بعد از خوندن خود آزاری های میس کارتون من هم علاقه مند شدم از خود آزاری هام بنویسم.
ـــ کتاب لبه تیغ و جلو روم گذاشتم با تمام عشقی که برای تموم کردنش دارم اما هفتاد صفحه آخر و نمی خونم.
ـــ عکس ها احمدی نژاد رو در تمام نقاط کامپیوترم نگه داشتم. این یه جور شکنجه با اعمال شاقه است!
ـــ روزنامه همشهری و ایران می خونم و به اعتماد دهن کجی می کنم و برای اعتماد ملی دل نمی سوزانم.
ـــ هر روز به عینکم پوزخند میزنم بعد به صفحه مانیتور زل میزنم. به سردردهام محل نمیذارم تا جونشون در بیاد.
ـــ هر روز برگه های سفید رو جلو روم میذارم اما به جای داستان نوشتن فقط خط خطی می کنم.
ـــ ساسی مانکن گوش می کنم با صدای بلند.
ـــ شب موقع خواب به همه چیز این دنیا فکر می کنم به جز خواب.
ـــ حرف های خاله زنکی میزنم. مثل دوستان دوره های مامانم!! این یکی تهوع آوره.
ـــ به تمام کسانی که بهم بدی کردن فکر می کنم و گریه می کنم.
ـــ به دوستانم زنگ نمیزنم. با حرف هایم بقیه رو تلخ می کنم. تازگی ها به حسادت کردن هم علاقه مند شدم.
ـــ وقتی توی ماشین می شینم کمربند ایمنی نمی بندم .
_ به کارهای که کردم فکر می کنم و بدهایش را جدا می کنم بعد فحش های ناموسی به خودم می دهم.
ـــ به موعود شک می کنم و تمام باورهای این چند سال را مسخره می کنم. این نفرت انگیز ترین خود آزاریم. اما چه کنم شک مثل ریشه درخت توی تمام وجودم دویده.
ـــ به داخل گور شدن و تجزیه شدن اعضای بدنم فکر می کنم. این یکی واقعا مازوخیستیه و لذت عجیبی داره!
پی نوشت:
ـــ با اجازه از دوستان مبتکر خود آزاری؛ از کسانی که به خود آزای های خود عشق می ورزند دعوت می کنم تا در این باره بنویسند.
_ این روزها بی حوصله و کم طاقت شدم. دنبال راه میان بر هستم.
+
تاريخ جمعه 30 مرداد1388ساعت 2:33 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف
شیشه رو می کشم پایین ، باد داغ می خوره تو صورتم. اه...این هوا هم چه نکبتی شده. _ کولر مولر ندارین روشن کنین؟ از تو آینه بهم زل میزنه. عینکمو میدم بالا. _ شیشه رو بکش بالا. باد خنک می خوره تو صورتم، حداقل خنک تر از این هوای لعنتیه. تمام تنم خیس شده. لابد ، وقتی برم تو کافه این یارو میگه چه دختر بو گندویی. انگار تمام دونه های خیس به تنم فریز شدن.
صبا گفت چیز گرون سفارش نده که این یارو فکر نکنه ، تا حالا با کسی تو کافه چیزی نخوردی. خوب نخوردم دیگه. به جز یه بار که تولد دختر خاله ام بود و این دوستای هچل هفت خر خونشو دعوت کرده بود . شانس ما همه ماده بودن؛ یه موجود نر هم رد نشد . به قول صبا وقتی شانسو تقسیم می کردن ، احتمالا تو توالت مونده بودیم و چیزی بهمون نرسیده .تازه گفته بود این یارو دانشجو. خوب داشنجو باشه، مگه پسر دایی مسعود دانشجو نیست؟ عین ریگ پول خرج می کنه و عین خیالش نیست. نه اینکه دایی خیلی وضع توپی داشته باشه ، اما واسه این یه دونه پسر تیتیش همه کاری می کنه.
نمی دونم چرا این صبا میگه بد شانسه. ننه باباش که کاری بهش ندارن. همه وری می چرخه. به قول علی پسر خاله ام ، مامان و باباش از بیخ و بن سیب زمینین! خوشگل هم که هست. یه سر که می چرخونه همه دنبالش راه می افتن البته اینا رو خودش میگه وگرنه مگه ماشین حمل باره.
