
* این داستان تنها یه اتود تا ببینم٬ از پس این نوع نوشتن بر می آم یانه. * افعال این داستان ٬ به خاطر آشفتگی راونی یک دست نیست. اول جاده دارز کشیدم و با خودم فکر می کنم هنوز فرصت دارم. کمی که بی خواب شدم با حوصله تا آخر جاده می روم و دیگر تنها به هیچ جاده یی پا نمی گذارم. کوله ام یک طرف جاده افتاده و من سمت چپ کوله ام ٬ ولو شده ام . کفش هایم بالا سرم است.هر سه خاکی خاکی هستیم. نور خورشید چشمانم را می زند ٬ چشمانم را محکم می بندم . با خودم فکر می کنم ٬ ای کاش تا آخر جاده روز با شد . هنوز اول خورشید بود و با مرگش چند ساعتی راه . چشمانم را باز کردم. از آفتاب خبری نبود و همه جا سیاه بود مثل تاریکی قبر. او با آن هیبت گنده و سیاه درست بالای سرم ایستاده بود. چشم هایش مثل گور های خالی بود٬ترسیدم. از نگاه خیره و خندانش معلوم است فهمیده . پاهایم انگار خواب شده اند و قصد بیداری ندارند. خودم را روی زمین می کشم. هر چقدر من عقب تر می روم او هم دنبالم می آید. با لذت می آید. انگار می داند پاهایم دچار حماقت بی نظیری شده اند! می خندد. بلند بلند می خندد. من گریه ام می گیرد. دندان هایش یکی در میان است و مثل فیلم های وحشتناک که همه سر درگم و گریان یک طرف می روند تا بیشتر زنده گی کنند! کوله و کفش هایم ٬همان اول جاده می ماند. انگار از این کندی من لذت نمی برد. دوست دارد بازی کند. مثل گرگم به هوا. ولی من می ترسم ٬دوست دارم گریه کنم. او با نگاه ثابش مرا می خورد. قیافه اش شبیه هیچ کس نیست. حتی شبیه خودش. بالاخره پاهایم می فهمند که وقت خوابشان تمام شده و این گنگی به ضررشان است. عقب عقب می روم. پایم کمی می لنگد. بالاخره پشتم را می کنم و شروع به دویدن می کنم. باید بدوم. نگاه خیره و خالیش٬ کمرم را شکاف می دهد ولی باز من می دوم. نفسم بالا نمی آید. انگار تمام هوای جاده را داخل قوطی کرده اند تا من نفس نکشم. او هنوز پشت سرم می دود. صدای پای کلفت و سیاهش گوش هایم را کر می کند. دوست دارم جیغ بکشم٬ شاید هم التماس کنم. ولی باز می دوم. از بین درخت های خالی ٬باد با صدای هووو می آید. نمی دانم این سیاهی آسمان از کجا آمد. این صدای خشمگین باد برای چیست؟ کف پاهیم پر از سنگ ریزه است. پاهایم می سوزد انگار به شوری خون دچار شده اند. ولی من باز می دوم. هنوز با نور کم رنگ آن طرف جاده فاصله دارم. انگار به اندازه زمین و آسمان بین چشم هایم دو دو می زنند. آسمان و زمین در هم مچاله شده اند. نمی دانم روی آسمان می دوم یا روی زمین. این داغی برای کف جاده است یا برای آسمان سیاه شده. هیچ کس آنجا نیست. تو هم نیستی. صدای مرده های داخل گور گوش هایم را پر می کند. هوس یک لیوان آب کردم ٬چقدر بی موقع. بلند بلند با خودم حرف می زنم. از آرزو هایم می گویم گاهی هم شعری را می خوانم: آسمانم با آسمانت عوض می شود/پس کبوترم نیز/ هم اکنون روی آسمانت می پرد/ دو سایه می بینم/ فرو می افتند روی مزرعه جو. با تو حرف می زنم٬ از تو می گویم. بلند بلند می گویم. از موهای نرم و خرمایی ٬ ابروهای سخت به هم پیوسته. لب های پهن ات . و باز نگاهت...انگار نگاهت ٬ نگاهم می کند. اگر آن مردک گنده نبود٬ به لبخندت فکر می کردم. همیشه خوب و واضح می خندیدی ٬ آنقدر خوب که حتی صدای قهقه ات را در بین صدا ی مرده های در گور تشخیص می دهم. عربده می کشد. گوشم را محکم می گیرم. قلبم مثل ثانیه شمار تند تند می زند. انگار قرار است همین جا کف جاده ولو شود. ولی التماس می کنم که کمی صبر کند و گرنه زیر پاهای او له می شود. دست هایم را محکم می گیرد. می گویم: ـ گورت و گم کن. ولی بازهم پشت سرم راه می رود. شاید دو قدمی من است. اشاید می خواهد کف جاده پهنم کند ولی نمی گذارم. می خواهم پیش تو بیایم. هنوز باید با تو زیر تمام باران های شهر خیس شوم. او می خواهد جزئی از من شود. در من حل شود٬ ولی من نمی گذارم. باور کن من نمی خواهم. یادت هست چه خوب کلمات را کنار هم می چیدی و تند و تند حرف میزدی. یک نفس. کسی هم حرفت را قطع نمی کرد. از ائتلافمان می گفتی. از سخرانی هایی که باید انجام می شد ولی نذاشتند. یادت است وقتی با آن آقا زاده ها بحث کردی...نزدیک بود اخراجت کنند . همیشه از سیاست و تاریخ حرف نمی زدی. از بنفشه های کنار خیابان ٬ از شاملو٬ از همه می گفتی. و چه راحت می خندیدیم. او حالا در من است ولی من در او نیستم. من جدا از هر چیزی هستم که تو در آن نقشی نداری. از او بیزارم. از بدن متفعنش که بوی گور می دهد. اینجا درست مثل کوره های آدم سوزی می ماند. دلم آب یخ می خواهد.ولی نیست. بارانی نیست٬ تا دهانم را زیر تمام قطره هایش بگیرم. زبانم به سقف دهانم چسبیده. نگاهش به تاریکی آسمان ثابت می شود. من را نمی بیند. بلند می شوم ٬ می دوم . انگار پاهایم عقب تر از خودم می آیند. به زور دنبال خودم می کشانمشان. می دانی پاهایم سوزن سوزن شده است. خسته شدم . دوست دارم پاهایم را داخل تشت آب سرد بگذارم. او که در من حل شد٬ پس چرا باز می دوم؟ حرف هم نمی زنم. یعنی زبانم نمی چرخد. حتی حرف هایمان هم یادم رفت. به رو به رو زل می زنم. با آن نوری که در تو حل شدی باز هم فاصله است. هر چه می دوم تو دور تر می شوی. دیگر یادم نمی آید آبی آسمان از چه نوعی بود. اصلا آبی بود یا زرد؟ حالا مرا محکم گرفته. دیگر نمی توانم از او جدا شوم. صدا و نگاهت هم زیر پاهیش له شد. زمین خوردم.هر چه فکر می کنم رنگ نگاه ثابتت هم یادم نمی آید. تمام گورها پر از مرده است و من مانده ام و این تلخی تنهایی. بوی خاک تر شد زیر دماغم می پیچد. حالا من هم مثل او بنگی شده ام .دنبالش خرکش می شوم. نمی دانم کجایی. هنوز منتظری یا نه. ایستاده ای؟ نشسته ای یا زیر سایه ای دراز کشیده ای؟ پشتم را به تمام آفتاب ها و آسمان های شهر می کنم. صدای ضجه مادرم را خوب می شنوم. انگار تمام شده ام !برای همیشه. صدای تو هم می آید. ای کاش دستی برای دلداری بود. اما نیست. صدایت می کنم...اما نمی شنوی. بوی گلاب گیجم می کند. دست هایم خواب رفته ٬پاهایم را پیدا نمی کنم. شاید بالا سرم باشند...حالا همه جا ساکت است درست مثل شهر مرده ها...سینه ام سنگین است. دیگر پیدایت نمی کنم. انگار پشت غبار تلخ کلمات گمت کردم. حسرت تمام حرف هایی را می خورم که باید می زدم و نزدم. و تو می روی و من می مانم با این همه تاریکی. با نگاهی که دیگر هیچ جا آرام نمی گیرد. ساعت چهار صبح...دزفول...حمله جملات توی جاده اهواز - دزفول بود. پی نوشت: ۱-شعر نوشته شده از : یوهانس بو بروفسکی است. ۲-جاده تاریک و وحشتناکی بود. ۳- توصیه می کنم فیلم: AUGUST RUSH به کارگردانی : Kirsten sheridan ببینید. به نظرم در نوع خودش بی نظیر بود. ۴- یه سوالی هست که چند وقتی توی مغزم رژه می ره. می خواستم بدونم المان های یه آدم روشنفکر چیه؟ ۵- خوندن این پست هم خالی از لطف نیست. برای من جالب بود. ۶- برام جالب که همیشه از اول بهمن ماه پیروز انقلابشون توی بوق کرنا می کنن. اما امسال از بیست و دوم٬ سوم دی شروع کردن. / بالاخره کشف شد این میراث سفرها استانی از کجا به ما رسیده!!! بقچه دل من (ترمه)٬ یه بازی پیشنهاد داد. از اون موضوع هایی که من به شدت عاشقشم و دوست دارم به هر شکل که شده درموردش بنویسم و فکر کنم. مثل یه راز می مونه و من شیفته این رازم. شاید برای ما آدم ها که نمی دونیم قرار چه جوری بمیرم و بعد از ما چه اتفاقی پیش بیاد ٬ فکر کردن به مردن مثل یه جور سر می مونه. بعد از اینکه نباشی قراره دنیا چه طوری باشه. شاید بعد از تصورش افسوس بخوری که نیستی. شاید هم فکر کنی همون بهتر که نیستی و دنیا شلوغ اطرافتو تحمل کنی. راحت واسه خودت یه گوشه یی خوابیدی بدون مزاحمت اطراف. بدون اینکه کسی تو گوشت زر مفت بزنه یا آدم ها دروغ های بزرگ تری تحویلت بدن. فقط شاید حسرت کارهایی که باید انجام میدادی و ندادی می خوری. بعدش برات عادی میشه. به جای تنگ و تاریکت عادت می کنی و تموم میشه. بی خیال این فلسفه بافی ها. قرار فکر کنیم بعد از مردنمون آدم های اطرافمون چیکار می کنن. البته من می خوام از تحولات دنیای بیرون هم بنویسم. چیزی که خیلی بهش فکر می کنم. اول از تحولات ایران شروع می کنم: احتمالا یکی از این دو تا اتفاق اساسی می افته. یا ایران این حس انسان دوستیش در حد انفجار می رسه و دست به محو کردن اسرائیل می زنه و جنگ جهانی سوم اتفاق می افته. بعد پیش بینی انیشتین یعنی جنگ جهانی چهارم با چوب و چماقه درست از آب در میاد و ضایع نمیشه. یا اگر دور بعد دولت احمدی نژاد حاکم باشه٬ به خاطر بعضی فرضیه سازی های موجود که حوصله ندارم درمورش حرف بزنم٬ جنگ داخلی توی ایران اتفاق می افته و حکومت عوض میشه. از من به شما وصیت که حکومت لیبرال ها رو قبول کنید و خواهان دموکراسی اجتماعی باشید. البته اون موقع من مردم و به مراد دلم نمی رسم اما امیدوارم شما برسید. تحولات دنیا: اگر جنگ جهانی سومی رخ بده همون بهتر که من نباشم. حوصله جنگ و خن ریزی ندارم. اما اگر جنگی در کار نبود٬ فکر کنم ایدز و هپاتیت و سرطان درمان میشه و چهارتا درد و مرض نا علاج دیگه کشف میشه. احتمالا ٬ مردم ماشین سواری و کورس گذاشتن تو خیابون ها رو به آسمون می کشونن و دیگه کسی روی زمین بند نیست. (فیلم٬ پنجمین عنصر و ببینین می فهمین چی می گم.) به جای کامپیوتر یه وسیله جدیدتر میاد. بچه ها دیگه ننه بابایی به چشمشون نمی بینن. احتمالا همه کار ها رو رباط ها انجام میدن. آمریکا و ایران و اسرائیل یه مثلث جدا نشدنی میشن . حتی ممکنه که دین هم مدرن بشه.مثلا اسلام لیبرالی. خیلی باحاله. این عرب ها هم آدم میشن. (البته این یکی محاله.)و خیلی اتفاقات دیگه... بعد از مرگ من آدم ها دور و برم چیکار می کنن: نوع مرگم و نمی دونم چطوریه ٬ شاید سقوط از طبقه نهم یه برج (یعنی خونه جدیدمون.) اونم بر اثر افسردگی مفرط بر اثر فبول نشدن در کنکور. نه این خیلی بچه گانه است. آدم باید مرگش حماسی باشه. مثلا یه مرگ در راه وطن. مثل کشتن دست جمعی ۶۸. که مارکسیست ها رو کشتن. این باحاله. شاید هم توی تختم خوابم می میرم. خلاصه یه مرگ غیر منتظره٬ حوصله مریضی و دوا و دکتر و ندارم. این جوری بقیه شوکه میشن. خیلی ناراحت میشن و بیشتر گریه می کنن. الهام اول صبح زنگ میزنه تا بیدارم کنه که بریم کتاب خونه بعد می بینه موبایلمو جواب نمیدم.(البته این عادیه٬ چون هیچ وقت جوابش نمیدم.) زنگ میزنه خونه. خلاصه اولین نفری که تو خونه است میاد در اتاق و باز کنه و بیدارم کنه٬ اما هرچی صدا می کنه می بینه خبری نیست. اگر محمد باشه٬ اول میگه بهار مردی که جواب نمیدی. بعد باز صدام در نمیاد٬ آب میریزه روم. بعد فکر می کنه غش کردم. شاید مثل وقتی که خونه مون دزد اومد میگه مامان فکر کنم بهار مرده. (چون اون موقع به من گفت بهار فکر کنم خونه دزد اومده٬ گاو صندوق بابا سر جاش نیست.)آمبولانس میاد و دکتر سرشو تکون میده یعنی اینکه تموم شد. (هی) مامانم ٬ الهی بگردم٬ درموردش نمی نویسه چون نامردیه. میدونم چطوری میشه. محمد فکش می لرزه٬ سرخ میشه و مثل بچگی هامون که باهاش قهر می کردم٬ سرشو میذاره رو دیوار گریه می کنه. بعد همسایه ها می فهمن. همون هایی که تو آسانسورم سلام نمیدن چون فکر می کنن کلاس آپارتمان نشینی داره. میان تا بفهمه چه خبره. خلاصه بابام می فهمه. با خودش می گه ٬ دیدی یگانه دخترم مرد. قرار بود کتاب بده بیرون و زار میزنه. با خودش می گه دیگه بهار در و باز نمی کنه و بپر صورتمو ببوسه. دیگه کسی نیست هوس ته چین درست کردن به سرش بزنه و گند به همه چیز بزنه.( هی) بعد دادشی می فهمه. اونم که مظلوم و خود دار. زن دادش هم که اشکش زود درمیاد و گریه می کنه. دو تایی با هم گریه می کنن. یک کم اون یک کم این. خلاصه ٬خاله و دایی و عمو و عمه همه می فهمن و خونه شلوغ میشن. احتمالا دخترهای عمو کوچیکم بازم از کنج عزلت خونه بیرون نمیان. تازه خوشحالم میشن که مردم. چون هیچ وقت با هم خوب نبودیم. یکی این وسط پیدا میشه که به رضا زنگ بزنه و بگه رضا کجایی که بهار مرد. اول رضا فکر می کنه شوخی ولی از پشت تلفن صدای جیغ و می شنوه می گه نه بابا انگار واقعیه. بعد از اونجایی که در بلاد کفر ٬و ترمش و امتحاناش مثل اینجا نیست٬ می گه من الان وسط امتحانامه شایدم میگه باید روی تزم کار کنم. بعد اون طرف یکی می گه مریم چی ؟ می گه مریم هم که تازه ایران بوده اگر یه جلسه دیگه نره حذفش می کنن. ولی وجدانشون راضی نمیشه و می گن جهنم اجازه می گیریم و می یام. بعد نوبت به دایی دومی میرسه که خبرش کنن. احتمالا زندایی زیبا یه آهی می کشه شایدم تو دلش بگه آخیش دیگه نرگس هی خونه شون نمیره. بعد خودش و دایی با رضا و مریم میان ولی بچه ها رو میذارن پیش نورما که مواظبشون باشه. شاید هم یه پیام تسلیت برای مامان و بابام ایمیل کنن. ولی نرگس حتما زیر آبی میره و میاد. خاله های دوقلو هم که از ناراحتی گیس تو سرشون نمیذارن. دایی کوچیکه و زندایی کوچیکه هر دو خونسرد آخر همه به مراسم می رسن ولی زیاد گریه می کنن. عمه کوچیکه هم زیاد گریه می کنه. خاله فهیمه(دوست مامانم) زیاد گریه می کنه. زیادی احساساتی. دوستای مامانم می یان . یکی شون (س...) با دختراش میاد همه اش درمورد کیف و کفش و قیمت لوازم خونه حرف میزنن. دایی بزرگ هم که قران میذاره . به خاطر راحتی بابابزرگم همه مراسم ها خونه اوناست. نیما که می فهمه ممکنه یه شعر برام بگه و چند وقتی دانشگاه نره. بعد با بچه ها سنگ تموم میذارن و توی دانشگاه یه مراسم برام می گیرن. البته ممکنه مسولین نذارن و بگن چون فارغ تحصیل شده نمیشه براش مراسم گرفت. البته چند وقت پیش از نیما پرسیدم اگر من بمیرم چقدر طول می کشه تا منو فراموش کنی؟ گفت: از دل برود هر آنکه از دیده برفت. اولش به نظرم٬ حرفش خیلی نامردی بود ولی حقیقت بود مثل خیلی ها دروغ به هم نبافت. الهام هم که اصلا اهل گریه نیست احتمالا به قبرم زل میزنه و هی آه می کشه. اما بقیه بچه ها نه. فقط عکسمو حتما تو آگهی ترحیم بزنین و فقط جون امواتتون نگید بانوی محترمه . بگید بهاره نازنین. مامانم هم که بر و بچه ها رو می بینه ... بچه های نت هم از طریق جیکو و الهام و نیما و من و من با خبر میشن و ممکنه هر کدومشون یه دو خط تو پی نوشت بنویسن شاید هم نه. شاید هم بگن از شر ٬ شر و ورهاش راحت شدیم و خوشحال بشن. خلاصه یه عده هم به هوای شام سه و هفت میان سرقبر و الکی یه شونه می لرزونن تا شام و حلوای مجانی بخورن. بعد از هفتم هر کی میره سر جای خودش. تا چهلم خانواده هر روز میان بعدش ماهی یه بار وقتی که میرن سر خاک مامان بزرگ و داییم یه سری هم به من میزنن. ولی جای خالیم تو خونه خیلی حس میشه. بعد از چند وقت مامانم کتاب هامو میده به کتاب خونه ولی اگر من و من ازش بخوان ممکنه بهشون بده. فیلم هام که به محمد میرسه. لباسم و به جز یکی دو تا بخشیده میشه. اتاقم هم که مال مهمون ها میشه. کامپیوترم هم دست علی پسر خاله ام یا میثم می افته که هر بلایی خواستن سرش بیارن.دست نوشته هام که بابام برمیداره .ولی این وسط همه فامیل هم و می بینن و خوشحال میشن و این واقعه رو به فال نیک می گیرن. پی نوشت: ** داستانم تایپ شده بود٬ اما این بازی عجیب روی مخم بود. "در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند و بر حسيني مي گريند كه آزاده زيست. " این هنوزم ها تقلیدی ازهنوزم های من و من است. هنوز٬ بند کفشامو نمی تونم درست ببندم. ـ هنوز٬ کیفم پر از پوست کاکائو٬ کاغذها تبلیغاتی و ... است. ـ هنوز٬ یواشکی تو بطری آب می خورم. ـ هنوز٬ شبا تا دو سه بیدارم . ـ هنوز٬ از اینکه ایران شکوه گذشته رو نداره غصه دارم. ـ هنوز٬ آدم رفیق بازی هستم. ـ هنوز٬ وقتی یه چیز نو می خرم سریع ازش استفاده می کنم. ـ هنوز٬ نمی فهمم چرا ملت این همه وقتشون واسه آشپزی میذارن با اینکه میدونن کمتر از ده دقیقه هیچی از اون همه دنگ و فنگ باقی نمی مونه.ـ هنوز٬ وقتی تنها باشم عمرا غذا بخورم. ـ هنوز...هنوز... خیلی هنوزم دیگه هم دارم. اما...چقدر اخلاق گند داشتم تازه فهمیدم. پی نوشت: ۱- دوستانی محترمی که کمتر به بلاگشون سر میزنم٬ منو ببخشن. قول میدم جبران کنم. ۲- امروز شبکه شش یه خبری راجع به ارگ بم گفت که دلم خیلی سوخت. امسال برای ادامه بازسازی ارگ بم پولی و تزریق نکردن... به این فکر کردم وقتی احمدی نژاد به روستا ها و شهر های کوچک می رفت و صد هزار تومن٬ صد هزار تومن بهشون میداد دیگه پولی برای بازسازی ارگ نمی مونه. ۳- تازگی ها ٬ صدا سیما دیده با روحانیون محترم به نتیجه مطلوب در مورد ٬ خدا درمانی نرسیدن٬ شروع به ساخت فیلم کردن که خیلی هاشون با خرافات قاطی شده. ۴- چند وقت پیش یه شبکه ضاله داشت فیلم سینمایی حضرت یوسف نشون میداد٬ با دیدن حضرت یوسفشون گفتم باز مال ما خوشگل تره. ۵- به سه علت تازگی ها داستان نمی نویس. ۱- داستان هام بیش تر از شش صفحه آ۴ هستن و مجبورم قسمت بندیشون کنم و فکر می کنم حوصله دوستان خارجه. ۲- داستان هام مورد منکراتی دارن و نمیدونم میشه تو بلاگ گذاشتون یا نه؟. ۳ـ تایپ کردنشو نیاز به وقت گذاشتن بیشتری داره. ولی یه داستان دارم شاید پست بعدیم باشه. یلداتون مبارک. حتما شنیدین که ماه عاشق خورشید بود و یک روز تونسته برای چند دقیقه جلوی خورشید و بگیره و ابراز عشق کنه. و یلدا٬ یلدا شد.!!!( البته این یکی از افسانه هاست.) پی نوشت: * بیت اول فال حافظم: دل سرا پرده محبت اوست دیده آینه دار طلعت اوست * داشتم پست جدید می نوشتم که فیوز پرید. شاید بعدا هنوزم هامو تکرار کنم.
Zbody>
من و تو فاصله است. به تو فکر می کنم که آن طرف منتظر من ایستاده یی ٬ باید بیایم. می خواهم دوباره نگاهم را به نگاهت ثابت کنم و تو تمام معصومیتت را در وجودم بریزی. ولی او دنبال من است و دستش را دراز می کند. لباس صورتیم را می گیرد. من جیغ می کشم...بلند بلند جیغ می کشم . سرعتم را بیشتر می کنم تا حتی نتواند لمسم کند. بلند فریاد می زنم: عوضی گم شو. ولی زبان نفهم تر از آن چیزی است که فکر می کردم.

(دکتر شریعتی)
ـ هنوز ٬ خود شیفته ام و ۲۹۵ تا عکس داخل موبایلم. ۳۰۰ تاش از خودمه.
- هنوز٬ سرمو میذارم روی پای مامانم و می گم دو دقیقه دیگه بوسم کن.
- هنوز از اینکه خواهر ندارم در حد مرگ ناراحتم. مخصوصا وقتی کسی و می بینم که با خواهرش خیلی قاطیه.
ـ هنوز٬ آدم به شدت زود رنجی هستم و بدتر از اون اشکم دم مشکمه.
- هنوز ٬ وقتی یه فیلم می بینم و یا یه کتاب می خونم که خیلی ازش خوشم میاد٬ باید درموردش با یکی حرف بزنم.
ـ هنوز کمد و کشو لباسم بسیار بسیار نامرتبه.
ـ هنوز شلوار نخی ها مو تا جایی که اندازه مانتوم هست اتو می کنم.
ـ هنوز ٬ وقتی از بیرون میام٬ جوراب هامو گوله می کنم و میندازم زیر تخت تا جمع بشن و توی یه فرصت مناسب٬ بذارمشون توی ماشین لباس شویی.
ـ هنوز٬ صبح تا بیدار میشم ٬ صدای آهنگم خونه رو برمیداره.
ـ هنوز٬ از اینکه محمد و قلقلک بدم لذت می برم.از اینکه بهش گیر بدم. بعد بهم بگه چرا بعد من بگم چون من سه سال بزرگترم.
ـ هنوز٬ از دروغ های سیاست مدار های محترم حالم بهم می خوره.
ـ هنوز٬ از فوتبال متنفرم.
ـ هنوز٬ وقتی از بیرون میام حال ندارم لباسامو دربیارم و دستام و بشورم.دست مال سر م هم که تا وقت خواب توسرمه.
ـ هنوز٬ شبا با بی حال مسواک میزنم. اونم از ترس آقا کرمه.
ـ هنوز٬ از اینکه پشت ویترین مغازه ها وایسم و دید بزنم حالم بهم می خوره.
ـ هنوز ٬ جز کتونی با کفش دیگه یی بلد نیستم راه برم.
ـ هنوز٬ از مردن می ترسم ولی گاهی خیلی بهش فکر می کنم. اگر راه برگشت داشت٬ حتما تجربه اش می کردم.
ـ هنوز٬ از نیروهای جان برکف که در خیابان ها ولو هستن متنفرم.
ـ هنوز ٬ از اینکه احمدی نژاد یکی و نداره تا سخنرانی هاشو چک کنه متاسفم.
ـ هنوز٬ وقتی ماشین عروس می بینم دوست دارم بوق بزنم.
ـ هنوز٬ ناخن هامو می خورم.
ـ هنوز جز ساعت٬ هیچی چیزی آویزون خودم نمی کنم.
ـ هنوز وقتی عصبانی می شم٬ اولین چیزی که دم دستم میاد سمت دیوار پرت می کنم.
ـ هنوز٬ با خودکار دست و پامو نقاشی می کنم.
ـ هنوز٬ کتاب هام و فیلم هام برام مثل جونم می مونن.
ـ هنوز٬ وقتی یه شعر می افته رو زبونم هی می خونمش. تا بقیه صداشون درمیاد.
ـ هنوز٬ روزایی که از دنده چپ پامیشم٬ کسی جرات نداره با هام حرف بزنه.
ـ هنوز٬ به این فکر می کنم اگر عصر غار نشین ها متولد می شدم چی میشد؟ یا اگر قرن ۳۰ م به دنیا می اومدم.
ـ هنوز هم ٬ گاهی صبح که از خواب بلند میشم و خودمو تو آینه می بینم فکر می کنم اون روز چقدر زشت شدم یا خوشگل.
ـ هنوز٬ مامانم بهم می گه٬ از صدتا پسر بدترم. منم نمیدونم چرا اینو می گه.
ـ هنوز٬ آدم ولخرجی هستم. باید تا قرون آخر پول هامو خرج کنم تا راضی بشم. البته بعدش افسوس می خورم.
ـ هنوز٬ از آدم هایی که پز روشن فکر میدن یا آدم هایی که ادا ی مذهبیون درمیارن متنفرم.
ـ هنوز٬ از آدم هایی که ظرف سیم ثانیه تمام زندگیشون واسه همه می گن تعجب می کنم.
ـ هنوز٬ دوست دارم کتاب چاپ کنم و همه بخرن. و نامم بمونه. این یکی خیلی بچه گانه است .
ـ هنوز٬ وقتی بابام زنگ میزنه٬ ازش می پرسم امروز: منبسطی یا منغبض؟
ـ هنوز ٬ از اینکه مامانم و سر کار بذارم لذت می برم.
ـ هنوز٬ به کتاب های نخونده روی میزم نگاه می کنم و می گم از امشب شروع می کنم و شما رو می خونم.
ـ هنوز٬ از موی بلند متنفرم.
ـ هنوز٬ از حیوانات محترم به جز اسب٬ متنفرم.
ـ هنوز٬ با عدل و جبر و اختیار خدا مشکل دارم.
ـ هنوز هم آدم بدبینی هستم.
ـ هنوز٬ سه نفر و که بهم بد کردن و نتونستم ببخشم. مخصوصا یکی شون که چند بار رفت مکه بدون اینکه بدون بخشیده شده یا نه.