
شکم: نمیدونم تا حالا شده توی یه جایی که نباید٬ شکمتون قار و قور کنه!! دیروز سر کلاس داستان نویسی نشسته بودم و یک آقای محترمی هم سمت راست من نشسته بود. و این آقا داو طلبانه داشت داستانشو در سکوت محض کلاس می خوند و داستانش خیلی خوب و جالب بود.(قبل از رفتن به کلاس توی کتاب خونه با الهام و خواهرش ناهار سبزی پلو و ماهی و دوغ و ماکارونی یه لیوان نسکافه و خیار خورده بودم). و درست وسط داستان خوندن این آقا شکم من شروع کرد به قار و قور کردن و مخلوط کردن این خوراکی ها. منم اصلا دوست نداشتم این داستانو از دست بدم به روی خودم نیوردم و تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که هی پالتوم رو محکم بچسبوندم به شکمم تا صداش بلند نشه ولی فایده نداشت. و اون بنده خدا یه جمله می خوند و یه نگاهی به من می کرد٬ منم سقف و نیگا می کردم . بابا در دفتر تلفن: موقع برگشت از کلاس ٬ شماره خونه رو گرفتم تا به مامانم بگم ترافیک و دیر میرسم و از اونجایی که من عادت ندارم از تو دفتر تلفون موبایلم شماره هایی رو که حفظ هستم درارم ٬ بعد از گرفتن شماره ها ٬ بابام گوشی رو برداشت و من به خیال اینکه محمد و جواب نمیده با حرص گفتم: هو محمد مردی؟؟؟ و بابام گفتم: دختر من هنوز زنده ام و من فهمیدم شماره رو اشتباه گرفتم. اتوبوس: از اون جایی که من خیلی به فکر حقوق شهروندی هستم ٬ گفتم امروز با وسیله نقلیه عمومی کتاب خونه برم! بعد از اینکه سی دقیقه منتظر اتوبوس بودم ٬ سوار اولین اتوبوسی که توی ایستگاه ایستاد شدم. بدون اینکه بدونم کجا میره. و بنابراین سر از مترو چیتگر دروردم! مجبور شدم ۲هزار تومن پول تاکسی دربست بدم و به کتاب خونه برم. ولی حس گم شدن هم خیلی حس خوبیه مخصوصا اگه همه راننده تاکسی ها هم بدونن راهو اشتباه اومدی و ندونی چطوری باید برگردی. خوب پیاده ات می کنن. ما که بخیل نیستیم به قول شهروندان شهر نیاکانم: تش مین پیل هل بچون خورن( آتیش تو پول بذار بچه ها بخورن). اتوبوس در مسیر برگشت: موقع برگشت در راه خونه یه خانومی با یه عالم خرید سوار ماشین شد! منم که همیشه آماده به خدمت . گفتم بذارید کیسه هاتونو جا به جا کنم تا راحت وایسید. همچین که سر کیسه رو گرفتم ٬ کیسه در رفت و همه محتویاتش پخش زمین شد!! پی نوشت: ۱- اگر خوب نبود عذر می خوام. ۲- این روزا شاید نتونم خیلی تند تند آپ کنم. ۳- این روزا خواننده محبوب نوجوانیم همونی که می گفت : ساده بگم ساده بگم دهاتیم! در امر کیلیپ سازی بسیار بسیار پیشرفت کرده!! ۴- پاییزم داره تموم میشه ولی اینجا یه بارون حسابی نباریده. چرا؟؟ من و من چند وقت پیش٬ یه بازی پیشنهاد دادن که منم خوشم اومد و برای تنوع دوستش داشتم. قرار بود توی این بازی تصویری که از دوستامون در پیوندها داریم بگیم. من خواستم یک کم بازی رو عوض کنم... من و من:درمورد قیافه شون نمی گم چون دیدمشون. اما درمورد خودشون: دوتا خواهر مصمم که برای رسیدن به تمام چیزهایی که به عنوان هدفشون تعین میشه تلاش می کنن و بهش میرسن. دوستان دوران کودکیم تا جوانیم هستن. پست های بلاگشون کوتاه کوتاهه و از همه چیز میگن. کتاب هم زیاد می خونن. امیـــــد: شرح قیافه شو توی نظرات من و من گفته. تصوری که از اخلاقش دارم : به نظرم جدیه و سرسخت و سخت کوش و تحلیل گر منطقیه که میشه روی نظراتش حساب باز کرد.. وبلاگش پر از جملات تاثیر گذار و قصار و آهنگ هایی که قشگ هستن و نایاب. پـــــت: به نظرم سبزه است و باید نگاه قهوه یی نافذی داشته باشه و موهای پسرونه. در مورد اخلاقش: آدم جدی که هیچ چیز ناراحتش نمی کنه و دوست داره همه چیز و امتحان کنه. نثر بلاگش منحصر به فرده ٬ خیلی وقتا زشتی های جامعه رو با قلم طنازش به تصویر میکشه. الهـــــــام: بهترین دوست دوران دانشجوییم. جدی و نفوذ ناپذیر . هنوز در عجبم که چطور تونستم باهاش دوست بشم درست مثل دوتا خط موازی هستیم. عاشق روانشناسی. وبلاگش هم رنگ و بوی از روانشناسی داره و علاقه عمیقش به اشو توی بلاگش خیلی پر رنگه.درمورد الهام اینو یادم رفت: همیشه ساعتش ده دقیقه جلوتر از زمانه. یکی از ویژگی های بامزه چهره اش خال کوچلو رو بینیشه. قربانی شماره 14 (نجمه): مو فرفری و سبزه با چشم های مشکی. فکر کنم از اونایی که دوست داره خلاف جهت آب شنا کنه. چند وقتیه که نمی نویسه ولی من دل نوشت هاشو خیلی دوست دارم. نثرش منو یاد سلینجر میندازه. افشیــن: از اون مو مشکی هایی که احتمالا موهاشو تخت می کنه با قد متوسط . با ابروهای پیوندی مشکی و چشای مشکی. اعتماد به نفس خوبی داره. بلاگش بیشتر اجتماعیه ولی خیلی دیر به دیر آپ می کنه. شونصد سالی یه بار. پسر خوانده: از اون مو سیخ سیخ هایی که یک کم ابروهاشونو خالی می کنن و کمی کوتاه قد. فکر کنم چیزی نباشه که ناراحتش کنه و جدی بگیره. تو پیوندهاش فقط اسم مرد آفتابیه که از جنس مذکره .بلاگش دل نوشته داره ٬ سفرنامه هم. چند وقتی که رفته ناکجا آباد. م. مهتاب: فقط فکر کنم باید خیلی بلند باشه٬چشم های درشت مشکی و موهای کوتاه کوتاه مشکی و همیشه یه لبخند عمیق رو لباشه. اهل کل کل ٬ مارکوپلو هم شده . شعراش توی این دورانی که همه اداعای شاعری می کنن به آدم ثابت می کنه هنوز شاعر خوب هم هست . شاعر ی که روانشناس هم هست . لوچ خندان:آقای فروتنیان کاریکاتوریستن و ایران نیستن. به همه توصیه می کنم بلاگشونو بخونن همه جور روایتی اون تو هست. محمـــــد: موهای مجعد مشکی با چشم های تیره و چهار شونه. هنوز نفهمیدم چرا اسم بلاگش اقتصاد نوینه. لانگ شات ها و دل نوشته های خوبی می نویسه ولی چند وقتیه توی یه اعلامیه گفته جور واجور تعطیله. امیدوارم از تعطیلی درش بیاره چون حیف بود. زری: موهای بلند خرمایی و چشم های عسلی و کمی تو پر. هر پست بلاگش دو سه خط بیشتر نیست. عکس های قشنگی میگیره ٬بلاگش معمولا آیه های قرانی که یه درسی بهش دادن. همه چیز رو از چشم خدا می بینه. عاشقانه ها(سعید): موهای خرمایی و چشم های نیم درشت عسلی. از اون نگاههای نافذ. فکر کنم همیشه دنبال مدینه فاضله است. معمولا پست های منو دوست نداره ولی لطف می کنه باز می خونه. با بعضی از تفکراتش خیلی مخالفم ولی بلاگشو دوست دارم از اسمش هم پیدا است درمورد چیه ولی نه از اون عاشقانه ها که بدت بیاد. عاشقانه درمورد همه چیز از جامعه تا مردم تا خود عشق. معمولا نثرش روم اثر داشته. فقیـــــر: موهای مجعد و چشم های ریز تیره. قد بلند. اهل کار و تلاش . مسولیت پذیر. بلاگش معمولا شعر و جمله های کوتاهه که تو رو میگیره. ولی حیف که کم آپ می کنه. علی اکبر: تصویر خاصی ازش ندارم. از اون آدم هایی که مرتب انرژی مثبت پرتاب می کنه. وبلاگشم روانشناسی که نگاه اسکاول شین توش خیلی زیاده. معمولا وقتی میرم تو بلاگش تا چند ساعت پر از انرژی مثبت میشم.انگاز یه باد خنگ از ساحل خورده تو صورتم. نادر: قد بلند٬ یک کم کچل و عینکی. خیلی وقته که نمی نویسه بعد از من ومن دومین نفری بود که برای بلاگم نظر میداد. آخر همه پست هاش می گفت مخلصیم . همه جور نوشته یی داره . دلم براش تنگ شده این آخرا خیلی دلگیر بود. خدا کنه زود برگرده. بالاخره اولین دوست مجازیم بود. هــــیوا موهای لخت خرمایی نیمه کوتاه با چشم های طوسی. قد متوسط . فک کنم از اونایی که وقتی می خنده دو تا چالم داشته باشه. فکر کنم حساس باشه و یک کم دل نازک.دلنوشته های خیلی خوشگلی داره. اون ظرافت دخترونه و نگاه بکرش به همه چیز و دوست دارم. علی: فکر کنم خیلی باید مرموز باشه نه از نوع منفی . از اونایی که نمیشه روش شناخت پیدا کرد. بلاگش هم عجیبه باید هر پست و چند بار بخونی تا بفهمی. تــــــــرمه: موهای پسرونه قهوه یی ٬قد متوسط و شیطون. فعاله خیلی زیاد. الانم تو ترکه اینترنته. اصولا وقتی کمی حقش و یا حرفش نادیده گرفته بشه شاکی میشه و دلش میگره .فکر کنم حساسه. دل نوشته و روز نوشت داره که بعضی هاشون واقعا خوبن. گنچینه(سعید): موهای لخت قهوه یی بلند با قد نسبتا بلند. فکر کنم از بحث کردن و مناظره خوشش بیاد. بلاگش سه نویسنده داره که از همه چیز می گن شعر و ادبیات تا سیاست و بحث های مذهبی و سینما و... چند وقتیه بلاگش برام باز نمیشه. نیـــــما: چشم های قهوه یی روشن با موهای لخت متوسط زیتونی .یک کمی لاغر و قد متوسط. اگه می خواید ساعتاتونو تنظیم کنید با نیما چک کنید. خوش قول تر از اون ندیدم. خیلی کتاب و درس می خونه.اگه خواستید مقاله بنویسید حتما بدید نیما!! آهنگ هاشم خیلی خاصه. زیاد اهل کامپیوتر نیست. به نظرش تکنولوژی آدم و از اون سنت ها و یکی بودن دور می کنه. مهربونه و خیلی قانون مند.دوتا پست گذاشته که راجع به ادبیات بود. آقای رضوانی: به همه توصیه می کنم بلاگ ایشونو بخونید. مطالب سیاسی رو بدون غرض ورزی می گن . داستان هم می نویسن. کسری- بهرام: کسری: مو مشکی کوتاه فرفری با قد متوسط. کتونی پوش و کتاب به دست. مهربون و خوش خلق. بهرام: موهای متوسط مجعد ٬ ساکت و فکر کنم یه کوچلو خجالتی و جدی فکر کنم از اون هایی باشه وقتی قرار باشه مقابلش حرف بزنی یه موقع سوتی ندی تا نگاه عاقل اندر سفیه مهمونت نکنه. وبلاگشون داستان های ناب که قبلا خوندی یا نخوندی رو برات زنده می کنن. م.ح. امینیان: تا حدی کچل و مشکی و قد متوسط و عینکی با یه قیچی باغبونی. از دل نوشته. روز نوشته . تمام چیزهایی که توی فکر هرکسی هست. داود: موهای بلند معجد مشکی با قد بلند. شاعر...شعرهای خوبی داره معمولا. مروارید: موهای بلند مجعد با چشم های روشن. قد متوسط رو به بلند.دل نوشته هاشو دوست دارم٬ نکته های خیلی خوبی توشون هست. البته اینها فقط لینک های من بودند وگرنه بلاگ :حمید(دل نوشته هایی که شعر هم دارند و بوی حقوق میدهند)٬سعید (بهت)٬(هنوز من توی بهتم از پست های تاثیر گذار و بی سانسور و گاهی تکان دهنده اش)رضا(تازه آشنا شدم)٬اسیر(بعضی پست هاش واقعا تک هستن.) سید مهدی سلطانی(هر کتابی که در مورد حقوق زن باشه خلاصه شو اینجا پیدا می کنین)آرش(هنوز نمیدونم درمورد چیه)علی(این سماع نیست...) : داستانک های فوق العاده یی داره. فضا سازی داستان هاشو دوست دارم.و...هستن و ارزش خوندن و وقت گذاشتنو دارن. پی نوشت: ۱- غیر از من و من٬ الهام و نیما تمام حرف هایم درمورد اخلاق و قیافه دوستان برداشت شخصی من و از روی حدس بود. ۲- اگه خواستید بازی کنید. ۳-امروز از اون روزهای گند و نکبتی بود که مدام ازش سور می خوردم . مطمئن بودم اگه قرار تو کل دنیا ده تا سنگ بیاد پایین یکیش می خورد تو مغز من. ریز ماجرارو اگه خواستین تو بلاگ الهام بخونید. خدا ٬ کجای این آسمون نشسته یی و داری دنیا رو با این همه گند و کثافت می بینی و دم نمیزنی؟؟؟ لطفا اینجا سر بزنید تا بفهمید منظورم چیه. پی نوشت: *من و من عزیز بازی شما باشه برای یک شنبه. این خبر شهاب نیوز رو نمی تونستم بی توجه ازش رد بشم. * دوستان عزیز لطفا از نوشتن هر گونه توهین خود داری کنید. - سلام. به ذهنش فشار آورد ؛ با دست چپش پیشانیش را مالاند ؛بعد با مشت چند ضربه به آن زد ولی چیزی از این زن مو قرمز یادش نیامد.زن مهلت نداد تا خوب براندازش کند : شما آقای... می شناسید؟ مرد که چیزی در بایگانیش پیدا نکرده بود٬ سرش را به سمت بالا برد و با حرص گفت : نخیر. و در را محکم به هم کوبید . هنوز صدای تق تق کفش های زن دور نشد بود که در را باز کرد. حالا ملخ ها در این تاریکی خانه به سراغ کتاب ها رفتند. فرق نمی کرد از چه نوعی٬ کارل مارک٬ هگل ٬ وبل و یا شاملو و فروغ و گلشیری و مارکز و..مهم این بود همه را داخل کارتن های گنده بچپانند و چسب های بزرگ بزرگ روی کارتن ها بزنند. بعد نوبت به کیس کامپیوتر خاکستری و سی دی ها رسید همه را بردند. فقط کم مانده بود کف اتاق را لیس بزنند. گاهی خاکستر سیگار صبحش را کنار تخت تکان میداد٬ کنار آن خاکستر های دیگر. دست راستش که معلق کنار تخت آویزان بود ٬ زیر سرش گذاشت. تلخی سیگار صبح دهانش را بد مزه کرد. - هی خانوم... زن با صدای خواب آلود و آشفته گفت: هان؟ حالا دیگر چشمش به سیاهی عادت کرده بود؛ راحت پیراهنش را از کف موزایک های اتاق پیدا کرده بود. - تا من میرم سیگار بخرم ٬ تو هم بساطتو جمع کن و برو. پیراهنش را داخل دست هایش مچاله کرد - شنیدی چی گفتم. زن غلتی زد و گفت : اوهوم. چنگی به موهای چربش زد : پولتم روی میزه٬ اومدم ؛نمی خوام باشی. - یه بسته نون ؛ کمی فکر کرد. دویست گرم پنیر. پیرمرد با آن قد تا شده سمت حلبی پنیر رفت و خرده پنیرها را برایش جدا کرد. در حالی هنوز ته سیگار بهمنش گوشه لبش بود ولی دودی نداشت گفت: نون تو آخرین قفسه سمت چپه. نگاهی به قفسه انداخت و آخرین بسته را از بین آن های دیگر برداشت. پیرمرد نگاهی به پنیر و نان روی پیشخوان انداخت و عددی تکراری را زیر لب زمزمه کرد. پول ها را روی پیشخوان گذاشت و کیسه را برداشت. هنوز بیرون نیامده بود که سیگار تازه یی گوشه لبش بود. سیگاری از پاکت درآورد و با ته سیگار قبلی روشن کرد. دود غلیظی از بین لب های به هم دوخته اش بیرون آمد. و با صدایی دو رگه و نامفهوم گفت: گ...خورد ٬ من بیشتر از این پول ندارم. حالا پاشو برو بیرون. روبه رو یش کودکی چهار ٬ پنج ساله کنار مادرش که موهای قرمزی داشت ایستاده بود و تند تند کاکائویش را گاز میزد؛ بدون آنکه نگاهی به لباس سرمه یی که کثیف میشد ٬بیاندازد. مرد خندید ولی کسی نفهمید. زن کیف قرمزش را روی بازویش انداخت و از اتاق خارج شد و هرچه به زبانش می آمد تند تند به روحش نثار می کرد و بعد در با صدای بلندی بسته شد. ولی او به ته سیگار های رو میز زل زده بود. ملخ ها درست مثل گرسنه هایی بودند که به میز پر از غذا حمله کنند و حالا جز آشغال گوشت و مرغ چیز دیگری نبود تا غارت کنند و او را هم به عنوان یکی دیگر از غنائم جنگی با خودشان می بردند. با هر جان کندنی بود سرش را از روی بالش برداشت و پاهای لاغرسیاه شده اش را کنار تخت آویزان کرد . همان طور که پشتش به پنجره پوشیده از روزنامه های زرد شده تاریخ مصرف گذشته بود؛ با صدایی که به زور از ته تار های صوتیش کنده میشد به زنی که با بی خیالی سمت راست تخت خوابیده بود گفت: خانوم. زیر لب به زن مو قرمزی که جلوی در ایستاده بود گفت: زنیکه بیکار٬ و در را محکم بست. و با انگشت اشاره اش تلوزیون خاک گرفته را روشن کرد و روی کاناپه ولو شد و از کیسه بالا سرش کمی نان درآورد و داخل دهانش چپاند. زن لب های قرمز شده اش را تر کرد و گفت: پولمو بده میرم. خم شد و سیگارش را کنار آن های دیگر روی میز خاموش کرد. سیگارش مچاله شد: - گورت گم کن٬بقیه پولتم از همون رفیقم بگیر. زن با حرص آینه اش را داخل کیف قرمزش پرت کرد و به ابروی شکافته ٬ گونه یی که کبودیش به زردی میزد و صورتی که لب هایش و حرکتش از زیر آن همه مو معلوم نبود زل زد زد و گفت: از همون اول که قیافه نحستو دیدم فهمیدم هیچ گ...نیستی. آسانسور ایستاد و پیاده شد. هنوز صدای زنانه نوه مو قرمز پیرمرد می آمد: من هیچ یک از زنان دیوانه را نابود نمی کنم. نه او را نه دیگری را. اما به نظرم می رسد که زن عاقل را نابود خواهم کرد و ((داشا))... بقیه اش را دیگر نمیدانست. به صفحه تلوزیون زل زده بود. او تند تند حرف میزد . توی یکی از همان محفل های نیمه خصوصی . با آن اورکت خاکی. خوب یادش بود سخنرانی پنجم مرداد بود. همان شبی که ملخ ها آمدند. صدای شر شر آب ٬ آن هم زیر آن دوش لعنتی درست مثل سمفونی تکراری و مسخره زندگی بود. دور خود چرخیدن ها. صدای تق تق کفش های زن روی سنگ های داخل راهرو. زن مو قرمز داخل آینه به خودش زل زده بود. ــــ از همون اول که قیافه نحستو دیدم فهمیدم... ـــ به نام حقیقت رفقای عزیز. ــــ همون پیرمرد کره؟ ـــ دیگه چی؟ ــــ بورژازی مگر احمق است. کودک تندتند کاکائوش را گاز میزد. صدای شر شر آب؛نگاهش روی تیغ های پایین پایش ثابت ماند. سرش پر از صدا و تصویر ها و توهم های سیاه بود . آب از روی سرش روی نوک بینیش سر خورد و بعد با آن هزار قطره دیگر آمیخت. باید تمام این صداها و تصویرها و توهم ها را از بلا تکلیفی در می آورد. ((پـــــــایـــــــــان)) پی نوشت: ۱: صدای بارون میاد که قطره هاش میخوره به شیشه. آسمون مهربون شده. بوی خاک ٬ بوی نم همه رو دوست دارم. ۲: آدم ها از تنهایی چیکار می کنن؟ از اینکه خیلی حرفا رو نمی تونن حتی به نزدیک ترین و عزیزترین آدم های زندگی شون بزن؟ جلوی در ساختمان سیگار نیمه سوزش را زیر پای چپش خاموش کرد و در راهرو پیچید. پشت سر خانم هایی که منتظر آسانسور بودند ایستاد و به شماره طبقه ها که تند تند از جلوی چشمانش محو می شدند زل زد. آسانسور ایستاد و او خودش را داخل آن چپاند و با انگشت اشاره طبقه پنج را فشار داد. و درست سر جای همیشگیش ایستاد . نگاهش روی کفش های خاک گرفته اش سر خورد. یادش نمی آمد کی آن ها را واکس زده ٬ حتی رنگش را هم فراموش کرده بود. حالا ملخ ها همه جای خانه بودند و او وسط هال ایستاده بود و به رفت و آمد آن ها زل زده بود. بعد از مدتی که چشمانش حالت عادیش را پیدا کرد٬ گفت: هو چیکار می کنید. صدایش انگار زیر پاهای آن ها له شد. این با ر بلند تر فریاد زد٬ یکی از ملخ ها دستانش را سفت چسبید. از بین پنج نفری که منتظر ایستاده بودند رد شد و راهرو همکف را سمت چپ پیچید. نور چشمانش را کور کرد. آن ها را محکم به هم فشار داد٬ پنج ثانیه تمام شد و او چشمانش را نیمه باز کرد و راهش را به سمت سوپر دو ساختمان آن ور تر کج کرد. زیر لب به پیرمرد کلاه نمدی که سیگار بهمن گوشه لبش بود سلام داد. همون اول که قیافه نحستو دیدم ٬ فهمیدم هیچ گ... نیستی. در اتاق را بازتر کرد و به صدای که از ته حنجره اش کنده میشد گفت: هر چی هستم به خودم مربوطه٬ حالا تا عین سگ ننداختمت بیرون خودت گورتو گم کن. در را محکم به دیوار کوبید و به قیافه درهم او زل زد. بورژوازی مگر احمق است ؟ همان قدر به تو قدر می دهند که کارگر وارد مجلس شود. کارگر به حقوق له شده اش برسد. مشکلات امروز دنیا... کلافه دستش راستش را روی هوا چرخاند: نمیدونم. اونی که همیشه براش کتاب می خونه. زن گره ابروهایش را سخت تر کرد و به این فکر کرد که هروز به دیوانه های شهر اضافه می شود. - به هر حال اگه منظورت همون پیرمرد کر است ٬ واحد کناز آسانسور می شینه. مادرش به آینه روبه رو زل زده بود و با موهای قرمزش ور می رفت ٬ گاهی هم لب هایش را محکم به هم می چشباند تا رنگ لبش غلیظ تر شود. با همان دست در سیاهی اتاق دنبال فندکش گشت٬ آتش فندک را به سیگارش چسباند٬ دود خاکستریش بین سیاهی اتاق گم شد. تلخی سیگار صبح دهانش را بدمزه کرد. لبهایش را جمع کرد تا کمتر این تلخی را حس کند.پک محکمی به سیگارش زد و به نور نارنجی کوچکش خیره شد. با صدایی که به زور از تارهای صوتیش کنده می شد٬ به زنی که با بی خیالی سمت راست تخت خوابیده بود گفت: خانوم... هر چه فکر می کرد یادش نمی آمد زن اسم داشت یا نه؟هیچ چیز یادش نبود فقط او آن طرف تر خواب بود. آسانسور ایستاد٬ خودش را داخل آن چپاند و به دیواره سمت چپ نقره یی تکه داد و به شماره هایی که تند تند رد میشدند زل زد. تا بالاخره ایستاد و او از بین پنج نفری که منتظر ایستاده بودند رد شد و راهرو هم کف را سمت چپ پیچید. هنوز کفش های زرشکی زن کنار در ولو بود. در را محکم به هم کوبید٬ کیسه را رو ی تنها کاناپه خانه پرت کرد. توی اتاق زن روی خاکستر ها نشسته بود و به لبه تخت تکه داد و به آینه کوچکی که دستش بود زل زده بود و سعی می کرد سیاهی بالا چشم هایش را سیاهتر کند. به در بدون دستگیره تکه داد و با صدایی که بی شباهت به فریاد نبود گفت: مگه نگفتم برو؟ بطری نیمه خالی کنار کاناپه را برداشت٬ بوی ماندگی میداد. نیمی از آن نیم را سر کشید ٬ با دست چپش لبش را خشک کرد. با ناخن اشاره به در میزدند. - زنیکه ول کن نیست. صدا محکم تر شد. با قدم های بلند خودش را به در رساند و با حرص آن را باز کرد. پی نوشت: ۱- یه سری تغییرات توی قسمت اول دادم. ۲- از دوستانی که گفته بودن کوتاهتر بنویسم عذر می خوام٬ واقعا جواب نمیداد٬ سعی می کنم از این پست های آشفته ننویسم. ۲- دو ٬ سه روزیه که فهمیدم مردم ما واقعا سینما دوستن. پنج شنبه که برای دیدن فیلم سه زن رفتم٬ پونزده دقیقه آخر ٬یه لحظه فکر کردم فیلم و وسط پیک نیک ملت اکران کردن٬ که این همه سر صداست. اونقدر صدا بود که پنج دقیقه آخر و وقتی داشتن پرده رو جمع می کردن و چراغا رو روشن کرده بودن دیدم. و قسم خوردم که آخر هفته پامو تو اریکه نذارم.
Zbody>