وقتی وارد شدم باید قیافه این کتاب خون ها رو بگیرم. ای کاش عینک مامانو کش می رفتم. اگه پرسید کتاب چی خوندی چی بگم؟ چهارتا از کتاب های مامانو می گم. مثلا...مثلا...مثنوی شریف. اما صبا گفته این یارو بیشتر کتابای روشنفکری می خونه. آخه مگه ما کتاب روشنفکری و غیر روشنفکری داریم.چهارتا جمله از دنیای سوفی رو سرهم می کنم؛ نمی دونم این یوستین موستین چی واسه خودش بلغور کرده. کی اینا رو می خونه؟ عمرا من حاظر نیستم. یه ملکوتو خوندم واسه تمام اجداد مادرم بسه. یه چهارتا جمله درمورد همین می گم. صبا می گفت اگه اینو بخونی دیگه ته روشنفکریه. می گفت مخ من قد نداد اما خوندمش!
صبا تا دیروز با این پسرا می گشت که دماغشونو می گرفتی ، جونشون از گوششون میزد بیرون. حالا چی شد رفته سراغه این یارو؟ به قول مامان بالاخره هر کسی یه روز می فهمه کدوم وری به نفعشه. ولی شعور صبا اینقدرا هم نمی رسه. _ کلاس چندمی. یه نگاه توی آینه میندازم. چه پررو طرف. حیف که امروز عصاب مصابم صافه وگرنه ننه بزرگشو جلو چشمش می اوردم. آخه به توچه. گره روسریمو صاف می کنم : _ کنکور دادم. می خنده، از اون خنده هایی که دوست داری طرفو زنده زنده آتیش بزنی. دهنمو کج می کنم. _ فنچ میزنی. واه نه بابا این راننده ها هم از این حرف ها بلدن؟ یکی نیست بگه فنچ مامانته. __ فنچ دوست دارم. صدای ضبط و بلند می کنه. انگار می خواد ساکت بشه. آینه رو از کیف آبیم در میارم و به ابروهام زل میزنم. انگار باید چندتا بیشتر می کندم. اه...نمی فهمم خدا هم بیکار بود؟ مو تو دست و بالش زیاد بود که همه رو چسبونده تو تن ما. آینه رو توی جیب کوچیک کیفم میذارم. خدا کنه این یارو بهم نگه فنچ وگرنه حتما خودمو حلق آویز می کنم.
این یارو رو دیدم اول من باید حرف بزنم یا اون. خوب اون اول باید شروع کنه؛ اگر من بخوام حرف بزنم حتما پیش خودش فکر می کنه می خوام دوست دوستمو دو در کنم. صبا که دورو برش شلوغه حالا یکی هم واسه ما. خدا کنه فقط قلمبه سلمبه حرف نزنه که مخم آبکش میشه. اگر مامان توی این مخ من باشه و ببینه چی بلغور می کنم واسه خودم حتما جام کنار کرکرس هاست. به جان خودم اگه راه داشت توی مخمو سوراخ می کرد تا ببینه توش چی هست. به قول صبا به کود ریختن به امید رشد و نمو؛ اما این خانه از بیخ و بن ترکیده است.
اگه موسقی و آهنگ حرف بزنه خوبه. اسم چهار تا خواننده رپ و می گم که حسابی اوسکول بشه. خدا رو چه دیدی؛ شاید رفت به صبا گفت این دوستت چقدر حالیشه. بعد صبا میاد میگه این...این...آخ اسمش چی بود؟ لعنت به این مخ. تقی...نه...نقی ...اه . با مشت می کوبم تو سرم بلکه یادم بیاد، _ چی بود...ای لعنتی ، نوک زبونمه. _ جانم؟ بابا این یارو چی میگه؟ _ با من بودین؟ من با این چیکار دارم. چقدر به این آینه زل میزنه انگار داره عروس میبره. خوبه میگه فنچمو انقدر زل میزنه. اسمش از این با کلاسا بود. اولش ک داشت...آره ک داشت انگاری. چه ننه بابایی. من عمرا اسم بچه مو یه اسم ک دار نمیذارم . خیلی ضایع است. کورش...نه...کامی...نه. وای رفتم اونجا بهش باید اسمشو بگم وگرنه حسابی سه میشه. نمیشه که بگم هوی یارو تو دوست صبایی؟ آها...کیان...کیان بود. گیس افشون همچین که زل زده می پرسه: _ اسمه کافه چی بود. ای بابا این یارو میخ ما شده ها. _ نقره ای. سرعتشو کم کرد و از پشت پنجره دونه دونه تابلو ها رو نگاه کرد. _ مطمئنی توی همین خیابونه؟ وقتی دیدمش ، بهش می گم شما کیان میان هستی. میان باحاله ها یا رو حسابی مچل میشه.
