تبليغاتX


  _ باید امشب بروم _


Zbody> دیوار سیاه و سفید

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.
 

امروز تولدمه!!!!

می دونی از اول مهر ماه امسال گند بود تا امروز که روز آخرشه! از اول مهر ماه رفتم کتاب خونه تا اردیبهشت. هنوز حسرت سفر کیشی که می تونستم با من و من برم و می خورم. وقتی  من بزرگ زنگ زد و گفت بهاره بی خیال بیا بریم این تور و حال میده . من مثل این احمقا گفتم: ده پونزده روز دیگه کنکوره...

بعد از اردیبهشت افتادیم تو کار انتخابات که به حول و قوه شورای نگهبان و آقای خط قرمز!!! باختیم و تمام شب هایی که تا صبح توی خیابون بودیم و جز زنجیره سبز بودیم؛ به تاریخ پیوست. تمام حنجره که توی باغچه مون پاره می کردیم با بچه های فامیل هم به تاریخ پیوست!

گذشت تا نتیجه کنکور دادن که یه ده روزی مثل این خل مشنگا توی خونه نشستم و هر کی می گفت : کنکور منم مثل دیونه ها گریه می کردم!

و اما امروز!!!! مامان و بابا که رفتن پیش رضا.اون دو برادر  محترم دیگه  هر کدوم یه وری هستن. دیگه محمد (دادش کوکچم)  طاقچه بالا میذاره و زنگ میزنم می گم کجایی؟ میگه سر تمرینمه. از دیشب به این صفحه موبایل زل زدم بلکه یکی زنگ بزنه اما خبری نیست.مثل این حسودا شدم! یاد مامان می افتم که تولد عروس های محترمو بهم یاداوری می کنه؛ بعد هنوز بهم زنگ نزده. البته صبح ، شعله دوستم از اون سر دنیا برام اس ام اس تبریک فرستاد. 

حالا هم تنها نشستم اینجا و دارم این خزعبلاتو می نویسم. احتمالا برم بیرون واسه خودم تولد بگیرم. میرم واسه خودم یه کتاب می خرم و به خودم هدیه می دم و روش می نویسم : برای بهاره عزیز! از طرف بهاره نازنین. بعدم برام خودم یه کیک می خرم با یه فنجون قهوه می خورم! احتمالا بعد از ظهر با دوست محترمی که بهش گفتم: چرا بهم زنگ نمی زنی تبریک بگی؛ در جواب گفت: تا صبح (یعنی امروز) صبر می کردی بهت زنگ میزدم و تبریک می گفتم! برم سینما و کادو بگیرم. اگه بدونین چقدر کاد و گرفتنو دوست دارم؛ همیشه به این بچه کوچولوها حسودیم میشه که همیشه یه عالمه کادو گیرشون میاد. خدا رو شکر ساعت هشت و نیم شب بیست و سه سالگیم تموم میشه و میره پی کارش. (البته از اینکه سنم بالا میره ناراحتم. مخصوصا ۵ تا موی سفید دارم.)

اما خدایی باید بازم خدا رو شکر کنم. وقتی یکی از دوستای نزدیکمو می بینم که هم سن منه با یه بچه یه ساله سرطان گرفته: می گم خدا یا شکر که تنم سالمه. یاد کسایی می افتم که پدر و مادر ندارن ؛ می گم خدایا بی خیال این غرغر هام شو. شکرت که مامان و بابام کنارم هستن؛ بعلاوه دوستان و کسانی که خیلی دوستشون دارم کنارمن.

پی نوشت:

ـــ این بلاگفا فکر کرده اگر باز نشه ما از جمعه سبز نمی نویسم.

ـــ وقتی گاز اشک آور بزنن می گیم سبز! وقتی باتوم میزنن باز می گیم سبز. وقتی عکس کروبی و موسوی و که دو طرف عکس امام خمینی و زیرش نوشته یاران امام! بالا می گیریم و می بریم سمت طرفداران حکومت و هر کدوم  یه چیزی می گن: خائن، منافق، کثافت، وطن فروش...  دستمونو به نشانه پیروزی بالا می بریم و سه تا مچ بند سبزمونو نشون میدیم و می گیم سبز!!

ـــ اون آقایی که بالای تیر چراغ برقه رفته می خوا پرچم سبزی که دارن بهش میدن و کنار پرچم ایران نصب کنه!

ــامروز خیلی بچه شدم؛ شما به روتون نیارید!

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 12:8 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد.

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخنده و اشک ، یکی را سنجیده گزین کند.

عشق را مجالی نیست حتی انقدر که بگوید برای چه دوستت دارد.

ــــ از  شب های روشن ــــ

+ تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 2:27 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف

 

 

با دختر عموی ده ساله ام اسم بازی می کنم؛ تا چند روزی که خونه مونه حوصله اش سر نره. بهم میگه بهار میشه اسم خارجی هم بنویسم. منم ذوق مرگ میشم میگم سارا جون بنویس. سریع استاپ میده. شروع می کنه به خوندن... سونگ ایل گوک می گم : ها؟ میگه سونگ ..ایل ..گوک. ـــ اینو از کجات دراوردی؟ می خنده. ـــ اسم جومونگه. چشمام گشاد میشه ـــ خر خودتی؛ خطش بزن. پاشو می کوبه زمین :به خدا راست می گم.  دستمو میزنم به کمرم: خوب منم می نویسم: هونگ مونگ گونگ خوبه؟ حرص میخوره دستشو می کوبه روی برگه اش ـــ بهار به جون خودم راست می گم. برگه رو پرت می کنم روی زمین می گم تو جر میزنی من باهات بازی نمی کنم. صداشو می فرسته ته گلوش مثل وقتی که محمد می خواد تمیرین فن بیان کنه و از ته قلبش در حالی که دستاشو مشت می کنه میگه: بهار امشب جومونگ داره. اسماشو که گفت اگر این نبود من یه ماچت می کنم. می خندم و می گم: نه بابا، نمیری یه وقت. موهاشو جمع می کنه می گه خوب...خوب ... روی پام نقاشی می کنم می گم: با پولات برام یه ساندویچ بخر. میگه اما اگه تو باختی چی؟ منم که به خیالم بچه دچار توهم شده و چرتی میگه ،میگم می برمت شهر کتاب برات کتاب می خرم. روی تخت پهن میشه و میگه : به شرط اینکه هرشب خودت برام بخونی تا خوابم ببره. میزنیم قدش و شرط بسته میشه.

شب شد. به سارا می گم الان جومونگ که شروع شد شرطو باختی یه عالمه بهت می خندم. پاهاشو رو کاناپه دراز می کنه و میگه: ههه وایسا ببین. زبونم دراز می کنم و می گم فکر کردی من گوشام درازه. میگه بهار شروع شد. عکس عالی جناب که انگار این روزها با سوسانو عروسی کرده و خدا رو شکر به مراد دلش رسیده و روح یوها و باباش کی بود...آهان سردار هموسو رو شاد کرد اون کشور چوووس س آهان چوسان قدیمو پس گرفت و حالا مثل حاکمان خوب روی تخت تکیه داده، غافل از دل من که انگار توش آش هم میزدن. میگه بهار خانوم  گوش کن...همراه با صدای آقاهه میگه سونگ ایل گوک. فکر کردم فقط اسم همین یکی رو بلده نگو اسم همه رو بلده حتی اون تسوی بیشعور و اون ننه خیر ندیدش! میگه دیدی باختی. البته با کمی تامل و فکر یادم اومد این سارای ما توی عید با دختر عمه ام و خواهر زاده اش جومونگ بازی می کردن. و همیشه سارا جومونگ و عسل سوسانو و ستایش بدبخت هم یکی از ندیمه ها بود. پس یاد گرفتن این اسم ها هم سخت نیست. همون طور که بعد از فیلم یه پنجاه تا اسم کره ای ردیف کرد و گفت اینا تو فیلم امپراتور دریا و یا چه می دونم اون خانومه که کارش گرفت چی بود...آهان یانگوم خانوم یاد گرفته. یه چندتا اسم فیلم گفت که مخ ما جا نداشت. 

چند روز بعد سارا از خونه شون زنگ زد و گفت : بهار جومونگ تو تلوزیونه. درحالی که فیلمو استاپ می کنم تا رد نشه گفتم: مگه تا حالا تو دستشویی بوده.  ـ به مامانم می گم چقدر بی ادبی.  ـــ برو جومونگتو ببین بذار ما هم این فیلمو ببینیم. میگه: اوردنش ایران. دارن باهاش مصاحبه می کنن. چند وقتی بود که ۲۰:۳۰ مثل مشروبات الکلی  بود، به خاطر همین ما هم حرومش کرده بودیم تا به گناه نیافتیم و از دیدن این همه وقاحت و ابتذال از حال عادی خارج نشیم و لایعقل نشیم. میرم توی پذیرایی می بینم همه میخ شدن و دارن عالی جنابو زیارت می کنن ؛استغفرالله انگار دم مسیحا کار ساز شده یکی از تو خاک پا شده که اینا حیرت زده و با عشق دارن نگاهش می کنن. ما هم میشینم تا ببینیم آقای سونگ مونگ چی می فرمایند تا ما هم با پندار نیکشون راه راستو کشف کنیم. یک آقایی میگه: اون حقیر بی مقدار رو می بینی . امپراتور جان هم با چنان عشق و تواضعی سرشونو فرود میارن که اشک توی چشمام جمع شد. آقاهه ادامه میده: این جان نثار بی مقدار برای بچه اش شمشیر شما رو خریداری کردن. توی دلم می گم الله اکبر؛می بینی با چه شکوهی به این بچه نگاه میکنه. به محمد میگم : اون هاله ی نور دور جومونگو می بینی.  محمد میگه: پس تو هم دیدیش؟

از جناب امپراتور می پرسن: به کدامین انگیزه قدم بر این خاک ناچیز گذاردید؟ و منت بر جان ملت و رئیس دولت و...گذاردید. جومونگ یا همون سونگ مونگ عزیز با همون تواضعی که همه ازشون دیدیم میگن: قبلا چند کتابی درباره ایران خواندم. تو دلم میگم :یا امپراتور، چه منتی بالاتر از این که شما از ایران کهن با اون پیشینه کوچلو۲۵۰۰ سالی کتاب خوندید. امپراتور با اون همه وجاهت می فرمایند:ــ حالا اومدم با جناب داریوش کبیر و فرمانده کل این مرز و بوم ملاقاتی کنم تا بدون جنگ  با خودم متحدشون کنم. توی دلم می گم : بر این همه بزرگیت شکر. لطفا وقتی سری  به فرمانده کل یا  امپراتور فعلی زدید ، خلاصه خبر و سراغی از دستبندهای سبزی که برحسب اتفاق به دست مشتی اراذل افتاد و خونی شد بگیرد. لطفا منو بکشید اگر جسارت می کنم . نه اینکه خدایی نکرده من هم جزیی از این انقلاب مخملی سبز باشم. کور بشم اگر دروغ بگم. به قول برادر کرمی آدم روزه دار که عین سگ دروغ نمیگه. 

جومونگ جان، خنده ملیحی می کند؛ منم دست به چونه میزنم و خیره ،بدون اینکه پلک بزنم مثل آن دیگران زل میزنم. چیزی حدود ۴۰ دقیقه!! . انگار با اون خنده اش دنیا رو به من دادن.دستامو بالا می برمو می گم: الهی همیشه لبش به خنده وا شه تا جان نثارانت غمگین نشن! الهی احمد جان منظورم احمد شاملوی خودمونه خاک پای شما بشود. آخر دوم مرداد برای این اغتشاش گر ناچیز بی مقدار کافر که گاهی شعر که نه کلمه هایی بی ربط از روی نادانی ، مثل قطار به خیال شعر ردیف می کرد  مراسمی  گرفته نشد تا ما توهم دموکراسی نزنیم و درسی باشد برای دیگران.اما این کمین ناچیز به صورت کاملا اتفاقی ویژه برنامه ای از تلوزیون منحرف بی بی سی در باره این شاعر سر پا تقصیر مشاهده کرد. لطفا منو بکشید.

 جومونگ جان، عزیز یوها و سوسانو و مدیر سایون و همسایه های محترم و خادمین به ملت و مردم  و بر و  بچه های ایران می فرمایند : می خواهم با پیشینه ایران آشنا شوم. آخ فدای این همه نجابت. شما که تاریخ می سازید؛ چکارتان به تاریخ پوسیده ما آید؟ فردوسی کدامین آدم ناچیز بود که شما قصد دیدار دارید؟ استغفرالله نه اینکه فکر کنید او هم اغتشاش گر بود نه بنده خدا اندکی می خواست زبان فارسی و از عربی جدا کند.خیالتون تخت الان کسی از او یاد نمی کند. م.ح.م.و.د آقا می بر این امر هستند تا چهار واحد ناقابل فردوسی رو هم در دانشگاه حذف کنند تا خیال  کسی مکدر نشه و بچه ها ادبیات فارسی به جای ۲۰ واحد عربی ، ۲۴ واحد عربی پاس کنن و با تیز هوشی تفکراتش در نطفه خفه شد. یک فیلم ساختن از شاهنامه محترم برای تخریب سازی اذهان عمومی که خوب هم از آب درومد اما به نظرم  برای تخریب هنوز جا بود ؛ همون طور که با باتوم و گلوله اغتشاش گرها رو تخریب کردن. آخ جسارت کردم لطفا منو بکشید.

آخ جومونگ جان چه لعبتی هستی تو. بی خیال زندان کهریزک و تجاوزات و کشتن ها و بردن ها و سوزندن ها تو رو عشق است که مدینه فاضله یا همون آرمان شهر کوفتی ما تویی. دوبار در هفته مثل این زیارتگاه هایی که هر روز کشف میشن  به مدت ۲۰۰ دقیقه تو رو زیارت می کنیم بلکه خدا نیز از سر تقصیرات ما بگذرد. گور بابای فروغ و شاملو. الهی شیشه عینک تو بر سر این اغتشاش گرها بخورد. شما در هتل استقلال آب پرتقال میل کنید. به فدایان انقلاب هم می گیم به اغتشاش گرها ....من نمی گم خود شما که می دونی این روزها چی بخوردشون میدن.

 جومونگ جان این فک خوشگل خوش تراششون هی باز می کنن و منو شیفته تر می کنن. دستمریزاد برخدا چی ساخته. اصلا ترانه موسوی کیه؟ روح الامینی و آقا سلطان کیه؟ همین جومونگو عشقه. خدا کند توی خواب هم از جومونگ جان غافل نشم وگرنه آتش دوزخ بر من مباح باد.

جومونگ نوشت ها:

جومونگ گمشو برو خونه ات! 

نــــــــــــــــــدای درد

نامه ای به جومونگ (ع)

جومونگ این قهرمان ملی

نسل سوخته

جومونگ دوستت داریم!

واردات جومونگ یا چگونه تجاوز ملی نشده باشیم!

مشت محکم بر دهان جومونگ و هدف والایش!

رزم رستم و جومونگ

بیست و سی و جومونگ

خوان نهم: شنیدن رستم نعره ی جومونگ را!

به امید روزی که جومونگ دو و سه و چهار و پنج و شش و... در تی وی محترم و مسولانه جمهوری اسلامی به صورت زنده پخش شود. آمین.

پی نوشت:

ـــ از بزرگی نقل شده: هر کس شب را بی یاد جومونگ بخوابد انگار آتش جهنم را برای خود خریده است و به زندان های نا کجا آباد منتقل می شود.

+ تاريخ چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 3:26 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف