
* آرش رو هوا فرستادیم . چقدر اوج و آزادیش لذت داشت. برای یک لحظه آرزو کردم کاش جای آرش بودم. وسوسه شدم من هم یک رودابه داشته باشم . ولی پرواز رودابه سخت شکست خورد و این نشون داد که به ریش ما بستنش. من و من معتقد بودن رودابه ایدز داره ؛ الهام هم می گفت شاید هموفیلی باشه یا تالاسمی. (شاید هم بار دار بود). اما من می گفتم چون خجالتیه، بین اون همه بادبادک خجالت کشیده؛ چون تا حالا توی اجتماع نبوده و این اولین حضور جدیش بوده. بالاخره فهمیدیم برادر بادبادک فروش رودابه قلابی داده به ما. و ما یک رودابه جدید خریدم. ولی هنوز نمیدونه توی اوج بودن چطوریه . شاید یک روز بتونه آزاد توی آسمون برقصه. شاید یه پله پایین تر از خدا! (پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی است!) ** بارون می بارید ؛ تا اونجایی که تونستم زیرش خیس شدم و با دوستم شعر خوندم ، دویدم، خندیدم. بارون دیونه ام کرده بود ؛شاید در حد جنون آمیز زیر قطرهاش خیس خیس شدم. *** تازگی ها به این فکر می کنم چرا یه آدم باید خلق بشه و زندگی کنه ؛ جون بکنه و برای هر لحظه عمرش در اضطراب باشه که نکنه این ثانیه آخره. وقتی می دونی ته زندگی مردنه؛ برای چرا باید به وجود بیای. کسی از من برای ورودم اجازه گرفت؟ پی نوشت: به خاطر رنگ بد زمینه مجبور به تعویض قالب شدم! درد ،زمانی فرا می رسد که انسان دیگر تیر اشتیاق خویش را فراتر از انسان نیفکند و زه کمانش خروشیدن را از یاد ببرد درد، زمانی فرا می رسد که انسان دیگر هیچ ستاره ی به دنیا نخواهد آورد . درد ،زمان خوار ترین انسان فرا خواهد رسید که دیگر قادر به خوار داشتن خویش نیست. پی نوشت: این ماه رو به نام پیوند صلح آمیز کنکور و بیمارستان و درد و مرض و آزمایشگاه و... به ثبت رسوندیم. در این وبلاگ٬ به علت حمایت ویژه مردم ستم دیده ٬به خصوص شهروندان محترم غزه تا پایان کنکور کارشناسی ارشد تخته می باشد.
Zbody>