درمورد حافظم حرف بزنیم خوبه. بالاخره این فال های آقاجون شب یلدا با اون تفسیر های کش و قوس دارش به درد خورد. چهار تا چرت و پرت بهم می بافم تا این کیان میان ما رو دست کم نگیره. بعد میره به صبا میگه بابا این دوستت عجب آدم حسابیه. دیگه این صبای بی شعور منو دست نمیدازه و نمیگه بابا تو خیلی هالو هفت شنبه ای. بهم می گه البته تقصیر خودت نیست، فک و فامیل آدم که خارج بزنه شعور آدم هم خارج میزنه. تو رو خدا چه رویی داره، لابد فک و فامیل خودش شعور دارن. حداقل این مامان ما خیره سرمون تحصیل کرده است. مامان صبا که سر و ته شو بزنی توی این شو لباس و توی اون شوی لوازم آرایشه. باباشو هم که نگو؛ وقتی خود صبا بگه دیگه از این بابا نا امید شدم یعنی خودش میدونه ته این بابا چیه. البته مامان جون همیشه میگه زن خوبه که می تونه مردو جمع کنه.
راننده جلوی یه تریا نگه میداره و میگه رسیدیم. یه نگاهی به تابلوش می ندازم: تریای نقره. _ چقدر بدم خدمتتون. _ مهمون من باش. ای بدم میاد از این تعارف های شلکی. از ماشین پیاده میشم و انگشتر انگشت اشاره مو بالا و پایین می کنم: مرسی. _ پنج هزار تومن. از توی کیف پول یاسیم یه پنج هزاری در میارمو میدم به یارو.
پشت در می ایستم. از بیرون هیچی معلوم نیست. معلوم نیست اون تو چه خبره؟ یعنی همه مثل کیان میان ، اینجا واسه کتاب خونی میان؟ فکر نکنم بیشتر به محل مخ زنی میخوره. شاید ما هم بتونیم مخ یارو رو بزنیم. درو سمت داخل هل میدم. باد خنک می خوره تو صورتم ، خنکی تنم با صدای دینگ دینگ آویز در ورودی قاطی میشه.انگار تمام عرق های تنم یک دفعه منجمد شدن! بند کیفمو توی دستم مچاله می کنم. ناخنم کف دستم می کنم. یه چشم می چرخونم؛ همه دو نفری هستن، آهان این یارو که کنار پنجره نشسته حتما کیان میانه! نفسمو بیرون میدم و میرم جلو. روبه روش می ایستم: آقای کیان می... سرشو بالا می گیره. Wow بابا این یارو عجب تیکه ای! واسه همین صبا رفته رو مخش! سرشو تکون میده. سلام میدم و روی صندلی روبه روش صاف میشینم. سرشو می کنه توی کتابی که تو دستشه. بابا این یارو اصلا تو باغ نیست. اگه به خروس همسایه سلام داده بودم جوابمو میداد.
دستمو میزنم زیر چونم و می گم : چی می خونی؟ یه نگاه سرسری بهم میندازه. لامصب چه چشماش مشکی و گنده است. خاک تو سرم ، چشمای من نصف اینم نیست. کوفتش بشه. _ کتاب می خونم. واه نه بابا این یارو چی خیال کرده؟ فکر کرده خیلی گنده است؟ فوقش سه سال از من بزرگ تر باشه. پاکتی که کتابا توشن، میذارم روی میز : ملکوتو خوندم. یک کم از آب داخل لیوانشو می خوره عجب گلوی خوشگلی؛ معلوم آب از کجای گلوش رد شد . تازه بین اون همه ریش خرمایی! میگه : آفرین و دوباره بین خط های کتاب گم میشه. _البته خیلی چیزی نفهمیدم. میدونی به نظرم باید یه بار دیگه بخونمش. میره صفحه بعد. _ همه کتابا رو اوردی. گوشه روسریمو دور انگشتم می چرخونم: تمام اونایی که صبا داد. سرشو تکون میده. بابا این یارو آژانسیه باحال تر بود این یارو اصلا پا نمیده.
