
این روزها خونه مون پر از مهمونه . برای همین یه مدت نیستم. خیلی آپ نکنین تا بیام. عادت داره ، صبحانه شو با نون سنگک بخوره.همیشه سر میز صبحانه می گه: بهار باز نماز صبحت قضا شد؟ دستت با شیطون میره توی یه کاسه. منم لپشو می بوسمو می گم : با مغرب عشا می خونم ؛ این طور بیشتر به چشم خدا میاد. لباشو گاز می گیره و زیر لب استغفرالله میگه! وقتی می خوام برم کلاس اسکیت چپ چپ نگاهم می کنه: به جای این کارا برو چهارتا هنر یاد بگیر تا کسی بهت نگه بی هنری. منم میگم بی بی اینم یه جور هنره. میگه : سر خوردن هنر شد؟ خیاطی و آشپزی هنره. بهش وقتی می گم بی بی دعا کن کنکور قبول شم. آخه دعاهاش رد خور نداره؛ میگه دعا می کنم قبول شی. اما درس کنار یه هنر خوبه. روزی که قرار بیاد، زنگ میزنه به بابام میگه: بگو اینایی که میگم بیان فرودگاه بعد یه لیست هفت هشت نفری ردیف می کنه. بابام هم که حرف رو حرف بی بی نمیزنه. یه عالمه آدم ردیف میشن تو فرودگاه که بی بی رو بیارن. وقتی میاد، صد هزار تومنی اضافه بار می خوره. این سری که بارشو با یه پرواز دیگه فرستادن. یه عالمه کارتون با خودش میاره ، اسم تمام پسر و دختر ها و نوه هایی که عروسی کردن هم روش می نویسه تا همون جا تو فرودگاه کارتوناشون که از خیار چنبر، سبزی قورمه سرخ شده تا گندم حلیم و لیمو ترشه تحویل بگیرن و ببرن . اگر بهش بگی بی بی چرا این همه بار اوردی راضی به زحمت نبودیم. میگه بیام نون بچه هامو بخورم ، خونه شون بمون بعد دست خالی بیام؟ معمولا وقتی میاد دندوناشو با خودش نمیاره. بهش می گیم بی بی چرا نیاوردیشون. میگه یادم رفت. اینو میگه که ما نفهمیم دوست نداره هر جایی هر غذایی رو بخوره. وقتی میاد ، هنوز یه هفته نشده به بابام میگه: می خوام برم خونه ام ؛خسته شده ام. وقتی هم میگه می خوام برم اگه خدا هم بیاد پایین و بگه بی خیال دو روز بیشتر بمون ؛ میگه کار دارم. چیکار؟ نمیدونیم. بیشتر دلش برای دوستاش تنگ میشه. از روزی هم که میاد میگه بهار : شماره مار حج رضا (مادر حاج رضا) رو برام بگیر ، مخوم پش قصه کنم. (می خوام باهاش صحبت کنم.) با رفقاش کری داره. به هم پز نوه هاشونو میدن. مثلا اگه مامان شبنم بگه بچه دخترم این کار و می کنه و فلان دانشگاه درس می خونه. بی بی هم یه نگاه بهش می کنه، اسم یکی از ماها رو میاره و از درس و دانشگاهمون میگه. اونقدر میگه تا طرف بی خیال شه. نمی دونم هنوز پیرزنی هست که موهاشو حنا بذاره ؟ اما بی بی من هنوز موهاشو حنا میذاره. از همون نارنجی ها. روی دست پاش هم. بعد موهاشو با یه شونه سبز که از بچگیم یادمه همین رنگی بود؛ شونه می کنه و از دو طرف می بافه. بعد یه روسری سرش میکنه و از پشت گره میزنه. وقتی توی خونه بلوز مشکی بپوشیم یا با مانتو مشکی بریم بیرون؛ دعوامون می کنه. می گه لباس سیاه جای شیطونه. مگه مو موردم ؟ (مگه من مردم؟)با آقا بزرگم مثل دوتا بچه پشت سرهم هستن. وقتی پیش هم هستن دعوا می کنن. وقتی بابا بزرگم یه ماه زودتر میاد تهران، روزی ده بار بهش زنگ میزنه. به قول ما چکش میکنه. هیچ وقت به تفاهم نمی رسن. وقتی آقا بزرگم بخواد حرص بی بی رو دربیاره سنشو شش سال بزرگ تر میکنه. اون وقته که دادش هوا میره. آخه بی بی الان شش ، هفت سالی هست که میگه ۶۳ سالمه! اماوقتی ببینش باورت نمیشه این زنه آقا بزرگه و چند سالی کوچیک تره. به قول خودش سرنوشت براش سخت رقم خورده. هنوز فکر می کنه بهترین هنر زن، خونه و زندگی اداره کردن. همین طور که روی زمین نشسه و دستش و روی قالی بالا و پایین میکنه میگه: هر دختری یه بختی داره. وقتی سنت بالا بره دیگه هیچ پسری تو روت نگاه نمی کنه! گاهی اونقدر رک حرفاشو تو صورت آدم میزنه که شاخ درمیارم. نمیذاره هیچ حرفی توی دلش قلمبه بشه. الان که برای عروسی پسر عمه ام اومده تهران، پارچه ای که عمه ام برای خلعتی بهش داده ، دوخته اما وقتی به عمه ام نشون داد، گفت : خیاطم بهم گفت پارچه سوراخ سوراخ بوده. اما دیگه دوختمش. لباساش یا سبزن یا بنفش کمرنگ. اما خدا نکنه یکی بمیره تا التماس نکنی لباس سیاهشو درنمیاره. اگر براش کادو بخریم ، اگر خوشش نیاد جلو چشامون به یکی دیگه می بخشدش. غیبت نمی کنه حرف خوشگل می کوبه تو صورت آدم. میگه بهتر از غیبت کردنه. وقتی عمه . عموم میان التماسش می کنن که بره خونه اونها. میگه من خونه شماها راحت نیستم. خونه ح...مثل خونه خودم می مونه. مگه ف...بیوم (عروسم) ، بچه خواهرمه. به چشم مادر شوهر و سر بار نگاهم نمی کنه. همیشه عمه ام دلخور میشه و بغض می کنه. اما ما خوش حال از اینکه بی بی خونه ماست. آخ وقتی می خواد سیاسی بحث کنه که خوردنی میشه. دوست دارم لپشو گاز بگیرم. یا از مضرات یه چیزی حرف بزنه. دیشب وقتی داشتیم بی بی سی نگاه می کردم. چپ چپ بابامو نگاه کرد و گفت: ماهواره خودتو بچه ها تو خراب می کنه. بعد چندتا قصه از احمد بزاز (پارچه فروش) و علی صحاف که ماهواره داشتن تعریف می کنه و سرشو با تاسف تکون میده. دوست داشتنی ترین پیرزنی که توی عمرم دیدم. شاید گاهی تلخ باشه. اما با همه تلخیش وقت حرف میزنه. از جونی هاش میگه ، از سختی و بچه هایی که به دنیا اورده اما از نبود امکانات پزشکی مردن و گریه می کنه دلم می خواد محکم فشارش بدم. همیشه جا نمازش همه جا باهاشه. با تسبیج فیروزه ای و مهر کربلاش و چادر گل گلیش که بوی عطر یاس توی جانمازو میده. پی نوشت: ۱- خلعتی هدیه که موقع عروسی خانواده عروس به خانواده داماد میدن. ۲- آس قوم و قبیله رئیس جمهور ۲۴ میلیونی ٬ نامه آقای!!!فیروز آبادی به امام زمان !! بود. خواستم لینکشو بدم که متاسفانه فیلتر بود. وقتی ۱۸ تیر اتفاق افتاد بچه دبیرستانی بودم با جوش های ریز و درشت توی صورتم. فارغ از تمام اتفاقات دور و برم. شاید خیلی از هم سن و سال های من بیشتر به مسائل توجه داشتن . وارد دانشگاه شدم، دانشجویان دانشگاه آزاد یا حداقل دانشگاه ما ، خدا رو شکر انگار بی خیال تمام دنیا بودن. فرقی نمی کنه چه خبر باشه. یادمه یه بار بچه ها انجمن بردهای دانشگاهو پر کرده بودن از بیانه ها که به لطف حراست و بسیج فعال، در انجمن از جا دراوردن و جلوی ورودی دانشگاه انداختن تا عبرتی باشد برای دیگران. تا به قول خواهران و برادران بسیجی بقیه اهل بهشت بشن. و شاید این جدی ترین اتفاق در دانشگاهمون بود!