
قبل نوشت: - از دوستان عکاسم و غیر عکاسم عذر می خوام اگر عکس ها باب میلشون نیست. همه توانمو برای عکاسی گذاشتم! **** روز جمعه بعد از ظهر ، درست بعد از بازی استقلال – پرسپولیس راه افتادیم. مثل بازی های قبل می گفتن بازم گل های تیم ها رو دزدیدن دارن باهاش پز میدن . ( بازی مساوی شد.) چمدون به دست به فرودگاه رفتیم و دل رودمون بهم می پیچید که نکنه چون پرواز ایرانیه توی این هشت ساعت پرواز طوری نیست بشیم که این روزها این مدل نیست شدن مد شده!!! هشت ساعت پرواز دهنمونو سرویس کرد یا عبارت مودبانه اش اینکه مثل کتاب شدیم. ساعت هفت بعد ازظهر حرکت کردیم و به وقت مالزی هفت صبح رسیدیم. لیدر اومد و خلاصه یه ساعتی طول کشید تا جمع شدیم و اونقدر همه خواب بودیم که دوست داشتیم بریم هتل و تخت بخوابیم اما چون check in ساعت دو انجام میشد ؛ آروزی خواب و چال کردیم. فرودگاه چهل پنج دقیقه با کوالالامپور فاصله داشت ؛ سبزی و بکر بودن جنگل ها اونقدر بود که از ذوق بی هوش شدم. روز اول از توضیحات لیدر چیز زیادی یادم نمونده ؛چون به شکوه خواب فکر می کردم. به جز توضیحی که درمورد برج های دوقلو داد. این برج دومین برج بلند دوقلوی دنیاست که با فضای اطراف و همه مخلفات ظرف چهار سال ساخته شد. اون طور که گفتن با بیست چهار ساعت کار بدون وقفه این کار و انجام دادن. و البته به نمایشگاه شکلات سازی رفتیم که یا عالمه شکل با شکلات درست کرده بودن! بزرگ ترین مسجد کوالالا مپور -ساخته دست معمارهای ایرانی بالاخره به هتل رفتیم و چند ساعتی خوابیدم و به قول آقای مینا سیان عزیز fresh شدیم و به خیابون بوکیت بینتنگ که محل قدم زدن بود رفتم؛ می گفتن اون خیابون ماساژهاش به خصوص ماساژ پاش زیادی معروفه! اصولا امتحان کردن بعضی چیزها بی ضرره! و به پاساژی که به نام بی بی پلازا بود رفتیم که بیشتر برای بومی های خودشون مناسب بود. یه فستیوال توی اون خیابون بود که به مناسبت تغییر فصل برگزار شده بود و این چشم بادومی های محترم می خوندن و می رقصیدن ما هم نگاه می کردیم. برای شام هم با این چوب ها نودل خوردم که خوشمزه بود. شادی انگار مسری بود و لذت بخش. منو ریل سواری هم کردم. و گاهی مسیر ها رو با منو ریل می رفتم! روز دوم به معبد چینی ها رفتیم که روز بزرگ سال هاشون بود. تمام پیر مرد و پیر زن ها اونجا اومده بودن و نهار می خوردن و نمایش اجرا کردن. بعد به پایتخت اداری مالزی رفتیم (پوتراجایا). که کاخ ولیعهد و نخست وزیر هم اونجا بود. سوار کشتی شدیم و روی دریاچه مصنوعی حرکت کردیم . نکته جالب این بود که لیدر محترم هیچ کدوم از حرف هایی که راهنما برای ما می گفت ترجمه نمی کرد؛ چیزهایی که عشقش می کشید و می گفت . مونده بودم اون یارو واسه چی فک میزنه! یه عالمه پل اونجا بود که از روی پل های معروف جهان ساخته بودن ؛که پل خواجوی اصفهان هم جز اونها بود. و بادگیر هایی مثل بادگیرهای یزد ساخته بودن. و پلی بود از روی پل خوشبختی فرانسه ساخته بودن که می گفتن عروس ها دسته گل هاشونو برای خوشبختی توی آب میندازن! ( تیر چراغ های شهر رو از سر مار کبرا ساختن!) وقتی تصمیم گرفتن این شهر و بسازن نخست وزیر قبلی از همه طرح های معماری دانشجو های معماری استقبال کرد و خیلی از قسمت های شهر بر اساس طرح های معمار های ایرانی بود. روز سوم به معبد هندی ها رفتیم؛ چای هندی خوریم. و دویست و هفتاد و چهار پله بالا رفتیم تا به معبد رسیدیم؛ دوباره یه سری پله بالا رفتیم تا به یه حفره رسیدم که زیبایش سحرم کرد. بعد به genting رفتم . تقریبا به اندازه نصف تهران تا شمال و رفتیم ، سبز بود و سبز . نصف راه هم با تله کابین رفتیم. داستان از این قرار بود که قبل از اینکه این شهر بازی و کازینو راه بیافته توی این کوه ها یه پیرمرد چینی زندگی می کرده و هر روز به شهر چوب می برده و وقتی تصمیم می گیرن مالزی رو مالزی کنن ؛ به دولت پیشنهاد میده روی این کوه ها هتل و شهربازی و... بسازن . ملت اول دستش میندازن اما دولت چون می دونست تاریخی برای مالزی وجود نداره با هر طرحی که بتونه باعث جذب توریست بشه استقبال می کرد ؛ پس از این طرح هم استقبال کردن و چندتا کوه به این یارو فروختن و این آقا یه شهر بازی، هتل، کازینو ساخت؛ که این کازینو بعد از کازینو لاس وگاس بزرگ ترین و بهترین کازینو دنیا است . و بعد از مرگ این چینی الان اونجا توسط دخترش اداره میشه و نصف درآمدش برای بچه ها بی سرپرست خرج میشه. خلاصه کلوم این کازینو و شهر بازی که توی مه و روی کوه بود خیلی جای توپی بود. و تنها جایی بود که نه تنها از گرما بخار نشدیم بلکه مجبور شدیم ژاکت بخریم. پی نوشت: ۱- کشور ارزونی بود؛ به جز لباس هاش که اندازه ایران خودمون بود. هزینه تحصیلش زیادی ارزون بود ؛ اونقدر که داشتم مخ زنی می کردم که بمونم ؛ اما جناب جاسبی فهمیدن و خواستن جیب مبارک پر و پیمون تر بشه بنابراین نشد که بریم! ۲ـ پی نوشت بالا به معنای قبولی در تکمیل ظرفیت فوق لیسانس هست. یعنی دوباره دانشجو شدم. و این یک هفته بعد از سفر دنبال کارهای ثبت نامم بود. از شنبه هم رفتم سر کلاس. چه خوبه درس خوندن. ۳ـ این سرعت اینترنت هم مصیبتی شده. جدی جدی باید برم دنبال ADSl! شاید آذر ماه برم دنبالش. ۴ـ این عکس هایی که اینجاست، یک چهارم عکس هایی که گرفتم نیست . برای اولین بار بود به جای اینکه از خودم عکس بگیرم برای این بلاگ محترم از در و دشت گرفتم. چه کنم که وبلاگم و دوستانم نمک گیرم کردن! ۵- از الهام دوست عزیزم مترو سواری یاد گرفتم. تازه کارت اعتباری هم برای مترو سواری خریدم! یادگرفتم کجا بایستم که جا گیرم بیاد. بماند که فک می کردم همه متمدن میان سوار میشن اما له شدن زیر دست پا بهم یاد داد که خیلی اتو کشیده نباشم. و چیز دیگه ای که کشف کردم این بود که توی مترو ملت خیلی دست تو دماغشون می کنن. ( وقتی هی محروم از رانندگی بشی اینم عواقبشه!) روزهای جمعه و تعطیل ؛صبح که میشه بساطمونو جمع می کنیم و می ریم باغچه مون. این باغچه نه تنها آخر هر هفته باعث میشه از صبح تا آخر شب خانواده خودمون که این روزها کمتر همو می بینیم کنار هم باشیم؛ بلکه از آقابزرگ تهرانی گرفته (پدر مادرم) تا عمه و دختر عمه ها و پسر عمه ها هم حتی گاهی دختر عمه و خاله مامان و بابام هم سری به اینجا میزنن. شاید کنار اومدن با اخلاق خاص دایی بزرگم سخت باشه ؛اما وقتی همه با هم باشیم گیرهای دایی بزرگه تلخ نمیشه. هر