سرمو روی میز میذارمو می گم: تو همیشه میای اینجا کتاب می خونی؟ به گارسونی که رد میشد اشاره داد. ای ول حداقل خسیس نیست. _ یه بطری آب معدنی برام بیار لطفا. طرف یه چشمی میگه و میره. این مردک بی شعور حتی نگفت دوتا بطری آب. حتی نپرسید تو آب کوفت می کنی؟ یعنی همه پسرا انقدر قزمیت و بی شعورن؟ آره بابا ؛ هر کدوم یه مدل خرن اینم مدل 2009 ! گارسون با اون کت و شلوار آلبالویی، نصف لیوانشو پر میکنه؛ انگار تازه منو دیده باشه: شما چیزی میل دارین براتون بیارم. یه نگاهی به کیان میندازم ، مثل مرده ها ول شده روی این صندلی صاب مرده و به روش نمیاره: تو چیزی می خوری؟ یه نگاهی بهم میندازه . نه بابا انگار بحث شکم که میشه همه حواس جمع میشن. می گه: یه شیک میلک با کیک گردویی ، ممنون میشم. منم یه آب طالبی سفارش میدم.
آخ اگه این صبای عوضی رو ببینم ، حلق آویزش می کنم. بی شعور، اه ...عمرا دیگه با این دانشجو روشنفکرا دوست نمیشم. دو زار ادب ندارن فقط قیافه ان. لعنتی. میزو می چینه و میره. _ تو چرا اصلا حرف نمیزنی؟ کتابو می بنده و میذاره روی صندلی کناریش . این کوفتی که سفارش داده رو بهم میزنه و میگه : چی بگم؟ فکر نکنم حرف مشترکی باشه. یک کم از آب طالبیم با نی می کشم بالا : بگو چی می خونی؟ انگشتای کشیده سفیدشو توی هم مچاله می کنه: چه فرقی می کنه؟ تو سر در نمیاری . به لبای سرخش زل میزنم : خوب تو بگو شاید خوندم و ازش سر دراوردم. یه تکه از کیک و می چپونه تو دهنش ؛بی شعور حتی ذرشو تعارف نمی کنه. کارد بخوره به شکمت. حیف که خوشگلی وگرنه له ات می کردم. توی چشمام زل میزنه. _ بهت نمی خوره خیلی اهلش باشی. واه، لابد این یارو از تو شکم ننه اش کتاب خون بوده. _ خوب میشم. چی سریع همه رو خورد. منم ته لیوانو دراوردم. گفت: دستت درد نکنه. دهنم باز موند؟ _ واس چی؟ به ظرف های خالی اشاره می کنه و میگه : واسه اینا خیلی چسبید. مغزم داشت سوت می کشید. یعنی چی...خوب معلومه دیگه. محترمانه گفته حساب پای تو. ای بر اون ذاتت لعنت صبا. خیلی گاوی. با حرص از پشت میز بلند میشم مثل این احمقا دوازه تومن میذارم روی پیشخون. اصلا به من چه؟ نباید پولو میدادم باید میذاشتم می رفتم. اما آبروم جلو صبا میرفت. کیفمو بر میدارم و با بغضی که مثل ورق دو لو ضایعه می گم با من کاری نداری: میگه نه. کتابو میذاره روی میز. ای بی شرف این که همه اش سفیده. اه ، دوست دارم روی سفیدی تنش بالا بیارم. صبای بی شعور الاغ . کثافت. به صبا میزنم: خیلی رذلی . میزنه : یادته پارسال ده تومن قرض گرفتی و ندادی؟ این به اون در.
پی نوشت:
ــ به دو علت نوشتن قسمت دوم داستان خیلی طول کشید: اول اینکه پنج ، شش روزی سفر بودم و جای خالیم انگاری خیلی محسوس بود! دوم اینکه وقتی داستانو تایپ کردم و تموم شد یادم رفت ذخیره کنم ، برای همین نصفه مونده بود و باید دوباره می نوشتمش. امیدوارم همچنان تاخیر های منو برای خوندن به بزرگی ببخشید.
ـــ هچنان فحش می دهیم و خنک نمی شویم!
+
تاريخ شنبه 24 مرداد1388ساعت 2:16 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
قبل نوشت: بعد از کلاس داستان نویسیم ، دیگه داستان ننوشتم. یعنی مخم کلا تعطیل شده بود. برای همین ممکنه این داستان بعد از تقریبا شش ماه خوب از آب در نیومده باشه. تا دستم راه بیافته کمی طول می کشه!
*****************
جلوی آینه ایستادم، یک کم از روژ لب قهوه ای مامانم روی لبم می مالونم . ای کاش میشد سرخشون کنم، اما به قول صبا خیلی تابلو میشم. میگه رژ لب قرمز مال ... است! بهش میگم : تا اون جایی که یادمه مامانم لباش همیشه سرخ بوده. زل زد تو صورتمو گفت: آخه بچه تیتیش همه که مثل ننه شما نیستن.
ابروهامو با قیچی مامانم یک کم فقط یکم کوتاه کردم، اما هنوز خوشگل نبودم. دوست داشتم به چشم بیام. یه نگاهی به در اتاق انداختم ، قلبم مثل قل قل کتری میزد. بالاخره از تو جعبه آرایش مامان پیداش کردم. واسه اینکه وجدان درد نگیرم گفتم یه کوچلو از جایی که خیلی تابلو نباشه می کنم . با دقت بهشون زل زدم چندتا از موهای ابرومو که تا تو چشمم اومده بودن کندم. دوباره یه نگاه به در انداختم؛ دعا دعا می کردم مامانم تو اتاقش کاری نداشته باشه تا منم با خیال راحت بتونم به اوضاعم سر و صورتم برسم. دوست نداشتم جلوی دوست صبا ضایع بشم. حتما یارو میرفت بهش گزارش میداد. اگه اوضاعم خیلی سه باشه میگه ،اوسکول تر از این نبود بفرستی سراغ ما. اونم بعد از این همه سفارشی که صبا کرده بود.
با آب دهنم ابروهامو صاف می کنم. خدا رو شکر پارسال از دست خرمن سیبل هام خلاص شدم. یعنی از بس به مامان التماس کردم و گفتم : بابا تو کوچه همه پسرا بهم میگن چنگیز خان. جون امواتت کوتاه بیا و بذار از دست این سیبلا خلاص شم. بالاخره دلش به رحم اومد. هر چی گفتم بذار زیر این ابروهای پاچه بزی رو مرتب کنم؛ به خرجش نرفت. می گفت : واسه همین سیبلا باید به خاله خان باجی ها جواب پس بدم. تا دیروز که حرف این و اون به اندازه یه شاهی ارزش نداشت . اینم از شانس ترکیده ماست! لبامو فشار دادم و گفتم : اگه کنکور قبول شدم چی؟ یه نگاه عجیبی بهم انداخت انگار مادرشو شوهر دادن. گفت: اگه قبول شدی. این اگه از صدتا فحش به قول صبا ... دار بدتر بود. شاید چون مثل بچه های خاله و دایی تا خرخره تو کتابام نرفته بودم ؛ فکر می کنه محاله. اما به جون خودم تو مدرسه بچه تنبل نبودم. هر چند به قول مامانم از وقتی با این صبای زلیل شده قاطی شدم، یه لات شدم مثل خود شعبون بی مخ!
یک کم هم روژ گونه زدم اما دیگه خیلی تابلو بود، خوشم نیومد با پنبه پاکش کردم در عوض نوک مداد سیاه مامانو تراشیدم به اندازه یه نقطه چین تو چشام کشیدم. ای بد نشده بودم. خدا رو شکر کسی سر وقتم نیومد. رفتم تو اتاقم و مانتو سبز آبی و که با صبا خریده بودم از روی تختم برداشتم و تنم کردم. اگه مامان این مانتو رو تنم میدید جرم میداد و تمام قبرستونو می فرستاد سر وقتم. خودم هم خوشم نیومد اما صبا بهم گفته بود : خره این رنگی مده. گفتم : بابا این خیلی می چسبه. لباشو غنچه کرد و گفت: خوب بابا؛ همچین میگه می چسبه انگار، یه عالمه قلمبه سلمبه داری واسه بیرون زدن. بی خیال توی چوب خشک چه فرقی به حالت می کنه. جلوی آینه اتاقم ایستادم، از پس وجدانم برنمی یومد اما یه ور دلم قیلی ویلی می رفت. گفتم بابا حالا یه بار می پوشمش ، با یه بار که آدم نمی میره. آخه صبا خیلی سفارش این یارو رو کرده بود.
روسریمو سرم انداختم. یه گره شلکی بهش زدم، از همونایی که مامان میگه مثل برنج شفته می مونه! توی کل طایفه مون چهارتا پسر که نداشتیم. قربون اون هام برم مثل کدو حلوایی بودن. به قول صبا طایفه مون به درد مخ خوری می خورن. خب راست میگه از بس هر جا میریم یه حرفایی میزنن که معلوم نیست از کجاشون دراوردن. مامانم میگه اگه یک کم کتاب بخونی شعورت بالا میره. این مامان ما هم فکر کرده چه طایفه تحفه یی داریم!
دینگ دینگ اس ام اسم بلند شد. صبا نوشته بود: امروز که یادت نرفته؟ چه خری بود. مگه میشه یادم بره؟ فکر کن برای اولین بار تو زندگیم می خوام با یکی غیر این ببو گلابی فامیل برم بیرون. اگه مامان بفهمه...خوب راستشو میگم. می گم : صبا یه امانتی از طرف داشت، چون سفر بود داد من به رفیقش برسونم. اگه مامان پرسید : پس این همه بزک دوزک واسه چیه؛ چی بگم؟ عینک دودیمو روی چشمم گذاشتم. به قول صبا تیرپم بیست شده بود، در حد لالیگا! فوقش به مامان میگم : نمی خواستم جلو یارو کم بیارم ، مخصوصا که پای آبروی صبا هم درمیون بود. کیفمو دستم گرفتم. تازه کدوم بزک دوزک؟ صبا گفته بود اگه می خوای خیلی های کلاس باشی باید کیفتو روی آرنجت بذاری. خوشم اومد با حال بود. پاکت گنده یی که صبا داده بود و برداشتم. با خودم گفتم: این پسره چه خلیه که توی این چله تابستون به جای اینکه به فکر حال کردن کنار دریا باشه چهار تا کتاب عتیقه یی که به صبا داده بود و می خواد. جوراب صورتی هامو پام کردم؛ مگه صبا کتاب هم می خونه؟ درسای مدرسه رو به زور می خونه چه برسه به این کتابا. من یه ملکوتو خوندم مخم گو...وای به حال بقیه شون. حتما جلو یارو خواسته کم نیاره.
_ مامان من دارم میرم. روی مبل نشسته بود و مجله ایران دختو ورق میزد. چه عشقی داشت به این مجله. نمیدونم چرا خانواده سبز نمی خونه. با اون همه داستان های با حال؟ عینکشو بالا پایین کرد و گفت: کجا به سلامتی. خدا رو شکر نگاهم نکرد وگرنه ... توی راه پله نشستم و بند کتونی هامو بستم و گفتم: دیروز گفتم که با یکی از دوستام قرار دارم. دیگه فرصت ندادم. یه خداحافظی کردم و سریع جیم شدم. نفسمو بیرون دادم. دستام یخ کرده بود. صدای Akon بلند شد. - هان بنال. به ته کوچه نگاه کردم، خبری از آژانس نبود. _ داری میری؟ _آره بابا منتظر آژانسم. یک کم مکث کرد و گفت: جلو یارو مودب باش. زیادی لفط قلمه، سوتی بدی می فرستمت پیش طالبان تا ترتیبتو بده. پراید نوک مدادی داخل کوچه پیچید: غلط کردی. یه پسر مو بلند جلو پام ترمز زد و گفت: خانوم ... سرمو تکون دادم و سوار شدم. حواسم به صبا نبود؛ به قول خودش زر زیادی میزد. گفتم: من سوار آژانس شدم، خدا حافظ. فقط هوی شو شنیدم. تو دلم انگار مرده می اوردن و می بردن! تقصیر این دختره بیشعوره ، از بس گفت این یارو فلان، بهمانه . نمی دونم اینکه انقدر آدم حسابیه چرا با صبا بر خورده. پسره از تو آینه نگاهم کرد و گفت: با آهنگ که مشکل نداری. سرمو چرخوندم سمت پنجره و مثل یابو دادم بالام. پسره پررو چایی نخورده فامیل شده. عمرا بیست ساله دیگه هم بگذره گیس هام قد این یارو نمیشه. من که دخترم، موهام یک کم بلند میشه ؛ واسه ام عین غده سرطانی میشن حالا این یارو ، چله تابستون چه طوری تحمل می کنه موندم . تازه چه افشونشونم کرده.
پی نوشت:
من و من گفتن فحش بازی کنم...این روزها بالا تا پایین این مملکتو فحش میدم کدوم بگم؟ وقتی امروز این کنفرانس خبری و تی وی محترم جمهوری !!! اسلامی پخش می کرد بالا تا پایین مملکتو فحش دادم. غلیظ هاشو می گم: بی شرفا،بی همه چیزها،بی پدر مادر ها، گوساله ها،گوسفندها، کثافت ها،بی شعورها. حرو...دیگه چیزی نموند همه رو گفتم. اما فحشی هایی که وقتی خیلی عصبانی میشم بهم می چسبه، مخصوصا این روزها بی پدر مادر و بی شرف گاهی هم سگول بوه (سگ پدر). البته جلوی مادر و پدر محترم نمی تونم این همه بی ادبی بکنم!
+
تاريخ یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 4:38 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
قبل نوشت:
باید درمورد شاملو می نوشتم. چیزهایی پراکنده ای درمورد زندگیش نوشتم تا اینجا بذارم. اما بعد با خودم گفتم، زندگی نامه شاملو همه جا هست . مسلما من هم چیزی بیشتری جز حرف های همه ندارم که توی کتاب ها و سایت ها مختلف نوشتن. بنابراین تصمیم گرفتم یکی از مصاحبه ها شاملو رو بذارم شاید بتونیم کمی به فکر و نگاهش نزدیک بشیم. هر چند٬ چند روزی از سالگرد شاملو (بامداد) می گذره اما...بگذریم این روزها شعر شاملو،صدای شاملو می چسبد و خواندن این مصاحبه خالی از لطف نیست. شاید درد امروز من و تو هم باشد! (مصاحبه در صفحه بعد)

سرودِ ابراهیم در آتش
در آوار ِ خونين ِ گرگوميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز ميخواست
و عشق را شايستهی زيباترين ِ زنان
هديّتي نه چنان کمبها بود
که خاک و سنگ را بشايد.
چه مردی! چه مردی! |
|
| |
که ميگفت |
قلب را شايستهتر آن
که به هفت شمشير ِ عشق |
|
| |
در خون نشيند |
و گلو را بايستهتر آن
که زيباترين ِ نامها را |
|
| |
بگويد. |
و شيرآهنکوه مردی از اينگونه عاشق
ميدان ِ خونين ِ سرنوشت
به پاشنهی آشيل |
|
| |
درنوشت.ــ |
رويينهتني |
|
| |
که راز ِ مرگاش |
اندوه ِ عشق و
غم ِ تنهايي بود.
□
«ــ آه، اسفنديار ِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشيده باشي!»
□
«ــ آيا نه |
|
| |
يکي نه |
|
| |
بسنده بود |
که سرنوشت ِ مرا بسازد؟
من
صدايي بودم من
ــ شکلي ميان ِ اشکال ــ،
و معنايي يافتم.
من بودم
و شدم،
| نه زانگونه که غنچهيي |
|
| |
گُلي |
راست بدانگونه
تا آسمان بر او نماز بَرَد.
□
من بينوا بندگکي سربهراه |
|
| |
نبودم |
و راه ِ بهشت ِ مينوی من
بُز روِ طوع و خاکساری |
|
|
نبود: |
مرا ديگرگونه خدايي ميبايست
شايستهی ِ آفرينهيي
و خدايي
ديگرگونه
آفريدم».
□
دريغا شيرآهنکوه مردا |
|
| |
که تو بودی، |
و کوهوار
پيش از آن که به خاک افتي
نستوه و استوار |
|
|
مُرده بودی. |
اما نه خدا و نه شيطان ــ
سرنوشت ِ تو را |
|
|
بُتي رقم زد |
| بُتي که |
|
| |
ديگراناش |
|
| |
ميپرستيدند.
|
ادامه مطلب
+
تاريخ سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 3:50 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف