تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

از صبح که بلند شده بود ٬ صورتشو از درد جمع کرده بود٬ صورتش پر از عرق سرد شده بود. ولی به روی خودش  نمی اورد تا من نگران نشم. ولی مگه می شد می فهمیدم درد داره. از اینکه هر چند دقیقه یه بار یه گوشه خونه چنبره میزد و دلش و می گرفت٬لبشو  از درد گاز می گرفت. گاهی هم یواشکی از  گوشه  چشماش یه قطره اشک می یومد که سریع با پشت دست پاکش می کرد. گاهی می خندید انگار می خواست ثابت کنه حالش خوبه. من کوچیک بودم ولی می فهیدم یه چیزی تو دلش داره که حالا دلشو اینطوری گرفته. نگران بود نگران همه چیز. رضا و دادش هم هر کجا اون می نشست اونها هم همون جا ولو می شدن. رضا گریه می کرد . مامانم مرتب به ساعت روی دیوار زل می زد منتظر بود تا بابا از در بیاد داخل و به دادش برسه. بالاخره  اومد. اولش وقتی دید همه گوشه دیوار آشپزخونه پهن شدن٬ ترسید. بعد زیر بازوی مامانو گرفت . بردش بیمارستان به خانوم فداکارهم سپرد که مواظب بچه ها باش.

دو ساعتی تو بیمارستان درد کشید تا اومدن بردنش اتاق عمل. بابا هم پشت در روی یکی از صندلیهای بیمارستان نشت و هر چه دعا و سوره از بر بود زیر لب تند تند می خوند. ته دلش آروم بود می دونست اتفاق بدی نمی افته.

۳۱ شهریور سال ۱۳۶۵ ٬ساعت هشت و نیم شب بود که صدای گریه بچه بلند شد. بچه یی که وقتی چشماشو باز کرد یه اتاق دید که خیلی بزرگ تر از اتاقش تو شکم مادرش بود. دوست داشت دوباره برگرده سر جاش . از این بی تابی نه ماهه اش پشیمون بود. ولی به دنیا اومدن اون مثل خیلی از چیزهای دنیا اتفاق افتاده بود و اون دیگه راه برگشت نداشت. حالا پاشو توی یه دنیای شلوغ گذاشته بود که نمی دونست آدما چطوری توی این دنیای بی در و پیکر زندگی می کنن.

اون یه دختر زشت بود که وقتی مامانو باباش دیدنش گفتن: دکتر بچه مون عوض نشده. بعد از دوتا  پسر خوشگل یه دختر زشت نوبر بود. ولی همه این زشتی ها واسه یه هفته بود. ( قصه جوجه اردک زشت).

بهاره شمع بیست و دوسالگی رو فوت کرد.

 بچه که بودم فکر می کردم ای کاش این روزای لعنتی بگذره تا سنم به بیست برسه. آرزوی دوری نبود. هیجده سالم بود می گفتم : نوزده هستم. نوزده سالم بود می گفتم بیستم. البته این روند از سن نوجوانی بود که دوست داشتم زود بزرگ بشم و همه چیز و به چشم یه آدم گنده ببینم و بگم آی مردم من بزرگ شدم. یه ساله دیگه به سنم اضافه شد. ولی الان آرزو این بزرگ شدن و گذر بی توقف ثانیه ها رو ندارم. اونا بی اجازه من رد میشن. خدا کنه خوب رد بشن. حتی اگه قراره بی اجازه بگذرن و با این فکر که داره گنده تر از آرزوت میشی.

 

پی نوشت:

* روز تولدم یه روز عجیبه البته به نظر خودم. همیشه برادرام بهم می گفتن: فردای تولدت باید بریم مدرسه. همون روز سال ۵۹ هم حمله عراق به ایران بود.