هفته یه خانواده ناهار میده و شام هم نون و پنیر و خیار می خوریم گاهی هم هندوانه و خربزه خنک . تا اون موقع که جومونگ پخش میشد تا ساعت دوازده شب می موندیم و بعد همه جا رو جمع می کردیم و برمی گشتیم. عصر هام بلال و سیب زمینی کباب می کنیم و می خوریم. تنها کسی که باعث میشه همه لیوان لیوان چایی بخورن ، چایی های منقلی رضا پسر عمومه که با حوصله پای زغال می ایسته و کتری بزرگ زردمون و باد میزنه و توی لیوان های شیشه ای چایی میده. دایی کوچیکه هم مثل یه سرباز خوب عصر که هوا نه گرمه نه سرد و یه باد خنکی هم بین درخت ها می پیچه؛ میره بستنی می خره. نعیم هم برای سفره مون سبزی می چینه. و تازگی ها که بوته های بادمجان سبز شدن دور از چشم نعیم ، بادمجون ها رو می کنیم و خام خام با پوست می خوریم. موقع ناهار دایی بابا و مامان ، جوجه هایی رو که توی یه عالمه خامه و کره و لیمو ترش خوابونده،سیخ میزنه و با یه عشقی کباب می کنه که حد نداره. همیشه فکر می کردم چرا هر کسی وارد خانواده دایی علی میشه تپل میشه؟ بعد از جوجه هایی که مثل نماز واجبن و باید حتما روی سفره ناهار حاضر باشن فهمیدم چرا چاقی توی خانواده شون مسریه!! به پیشنهاد عمه و مامان یه جایی رو درست کردن به نام جاده سلامتی که خیلی باریکه . پشت درخت ها ست و دور تا دور باغچه رو شامل میشه. خیلی جالبه خاله و عمه و مامان و... یه عالمه بلال و بستنی ومیوه می خورن ؛بعد با خنده می گن بریم کالری ها رو بسوزونیم! یه ساعت دور تا دور این جاده رو راه میرن گاهی می دون. لابد غیبت هم می کنن . آخه هر طور فکر می کنم می بینم چطور حوصله اشون سر نمیره و یه ساعت این راهو میرن و بر می گردن. لابد غیبت می کنن یا حرف های مختص دوره های دوستای مامانو میزنن. البته بحث ها سیاسی و جامعه شناختی هم می کنن! منم همیشه کاغذ و خودکار کتاب توی کیفم هست!!! اما هیچ کدومش به کار نمیاد. تا حالا نه یه خط داستان نوشتم نه یه خط کتاب خوندم. مامانم میگه تو فقط بلدی کیفتو سنگین کنی .لابد تو دلش میگه خودت ذره ذره خون خودتو می خوری!!! باغچه ما درست وقتی افتتاح شد که کاندیداتور های محترم وارد عرصه شدن . توی این جمع خانوادگی همه نوع سلیقه ای بود و هست. و با بحث ها که گاهی کار به داد و بیداد می کشیه. گاهی وقتی چایی روی منقل باشه دعوا میشه. گاهی وقتی دایی زیر درخت قالی پهن می کنه و دور از چشم بابام قلیون چاق می کنه ؛ گاهی هم موقع کباب شدن بلال و سیب زمینی اینا هم جیگر همو کباب می کنن. بحث ها وقتی داغ می شه که پسر عموم هم وارد بحث میشه. قضیه داغ تر میشه اگر پسر عمه ام که یه فدایی برای احمدی نژاد بود و هست ؛حضور پیدا می کنه.اون موقع همه ما انگار یه سوژه خوب گیر اورده باشیم شروع می کنیم. مخصوصا پسر عموی محترم که یه اغتشاش گر به تمام معنا است ؛درسته پسر عمه ام و درسته قورت میده. یادمه یه بار داشتم با حرص از دست پسر عمه ام یه بلال و داغ داغ می خوردم انگار که جیگر اونو گاز می زنم و با دهن پر و با حرص گفتم: فکر کنم مغز تو رو با وایتکس شستن. و بعد یه گاز گنده تر زدم که محمد گفت مگه داری جیگر امیر و می کنی که با حرص گاز می زنی؟ بعد ذغال ها و زیر و رو کرد و گفت: مثل من اگر رای نمی دادید الان سر هیچی به جون هم نمی افتادید. وقتی این جمله رو شنیدم دلم می خواستم مخ محمد داغ کنم! باغچه ما ،باعث شده هر هفته همه ما یه قرار از پیش تعین شده داشته باشیم. و اگر هر خانواده ایی بدون عذر موجه نیاد؛ انگار بی احترامی کرده باشه .درست مثل اینکه از عمد سر قرار حاضر نشده باشن. همه دور هم جمع می شیم . می خندیم حتی گریه هم می کنیم. زیر بارون خیس شدیم. از گرما می پزیم ؛ غرغر ها نعیم باغبونمو به شوخی می گیریم. حتی ماه رمضون هم مانع از دیدارها نشد. سفره های افطارمونو می اوردیم. باغچه ما حتی پدر شدن پسر عمه مو دیده. حتی این باغچه شاهد طلاق دختر عمه ام با دوست دوران بچگیم بوده. وقتی همه باهاشون حرف میزدن تا کوتاه بیان. این باغچه شاهد دیدار پس از سال های دایی کوچیکه با عمه ام (یعنی دختر خاله اش) بود. اما هنوز این باغچه باعث نشده عمو کوچیکه با خانواده اش بیان و برای یه بار این جمع رو ببینن و راضی بشن از لاکشون بیان بیرون. یادمه با اینکه خیلی پسر دایی بابام رو مخم بود ؛مجبور شدم باهاش بدمینتون بازی کنم و ببازم. مثل این خل ها کفش هامو دراوردم و از ته دلم بازی کردم تا پوزشو بزنم اما نشد که نشد. یادمه از بچگی رو مخم بود. اون وقتی که رفتیم مشهد و اون کرم ضد آفتاب میزد؛ می خواستم تک تک موهای خودمو و خودشو بکنم. لجم می گیره وقتی همه جمع میشن و بهش می گن یه دهن بخون. خدایی صداش خوبه اما نمی دونم چرا یک کم اوا است. آخ چه حالی کردم که پسر عموم انتقام شکست منو گرفت. الان یه سال میشه که دعوایی درمورد مذهب حافظ و سعدی باهم داریم. هر وقت کم میارم بهش می گم نمی خوای این موبایل پز روشنفکریتو عوض کنی. دقیقا نقطه ضعفش همینه وقتی اینو می گم خوشگل داغ می کنه. گاهی دور از چشم دایی بزرگه می شینم و با پسر عموم ورق بازی می کنم و شرط می بندیم که کی لیوان های چایی رو بشوره. محمد هم میشنه رو به روی منو ورق های رضا رو لو میده. هر چند اون هم جرزن خوبیه. اگر داماد و پسر دایی علی باشن؛ قلیون میذارن کنارشون و نی شو دست به دست میدن و ورق ها رو توی صورت هم پرت می کنیم. از بس دود از گوش و دماغ و دهنشون میدن بیرون؛ گاهی احساس می کنم توی این بارهای مزخرف نشستم. علی و هانیه ، سعید و سارا هم به دور از همه جنگ ها و حرف های ما برای خودشون بازی می کنن انگار نه انگار که ما هستیم. خیلی برام جالبه که توی باغچه هم بساط پلی استیشن شون به راهه! وقتی اذان مغربو می گن یه قالی زیر درخت پهن می کنیم ِ صدای نماز خوندن بابام یه مدلی که وجدان خوابیده آدمو بیدار می کنه و باعث میشه آدم بیاد روی قالی و نماز بخونه! پی نوشت: ــ دلم یه چیز خوشمزه می خواد اما هر چقدر این یخچال و کابینت ها رو بالا و پایین می کنم هیچی که دلم بخواد نداره. الانم مثل این خل ها کرن فلکس بدون شیر می خورم! ــ جمعه شب دارم میرم سفر تا یه هفته نیستم. اگر موقع رفت و برگشت هواپیما سقوط نکرد قول میدم یه چیزهایی از این سفر بنویسم. ــ نمی دونم این بازیگرا چطوری می تونن این همه کرم و روغنو تو صورتشون تحمل کنن. واقعا احساس نمی کنن صورتشون داره کش میاد یا می افته و سنگین میشه؟
Zbody>