(و در انجن برای همیشه تخته شد!) البته بماند وقتی هایی که سالن اجتماعات برنامه داشت و حرف از ناهار هم بود؛ سالن اجتماعات شلوغ بود؛ وگرنه هیچ استقبالی از برنامه های دانشکده نمیشد. با این اوصاف شاید کسی خیلی براش مهم نبود که ۱۸ تیر چه روزیه. اما اگر خیلی ها مثل من که غافل از همه چیز بودن، شاید اگر آقای خاتمی خیلی با تدبیر تر عمل کردن بودن، شاید اگر مثل هر روز که با اسم اسلام سر ما رو کلا میذارن ما هم باور می کنیم ، باورشان نمی کردیم. این روز ها سخت تر و بدتر از ۱۸ تیر نبود. وقتی انقلاب شد، لابد خیلی ها فکر می کردن ما که آزادی مدنی داریم، حالا آزادی سیاسی هم می خواهیم پس این انقلاب یعنی هم آزادی مدنی و هم سیاسی!....اما نه تنها آزادی سیاسی در کار نبود، بلکه آزادی مدنی مردم هم ازشون دریغ شد. حالا این روزها وقتی درمورد درگیرهای بحث میشه، مامانم میگه آخه چه فایده داره، این همه آدم کشته بشن؟ کتک بخورن؟ این همه خانواده داغدار بشن برای یه کاری که آخرش معلوم نیست. منم همیشه به مامانم می گم اونهایی که زیر ظلم هستن و حرف نمیزنن گناهشون از اون کسی که ظلم میکنه بدتره. حالا فردا هیجده تیره اما این هیجده تیر مثل سال ۷۸ نیست. یه فرق بزرگ داره شاید اون سال بیشتر معترضین دانشجو ها و قشر روشنفکر بودن؛ اما این روزها مردم عادی هم دنبال حق از بین رفته هستن ، تا شاید راهی برای احیای این حق باشه. شاید سال ها بعد خون امثال عزت ابراهیم نژاد ، ندا آقا سلطان ها به راحتی ریخته نشه اون هم به خاطر احیای حق. بدون حق عزاداری! تا افرادی مثل ده نمکی این روزها برای ما فیگور روشن فکری نگیره. به امید رنگ حقیقی آزادی و عدالت بدون رفتارهای ریاکارانه. پی نوشت. ۱- دانستنی های 18 تیر رو اینجا بخونید. ۲- مطمئنم بالاخره خون ها ریخته شده یه روز دامن این دیکتاتورهای به اصطلاح مسلمونو می گیره. هیچی مثل این داغونم نمی کنه که میدونم یه عده آدم از اسم خدا و پیغمبر و قران سو استفاده می کنن تا خودشونو حق جلوه بدن. در صورتی که اسلامی واقعی با تفکرات امروز این ها مثل خط موازیه. و مسئول دلزدگی ما از اسلام خود اینها هستن. ۳- چند ماه پیش ، وقتی توی فلسطین جنگ بود، این دایه های مهربان تر از مادر شیپور به دست گرفته بودن و می گفتن اسرائیلی های فلان فلان شده دارن انقطاع نسل می کنن؛ اما امروز که برادر کشی و هم وطن کشی توی ایران هست، میگن اردو کشی توی خیابون می کنن تا خواسته های نامشروع خودشونو مشروع جلوه بدن. و اینجاست که آدم بغض مرگ میشه. ۴- اس ام اس ها دوباره مسدون، مملکت رو سه روز تعطیل کردن به بهانه غبار و گرد و خاک...امان از این توهم توطئه و احساس خطر برای قدرت نامشروع. فیلم درباره الی. . . ساخته اصغر فرهادی را وقتی دیدم، ناخودآگاه به این موضوع فکر کردم که چقدر این آدمهای جمع شده در یک ویلای مشرف به دریا اسیر تقدیرند. این در اسارت تقدیر بودن، تم مشترک فیلمهای اصغرفرهادی از (رقص در غبار) و (شهر زیبا) تا (چهارشنبه سوری) و (درباره الی. . .)است.مجموعه آدمهایی که او در این فیلمها به تصویر کشیده در دل روابط و مناسبات روزمره خود حضوری منفعلانه ندارند و همواره تلاششان تحمیل خود به شرایط است، اما نهایتاً گریزی از تقدیر ندارند. این اسارت و ترکیب جبر و اختیار را اصغرفرهادی در دو فیلم اخیرش (چهارشنبه سوری و درباره الی. . .) که به طبقه متوسط جامعه شهری نزدیک شده، به نحو بارزتری نشان میدهد.او کنتراست موجود در این طبقه را در فیلم آخرش به شکل عیان و- در عین حال - تکاندهنده نشان میدهد. چه زود تق همه آن شادیها و بزن و بکوبهای لحظهای درمیآید و این آدمهای به ظاهر سرخوش نسبت به یک فرد (الی) و واقعه مرتبط با او واکنشهای مختلف نشان میدهند.میبینیم که رفته رفته این میهمان ناشناخته و واقعه ناگوار متصور شده برای او چقدر در روابط دوستانه و زناشویی بقیه افراد اختلال ایجاد میکند؛ و فضا و موقعیتی به ظاهر تفاهمآمیز را به سوءتفاهم کامل سوق میدهد و ناخودآگاه بستری فراهم میشود تا آدمها نسبت به هم قضاوت غیرمنصفانهای داشته باشند. در واقع، یکی از ویژگیهای مثبت و قابل دفاع درباره الی. . . همین توجه عمیق اصغرفرهادی به جزئیات در دل یک سینمای موقعیت و متمرکز شده در روزمرگیهای این طبقه مطرح جامعه است. وقتی فیلم شروع می شود آنقدر همه چیز فیلم رئال است که شاید هرکسی خودش را وسط این ماجرا می داند و در تمام موقعیت ها می سنجید که اگر من مثلا به جای سپیده بودم انقدر راحت درباره دوست گم شده ام که البته تا آخر فیلم شخصیت مجهولی دارد ، دروغ می گویم. (البته من فکر می کنم سپیده از آن افرادی است که می گوید هدف وسیله را توجیه می کند و خیلی چیزهایی را که می داند رو نمی کند و دروغ می گوید)این فیلم به نوعی قرار است به ما بگوید سر قضاوت هایمان چه آمده. چه راحت نظرمان نسبت به اطراف و آدم هایش تغییر پذیر است. جالب است بدانید که تمام شخصیت های فیلم به نوعی دروغ می گویند و یا دروغ دیگران را تایید می کنند. شاید هم قرار است درمورد خیانت هم فکر کنیم. مهم ترین نکته فیلم آن است که فرهادی به بهترین نحو بیننده را درگیر تفکراتش می کند. شخصیت پردازی خوب و قابل لمس، دیالوگ ها زیبایی که در سینمای ایران معمولا یکی از نقاطی است که همیشه به فیلم آسیب می رساند ، اما شاید بتوان گفت یکی از نقاط قوت فیلم دیالوگ های نابش است. این فیلم درباره دو شخصیت است؛ یکی الی که تمام فیلم صحبت از اوست. هر چند حضورش کم رنگ است و علی رضا، که شاید تا بیست دقیقه آخر فیلم نامش نیست اما پشت نگاه نگران الی، و کشمکش ذهنی که الی برای ارتباط جدید دارد؛ می توان سایه اش را حس کرد.حتی می خواهد طعم رهایی را مثل بادبادکی که هوا می فرستد بچشد. شاید به نوعی درغگوترین شخصیت های فیلم هم همین دو نفر باشند. چه الی که حقیقت را پنهان می کند و باعث بزرگ ترین و خطرناک ترین دروغ فیلم می شود. و چه علی رضا که شخصیت دلنشینی دارد و ناخودگاه شخصیت محبوبی از آب درمی آید، اما از بدی رابطه اش و یک طرفه بودن رابطه حرفی نمی زند و می خواهد الی کسی باشد که آخر فیلم بدنام می شود نه او؛ پس این شخصیت محبوب هم دروغ می گوید. و اینگونه است که تا مدت ها بعد از پایان فیلم ذهن درگیر ماجرا است. و هر کسی به نوعی می خواهد علی رضا و یا الی را از دادگاه ذهنی خود تبرئه کند .شاید این دو نفر قابل ترحم ترین افرادفیلم هستند.و این به خاطر شخصیت پردازی و فضا سازی خوب فیلم است. شاید این فیلم یکی از کم نظیرترین نمونه های سینمای ایرانی باشد. پی نوشت: ۱- فیلم خیلی موارد برای صحبت کردن داشت اما فکر کردم شاید خیلی از دوستان ندیده باشن برای همین مجبور شدم از اونها درز بگیرم . ۲- یادمه روز مادر، بدترین روز مادری بود که برای مادرم گرفتیم. همه بی حوصله یه گوشه بغ کرده بودیم. به ظاهر هم گل و شیرینی بود هم کادو اما لبخندها همه کج و کوله بود و تا کسی می گفت : انتخابات، داغمان تازه می شد و وسط لبخندها بحث می کردیم و افسوس می خوردیم اما با نگاه ناراحت مادرم کلمات را قورت میدادیم. اما روز پدر...بعد از مدت ها با شوق برای خرید رفتم ، خوش حال بودم اما باز هم صدا و سیما محترم دولت نتواست خوشی ما را ببیند و با فیلمی که از خسرو شکیبایی گذاشت ، لبخندم را تبدیل به بغض کرد. و بعدش هم حرف های تکراری انتخابات. این روزها سر و ته هر قضیه را نگاه می کنم به این قضیه می رسد. به خون های رفته. ۳- این روزها شلوغن، برای اینکه کمتر به دوستام سر زدم عذر می خوام. ۴- من و من گفتن که رویا بازی رو انجام بدم. اما هر چی فکر می کنم فعلا تمام رویا هام مسدود شدن. تمام اتفاقات این چند وقته انگار باعث فراموشی اونها شده. یا شاید هم دیگه اونقدر برام مهم نیست. فرقی نمی کنه از چه نوعی باشن یا از چه جنسی ولی این روزها به رویاهام هر چقدر فکر کردم؛ پیداشون نکردم! برات نوشتم: صدای بارونو می شنوی؟ نوشتی : آره. نوشتم: از امشب تمام شب ها ماله منه. برام صفحه سفید فرستادی. یعنی باش تا صبح دولتت بدمه. وقتی می خواستی بهم ضد حال بزنی ، صفحه سفید می فرستادی. از همون روز اول آشنایی. همو دیدیم. اما نه مثل وقتی که توی کافی شاپ از پشت بخار چای و قهوه همو می پاییدیم. منم نگران قیافه ام بودم، که امروزم مثل روزای قبل اونقدر خوب هستم که بتونم از توی چشمات، از پشت اون همه بخار خوب بودنمو بفهمم یا نه؟ تو بهم می گفتی تو اوپازیسیون هستی ، می خندیدم ، تو هم. لبای صورتی شده مو می خوردم و یه کم جمله مو بالا و پایین می کردم و می گفتم : از متحجر بودن بهتره. اما نه من به دل می گرفتم نه تو. شب آخر زنگ زدی و گفتی: نمی خوای از زیر پرچم رد بشی؟ اگر رو به روم نشسته بودی حتما تو چشمات زل میزدم ؛تا ببینم باز نگاهتو میندازی پایین یا نه. گفتم: ظاهرش پرچمه اما زیرش یه عالمه خفت خوابیده. حتما تو هم برای جمله آخرت دوست داشتی تو چشمام زل بزنی تا ببینی ضربه ای که قرار بزنی به اندازه کافی کاری هست یا نه؟ ـــ خدا رو قبول داری؟ نکنه می خوای از تو غربالش بیافتی؟ مثل دینامت در حال انفجار بودم. حتما از سکوت کش دارم فهمیدی ضربه ات زیادی محکم بود؛ شاید دردناکتر از دردهای این روزها! گفتم : فکر نمی کردم خدایی هم به هنرهاتون اضافه شده باشه. روز آخر با همه روزای با هم بودنمون فرق می کرد. حاضرم شرط ببندم توی چشمام هیچی نبود. اما توی چشمای تو چرا. یه پوز خندی که مثل فحش ها ن... بود. رو به روم ایستاده بودی، چتر بالا سرتو خواستی بگیری روی سرم اما نذاشتم. من خیس خیس بودم؛گریه هم می کردم. ام تو نه. ریشت آن کات شده بود؛ بوی ادکلنت مستم می کرد؛ اما من تمام موهام از زیر روسری سبزم توی صورتم ریخته بود و حوصله کنار زدنشونو نداشتم. گفتی: شب تو نبود؟ گفتم : کی؟ گفتی : چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه...! بهت خندیدم. از سر درد بود. چرا فکر می کردم داری منو دست میندازی؟ چرا فکر می کردم تو هم مثل خیلی ها دیگه منو الاغ می بینی؟ چرا حرفتو به دل گرفتم؟ گفتم: تا وقتی قانون چند خدایی باشه هیچ روزی مال من نیست. حالا من هر روز مقابل تو ایستاده ام، توی چشمامون هیچ چیز مشترکی نیست. انگار هیچ وقت بهم عاشق نبودیم! حتی شاید همو توی هیچ کدوم از خیابون های طول دراز شهر ، زیر درخت های پیر رو به مرگ ندیدم. پی نوشت: ۱- بیانیه جدید روحانیون مبارز رو بخونید. و همچنین بیانه هشتم مهندس موسوی. ۲- درسته که برادرهای محترم بسیجی با گرزهای زرین همه جا هستن اما دیگه خبری از ترافیک نیست. اگر سطح توقعاتمونو پایین بیاریم از این خلوتی شهر و سکوت مرگبارش می تونیم نهایت لذتو ببریم. ۳- خسته شدم. حتی توی خواب هام هم باید رئیس جمهور ۲۴ میلیونی باشه! تا خواب شب هامون هم کابوس بشه. از بحث کردن و چونه زودنو و فحش دادن خسته شدم. ۴- جمله قرمز شده ، یکی از اس ام اس هایی بود که یکی از دوستانم برام فرستاده بود! ۵- بعضی وقت ها جمله اونقدر روی دل آدم قلمبه میشن که باید یه جا بنویسیشون ؛ حتی اگر خوب نباشن. روز جمعه چشام به صفحه تلویزیون گره خورد؛ تا بلکه وقتی آقای خامنه ای خطبه های نماز جمعه رو می خونه، یه کور سوی امیدی برامون پیدا بشه. اما وقتی خطبه های تموم شد من بودم با یه بغض تموم نشدنی. هر چند همه ما می دونستیم باطل کردن این انتخابات یه امر محاله .شاید خیلی ها مثل من خودشونو گول میزدن که حتما آقای خامنه ای برای تغییر این روند و کشتارهای اخیر دست به کار میشه. اما نه تنها دست به کار نشدن بلکه مهر تاییدی هم پای این انتصابات زدند! و خیلی های که دنبال این کور سوی امید بودن فهمیدن این کور سوی امید جز سراب نیست! و این قصه سر دراز دارد. و نه تنها هفته سیاهمون تموم نشد بلکه هفته های سیاه دیگه ای رو هم باید انتظار بکشیم. با خون های بیشتر! فرقی نمی کنه از کدوم مسلک و کدوم طرف خیابون باشی. فقط چشم خیلی از مادرها سفید میشه و داغدار میشن. آقای خامنه ای توی خطبه اول قضیه صلح حدیبه رو تعریف کردن ؛ پیامبر وقتی خواستن صلح نامه رو بنویسن به خاطر اعتراض کفار به جای نوشتن کامل بسم الله...نوشتن بسمک اللهم . خیلی از مسلمون ها به پیامبر اعتراض کردن. پیامبر هم در پاسخ گفت: من چیزی می دونم که شما از اون بی خبر هستید. برداشت من از حرفی که زده شد این بود : وقتی توی انتخابات (انتصابات) تقلب شد، دلیلی وجود داره که آحاد محترم و شریف ایران متوجه اون نیست و احتمالا این امر به نفع مردم شریف ایران تموم میشه!توی خطبه های دوم هم ... بماند. تایید و دفاع از رئیس جمهوری که کوچکترین جرمش گم کردن خزانه دولت بود و بزرگ ترین جرمش تهمت زدن به بزرگان حکومت و دروغ گفتن و عوام فریبی است، فکر نمی کنم کار قابل توجیه از حاکمان یک دولت به اصطلاح اسلامی باشه! دوستانی که میگن چرا ما به قانون احترام نمیذاریم؛ میشه به ما بگید چرا باید این همه قانون شکنی توی یک حکومت باشه و از دیگران خواست پیرو قانون های خیالی باشن؟ وقتی به خاطر یک نه بزرگ پای صندوق رای میری اما نه تو رو بله می خونن ،دیگه قانون جایگاهی نداره. وقتی لباس شخصی ها توی خیابون ها ، با باتوم مردمی رو میزنن که فقط برای گرفتن حقشون اومدن ؛ دیگه قانون تعریفی نداره. مسلما ما از کشته شدن هم وطن هامون از هر مسلک و مکتبی خوشحال نمیشیم. از این همه آشوب متنفریم. اما وقتی تمام درها بسته باشن راه حل برای رسیدن به حقمون چیه؟ سکوت کنیم؟ و به امید واهی و رسیدن یه روز خیالی عمرمونو بگذرونیم؟ چقدر دیگه باید با توهم توطئه سر کنیم؟ پی نوشت: هر شب با بغض به تختم میرم و به خودم دلداری میدم بالاخره این روزها تموم میشه. اما انگار این روزهای لعنتی تمومی نداره. دیگه نمی دونم چی راست چی دروغ. حتی حوصله خندیدن هم ندارم. روزها با اضطراب فردا می گذره؛ ترس از پایان دنیا. از اینکه مدام باید بحث کنیم و از موضع خودمون دفاع کنیم و به امید فردا روشن باشیم، حالمو بد می کنه. هر روز باید آرزو کنیم شاید امروز روز ما باشه. از اینکه باید با هم وطن هام درگیر باشم و بینمون جز خصومت چیزی نباشه و اسم هم وطن بودن برامون بی معنا بشه ؛ برام نفرت انگیزه. از اینکه انقدر احمق بودم که چهارشنبه قبل از انتخابات وقتی تا ساعت سه صبح توی خیابون بودم ؛ همه بوق میزدیم و شعار میدادیم گاهی با طرفدارهای احمدی نژاد شوخی می کردیم ، اونها هم سر به سر ما میذاشتن و از ته دل می خندیدیم. با خودم می گفتم بالاخره توی ایران هم دموکراسی داره معنی پیدا می کنه! اما جمعه که یکی از طولانی ترین و بدترین شب های عمرم بود ،موقع اعلام نتایج به خودم لعنت می فرستادم .برای حماقت و ساده اندیشیم. فهمیدم توی لغت نامه های ما چیزی به نام دموکراسی وجود نداره. حالا این شوخی ها به فحش ها و کتک ها و خون ها داره ختم میشه. خجالت می کشم وقتی تمام شبکه های خبری دنیا این دعواها رو نشون میده و برامون افسوس می خورن. و سران مملکتمون بهمون لقب آشوبگر و میدن. در صورتی ما فقط می خوایم اون چیزی رو که توی صندوق انداختیم بخونن نه اون چیزی که فکر می کنن به صلاح مملکته!!!. ما خواهان حکومت دیکتاتوری نیستیم. آزادی و عدالت کوچکترین خواسته مردم یک جامعه است. از توهم توطئه خسته شدم. چرا همیشه باید فکر کنیم همه دنیا با ما دشمنه؟ (این روزها مدام داستان دایی جان ناپلئون توی مغزم تکرار میشه.) به امـــید ایــــــــرانی آبــــاد
Zbody>






