
حساب کردم از عنفوان کودکی، ما هم چیزی از خانه به دوشان کم نداشتیم! هر خونه ای که خریدم خونه پرش سه سال توش بودیم و تا اومدیم به خونه و اتاق جدید عادت کنیم ؛بابا خونه جدید خرید و کارتن ها وسط خون ول بودن. شش ساله ام بود که خونه صادقیه خالی شد و اون حیاط پر از بچه قد و نیم قد با جیغ ها دم غروب سوت کور شد. همه اهالی خونه های ۷۵ متری ، کارتن به دست بودن و خونه ها رو خالی می کردن. و همه ما توی خونه ۱۰۰ متری شهرک غرب پخش و پلا شدیم. او موقع خونه ما فاز هفت، توحید دوم بود. یه خونه سه طبقه که تنها دختر اون ساختمون سه طبقه من بودم. و هم بازی هام شدن صادق و حسین. البته هنوز خونه من و من چند کوچه اون ورتر بود! کلاس دوم بودم که بابام خونه رو به دایی دومیم اجاره داد و دوباره خونه پر شد از کارتن و به طبقه بالا خونه آقا بزرگ اثاث کشیدیم! هم بازیم شد رزیتا ، همسایه بغلی که عصر ها توی حیاط بزرگ آقا بزرگ، هم بازی می کردیم و هم درس می خوندیم! اما کلاس چهارمم تموم شد ؛ که بابا خونه چیذر رو خرید. دیگه همسایه ای هم سن و سال من نبود. و تابستونم توی حیاط با عروسک هام گذاشت و رکورد شکستیم. چون رابطه دوستانه ای با همسایه ها نداشتیم؛ بودنمون به سه ماه نکشید!! دوباره کارتن ها پر شد! خونه جدید بوستان ششم خیابون پاسداران بود. حیاط در اختیار طبقه اولی ها بود. و این بار گاهی من به پارک روبه روی خونه می رفتم. کلاس سوم راهنمایم تموم شد؛ که دوباره به خونه شهرک غرب برگشتیم . البته با کمی تغییراتی که بابا توی خونه به وجود اورد. . دوباره با دوستان دوران کودکیم بودم! هر چند دیگه هیچ کدوممون بچه نبودیم. و من اینو از روی ریش و سیبل های پراکنده شون حس می کردم. الان هم هر از چند گاهی راه دانشکده رو به این خونه کج می کنم و به درش زل میزنم. اول دبیرستانم تموم شده بود ؛ که این بار به خونه پونک رفتیم. و این خونه برام پر رنگ ترین خاطراتو داشت. چون تقریبا نه سالی توش دووم اوردیم. هر چند، هر چند وقت یه بار، بابا یه ور خونه رو عوض می کرد. اما ناب ترین اتفاقات ریز و درشت زندگیم توی این خونه بود. وقتی که دانشگاه قبول شدم؛ یعنی سال ۸۳، یادمه از سر کوچه دویدم و رضا رو تو کوچه دیدم و بی هوا تو بغلش رفتم. عروسی برادرام. رفتن هاشون. آشنایم با نیمو کامینو! دعوا ها و.... سکوت آخر شب اتاقم. پستر های رنگ و وارنگی که هر روز روی دیوار میزدم. حتی ریز ترین خاطراتم مثل : صدای فروغ و شاملو توی شب و خیره شدن من به آسمون! و.... حالا چند روزی است که دوباره همسایه ما همون بچه های کودکی شدن. هر چند که دیگه هیچ کدوممون مثل بچگی هامون نیستیم. هر وقت هم دلم برای خونه قبلی تنگ بشه سر کوچه میرم و نگاهش می کنم! پی نوشت: ۱- الف بودن هم بد نیستا. چون توی این اثاث کشی که برای اولین بار کارتن نداشت؛ بنده خونه نبودم و ساعت هفت میومدم خونه به مامان می گفتم کاری هست من بکنم و اونم می گفت : قربونت برم تو درستو بخون! البته نه به این لطافت. ۲-بین بودن ها و نبودن؛ باید ها و نباید ها زندگیم ایستاده ام و فکر می کنم کفه کدوم یکی سنگین تره! ای کاش خدا به قول حمید؛ هپی کال داشت. اون موقع خیلی حرفا میشد بهش زد! حداقل مشکلم با عدل و حکمت و تقدیر ... حل می کردم. شاید هم عابد می شدم می رفتم یه گوشه موشه ای عرفان دود می کردم! ۳- عکس بالا هیچ ربطی به خونه نداره ؛ فقط خوشم اومد ازش! با دود ها به هوا ولت می دهم تا یادم برود بزرگ ترین حماقت زندگیم ، در هفده سالگی بود! با دود ها به هوا ولت می دهم تا یادم برود روزگاری من و تو با هم دوست بودیم و من چه احمقانه فکر می کردم یوسف از بر خواندن تو ،معجزه ای است برای من ! و مادرم چه ساده بود که فکر می کرد دوستی با تو بزرگ ترین اتفاق زندگیم است! هنوز نمی دانستم حافظان ریایی مثل ریگ بخشند. تو را دود می کنم به هوا؛ تا یادم برود دیشب مثل خیلی از شب های دیگر خوابت را دیدم .که با هم زیر آن درخت توت خانه آقا بزگم نشسته بودیم؛ با همان لباس عید های یک شکل آبی! هر چند، چند سالی است که خواب هایم تعبیر شکم پری برایم دارند نه بیشتر. تو را دود می کنم؛ تا یادم برود صبح بغض کرده به آینه زل زده بودم و به حماقتم نیشخند می زدم! تو را دود می کنم به هوا؛ تا یادم برود که فکر می کردی من هم تسبیح دستت بودم و هی مرا چرخاندی چرخاندی ؛ آنقدر چرخاندی که به دوران افتادم و از این چرخه تا ابد پیاده شدم. لبه پنجره له ات می کنم و از پنجره پرت می کنم پایین ! نغمـــه رضایی چه خوب می گوید : برلبت نام خدا بود؛ خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن؛ رشته ایمان دلم پاره شده است من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟ پی نوشت: ۱- به لطف نیروهای ماورای قرمز، جناب ضرغامی پنج سال دیگه به حاکمیت عادلانه!!!! در صدا و سیما ادامه می دهند. اینو به حساب دهن کجی واسه خس و خاشاک نذارید! سوار مترو صادقیه شدیم! مترو توپ خونه خط عوض کردیم ؛برای رفتن به هفت تیر! اما ایستگاه سعدی، طالقانی ، هقت تیر نایستاد و ایستگاه مفتح پیاده شدیم! نیروهای جان برکف لباس شخصی مثل پلنگ ،از منافع رئیس جمهور ۲۴ میلیونی!! و آقای خط قرمز دفاع می کردن! با شعار از مترو بیرون اومدیم و این برادران محترم لطف کردن با این فشنگ های پلاستیک فشرده رنگی مثل بازی شانسی های شهربازی ملتو نشونه رفتن. جوون ها ۱۰۰ امتیاز! میان سال ها ۵۰ امتیاز و قشر سالخورده ۱۰ امتیاز! در ازای هر ضربه باتوم یک جایزه بیشتر!! و باتوم برقی جایزه ویژه! اگر یه بدبختی هم جمع کردین اوردین که دیگه برنده این!! هر پنج دقیقه یه بار جمع می شدیم و بردارهای متحرم می دویدن. اونا بدو ما بدو. (ساوک به اسم خدا پیغمبر مردم و با چوب و چماق نمیزد.) شعاری که بیشتر عنوان می شد: نه شرقی نه غربی ، دولت سبز ملی/ روسیه و بسیجی پیوندتان مبارک/توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد/ بسیجی واقعی همتو و باکریه و... تا دیروز اگر سعی می کردم همه حرف هایی که زده میشه رو باور نکنم از امروز همه رو باور می کنم ! بیست و سی: یه عده آدم با نشان های سبز توی هفت تیر جمع شده بودن و شعار هایی مثل : نه شرقی نه غربی جمهوری ایران سر میدادن و دوستان محترمی که من باب تسخیر لانه جاسوسی اومده بودن راهشونو سمت اینا کمی کج کردن و جوابشونو داد! (یعنی از گاز و اشک آور و باتوم خبری نبود لطفا توهم زدن با پر مرغ و از سرتون بیرون کنید!)... و من مونده بودم اون تعداد چطوری تونستن از زیر اون باتوم ها جون سالم به در ببرن به هفت تیر برسن.اما هر جوری رفتن دمشون گرم! این هم از رسانه ملی که نه تنها حقیقت و مخفی می کنه بلکه دروغ هم می سازه !جمعیت مفتح ؛ سید خندان و جلوی دانشگاه تهران و سهرودی رو نادیده گرفتن! و اعتراض مردم نه تنها نشون نمیدن بلکه یه جمعیت پراکنده رو نشون میده و صدای شعار هاشونو قطع می کنه و آقای گزارش گر اون چیزی که دلش می خواد روایت می کنه. به قول دوست عزیزم ایران طبیب: اعتراض از دید آن ها از فلسطینی رواست لیک در ایران چنین کاری تحارب با خداست پی نوشت: ــ نمی فهمم این چه اسلامیه که بابت دعای کمیل مردم بازداشت میشن و بابت الله اکبر گفتن زندان میرن! ـــ می دونم یه خدا اون بالا هست اما چرا انقدر خونسرد و این همه ظلم و فساد و می بینه و به روش نمیاره متعجبم!! می دونستم وقتی می خواد بره ، توی فرودگاه همون قدر گریه می کنم که امروز گریه کردم. درست مثل وقتی که تاریخ دقیق رفتنشو فهمیدم. به هر بهانه ای خودمو می چپوندم توی بغلش؛ اونقدر گنده شده بود که توی بغلش گم بودم! آخ چه عشقی می کردم قبل از کوتاه کردن ریش های بلندش یا موهای فرفریش اونا رو می کشیدم و صداش و در می اوردم! یکی از عادت های چند سال مون این بود که همیشه شبا بیاد تو اتاقم و تا ساعت دوازده - یک چرت و پرت بگیم و از همه وری حرف بزنیم. رازهای همو می گفتیم. گاهی برای شنیدین بعضی اسرار یکی سیریش می شد و اون یکی هم نازمی کرد! بچه تر که بودیم حرف های ترسناک می زدیم ! خیلی وقت ها رفتارهای افراد خانواده و فامیل رو تحلیل می کردیم . از وقتی مهدی پسر عمه ام برای دانشگاه اومد تهران؛ این تجمع توی پذیرایی برگزار میشد. وقتی قرار بود یه تئاتری و تمرین کنه با هم تمرین می کردیم و اون منو دست می انداخت! گندکاری هم و جمع می کردیم و برای لو نرفتنشون باید به اون یکی رشوه می دادیم! همیشه مامانم می گه : آخی محمد خیلی محجوب و خجالتیه! منم از ته دلم به این حرف مامان می خندم! همیشه گوشه و کنار اتاقش پر بود از کتاب ها ، مجله ها وفیلم ها .حتی شبا وقتی می خواست بخوابه باید یه عالمه وسیله رو پرت می کرد روی زمین تا روی تختش جاش بشه!! خیلی وقتا همین زحمت و به خودش نمیداد روی همون کوه می خوابید. (تقریبا تمام کتابای کتاب خونه اش روی زمین بود!) امروز تا لحظه آخر رو پای خاله فری خوابیده بود و هر چقدر مامان حرص می خورد که پاشه و وسایلشو جمع کنه از جاش جم نمی خورد. نبوغش توی حرفای بامزه حیرت انگیزه. حتی وقتی می خواد یکی رو دست بندازه! خونسردیش لج دراره. از وقتی مدرسه می رفت خونسرد بود. درس نمی خوند، شب امتحان هم ساعت ده دوازده شب شروع می کرد به خوندن و دو ساعتی می خوند بعد خوابش می برد! همیشه هم نمره هاش بالا تر از اون چیزی که فکر می کردیم میشد! شاید همین خونسردیش باعث شد بابا تبعیدش کنه! چون درس خوندن توی خونه ما یک حکم اجباریه! و محمد حوصله درس خوندن نداشت. می گفت لجم می گیره وقتی کلاس بازیگری دکتر دلخواه و می رم، توی دانشگاه زیر دسته یکی مثل رامتین خدا پناهی باشم. یه شب قبل از تحویل تحقیقاش می یومد توی اتاقم و می گفت : بهاره جون هر کسی دوس داری از توی اینترنت یه چیزی برام پیدا کن که جای تحقیق بدم به استاد یا اگه خیلی تلاش می کرد یه جاهایی از کتاباشو نشونم میداد که بخونم و از توش یه چیزی دربیارم .البته منم کاسب بودم و ازش پول می گرفتم! چون ته تغاریه ِزورمون بهش می چربه! وقتی درس نمی خوند همه دعواش می کردیم! خرید و آشغال بردن همیشه باهاش بود. حالا برای اثاث کشی نیست و انگار یه جناحمون به باد رفته ! همیشه سرش غر میزدم که چرا انقدر تنبلی. اما خدایی تنبل نیست. هم کتاب می خونه؛ هم با بچه های گروهشون تئاتر تمرین می کرد. عکس می گرفت، فیلم برداری می کرد، فیلم کوتاه می ساخت و هزار و یه کار دیگه! دوس داره اونجوریی که دوست داره زندگی کنه. همیشه می گه: دوس دارم یه کافه توی انقلاب داشته باشم که دو طبقه باشه. آهنگ های اسپانیایی توش بذارم و یه جایی رو برای تمرین داشته باشم تا هر کس خواست با یه قیمت پایین اجاره اش کنه. یه دوربین با حال داشته باشم و بزنم به کوه و دشت واسه خودم فیلم و عکس بگیرم! گاهی هم دعوا سر مدل لباس پوشیدن و موهاش بود. همیشه خودشو لعنت می کنه که چرا بچه آخر شده. میگه آدم گربه توی کوچه باشه بهتر از ته تغاری بودنه! واسه خداحافظی یه لیوان آب پر از یخ ریختم روش تا زود برگرده و آخرین دعوامونو هم کرده باشیم ! امروز رفت پیش رضا در کفرستون تا زبان بخونه و بره یه دانشگاه درست و حسابی. و چقدر این تبعید سخته. رضا دوست داشت بره و محمد نه!حالا خونه سوت و کوره... دیگه کسی نیست که باهاش بشینم چرت و پرت بگم. از همه چیز و هیچ چیز حرف بزنم. چقدر خوب بود وقتی می یومد پیشم و می گفت بیا درمورد خانوم مهندس حرف بزنیم!! امروز بهش گفتم: وقتی میری نری عاشق یکی از اون تیتیش ها بشی و خانوم مهندسو بی خیال شی ! هر چند مامانم می گه اگه به تو باشه هیچ وقت نمیذاری این زن بگیره! راستم می گه چون همیشه بهش می گم اگه عاشق شی نمی بخشمتو و چشاتو از کاسه در میارم! حالا اونقدر دور شده که دستم بهش نمیرسه و نمی تونم وقتی گریه ام می گیره مثل یه پیشی کپل بیاد دور و برم تا بفهمه چمه ... هنوز یه عالمه بغض دارم. امیدوارم خیلی خیلی خوب از پس آرزوهاش بربیاد! پی نوشت: ۱ــ خانوم مهندس دختر ایده ال ذهنی محمده! (البته نه کاملا ذهنی!) ۲ــ از دیروز تا حالا به روح جد بزرگوار مغفورم درود و صلوات می فرستم که فامیل میر سالاریو سر اختلافات قومی به یه فامیلی الف دار تعویض کرد؛ تا باعث بشه برای شنبه بعدی یک مقاله ارائه بدم!!! ۳- خدا رو شکر روزنامه سرمایه هم به تاریخ پیوست!!!! (چند وقت دیگه احتمالا فقط باید کیهان و ایران قورت بدیم!) من بهاگانیاچ افگوژاخ ؛توی ایالتی به اسم Marigold زندگی می کنم! تعجب نکنید خیلی سال قبل پدر بزرگ پدر پدر پدرمو از کشورش اخراج می کنن و به این ور دنیا می فرستن. اونطوری که پدرم برام تعریف کرده بود ؛ما اهل سرزمین آریا هستیم اما من تا حالا اونجا رو ندیم. حتی نمی دونم کجای نقشه باید دنبالش بگردم.آخه می گن مدت ها همه جا زیر آب فرو رفته بود و بعد از سال ها، آب های غرب ایالت ما رو بالا اورد .برای همین اگه اسم این ایالتو هنوز نشنیدید تعجب نکنید؛ هنوز نوادگان کریستف نیومدن ما رو کشف کنن. اسم دیگه ایالت ما شهر اخراج شدگانه! زبون ما فینگیلیشه! تا همین چند سال پیش روی زمین کرال سینه می رفتیم اما توی کتاب خونه ایالت عکس هایی دیدیم که بهمون یاد میداد چطوری باید راه بریم! من یه نویسنده دسته دهم هستم که همیشه لبو فروش ها داستان هامو می خرن و لبو های نپخته رو توش میذارن. شاید برای اینکه مردم ایالت ما به روح اعتقاد ندارن و به داستان های چند لایه عادت ندارن.واسه همین داستان ها مو توی بطری میندازم و توی آب ول میدم تا یه ناشر خارجکی پولدار بیاد چاپشون کنه! گاهی با صنف لبو فروش ها می شینیم و بحث هایی درمورد داستان هام می کنیم! همه این ها برای اینکه اونا راضی بشن داستان ها رو بخرن و بدونن لبوها رو روی چی میذارن! یه دوست خوب از توی کالج برام مونده. (ما کالج هامون توی خونه رهبر!!! ایالت تشکیل میشه) اسم رفیقم نیمو کامینو است؛ که از شهر بیشکک اخراجش کردن. صبح ها بعد از دو با هم اوبوقله با شراب قرمز می خوریم! مغ های ایالت ما خوردن شراب قرمز با دوستان خیلی صمیمی مجاز کردن! بعد از خوردن صبحانه، من به کتاب خونه شهر میرم و کاغذ سیاه می کنم و نیمو هم همچنان برای کشف راز شکار گرازهای آمازونی ، توی جنگل تلاش می کنه تا بتونه اسم خودشو توی کتاب رکورد ایالت ثبت کنه! اسم دوتا خانوم توی کتاب هامون هست به اسم: مازاریو پودینگ و ماریتا پودیتو ، که نودگانشون توی ایالت ما خونه دارن! و همیشه آخر هفته با بچه ها که دریا می ریم اونا رو هم می بریم!! خوب چون نوشتن کفاف زندگی کردن توی این ایالت کوچیکو نمیده و از اونجایی که همه همو می شناسیم و صبح ها موقعی که توی خیابون با لباس های سفید و سبز می دویم و همو می بینمو باید برای هم سر خم کنیم؛ ترجیح میدم حتی نیمو هم ندونه شغل دوم من چیه! فکر بد نکنین! من شب ها به گورستان ایالت می رم و بالای قبرهایی که پول روشون گذاشتن می ایستم و داستان می خونم. بین خودمون باشه، گاهی داستان های خودمو قاطیشون می کنم. مردم ایالت اسم منو گذاشتن قصه خون گور! نیمو بهم پیشنهاد داد به جای داستان های افسانه ای قرن 21 ، داستان قصه خون گور بنویسم! آخر شب خسته خونه میرم و مثل همیشه یادداشت نیمو رو می بینم که برام نوشته: اومدم نبودی! و از دور به جنگل زل میزنم تا ببینم نور آتیشش روشن شده؟ و همین طور که به دنیای 200سال قبل از خودم یعنی قرن 21 فکر می کنم تا رمز افسانه هاشو درمورد چیزهایی که توی کتاب خونه هست مثل: کامپیوتر ،ماشین ، و عشق بلوتوثی و... فکر می کنم؛ شیر گاوی که همسایه مون خانوم فرندایش برام اورده با کیک های تخم مرغی آقای ناکینو می خورم. و بعد قلمو توی دهنم خیس می کنم تا چرت و پرت های قرن 21 توی داستان هام زور چپونی کنم!!! راستی شما می دونین عشق بلوتوثی چیه؟ لطفا معنی شو برام بنویسد توی بطری بذارید تا به دست پستچی شهر خانوم کامرون کامرون زاده برسه و به خونه من یعنی : خیابون گاردن، کوچه شهید گاردن پور بفرستن. هنوز پلاک جدید خونه ام نیومده!!! البته نوشتن اسمم هم کفایت می کنه! پی نوشت: 1- توی ایالت ما لباس ها رو با نخ برگ بید مجنون می دوزن. 2- معنای این ایالت همیشه بهاره! 3- توی این بلبشوهای فکری و غیر فکری ،خارجی بودن می چسبه! 4- شما هم دعوتید به بازی میس کارتون ! ۵- یه حس غریبی به این پست دارم ؛ چراشو نمی دونم ! اما دوست دارم همه عالم این پستو بخونن! امروز تولدش بود و من فکر می کردم دو روز مونده! سال ۸۳ وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی اتفاقی سر یه کتابی که داشتم می خوندم و اون درباره اش از من پرسید، باهاش دوست شدم. اولش فکر نمی کردم قرار این دوستی که در اثر کنار هم بودن دوتا صندلی باشه و دو آدم مثل خط موازی کنار هم نشستن باهم بهترین ها باشن! حداقل برای من. اختلافمون مثل آسمون و زمین بود؛ آره این مثال معروفشه... من سه سوته با همه رفیق می شدم و توی رفاقتم حسود می شدم!شوخ بودم و انگار هیچ چیز جدی برام وجود نداره. سرخوش و ولخرج و اون سخت با آدما قاطی می شد و باهاشون صمیمی می شد؛ جدی، مغرور ، تو دار و سرسخت و مقتصد هم بود و هست و خوب خیلی خوب. من اشکم دم مشکم بود و اون ... وقتی کنکور قبول نشدم وسط آتیش بازی که راه انداخته بودم اون بود که سریع اومد پیشمو سرمو توی سینه اش گذاشت. وقتی هم قبول شدم اون بود که بهم خبر داد! وقتی امروز از دستم رنجید مثل پسر هرزه ها توی پارک کنار دانشگاه دنبالش افتاده بودم تا شاید از دلش در بیارم و بتونم عذر بخوام. دوست نداشتم منت کشی کنم اما نشد... وقتی خونه رسیدم به مامانم غر زدم که از دستم عصبانیه ؛ نمی دونم چرا... مامانم گفت بهش زنگ بزن. زنگ زدم سر نماز بود. حسودیم شد. خوشم نمیاد حرف های الکی بزنم و برای یه دوستی که دیگه نمی خواد بنویسه پپسی وا کنم و بگم وای چرا و حیف و... اما نمیشه نگم. یه دوست مجازی نبود! کاملا غیر مجازی بود. تصویرش توی ذهنم بود و هست. نمی دونم چرا یهو بی خبر داره میره. به قول از قطره تا دریا سر مقاله های خوبی می نوشت. چیزهایی که باید فکر می کردی تا دوزاریت بیافته . حالا نمی خوام ناله کنم. اما ناراحتم چرا باید روز تولدش بره. اصلا چرا می خواد بره. چرا وقتی خواست بره انقدر یواش رفت که صدای رفتنشو نشنیدم. حالا بغض کردم و دارم اینا رو می نویسم. الهـــــــــــــــــــــــــام تولدت مبارک! صبح ، توی لابی منتظر اتوبوس بودیم تا به سنگاپور بریم. وقتی سوار شدیم ؛قبل از حرکت لیدر محترم یک سری مقرارت شاخ درار سنگاپور رو برامون توضیح داد که یه موقع جریمه نشیم! 1_ وقتی چراغ عابر قرمز اگر رد بشید جریمه می شید. 2- توی خیابون های اصلی آدمس نجوید 3-توی خیابون غیر از محل هایی که مخصوص کشیدن سیگار، سیگار نکشید. 4- با خوردنی توی خیابون های اصلی نرید و آشغال زمین نریزید. در شرف پشیمونی بودم و می خواستم با اون عده ای که قرار نبود با ما بیان همرا بشم که لیدر محترم فرمودن : همه اینها شاید سخت باشه اما به زیبایش می ارزه. لیدر محترم افزودن که اونجا یه خانمی چینی به نام شری خانوم هستن که لیدرتونه و اونجا منتظرتونه! پنج ساعتی توی راه تا مالزی و شهر های اطرافش تموم بشه و وارد خاک شهید پرور سنگاپور بشیم. ساعت سه بود که رسیدیم . و زیبایی شهر حیرت آور بود. خیلی زیاد. پایتخت این کشور شهر همون سنگاپور بود. که تا قبل از سال 1۹۶۵ جزیی از مالزی بود و به خاطر اختلاف مذهبی و.. جدا شدن. و ابتدا اقتصاد کشورشون دست انگلیسی ها بعد ژاپنی ها و آخر سر آمریکایی بود و این درست بر خلاف مالزی بود که بعد از سال ۱۸۱۹ که از مستعمره بودن خارج شدن روی پای خودشون ایستادن و پیشرفت کردن. شاید از نظر زیبایی سنگاپور شگفت انگیز تر باشه اما شعار استقلال حکمش جداست. وارد کشوری شدیم که 51 درصد مردمش بودایی بودن ؛ 15 در صد مسیحی و 14 درصد مسلمون بودن. و دین رسمی شون بودا بود. بر خلاف مالزی نیاز به ویزا داشت. و بندر ،جز بندرهای شلوغ دنیا بود. نماد این کشور : حیوانی به اسم سینگا بود که بالاتنه شیر داشت و پایین تنه اش ماهی بود . هر چقدر مالزی ارزون بود موقع خرید توی سنگاپور کهیر می زدیم. یه شب دو کپ بستنی کوفت کردم که به پول خودمون 12 هزارتومن شد. تنها خریدی که توی سنگاپور انجام دادیم: نماد سینگا بود و یه ماساژور برای بابام.راه می رفتی باید پول میدادی. لامصب ها کیسه هاشون پر نمیشد! البته دروغ نگفته باشم مقداری هم لوازم افزودنی برای صورتم خریدم!! مهمترین نکته مثبتش این بود که زبان دومشون انگلیسی بود و مثل مالزی توی خیابون ها بعد از مالایی ، چینی ننوشته بودن ؛ اما بر خلاف مردم مالزی خیلی خون گرم نبودن.موقع غذا خورد کهیر بیشتری میزدیم وقتی اردک ها خفه شده سوخاری رو توی ویترین رستوران می دیدم. یا وقتی اختاپوس و صدف و گوشت خوک رو توی فروشگاهشون می فروختون! یا سوسک و تخم مرغ و سرو می کردن و چشم بادومی مهربون صرفش می کردن! گل این دو کشور ارکیده است . یه باغ گل درست کردن در حد و اندازه لالیگا! بی نظیر بود فکر کنم فقط یه ۴۰ -۵۰ تایی اونجا عکس گرفتم! جزیره sentosa : روی صندلی ها نشستیم و منتظر دیدن نمایش دلفین ها شدیم. خدایی نمایش دلفین هاس کیش تومنی دو زار بهتر بود. بعد به آکواریوم رفتیم. و گونه های مختلف ماهی رو دیدیم و از اونجایی که من با حیون ها خیلی حال نمی کنم عکس نگرفتم. آخر شب به رقص فواره ها رفتیم که واقعا بی نظیر بود و اونقدر محو زیبایی این نمایش شده بودم که دوربین موربین به کلی فراموش کردم. از توی این کلبه ها موقع رقص فواره نورهای رنگی می زد بیرون! و آس اتفاقات اونجایی بود که یکی از بچه های تور از لیدر پرسید: شما از احمدی نژاد خوشت میاد و اون خانومه محترم لب و دهنشو کج کرد و گفت: نه خوشم نمیاد و بنده هم فرصت و غنیمت شمردم و مچ بند سبزمو دور دست شری خانوم بستم و همه برام کف زدن و شری بهم گفت: هفته دیگه یه تور دارم و بهشون می گم من طرفدار موسوی هستم! (عکس پایینم سبزه!) آخر شب گرسنه و تشنه هتل برگشتیم. خیلی از بچه ها برای شام بیرون رفتن. ما هم با یک آقایی تبریزی آشنا شده بودیم که بازنشسته مخابرات بود و می گفت کل ایران و گشتم. حالا دارم دنیارو می گردم. لهستان ، روسیه و ترکیه رفتم قبل از عید هم می خوام برم چین. منم به بابام گفتم این آقا از شما بزرگتره ،اما تا اسم سفر میاد بهونه میاری و می گی من سفرهامو رفتم ،جاهایی رو هم که باید می دیدم دیدم ! داشتم اینو می گفتم همه رفتن برای شام اما ما به دعوت این آقای محترم به اتاقش رفتیم و اون طور که معلوم بود ایشون عضو گروه کوهنوردی تبریز بود و مرد شرایط سخت! یه عالمه تن ماهی رو توی کتری برقی گذاشت با نوشیدنی های کاملا مجاز جلوی ما گذاشت . روز بعد لیدرمونو پیچوندیم که 50 دلار نفری پول پیاده نشیم و تنها به باغ وحشی رفتیم که 5/8 کیلومتر مساحتش بود و سبز بود سبز. با اینکه از حیون ها بدم میاد اما واقعا بعضی هاشون خوشگل بودن. تا دلتون بخواد قورباغه ریخته بود. نمی دونم انگیزه خدا از خلق این همه قورباغه چی بود. بعضی هاشون که فقط با ذربین دیده می شدن. این گونه محترم قوباغه لطف می کنن بچه شونو رو پشتشون سوار می کنن! اینجا قرار بود با قایق روی این دریاچه اسب آبی ببینم که به خاطر بارون نشد! شب هاهم به فروشگاه ها و خیابون های معروف سرمیزدیم. مثل china town و یا فروشگاه های که free duty بودن؛ می رفتیم که توهم ارزونیشونو زده بودیم اما زهی خیال باطل!! این ساخت و سازهایی که می بینم یک نوع خود کشی برای حاضر شدن در المپیکه! روز جمعه صبح به کوالالامپور برگشتیم و شب آخر و به خیابون گردی گذروندیم و شنبه صبح هم با وصیت نامه هامون سوار هواپیما شدیم و تهران برگشتیم. و روز بعد توی خیابون وقتی می خواستم از چهار را رد بشم هنوز توهم حقوق عابر و داشتم و فکر می کردم ماشین ها با حوصله منتظر می مونن من رد بشم. یا یه ماشینی برای ماشین جلوی اونقدر بوق نمی زد تا بوقش خروسک بگیره یا توی مترو ملت به صف سوار میشن یا اگر جا نبود به جای داد و هوار منتظر قطار بعدی می موندن!و... یه چیز ضربتی: از یکی از کارمندای هتلمون آدرس یه رستوران خوب و گرفتیم بعد یارو گفت: very gooz خیلی روی این جمله تاکید کرد. بعد دید ما داریم می خندیم گفت: چندتا ایرانی بهم گفتن ما به جای good از این واژه نامنوس استفاده می کنیم و ما همچنان می خندیدیم!! پی نوشت: ۱- حال روزم رو به زواله. آب بینیم آویزونه،پتو پیچ کردم خودمو. موندم با این وضع چطوری فردا برم دانشگاه. جدی جدی با به فکر دکتر رفتن باشم! ۲- چون همه عکسا جا نشدن اگر دیدم خیلی مشتاق هستین و اینا حاضرم پتروس بازی دربیارم عکسامو توی پست هام بچپونم. تو رو خدا اصرار کنین!!
Zbody>

