** امروز تولد پرنده مهاجر(افشین) هم هست.

*** خیلی چیزهای دیگه می خواستم بنویسم ولی وقتی تقویم و دیدم صرف نظر کردم.

**** شهادت حضرت علی تسلیت باد.

***** در شگفتم٬ این نقطه امید٬ این آرام دل٬ کیه؟ نشونی شو از کی بگیرم؟ کجا پیداش کنم؟

 

 

+ تاريخ یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 0:0 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |
 

- بهار پا شو. مگه قرار نبود بریم خرید؟ پتو را محکم روی سرم کشیدم و گفتم: پنج دقیقه دیگه. پتو را از روی سرم کشید: پاشو دیر میشه. به ساعت بالای سرم نگاهی می کنم و خمیازه بلند بالایی می کشم و می گویم: مریم تا صبح بیدار بودم. - به من چه٬ بدو . از اتاق بیرون می رود٬ من هم منگ از روی تخت پایین می آیم و به اتاق پذیرایی میروم  و روی اپن آشپزخانه می نشینم. ربابه خانوم ظرف و ظروف داخل آشپزخانه را مرتب می کرد. زیر لب سلامی دادم او هم بلند تر جوابم را داد. قاشق ها را دسته کرد و سرجایشان گذاشت و گفت: بهار خانوم روزه یی؟ - آره بابا٬ ماه رمضونه. دندان ها یم را مسواک کردم. - ربابه خانوم ٬ مامان خونه آقا بزرگه؟   -آره ٬ صبح که اومدم داشت می رفت.

مریم از اتاق بیرون آمد و گفت: بهار آماده شو بریم. به اتاق رفتم و مانتو ام را از روی صندلی کامپیوتر کندم . زنگ آیفون بلند شد. هنوز دکمه آخر را نبسته بودم که گوشی آیفون توی دستم بودم: کیه.   - از اداره پست اومدیم. در را باز کردم : الان میام پایین. هنوز روسریم را گره نزده بودم که زنگ خانه بلند شد. در را باز کردم. دوتا آقا با ریش و سبیل و لباس سبز جلوی در ایستاده بودند. روسریم را مرتب کردم و گفتم: بفرمایید. مرد لاغرتر گفت: با آقای مرتضی...فامیلشو خوب ننوشتن. شما نمیدونید کدوم واحدن؟  - نه متاسفانه من اسم همسایه ها رو  نمیدونم. مرد  چاق تر گفت: طبقه چهار واحد جنوبی کدوم میشه. شانه ام را به علامت ندانستن بالا انداختم: نمیدونم. مرد چاق تر دستی به سرش کشید و کلافه گفت: هر طبقه دو واحده؟ - نه فقط طبقه چهارم دو واحدیه. مرد لاغرتر که به نرده ها تکیه داده بود  گفت: مدیر ساختمون کیه؟  - طبقه اول٬ آقای... هر دو پایین رفتند و من هم در رابستم. روسریم را روی دسته مبل انداختم. مریم روی کاناپه دراز کشید: کی بود.  - پلیس بود٬ با طبقه چهارمی ها کار داشت.

رو به روی آینه اتاق ایستادم و کمی کرم به صورتم زدم که دوباره صدای زنگ بلند شد: ربابه خانوم میشه در رو وا کنی؟   ربابه خانوم بعد از چند ثانیه گفت: بهار خانوم با شما کار دارن.  تند تند باقی مانده کرم را روی صورتم پخش کردم و روسریم را از روی مبل قاپیدم و جلوی در حاضر شدم. همسر مدیر ساختمان سریع داخل خانه شد. مرد لاغرتر گفت: خانو برو ریسیورتونو بیار. با تعجب به صورت انبوهش نگاه کردم: واسه چی؟   - یکی از همسایه ها ازتون شکایت کرده و گفته صدای ماهوره شما تو خونه اوناست .مرد چاق تر توی چهار چوب در ایستاد. کفری شده بودم. گفتم: اولا یه ال ام بی ما ماله شبکه های داخلی چون اینجا آنتن مرکزی نداره. اون یکی عربه که خدا رو شکر ما باهاش فیلم می بینم و همه اش هم سانسور شده است. فکر نمی کنم صدا داشته باشه. مرد چاق تر به نوک کفشش خیره شد و گفت: به هر حال کارتون خلاف قانونه.  - کدوم قانون؟ نگاهش را از نوک کفشش کند و گفت: قانون دیگه. شما قانونو قبول نداری؟ دستم را پشت کمرم گذاشتم و گفتم: قانونی که به خوش اجازه بده وارد حریم خصوصی مردم بشه رو نه.  - ای بابا بحث نکن. مریم آسینم را کشید و گفت: بهار روسریتو مرتب کن. روسریم را جلو کشیدم و گفتم: اگه راست می گید برید مال اونایی رو بگیرید که همه کوفتی می بینن.  مرد لاغر تر روی پله نشست و گفت: خانوم زود باش.  - چیه می ترسین مردم دوتا شبکه بدون مجوز جمهوری اسلامی ببینن و به گناه بیافتن؟  مرد چاق تر با داد گفت: بسه خانوم. کاری که گفتم بکن. ترسیدم. تمام بدنم لرزید. - باید به پدرم زنگ بزنم. - هر کاری می کنی تندتر. بغض داشت خفه ام می کرد. موبایل پدرم مشغول بود٬ شماره دفترش را هم جواب نمیداد. کلافه شدم و به مادرم زنگ زدم. تا گفت الو. گفتم : مامان پلیس اومده ریسورو ببره.  - واسه چی؟    - یه عوضی رفته گفته ما تو ساختمون ماهواره داریم. همین طور که تند تند دور خودم می چیرخیدم گفتم: هی بهتون می گم از مملکت گ... بریم بیرون ٬ گوش نمیدید.  - وا تو هم٬ وقت گیر اوردی؟ گوشی رو بده ببینم چی می گن. گوشی را دست مامور لاغرتر دادم 

 به همسر مسول ساختمان نگاه کردم و گفتم : خانوم...فقط بگو کدوم آدم عوضی رفته گفته صدای  از خونه ما میاد بیرون تا بهش نشون بدم ما کدوم قبرستونی و نیگا می کنیم٬ که دهنشو ببنده. بنده خدا چادرش را سخت گرفت و گفت: به خدا من نمیدونم. من حتی نمی خواستم در پشت بوم و باز کنم٬ مجبورم کردن. حکم نشون دادن. مرد لاغر تر گوشی را پس داد و گفت : خانوم برو ریسیور و بیار وگرنه خودتو می بریم. مریم زیر گوشم گفت: زود باش بابا دیر شد. باید بریم. وسط عصبانیتم خندیدم و گفتم: حالت خوبه؟ فعلا می خوان منو ببرن . مرد چاق تر دوباره صداش را پس کله اش انداخت. از ترسم سریع ریسیور را تحویل دادم. 

مرد لاغر تر در حالی که داشت صورت جلسه می نوشت گفت: برو یه کارت شناسایی بیار.  - کارت واسه چی؟  - می خوام چک کنم. - تو خونه کارت نداریم. مرد چاق تر عصبی گفت: بحث نکن برو کارت بیار.  - من که نمی تونم الکی به شما کارت بدم.  مرد چاق تر کلافه سری چرخاند و گفت: خانوم بازی در نیار. زیر لب گفتم: خاک بر سر وحشیتون کنم .

به سراغ کمد پدرم رفته ام ٬ اولین چیزی که جلوی دستم آمد برداشتم و به دستشان سپردم. نگاهی به پاسپورت برادرم انداخت و گفت: به صاحب گذرنامه بگید فردا بیاد اداره مفاسد اجتماعی و گذرنامه رو تحویل بگیره. چشمهایم  گرد شد ٬گفتم: آقا٬ برادرم ایران زندگی نمی کنه٬ امشبم داره با خانومش برمی گرده. مریم آستین مانتو ام را کشید و گفت: بهار تو رو خدا ازشون بگیر٬ وگرنه بدبخت می شیم . من ثبت نام دانشگاهمه. نگاهم را از صورت پر از ترس مریم کندم و گفتم: آقا اینو به من بده برادرم امشب داره بر میگرده.  مرد لاغرتر درحالی که پاس را نگاه می کرد گفت: نمیشه٬ بگو فردا بیاد. دوست داشتم خرخره اش را بجوم.: ای بابا دارم میگم برادرم و خانومش امشب دارن میرن٬ شما این پاس و بده به من. - اول باید یه مدرک دیگه بدی.  - ما تو خونه مون مدرک نداریم.  - پس همینو می برم. با حرص می گویم : باشه الان میارم.

در نبسته کمد را بازتر کردم و کپی کارت ملی ماردم را برداشتم و به دستشان سپردم. دعا دعا می کردم نفهمند. پاس را پس دادند و بعد آدرس دادند تا فردا برای تحویل کارت برویم. داشتند از پله ها پایین می رفتند که گفتم: شما با این همه ادعا چرا تو ماه رمضون دروغ می گین و به جای مامور پست میاین بالا. مرد لاغرتر حق به جانب گفت: اگه می گفتیم اومدیم ماهواره رو جمع کنیم در رو باز می کردین؟ شانه ام را بالا انداختم و گفتم: معلومه نه. - خوب دیگه. محکم در را بستم و هر چه به زبانم آمد نثارشان کردم.

با مریم از خانه بیرون آمدیم ٬ آنها هم با دو ریسیور و چهار ال ام بی  از در خارج شدند. مرد چاق تر گفت مال اون یکی همسایه تون رو هم گرفتیم. مریم کیفش را محکم گرفت و گفت: آفرین واقعا به نظام خدمت می کنین با این شغل شریفتون.

پی نوشت:

* این پست فاقد هرگونه عناصر زیبا نویسی است.

* دوستان محترم هنگام ثبت نظر٬ از نوشتن هرگونه توهین پرهیز کنند.

* عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. حکایت این آقایون ماهواره یی  باعث شدن در این کپک زدگی من یه پست بنویسم.

* دیشب به این نتیجه رسیدم بعضی از آقایون خیلی عوضی تشریف دارن. ( ربطی به پست نداره)

+ تاريخ یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 1:6 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |
 

خیال غذا خوردن ندارد٬ همین طور به ظرف غذا زل زده است. من هم به او. بوی تخم مرغ گندیده دل و روده ام را به هم می پیچاند.  چند سالی است که غذا نمی خورم٬ دیگر حسابش از تعداد انگشتهایم در رفته . نگاهش از تخم مرغ ها کنده شد و به  صورت سفید شده من ثابت ماند. نگاهش رنگ انتظار دارد ٬ ولی غلط کرده اگر زورم به این مردنی نرسد به درد سگ دانی هم نمی خورم. از نگاه خیره اش بدم می آید. وقتی اینطور ثابت نگاهم می کند دوست دارم عق بزنم .زانوهایم را سفت بغل می کنم و انگشتانم را در هم مچاله .

مرتیکه بی همه چیز حتی ته دلش هم نسوخت. چقدر دلم خنک شد وقتی امروز خبرش را برایم آوردند. ولی ای کاش به جای تریلی زیر قطار می رفت و استخوان هایش هم پیدا نمی شد. باید لاشه اش را می سوزاند و خاکسترش را در حلقوم سگ ها می کرد . ولی آن وقت سگ های شهر هار تر از امروز می شدند.

سینی را همانطور دست نزده از روی پایش بر میدارم و سرازیر ظرفشویی زرد شده می کنم. اتاقش بوی نا می دهد. بوی گندآب. انگار کسی چنگ بر گلویم می زند. نگاهش معذب و ناراحت است . به درک . ای کاش همین امروز بمیرد. سینه اش منظم بالا و پایین می رود و خیره به همه چیز نگاه می کند ٬ انگار می خواهد در گور از هرچیزی تصویری داشته باشد. انگار لال است ولی پسرش این یکی را نگفته بود. بگذار لال باشد آخر چه حرفی دارد که به من بزند.

ده٬ دوازده ساله ام بودم که مادرم خیابان شد ٬ همه کاری می کردم. از فال فروشی و جیب بری گرفته تا هرچه  که به مغزت خطور نمی کند. بزرگ تر که می شدم همه اینها هم با من بزرگ می شدند. آدم ها هرچقدر بزرگ تر می شوند ٬گندتر می شوند. آنقدر گند که بویشان همه جا را بر میدارد. چند روز اول ته دلم ناراحت بود ولی بعد گفتم به درک. تقدیرم این است. جامعه تا دزد و فاسق و... نداشته باشد که پا نمی گیرد. همه که نمی شود سنبل باشند بذار ما بوی گند کودشان باشیم.الهی گورش آتیش به آتیش شود.

نگاهم نمی کند. نگاهش به آن یک ذره آسمان کدری است که از لای سوراخ  پرده معلوم است.  اگر خدا بخواهد دارد می میرد. وقت دارویش است . نمی دانم برای او چه فرقی می کند دارو بخورد یا نه. از روی طاقچه بالای سرم که رنگ پریده است کیسه دواهایش را بر میدارم و همه را به ترتیب در حلقش می چپانم.  سر جای قبلیم می نشینم ٬درست روی همان گل سرمه یی و پاهایم را دراز می کنم و به در نیمه باز کمد خیره می شوم. کمدش خالی خالی است  درست مثل من.

با همان چشم های باز خواب رفته .  من هم باید بخوابم ٬ چشمانم می سوزد. از بی خوابی حتما سرخ شده اند. اما چند سالی هست که فراموش کردم چگونه باید بخوایم. یاد دختر همسایه مان افتادم. مادرش می گفت چند سالی هست که نخوابیده و به درخت یخ کرده حیاط زل زده.

چند باری فرار کردم ولی پیدایم کرد انگار تمام خیابان های شهر را بو می کشید. می دانست تو کدام قبرستانی را باید دنبالم بگردد. شامه اش قوی بود.

وقتی به آن مردک لندهور گفتم ٬ زیرش کند ٬ اول زیر بار نرفت . دست هایم را مشت کردم و به دیوار کدر شده خانه اش چسبیدم و گفتم: زنت می شم. خندید از همان خنده های که مزه زهر می دهد .با دستش داخل گوشش را خاراند: تو قرار زن اون پیزوری شی. لبش را گاز گرفت و گفت: تازه تو که آدم حسابی نیستی . چقدر دوست داشتم له اش کنم ولی موقعش نبود.  - به درک . گور بابات کرده٬ پولشو میدم. خندید. مو به تنم سیخ شد: چه قد می ارزه؟  به جوراب سوراخ شده اش نگاهی انداختم و گفتم: هر چی خودت بگی. پایش را قایم کرد و صورت نتراشیده اش را خاراند: تمام النگو ها و پولای داخل رسروی و جورابت. معلوم نبود از کجا می دانست پول هایم در کدام فبرستانی است. آنجا هم بوی نا میداد . بوی لاشه های زنده : قبول .ولی جونش به اندازه مرده سگ و گربه ها هم نمی ارزید. او باید می مرد. تقصیر من هم نبود . باید انتقام تمام بدبختی هایم را می گرفتم. و گرنه شهر پر می شد از دخترهای بدتر از من. یک بار مردن برایش کم است. باید تکه تکه می شد. می ترسم مرده های گورستان را هم لجن مال کند.

ای کاش بخوابم. اینجا پر از بوی مرگ است. انگار تمام مردم شهر زیر خروارها خاک خوابیده اند و با نگاه هیزشان مرا می بلعند. باید بخوابم.

 ۱۲ اسفند۸۶ ـــ سه شنبه

پی نوشت:

* همان قبلی

* این روزا مغزم کپک زده.

+ تاريخ دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 6:2 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |
 

عین آینه دق رو به رویم نشسته٬ انگار یه گوشت مرده است که جلو روت وا بره و کپک بزنه. نگاه خالیش دلم را آشوب می کند. وقت مردنش است ولی نمی دانم چرا نمی میرد. صد رحمت به سگ. شدم کلفت تمام وقت آقا . نمی دانم چرا من خاک بر سر شده باید تر و خشکش کنم. معلوم نیست بچه های گور به گور شده اش در کدام قبرستانی مانده اند. مردک با اون دندان های کج و معوجش انگار می خواهد گوشت تنم را گاز بزند. با اون چشم های دریده اش آدم را درسته قورت می دهد. نمی دانم چرا فقط سفیدی چشم هایش معلوم است.

خدا لعنتش کند؛ ببین منو داخل چه هچلی انداخت. از همان اول که خبر مرگم به دنیا آمدم، می دانستم تقدیرم لجن مال است. نه درس و مشقی ؛ نه ننه بابایی بالا سرم.

ای کاش همین امروز فردا زیر خاک برود و کره هایش جمعش کنند.

نفرین چهارده معصوم بر باعث و بانیش. مرتیکه مفنگی اسم خودش را پدر گذاشته بود. تف به رویش بیاید همان خیابان برایم بهتر بود. بالاخره همان جا می مردم یا خودم را خلاص می کردم. زیر این آسمون کوفتی شاید برای من هم یک جایی بود.

تو رو خدا نگاه کن چطور نیشش تا بناگوش باز است. گنگ نگاهش می کنم و می گویم: هان؟چته؟به عمرت آدم ندیدی؟ چهره اش در هم رفت . نگاهش به پرده دود گرفته ثابت ماند. شاید یک روزی نو بود و برای خودش لوندی می کرد. نگاهم به نگاه گل های دوده گرفته سقف ثابت ماند:می خوام برم. سرش را به سمتم چرخاند. از نگاهش  ترسیدم ، انگار هیچ وقت در نگاهش  هیچ چیز معنا نداشت. استخوان فکش لرزید. شاید منتظر حرفی جز این بود. دستم را روی زانویم گذاشتم و ایستاده ام . خواب رفته بود. کمی لنگ زدم تا دستم به دستگیره رسید. نگاه خیره اش ستون فقراتم را سوراخ کرد.برای یک لحظه دلم برایش سوخت٬ برای تنهایی و بی کسیش٬ حتی برای پیری و زنده بودنش. به خدا اگر بمیرد خودش خلاص می شود. شاید مثل من آرزوی مردن ندارد ولی دیگر وقتش رسیده٬وقت مردن او را می گویم.

نگاه هیزش دیوانه ام می کند. به در تکیه دادم . دستم از روی دستگیره لغزید و درست کنار پای راستم افتاد. با دست چپم گره روسریم را شل کردم . کلافه شدم از این نگاه یخ کرده و زل. - چرا زل زدی؟ توقع نداری تا خروس خون ور دلت بشینم و نیگات کنم. خبر مرگت میرم یه زهرماری درست کنم تا بریزم تو حلقت. خونه اش عینهو خودش می مونه. انگاری با ارواح و اجنه سر و سری داره. به پسر بی غیرتش زنگ می زنم و می گویم: پشیمون شدم . اصلا گور بابای پول کرده. کی شوهر لب و لوچه آویزون می خواد.

به حق پنج تن ٬ آتیش گورش زیاد بشه . جز دردسر و نکبت هیچی نداشت. آخر کدوم آدم بی غیرتی سر قمار و تریاک دخترش را می فروشد الهی گور به گور شود. همیشه می گفت مادرم بدکاره بود ولی غلط کرده . منو همین خیابان ها زاییده . اگر مادری هم باشه بدکاره نبود. خودش از همه کثافت تر بود. اگر نبود مرا به یک قران دو زار نمی فروخت.

در یخچال را باز می کنم ٬ فقط آب چند روز مانده در آن است . خاک بر سرها نکردند  نون بیاتی٬  پنیری بچپونن تو این یخچال وامانده تا توی حلقوم این پیرمرد بریزم. در اتاقش باز است نگاهش می کنم  حال آدمو بهم میزنه.نگاهم روی گل پاره قالی سر می خورد : می رم بقالی رو به رویی ٬ خبر مرگ بچه ها بی غیرتت دوتا دونه تخم مرغ بخرم . نگاه کلافه ام را به نگاه ثابتش میدوزم: شنیدی چی گفتم؟ هنوز فکش می لرزید. گره روسریم را دوباره سخت کردم: از جات جم نخوری تا برگردم.

خدا لعنتش کند . از همان اول با من لج بود  و می خواست مرا از سرش باز کند . نان خور اضافه بودم  ولی مگر او به کسی نان مفت میداد. شده بودم عروسک خیمه شب بازی خودشو دوست های نامردتر از خودش. باید حقش را کف دستش می گذاشتم.

گرمای آفتاب صورتم را سوزاند. حالم دیگر از روزها و آفتاب تکراری بهم می خورد. آنقدر ندیدمش که نمیدانم چرا در آسمان است. بقالی درست روبه روی خانه اش بود. یک پیزوری دیگر پشت دخل لم داده بود : پنج تا تخم مرغ بده. دست به کمرش برد و صاف ایستاد . تخم مرغ ها را داخل کیسه گذاشت و گره زد و روی پیش خوان گذاشت. گره پایین روسریم را باز کردم وپول های مچاله شده را  جای کیسه گذاشتم.

هنوز کوچه تمام نشده در اتاقش بود و او همانطور عین مجسمه نشسته بود و به در زل زده بود. خدا به دور انگار جنی شده . حالا باید آنقدر بسم ال بگویم تا ولش کنند. ولی جنی ها که به همین راحتی ها ولش نمی کنند. انگار بدبخت تر از من خلق نشده. آتش به گور آن نامرد بیافتد.

راهم را سمت آشپزخانه کج کردم. تخم مرغ ها را داخل ماهی تابه چربی گرفته روی گاز شکاندم. ظرف پیاز و تخم مرغ را داخل سینی زنگ زده گذاشتم و ماهی تابه چربی مانده را رها کردم. سینی را روی پایش گذاشتم ولی هنوز نگاه خیره اش به در بود: چیه منتظری بریزم تو حلقت؟ کنار تختش نشستم . نگاه کن چطوری به تخم مرغ ها زل زده انگار به عمرش تخم مرغ ندیده. اگر جایش را کثیف کند چه؟...

پی نوشت:

* به خاطر فحش های داستان شدیدا شرمنده ام.

+ تاريخ پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:22 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |
 

امشب واسه یه لحظه از دلم گذشت اگه خدا نباشه...ولی بعد ترجیح دادم باشه٬ حتی اگه قرار باشه اون خدا صداتو نشنوه شایدم بشنوه. به هر حال بودنش خیلی بهتر از نبودنشه و گرنه آدما و زندگی ها نکبتی تر و گندتر از امروز میشدن. حتی اگه خلق شدی که خدا پر رنگ تر بشه. حتی اگه یه عالمه آدم با یه عالمه سرنوشت رنگارنگ باشه که هر کدوم یه حرفی داره و خودشو تنها مخلوق خدا میدونه. حتی وقتی که فکر می کنی خدات خدای خیلی خوبی نیست ٬ بعد لبتو گاز می گیری. حتی وقتی از دستش ناراحتی و باهاش دعوات میشه. بودنش بهتره حتی اگه...

+ تاريخ یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 5:28 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |