می کنم دارد نمایشنامه جدیدی را تمرین می کند و بعد به من می گوید تو ادامه بده. مات نگاهش می کنم. دوباره منولوگش را می گوید: -
من دلم می خواد، دلم می خواد یه روزی تمام دنیا رو از وجود آدم های که فقط بوی خوشگذرونی و    تعفن  می دن پاک کنم.
بهاره شمع ها را زیر صورتش می گیرد
: من از تمام مردمی که جز کثیف کردن فضای قدیسه  ها
کار دیگه ایی ندارن ؛ متنفرم.

و با صدای زیرو  بم شعر کیفر  شاملو را می خوانند: در این جا چهار زندان است/ به هر زندان دو چندان
نقب / در هر نقب چندین حجره/ در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

محمد از روی اپن پایین می پرد و به سمت پنجره می رود و به بیرون خیره می شود. سرش را بر می گردانند و با لحن عصبی می گوید: بهار تو با ید بر آ سایشگاه.

بهاره: ولی من دیونه نیستم.محمد: ( با تاکید) چرا هستی.  بهاره صورتش را نزدیک می آورد می گوید: من هر شب سر ساعت ده تمام قرص هامو می ندازم تو زباله دونی.  محمد: ولی تو باید   بری . بهاره: نه نمی رم. محمد: ( با عصبانیت ) چرا؟   بهاره زیر نور گردنش را سمت راست کج می کند : چون ...چون  اون دیونه های اون تو سرشونو کج می کنن و به یه گوشه یی زل  می زنن. حالمو بهم می زنن. (سرش را به سمت محمد می چرخاند) نمی فهمن چی می گم. یه مشت  آدم احمق که فقط باید برن تو گور. (سرش را خم می کند و با تنفر می گوید): از اون پرستارهای بی همه  چیزم بدم. با اون رفتار مسخره پر ترحمشون...حالمو بهم میزنن. ولی نگاهشون (مکث) نگاهشون پر از  تمسخر و نفرته. ...  محمد وسط حرفش می پرد : بهار...بهار...(بهاره ساکت می شود و به روبرو خیره می شود. ظرف شمع در دستانش می لرزد.)   - بهار فقط چند روز... وگرنه مجبور می شم تو روهم ببرم تو اون زیر زمین.  بهاره با وحشت به سمت او بر می گردد:  ولی من از اون زیر زمین می ترسم. اونجا تاریکه. پر از سایه های بزرگ شده روی دیوار.  محمد صورتش را نزدیک می آورد و می گوید: تو(مکث) از جسد اون مرتیکه می ترسی.  - نه. اون جا  جسدی نیست. (با تشویش) یادت نیست اونو بردیم تو زیر زمین و دست و پاشو بستیم. محمد با تمسخر می خندد و صورتش را نزدیک تر می آورد: اونو کشتیم. وقتی که داشت روی پل تو رو    کتک می زد.  محمد دستش را روی بینی می گذارد : هیس. انگار صدای پا میاد. (سکوت). (صدای پا دور می شود.)-بهاره٬ پلیس دنبالته.  (بهاره با وحشت می گوید) ولی من کاری نکردم.  -چرا. اون عوضی هیز و کشتی    بهاره  فریاد می زند: اون زنده است توی زیر زمین.  محمد با فریاد: نه تو اونو کشتیِ٬ سر پل.اگر نری آسایشگاه پلیس ها مثل خوره به جونت میفتن. (با لحن پر تمسخری می گوید): البته تو زیر زمینم می تونی  بری.   بهاره: اونجا نه.    محمد: چرا؟ چون تو یه آدم خرافاتی هستی و می ترسی روح سر گردون او مردک تو وجودت حلول پیدا کنه.   بهار با التماس می گوید: ولی اون زنده است.  محمد روی صندلی می نشیند .  محمد: مرده. من اونو کشتم وقتی داشت تو رو می زد. ولی هیچ کس این فکر رو نمی کنه. چون همه تو رو دیدن.  (سکوت) . بهاره: مگه نمی گی اون تو زیر زمین چاله. پس پلیس نمی تونه ثابت کنه... محمد به وسط حرفش می آید: احمق ولی اون ۳۳۹ نفر دیگه چی؟ همه فکر می کنن تو اونا  رو کشتی.  - ولی این کار رو نکردم.    - آره راست می گی من و تو شریک هم بودیم تا آدم عوضی و خوش  گذرونو از ببین ببریم. (با نفرت فریاد می زند) اونایی که فقط دنبال عیاشین . ما اونا رو کشتیم.   - ما نه تو    محمد: بهاره تو به موعود اعتقاد داری.       بهاره: دارم.     محمد: به کثیف بودن دنیا چی؟     بهاره: دارم.  (محمد روبروی بهاره می آید و با نگاه خالی فریاد می زند): کار موعود جمع کردن آدم های عوضیه .  (صدایش را پایین می آورد): یعنی همون کاری که من و تو کردیم.  (بهاره شمع را نزدیک صورت محمد  می برد): ولی هنوز اینجا پر از آدم های کثیفه. من و تو باید بمیریم تا به آرامش ابدی برسیم . گور بهترین    جاست. ... گور برادرم.

صدای در می آید. در را باز می کنم. نر گس (دختر داییم) داخل می آید و بلند می گوید: های. بعد با خنده می گوید: صداتون تا تو کوچه می یومد.  محمد یکی از شمع را بر می دارد و صدایش را کلفت می کند  و می گوید:داشتیم نمایشنامه جنایی بازی می کردیم.  - خوبه تنهایی از این کارا بکنین چون هیچ آدم ابلهی  نمی یاد شما رو ببینه. دو ساعت بی برقی هم تمام شد و برق ها آمدو اینگونه بود که از نبود برق نهایت  استفاده را کردیم.

پی نوشت:

۱- از توکا نیستانی ممنونم که کتاب خرده جنایت های زناشوهری را در وبلاگش معرفی کرد.

۲- اگر خوب نبود عذر می خوام. چون دیالوگامدن بداهه بودن. منم تا حالا اینطوری ننوشته بودم.

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 12:35 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

دست چپش زیر چانه اش است با سیگاری که فقط لای انگشتانش دود می شود و گاهی خاکسترش
روی میز می ریزد. انگشت اشاره دست راستش روی میز فلزی سفید روبروی نیمکت می لغزد و با     خاک ها و خاکستر ها شکل های در هم می کشد. با خودش فکر می کند: ای کاش رنگی بود تا روی   این ها می کشیدم ولی پشیمان می شود و می گوید: هرچه بی رنگ تر بهتر . اصلا رنگ و لعاب      برای چه؟

سرش پایین پایین است .  به پاهایی که جلو و عقب می روند هم نگاه نمی کند. حتی وقتی او روبرویش ایستاد و سلام داد و بعد نشست بازهم سرش را بالا نیاورد. فقط سرش را تکان داد . چه فرقی می کرد نگاهش کند یا نه. او همان شکلی بود شاید با یک لباس نو که هنوز بوی نویی می داد یا از همان چند دفعه پوشیده ها تنش بود.چه فرقی می کرد. حتی دیگر برایش مهم نبود بوی ادکلنش دیوانه کننده است . از همان بوهایی که سرت از تلخیشان گیج می رود و سوتی از سری خوشایندی می کشی و می گویی: لامصب عجب ادکلنی زده. بعد کنجکاو می شوی و قیافه طرف را دید می زنی. گاهی قیافه هم مثل عطر است و گاهی با خودت می گویی:حیف این بو نیست؟!

ولی با بوی ادکلنش هم سرش را بالا نیاورد . برایش مهم نبود بوی پشکل بدهد یا عطر فرانسوی اصل را روی خودش خالی کرده باشد. مهم شکل های روی میز بود؛ که باد گاهی این طرف و آن طرف می بردشان.
- می خوام برم؛ تا صبح می خوای اینجا بشینی و نقاشی بکشی؟
باخودش فکر کرد:- ای کاش می شد بوی آدم ها را کشید. از کجا باید بدونم این آقا یا خانوم چه بوی میده؟ بوی گلاب یا شامپو؟ شایدم عطر شابدول عظیم شایدم بولگاری.                                                                                                                                                                                                                   - نشنیدی ؟ نقاشی را خط خطی کرد . سرش را بالا و پایین می کند. - آره یا نه؟ سیگارش را روی میز مچاله می کند.
دستی به موهای تازه اصلاح شده اش می کشد : تا صبح می خوای اینجا لم بدی. چقدر واژه به جای لم دادن هست ولی او فقط گفت: لم بدی.  این بار شکل یک سیب گندیده کرم خورده را کشید. - سیب گندیده یه بو بیشتر نداره. تمام میز را پر از سیب های گندیده کرد با یک عالمه کرم که احتمالا سبز لجنی بودند.
سرش را بالا آورد تا بگوید تو هم مثل این سیب ها هستی فقط بوی تو فرق می کند. بوی گندیدگیت با بولگاری قاطی شده.او رفته بود . خندید و تمام سیب هارا خط خطی کرد. می ترسید او هم بو بگیرد.

 

*************

پی نوشت:

۱. چند شب پیش با من و من حرف می زدم . بهم گفتن درمورد این بنویسیم که چرا جوان ها احساس

خوشبختی نمی کنن. (البته نه همه) . ولی من هرچی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم گفتم هر کدوم

از دوستان روی این پیشنهاد فکر کنن و نظر بدن.

۲ . مسواک یادتون نره مخصوصا اگر شب پیاز خوردید. ( نکته نظافتی)

+ تاريخ چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 1:15 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |


داخل کاناپه فرو رفته ام و کانال ها ی تلوزیون را بالا پایین می کنم و باز مثل همیشه خبری نیست .       یا میزگرد  اقتصادی و مذهبی است یا فوتبال و فیلم تکراری. آهنگ ها و کلیپ ها هم که بوی تعفن    گرفته اند. خاموشش می کنم کنترل را روی مبل بغلی پرت می  کنم. تلفن زنگ می خورد؛ دارد    خودش را خفه می کند. توی خانه ماهم که رسم جواب دادن به تلفون وجود ندارد. محمد داخل اتاقش نمایشنامه مرغ دریایی (چخوف)را بلند بلند فریاد می زند٬ من هم که با چسب دوقلو چسبیده ام          و با انگشتم روی دسته مبل نقاشی فرضی می کشم. مادرم با کلافگی از اتاق خارج می شود و   می گوید: کسی صدای اینو نمی شنوه! و به من چشم غره می رود و من هم به روی مبارک نمی آورم .      او هم روی صندلی میز تلفن فرو می رود و بعد از چند ثانیه سخت مشغول می شود.

بالاخره خودم را می کنم و به آشپزخانه می روم ؛ یک لیوان نسکافه درست می کنم و سه قاشق    شکر پشت سرش ؛ حفره یی باز می شود و شکره ها را داخل خود می کشد. با قاشق تند تند هم    می زنم. کمی می چشم٬داغ است. می سوزم صدای مادرم می  آید: تقصیر خودته که از همون اول  صدرا و تو جریان نذاشتی.  می فهمم پشت خط کیست و مشکلش چیست . لیوان را بر  میدارم ؛ این بار روی کاناپه دراز می کشم و لیوان را روی میز می گذارم. کتاب چند دفعه خوانده شده را از روی زمین بر میدارم و کلمات را بالا و پایین می کنم.  با غصه می گوید: حالا گریه نکن . یه جوری حلش می کنیم. از همون اول از این مرتیکه بدم میومد. بیشعور از زنش هم خجالت نکشید.
"ربابه گفت : می ترسم ؛ منو اینجوری نگاه نکن. چشم هایش را بهم فشار داد و زیر لب گفت: اوه...چشم ها ... شکل بابام شدی".   با مهربانی می گوید: تو با صدرا حرف بزن تا کی  می خوای این وضعو تحمل کنی؟؟  -...   -خوب فامیل باشه، نمی خوای که خدایی نکرده اتفاق بدتری بیافته؟.   " باقی حرف ها در دهانش ماند چون دست احمد با تردستی و چالاکی دو گیس بافته ربابه را گرفت و دور گردنش پیچاند و به سختی فشار داد. ربابه فریاد..." از داخل کوچه صدایی شبیه انفجار آمد . مثل فنر پریدم به مادرم می گویم: صدارو نشنیدین؟ انگشت اشاره اش روی بینی می گذارد. این بار صدا بلند تر می شود؛ شیشه ها نزدیک بود بشکند . مادرم هم پرید . به اتاقم رفتم و مانتو شال را از روی چوب لباسی کندم. هنوز نامم کامل از دهانش خارج نشده بود که من وسط کوچه بودم. آسمان  دود گرفته بود و مردم مثل گیاه خودرو در خیابان و پشت پنجره ها جمع شده بودند. خانومی هراسان گفت: جنگ شده ..به خدا جنگ شده. فکر کنم اومدن همه آخوند رو جمع کنن. نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداختم و گفتم: لابد همه شونم کوچه پشتی جمع شدن. با دیدن خانه های نیمه خراب در دلم آشوب شد. آقایی با دو من ریش خصمانه نگاهی به سر تا پای ما انداخت و من نگاهم به تسبیحش بود که دور دستش له می شد: بدبختا اگه اینا نبودن ، شما هنوز جیره خور آمریکا و انگلیس بودین. برید خدارو شکر کنید که اینا یه نونی تو دامنتون انداختن. زن دستش را در هوا تکان تکان داد و گفت: الهی بگردم،نون  ریخته رو زمین ، منتظرن ما جمع کنیم. برو جونم با همین حرفا یه عمر سر ملتو کلاه گذاشتین.                                                                                                                             صدای سوم وحشتناک تر بود٬ گوشم را گرفتم . پشت سر چند نفر راه افتادم و به کوچه پشتی رفتم.    چند نفر از داخل خرابه ها ٬آدم های به دوش می کشیدند که هنوز با دیدن آخرین رویا چشم هایشان باز بود. تو دلم با زاری گفتم: خبر مرگم داشتم کتابمو می خوندما.
یک نفر آستینم را کشید: بهاره...بهاره... بهاره... برگشتم مادرم بود. - بیا کمک کن میز شام و بچینیم.    با حرص و عصبانیت گفتم:- مامان شام کجا بود!   دلتون میاد تو این وضعیت شام بخورین؟ جنگ شده مثلا.باید کمک کنیم. با خنده گفت:- حالت خوبه؟؟ جنگ کجا بود. چشم هایم را مالیدم از مبل کنده شدم. نسکافه هم دیگر یخ شده بود. 

***************

پی نوشت:

 ۱. جملات داخل گیومه از داستان چنگال در مجموعه سه قطره خون نوشته صادق هدایت بود.

۲. خوابم با کمی تغیر (هم اضافه و هم سانسور) حقیقی بود.

۳- سومی هم داشت ولی یادم نمی یاد.

۴- آهان یادم اومد. تو چهارمی می گم: امروز یه جایی بودم که برج و آپارتمان نبود . دست آسمون و زمین به هم می رسید و غروب فوق العاده زیبا بود. بعد از مدت ها فکر کردم هنوزم می تونم روی ماه خدارو ببوسم.          

 

+ تاريخ شنبه 5 مرداد1387ساعت 0:23 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |