
این روزا خیلی دوست دارم که بچه شم... از بزرگ شدنم می ترسم. از این که اونقدر بزرگ بشم تا بترکم. دلم بچگی مو می خواد. توی خونه یی که تو حیاطش با یه عالمه بچه بازی می کردیم. دندونایی که دونه دونه لق میشدن و می افتادن. می ترسم. از بزرگ شدنم. از اینکه یه روز به این فکر کنم چرا اونی نشد که من می خواستم. جمعه روز کودک و تلوزیون بود ٬ برنامه های تلوزیون منو یاد فیلم کلاه قرمزی انداخت. بعد برنامه ایرج طهماسب. شاید عمو پورنگ ٬ خاله شادونه٬ عمو مهربون٬ موتور امداد٬ فیتیله جمعه تعطیله به خوبی برنامه های ما باشه شایدم نه. ولی میدونم وقتی بچه بودم بیشتر بچگی کردم. ولی بازم دوست دارم بچه باشم. دوست دارم وقتی شب می خوابم سرم پر از صدا نباشه. نگران کارهایی که انجام ندادم نباشم. دلم می خواد اونقدر کوچیک باشم که مثل قدیم ها تو ماشین خودم و به خواب بزنم تا بابام بغلم کنه و موهام ناز کنه بعد رو تختم بخوابوندم. یا وقتی تو بغل مامانم میشنم بهم نگه خجالت بکش بزرگ شدی...این بزرگ شدن بدجور خسته ام می کنه. مثل آدم بزرگا بودن . حرف بزن٬ راه برو٬ بخند٬ فکر کن... دلم برای دوستای خیالیم تنگ شده!!!! ای هفت سالگی فروغ فرخزاد پی نوشت: ۱- وحشتناک سرما خوردم. حقم بود! فکر کردم هوا گرمه مثل این دیونه ها با مانتو تابستونه رفتم سفر. ۲- اینجا ساعت ۹ شب به بعد شهر مثل قبرستون میشه. تاریک...بدون هیچ اثری از موجود زنده یی. توی این شلوغ پولوغی اوضام دارم میرم سفر. یه ده دوازده روزی نیستم. پی نوشت: ۱- دعا کنید هواپیما سقوط نکنه. ۲- روز دانشجو بود شونزدهم... ۳- مواظب خودتون باشید. چند روز پیش مامانم که حسابی سرما خورده بود٬ به درمونگاه شبانه روزی نزدیک خونه مون بردم. توی یه ساختمون چهار طبقه سه تا دکتر عمومی بود که البته وسعت کار طبقه اولی خیلی بیشتر از این صوبتا بود. دکتر عمومی و داخلی بود تا ختنه کردن. ما طبقه دوم رفتیم. نصف مردم شهر انگار سرما خورده بودن!!! یه دختر پشت میز نشسته بود. گفت با کدوم دکتر کار دارین. مامانم با اون صدای گرفته گفت : دکتر ایکس. دختره اول یه نیگا به مامانم کرد بعد یه نیگا به من : وقت گرفتین؟ گفتم: وا مگه دکتر عمومی هم وقتیه؟ بله این دکتر وقتیه. مامانم یه سرفه یی کرد و گفت: نمیشه بین مریض بریم داخل. ـــ نه خانوم. بعد دختره با خودکار سرشو خاروند و گفت : ولی آقای دکتر ایگرگ هستن ٬ اگه بخواین ایشون می تونن ویزتتون کنن. مامانم باز یه سرفه دیگه کرد گفت : ایراد نداره. دختر دکتر و صدا کرد و گفت: دکتر مریض داری. ما با آقای دکتر ایگرگ رفتیم داخل اتاق. البته اتاق خودش نبود. اتاق تزریقات بود که یه تخت و خالی گذاشته بودن که مریض بیشنه و دکتر سرپایی ظرف سیم ثانیه مثل عملکرد مایکرویو بیمار و ویزیت کنه. یه خانومه سرم بهش وصل بود. یکی دیگه هم انگار داشت آمپول میزد. مامان ما هم نشست. دکتر یه چوب بستنی کرد تو دهنش. سرشو فشار داد گفت: درد داری؟ مامانم گفت: ای. خانوم سینوزیت داری. برات دارو می نویسم با یه آمپول . بعد به من گفت: برو داروهای مامانتو بگیر بیار من چک کنم. منم گفتم چشم.!! و اینگونه بود که فهمیدم قشر پزشکی روز به روز در حال وسعت و پیشرفته!و اینکه زمستون و سرما خوردگی شده مثل عمل دماغ و گونه کاشتن و ... پی نوشت: ۱. آسمون نفرین شده تهران بالاخره بارید. یه عالمه زیرش خیس شدم و لذت بردم. ۲. بزر گترین فاجعه این چند روز کشف موی سفید توی سرم بود٬ اونم توی ۲۲ سالگی خیلی ستمه. اولیشو با موچین کندم ولی دو روز بعد یکی دیگه جلو موهام درمود. فرقمو کج می کنم معلومه. یه وریش می کنم باز مثل شاخ معلوم میشه. هر کاریش می کنم بازم این موی سفید معلومه.(موی سفید اولی رو توی یه جعبه گذاشتم کنار بعضی وسایل که برام معنی خاصی دارن) امروز با یکی از دوستام ٬ نزدیک خیابون کریم خان بودیم٬ با دیدن کلیسای معروف اونجا هوس کردیم یه سری به اونجا بزنیم. اول فکر کردیم در بسته است٬ ولی نبود. وارد که شدیم از آقایی که داخل اتاقک جلوی در ورودی بود؛ پرسیدیم اجازه میدن ماهم داخل بشیم . اون هم با لبخند گفت چرا نمیشه؟ گفت اگر شمع هم بخواید هست. ما اول فکر کردیم داخل یه کارتن بسته بندی شده است که اون آقا با ناراحتی گفت شمع که تو آشغالی نیست. گفتم: ما اصلا قصدم توهین نداشتیم؛ فکر کردیم شمع ها رو بسته بندی کردین و گذاشتین اونجا. بعد از خریدن دوتا شمع از یه در قهوه یی بزرگ وارد کلیسا شدیم. بوی خوب عود فضا رو پر کرده بود. شمع ها رو داخل محل مخصوص که روش آب بود و زیرش خاک ؛روشن کردیم. سکوت سکوت سکوت بود و سکوتش آدم رو می گرفت. منو هم گرفت با اینکه تفکراتم با اونا متفاوت بود؛ ولی باز اون شمع ها ، گل، شمعدانی هایی که روشن کرده بودن دور عکس حضرت مریم و مسیح، آدم رو جذب می کرد. تمیزی فوق العاده یی داشت. روی یکی از نیمکت ها نشستیم. نمیدونستم تو اون لحظه باید چیکار کنم؟بعد از اینکه کمی محیط رو برانداز کردم مثل بقیه شروع کرم به دعا کردن. ( هر چند من و دوستم مثل این آدم هایی که به فضا میرن و چهار چشمی به همه چیز نگاه می کنن؛محو نقاشی های روی دیوار و سقف و لوسترهای بزرگ شده بودیم و بهشون زل زده بودیم.) چون تصمیم گرفته بودم در این مورد بنویسم به سمت پدری که روی نیمکت آخر سمت راست نشسته بود رفتم؛ ولی انگار از حضور ما ناراضی بود . با لبخند بدون منظور گفتم: میشه چندتا عکس بگیرم. ابروهایش را بالا داد و با اخم گفت: نه اصلا . گفتم : فقط یکی. خیره نگاهم کرد و گفت: نخند. عیسی مسیح و اینجا حرمت داره. خودمو جمع کردم. نگاهی به دستانم انداخت که داخل جیب پالتوم مچاله بود و با همان اخم گفت: دستاتو درار و مودب بایست. منگ شدم و مثل احمق ها دوباره برگشتم کنار دوستم. آرامش و سکوتش خیلی خوب بود. از اینکه مرتب در حال رسیدگی به اوضاع بودن خیلی خوشم اومد. به دوستم گفتم اینجا رو با مسجدها و زیارتگاها مقایسه کن. تو مسجدها قالی ها کثیف، مردم به جایی اینکه آروم باشن مدام در حال حرف زدن و گاهی غیبت و خالی بندی هستن. بوی جوراب میاد. قران ها همه نا مرتب توی قفسه ها است و این در صورتی که مثلا دین ما خیلی روی نظافت تاکید داره!!! چادر نمازها چرک مرده روی چوب لباسی و محل ها زیارتی به مراتب بدتر. و یه علامت سوال تو ذهنم اومد چرا؟ با این همه ادعا چرا؟ موقع بیرون اومدن بدون اینکه پشتمون به تندیس حضرت مریم و مسیح کنیم از در خارج شدیم و کنار در خروجی از همون آقای اولی پرسیدیم برای برنامه یک شنبه صبح میشه بیایم. گفت: نه. با ناراحتی گفتم چرا؟ گفت: وزارت ارشاد مامور می فرسته یک شنبه ها که مسلمونا نیان. گفتم: آخه قیافه ما با بقیه فرقی نداره؟ از کجا می فهمن؟ گفت: دو نفر از بچه های خودمون هستن که به زبونمون ازت سوال می کنن اگه نتونی حرف بزنی ٬ نمی تونی داخل بشی. توی راه برگشت به دوستم گفتم: به جای اینکه اینا هم درست تبلیغ کنن بدتر ملتو محدود می کنن تا مبادا کسی دست از پا خطا کنه. پی نوشت: ۱. چون که نتونستم عکس بگیرم، عکس ها از اینترنت هستن. ۲. دیگه حالم داره از تهران و این دود و این شلوغی بهم می خوره. دوست دارم برم یه جای بکر. که آسمونش آبی باشه و صدای شلوغی خیابونا تو مغزت تکنو نره. ۳. یه چند وقتیه فهمیدم؛ اگر سواره باشی به پیاده یی که یکدفعه سبز میشه جلوت فحش میدی و اگر پیاده باشی به ماشینی که حاضر نیست بایسته فحش میدی. و به این می گن زندگی در نهایت تفاهم. ۴. این سایتو یکی از دوستان معرفی کرده. دیدنش خالی از لطف نیست. ۵. خدا رو شکر یه نشریه خوب می خوندیم. شهروند امروز و حالا تعطیلش کردن ۶. تو نظر سنجی بلاگفا ۴ نفر بهم رای دادن. یکی خودم یکی نیما اون دوتای دیگه رو نمیدونم. یه عالمه خندیدم.
Zbody>
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه یی بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت هیچ چیز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم
بعد از تو که جای بازیمان میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
و مرگ آن درخت تناور بود
که زنده های این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
صدای باد می اید
صدای باد می اید ای هفت سالگی

