
صدای شر شر آب ٬ آن هم زیر آن دوش لعنتی درست مثل سمفونی تکراری و مسخره زندگی بود. دورخود چرخیدن هادر آن خانه دود زده ٬ سیگار پشت سیگار سوزاندن ٬ سخنرانی هایی که حالا٬ به همه آن ها شک داشت. پول هایش مثل پاکت های سیگارش دود می شدند و او هنوز... صدای کوبیدن در می آمد٬ و او هنوز در توهم زندگی کردن به سر می برد و آنها مثل ملخ هایی که به زمین زراعی حمله کردند.٬داخل خانه چپیدند. و او هنوز فرصت نکرده بود آخرین توهمش را گوشه یی چال کند تا در یک فرصت مناسب آن را از زیر خروارها خاک بیرون بیاورد و خوب بالا و پاینش کند. در را با حرص باز کرد .سیگارش بین دستانش سوخت و تمام شد٬ درست مثل تمام چیزهای این دنیا و او هنوز با چشمان گرد شده به رفت و آمد ملخ ها که به همه جای خانه سرک می کشیدند زل زده بود. صدای تق تق کفش هایش روی سنگ های داخل راهرو توی سرش پیچید احساس می کرد مغزش با یک چیز تیز سوراخ می شود. ٬ انگار می خواهند با ته کفش نوک تیز او مغزش را سوراخ کنند و تمام محتویاتش را روی زمین پخش کنند. با نفرت گوش هایش را سفت چسبید تا دیگر این صدای مزاحم در سرش نپیچید. - به نام حقیقت٬ رفقای عزیز ...فیلم و آدم های آن روی دور تند افتادند. مسائل و مشکلات دنیای امروز بسیار با گذشته متفاوت است٬ ارتجاع٬ تجاوز به حقوق زن٬ مردسالاری این روز ها با مرد سالاری قرن دوازه زمین تا آسمان فرق می کند٬ حقوق پایمال شده کارگر... هنوز دکمه آخر پیراهنش را نبسته بود که وسط راهرو پشت به آسانسور ایستاده بود و به شیشه دود گرفته زل زد بود و موهای چرب جو گندمی بهم ریخته اش را مرتب می کرد. گاهی هم زیر زیرکی به ابروی شکافته ٬ گونه یی که کبود بود و حالا به زردی میزد٬ و صورت اصلاح نشده یی که دیگر فرم دهانش از بین آن همه مو معلوم نبود نگاهی می انداخت. با صدای زنی که برای پدر بزرگش بلند بلند کتاب می خواند همراه شد: کاملا صحیح است! هرچند او زنی باهوش و باهوش و باسواد است اما گنجشک های ما را می ترساند و فراری میدهد. آنقدر سرش سنگین بود که احساس می کرد تمام محتویات مغزش را با دست خالی کرده اند و با آهن و سیمان پر کردند. هر چه کرد نتوانست سرش را از روی بالش بردارد. در سیاهی اتاق ٬ با دست چپش دنبال پاکتش می گشت. آنقدر دستش را بالا و پایین کرد تا بالاخره آن را کنار ران پایش پیدا کرد . تنها پنج تای دیگر برایش مانده بود. یکی از همان ها را گوشه لبش گذاشت . پیرمد با آن کلاه نمدی و سیگار بهمنی که گوشه لبه اش بود جوابش را داد و پنج پاکتش را روی پیشخوان گذاشت و با صدایی خشن و نامفهومی گفت : دیگه؟ یاد یخچال خالیش افتاد که به غیر از آب و نوشابه بدون گاز تقریبا چیز دیگری نداشت. با همان دست پول های داخل جیبش را شمرد. هنوز صدای کفش های زن دور نشده بود که در را با شتاب باز کرد: همون پیرمردی که کره؟زن وسط راهرو ایستاد و با سر تایید کرد. در حالی بطری را بالا می آرد گفت: مگه صدای نوه اش نمیاد که براش کتاب می خونه؟ زن ابروهای باریک و مشکی اش را در هم چپاند : نوه اش؟ پی نوشت: ۱- نسخه این داستان دستم نبود بنابرایناز ته مونده های ذهنیم استفاده کردم. احتمالا برای قسمت دوم توی این قسمت هم یک سری تغیرات ایجاد میشه که اگه خواستید بعدا چک کنید. ۲- جمله ها رو لطفا تند تند بخونید و بین هر پاراگراف توقف کنید. مسلما داستان اینطور آشفته نمی مونه. اگر حوصله کردید قسمت بعدیو که مفصل تر هم میشه بخونید٬ شاید خوشتون بیاد. ۱-۶: کاری به صحبت هایی که این روزها مد شده ندارم و ادعای زن دوستی مردها. مردهایی که می گویند ما دیکتاتوری درونمان را رام کرده ایم و دیگر مثل اجداد بزرگوارمان زن را برای مسائل جنسی و پخت و پز و بچه زاییدن و لباس شستن نمی خواهیم. خدا را شکر دیگر لوازم خانه همه این روزا کامل است.آن ها را با عشق انتخاب می کنیم و دیگر مادرمان را برای انتخاب و پسندیدن نمی فرستیم. (مثل ابزار های موجود در بازار که باید دیده شود و پسندیده شود.) احتمالا عشق و علاقه بعضی مردهای محترم را باید از بین لباس های چرک یا لوازم شخصیشان پیدا کنیم. خدا را شکر دیگر حلقه ازدواجشان مثل پاکت سیگارشان همیشه در دستشان است. (البته همیشه باید از خودمان شروع کنیم تا به ما ظلم نشود. این را انکار نمی کنم.) ۲-۶: صبح زودتر از همه بلند می شود تخت خواب گرم و نرمش را زودتر از آواز بد صدای خروس ها رها می کند. ساعت او حکم خروس دیجتالی یا شاید هم خروس کامپیوتری را دارد. او با چشمان نیمه باز روی قالی اتاق دنبال رو فرشی هایش می گردد و تا رسیدن به دستشویی چند چرت بین راه میزند.موهایش را مرتب می کند. و بعد به همان جایی می رود که نصف عمرش را به جبر آنجا گذراند. کتری را روی گاز می گذارد و منتظر سوت کتری می ماند و روی میز ضرب می گیرد و دست دیگرش را زیر سرش می گذارد. گاهی هم ظرف هایی که از شب پیش مانده است تند تند می شورد و خشک می کند. انگار از همان اول ظرفی نبوده. بعد چای خشک را با کمی آب می شورد و قوری را با آب جوش پر می کند ٬ سرش را عقب می کشد تا بخار داغ کتری صورتش را نسوزاند. قوری درست روی کتری سوار می شود و ادامه خواب صبح گاهیش را میدهد. و او نان را از فریزر در می آورد . دوبار پشت میز می نشیند و اگر کتاب و مجله یی از روز گذشته نخوانده باشد ورق میزند تا از اخبار روز با خبر شود. گاهی هم خودش را با یکی از همان رمان های عاشقانه سرگرم می کند تا کمی از دغدغه های زندگی دور بیافتد. از همان داستان هایی که همه چیز بر وفق مراد است و آخرش به خوبی و خوشی تمام می شود و دیگر بعدی ندارد. همان جا کات می شود و دیگر کسی سراغ بعدش را نمی گیرد . نمی پرسد ته این رسیدن چه چیزی انتظار می کشد؟ مهم رسیدن بود که رسیدند و اینکه خواننده نفسی از سر آسودگی بکشد و گاهی خودش را جای شخصیت اصلی داستان بگذارد و به این فکر کند چه خوب می شود که همه چیز ایده ال باشد و هیچ چیز خاکستری و سیاهی نباشد. ولی دیگر او خوب این چیزها را از بر است و میداند همه این ها بوی تعفن و تکرار می دهند. گاهی هم آهنگ های مورد علاقه اش را گوش میدهد و خودش را تکانی میدهد. میز را می چیند و همه اهالی خانه را با هزار جور قربان صدقه رفتن بیدار می کند و وقتی سراغ همسرش می رود به رویش نمی آورد که دیروز لباس هایش بوی عطری جدیدی میداد. از همان عطرهایی که گاهی او حس می کند و صبوری می کند. برای چه؟ نمیدانم فقط قانون زن بودن صبوری کردن است. و مرد خانواده بالای میز با چشمان پف کرده و اخم های در هم می نشیند و سیگار قبل از صبحانه اش را دود می کند و زنش را با آن موهای دم اسبی و ماتیک صورتی پشت همان دودها تار می بیند. بچه ها هم یک به یک زیر لب سلامی خواب آلود می دهند و تند تند بعد از پدر شروع به خوردن غذا می کنند و او هم مرتب در حال رسیدگی به اوضاع است. و تا می خواهد پشت میز بنشیند٬ آن ها دسته های کیف هایشان را در دست هایشان مچاله می شود تند تند خداحافظی می کنند و گاهی بوسه یی هم روی گونه او می گذارند. یعنی اینکه میدانیم تو هم هستی ولی چه کنیم زمان نداریم. و او هم سعی می کند با عشق عمیقی به آن ها لبخند بزند و بدرقه شان بکند. و با بی حوصلگی به زور سرجایش می نشیند و چند لقه نان و پنیر را به زور چای پایین میدهد. و این کار تکرار می شود تا آخر شب. وقتی یک به یک می آیند باید به حرف همه گوش بدهد و با صبوری تحمل کند و گاهی حرفی بزند٬ بداخلاقی ها و غرغر ها را تحمل کند. دعوای بچه ها را ببیند و بینشان را بگیرد. بعد نان آور خانواده ٬ همانی که می گوید:ـــمن از صبح تا شب مثل تراکتور کار کردم و پول درآوردم بعد تو توی خونه نشسته یی و بافتنی بافتی و می گویی دستم درد می کنه یا حالم خوب نبود غذای مانده ظهر را برای شام گرم کردم.ـــ می آید. با همان ابروهای گره گره کرده و سیگار هایی که پشت هم دود می شود و اگر لبخندی هم زد او هم می خندد و شب با دلی پر از عشق سر روی بالش می گذارد و خدا را هم شکر می گوید. ۳-۶: توی خیابون مثل بچه آدم داری راه میری و جلوی پاتو نگاه می کنی٬ بعد یکی از روبه ور میاد. با همون نگاه های چندش آور٬ اتفاقا بازوی خانومی هم توی بازوی مرد حلقه شده که قیافه اش از آقاهه خیلی بهتره. از کنارش عبور می کنی٬ اون بر می گرده و کمرت از نگاه مثل آهن زنگ زده اش سوراخ میشه و تا بین آدم ها گم نشی به تو زل زده و زن هم تند تند صحبت می کنه تا بلکه آقاهه حواسش پرت بشه ولی بعد آقاهه با یه لبخند می گه: عزیزم تو چیزی گفتی؟ تو از نگاهش حالت بد میشه٬ بغض مرگ میشی و از زن بودنت بدت میاد. از اینکه همه جا یکی هست که به تو زل بزنه.میری خودتو توی آینه نگاه می کنی. نه قیافه دیوونه کننده یی داری٬ نه مانتوت تنگه٬ نه شلوارت کوتاهه ٬ نه روسریت عقبه٬ نه رنگ شال و دستمال سرت جیغه٬ غیر از یه کرم و رژ کمرنگ صورتی هیچی نداری که اونم بعد از این نگاه ها با حرص پاک می کنی. ۴-۶: نمیدونم آهنگ هایی که این روزا مد شده رو گوش میدین یا نه. همین آهنگ های منحصر به فردی که آقایون محترم از بی وفایی و خیانت دوست دخترا و عشق ها ی اسطوره یی شون می نالن و می گن: خدا الهی مرگت بده٬ بمیری٬ گور به گور بشی٬ دوست پسر جدید گ...باشه٬ خاک توسرت ٬من با این همه کشته مرده یی که داشتم با توی الاغ بودم و تو نفهمیدی رفتی با اون مردک گوساله. با این روند باید درد زن ها رو توی این چند صد ساله چند صدتا مثنوی کرد . پی نوشت: * ممنون از قربانی شماره ۱۴ که گذاشت زن ۶ رو بنویسم. ذهن من آشفته است!! پی نوشت ۱. گاهی برای فرار از بعضی ناراحتی ها گریه هم اثر ندارد . بعض از مشکلات هم فقط یک راه حل دارد. ۲. مغزم واقعا ترکیده٬ شاید چند روز دیگه بتونم از این همه کلافگی درش بیارم ۳. امیدوارم من و من پی به توانایی های من و البته امدادهای غیبی برده باشن. امروز داشتم فکر می کردم :ما به رضا زاده قهرمان می گیم چون زور داره. چون بالاخره اسم ایرانو مطرح کرده. بهش بها میدیم .واسه اش کف میزنیم٬ وقتی یه جایی ٬ یه بار دیگه اسم کشورمونو مطرح می کرد ٬ به هم زنگ میزدیم و تبریک می گفتیم ٬بعد چهار ساعت حول محور این مسئله بحث می کردیم و وزنه برداری رضازاده رو تفسیر می کردیم. وقتی خداحافظی کرد٬ همه مون غصه خوردیم رضا زاده که خیلی زور داره دیگه نمی خواد مسابقه بده. بعد یه نفر مثل شیرین عبادی که اهل عقل و تفکر بود٬ برامون جایزه نوبل گرفت. کف نزدیم ٬ درباره اش حرف نزدیم . تو تلوزیون با هاش مصاحبه نکردن. کسی اعلام نکرد که این خانوم اسم ایرانو مطرح کرده. از کنارش گذشتیم. حتی وقتی داشتیم رد می شدیم زیر لب نگفتیم مبارک باشه. نگفتیم این خانوم که عقل داره ٬ اهل تفکر اسم ایران و بزرگ کرده. کسی چیزی نگفت. می خوام بگم اگه الان انقدر اوضاعمون آشفته است ٬ واسه همینه. به تفکر و اندیشه دیگران اهمیت نمیدن. واسه شون قیمت نداره.
Zbody>


