تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

این بازی وبلاگی توکای مقدس است فصل اول رو خودش نوشته و فصل دوم و ادامه رو بقیه قراره بنویسند.من(پاگرد) فصل دوم رو نوشت ، و من فصل سوم رو می نویسم.دعوت می کنم از هر کی می خواد ادامه داستان رو بنویسه...(ولی با همین ترتیب و همین اسم)

فصل اول-  بیداری فرخنده

شب تولد چهل سالگی آقای "فرخنده" خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای "مستر اشمیت" که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی "مستر اشمیت" تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و  درهمان حال به خودش فکر کرد.

همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر نیامد و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی  به این معنی بود که حال "فرشید" خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران فرشید می شد می فهمید که او در حال عملی کردن یک تصمیم جدید است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را دیگر نپوشید...

آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است...

فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مستر اشمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند. روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه خروج را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد بعد دوباره دست هایش را که خونی شده بودند شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و قابلمه ی ناهار را برنداشت و از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود.

توکا نیستانی- یکشنبه 27 مرداد 87  

فصل دوم- فرشید

 فرشید با دیدن قابلمه نهار ، از اینکه فرخنده هنوز سر کار نرفته است شگفت زده شد ولی با دیدن اتاق خالیش فکر کرد که امروز گرسنه می ماند. به سمت تلفن رفت تا با موبایل فرخنده تماس بگیرد. در این هنگام یاد حرفی افتاد که به تازگی جایی خوانده بود یا از دوستی شنیده  بود که مردها خوشششان نمی آید همسرشان نقش مادرشان را داشته باشد و منصرف شد و فکر کرد خیلی وقت است شبیه مادری دلسوز شده..

 یاد روزی افتاد که تصمیم های بزرگ برای شروع زندگیشان می گرفتند ، از کنار حوض آب وسط پارک می گذشتند که فرخنده صحبت را به "فر" های مشترک اسمشان کشاند و به فال نیک گرفت که زندگیشان با شکوه باشد ،فرشید فکر کرد که فقط یک بار دیگر صحبت از این "فر" های مشترک شد آن هم موقع انتخاب اسم برای پسرشان که "فربد" شد برای تضمین این شکوه.،

قابلمه غذا رو که در یخچال  گذاشت  روی برگه تقویم نوشت:فربد جان !فرخنده غذایش را فراموش کرده اگر خواستی گرم کن وبخور . فرشید.

جلوی آینه رفت و خط کمرنگی پشت چشمش کشید ،طبق عادت همیشه دستی به مسواک فرخنده کشید و فهمید که امروز حالش خوب بوده.به یاد۲۸ مرداد ۷۷ افتاد  که برای تولد سی سالگی فرخنده جشن کوچکی داشتند و بعد با  وسواس همیشگی اش  سن آقای فرخنده را با انگشتانش شمرد ، بعد ا سال و ۴ ماه اضافه کرد برای سن خودش و ۲۶ سال کم کرد برای سن فربد.

بوی دوست داشتنی پیپ آقای سمیعی  همسایه  ذهن فرشید رو  از محاسبه عددها نجات داد ،فرشید با خودش تصور کرد که لابد  الان یک دستش پیپ است و با دست دیگرش روزنامه را گرفته و دارد از بازنشستگیش لذت می برد و  هر از گاهی اخبار مهم را به مادرش که فرشید تا به حال دو بار او را دیده و هر دو بار هم وقتی بوده که از حواس پرتی کلید را جاگذاشته و پشت در منتظر آقای سمیعی بوده می گوید.

مانتویش را می پوشد  و مثل هر روز که نمی داند چرا هر چقدر عجله می کند فرصت اتوی مقنعه را ندارد مقنعه اتو نشده را سر می کند و روی باقیمانده برگه تقویم می نویسد:

سلام فرخ، پشه کش برقی فراموش نشود .  فرشید.

 

دوشنبه ۲۸ مرداد ۸۷

فصل سوم ــــ غذاهای داخل زباله دانی

صدای کاسه٬ قابلمه های فرشید از آشپزخانه می آمد ولی هنوز بویی بلند نشده بود. آب قابلمه را گذاشته بود تا جوش بیاید ولی  نمی دانست چه غذایی قرار است داخل این آب پخته شود. با خودش گفت: کمی توی این آب ٬ سیب زمینی ٬ هویج ٬ رب ٬نمک و ادویه می ریزم با نان به خوردشان می دهم. شاید هم مثل همیشه انواع خوراک مرغ را درست کنم. ولی باز پشیمان شد و گفت:اصلا نون و پنیر و خیار تو ی حلقشان می ریزم. از سر در گمی خود کلافه شد و پشت میز نشست و پای چپش را روی پای راست انداخت و تند تند تکان داد و با ناخن انگشت اشاره دست راستش لکه چند روز مانده رومیزی را کند. به موشک کنار آشپزخانه زلزذ. همان یادداشتش برای فرخنده بود که با آن موشک درست کرده بود و آشپزخانه را نشانه رفته بود. و این موشک سقوط کرده در کنج یعنی اینکه برو بابا فرشید. هنوز وظایفتو نفهمیدی.

دوست داشت جای فرخنده بود و داخل اتاق با بی خیالی پشت میز می نشست و دنبال چهار کلام حرف حساب توی  این روزنامه های صبح و عصر می گشت. و یا با حرص پشت شیشه می ایستاد و به هواپیمای مستر اشمیت فحش های آبدار نثار می کرد و سیگارش را دود می کرد. و لازم نبود با بدبختی به آب جوش خالی از برنج و خورش زل بزند و نداند چه چیزی قاطی این آب کند.

هر چه فکر می کرد نمی فهمید چرا باید غذا درست کند. فربد که یا غذاهای رستوران را می بلعید و یا جلوی آینه می آیستاد و زیر ابروهایش را خالی می کرد و گاهی به فکر جوراب های نشسته زیر کاناپه بود که تمام فضای خانه را گرفته بود و باز هم او هر روز با پاهایش آنها را در می آورد و گلوله می کرد و زیر مبل می انداخت تا شاید بویش کمتر شود. با این حساب دیگر وقتی برای فکر کردن به غذا نمی ماند. فرخنده هم که دو قاشی با بی میلی می خورد و گفت : اه٬ بعد از این همه سال یه غذای درست و درمون نپختی و بعد پشقاب را پس می زد و با اخم و غرغر های زیر لب او را تنها می گذاشت. و او مجبور می شد غذای  دست نخورده را به خورد سطل زباله بدهد و آن ها هم غذا های پس زده را می بلعیدند. آب قابلمه تمام شد ولی او هنوز نمی دانست چه غذایی را به خوردسطل زباله بدهد.

بهاره الف ــ چهارشنبه۳۰مرداد۸۷ (در یک بعد از ظهر گرم)

پی نوشت:

* *  به کارکترهای این داستان می توان اشخاص جدیدی را وارد کرد.

+ تاريخ پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 2:46 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |


 

بلا تکلیف پشت میز آشپزخانه نشسته ام و به حرکت منظم مایکروویو که سعی می کند یخ گوشت چرخ    کرده را آب کند٬نگاه می کنم. مادرم دو صندلی آن ورتر نشسته است و مشغول بالا و پایین
کردن دیکشنری است. چقدر ثانیه ها کش دار شده اند. سرم را روی میز می گذارم و می گویم:
حوصله ام سر رفته. می گوید: پاشو برو بیرون یه هوایی بخور یا یه کتاب بگیر دستت.
شانه ام را بالا می اندارم: اگه یه دیکشنری روی کامپیوتر نصب کنی؛ لازم نیست شونصدتا کتاب
واسه یه صفحه ترجه دور و برت بچینی. کمی از چایش را می خورد و جوابم را نمی دهد.     

صدای خنده از اتاق محمد می آید. حس فضولیم گل می کند؛ سریع دمپایی را پرت می کنم و به
سمت اتاقش می روم. دارد با پسر خاله و پسر داییم که مهمانش هستند  توی سر و 
کله هم می زنند.       محمد خودش را روی تخت می اندازد و می گوید: بهاره، در رو گذاشتن واسه اینکه  بهش بزنی.            ا...نه بابا ، خوب شد که گفتی. به میثم نگاه می کنم که مشغول نصب ویندوز است
می گویم: پاشو نوبته منه. - دارم ویندوز نصب می کنم. - به من چه. محمد میگوید: مگه خودت                 لپ تاب نداری؟  - یا هو مسنجر نداره. به میزش تکیه میدهم و می گویم : اصلا می خوام همین                جا بمونم. شانه اش را بالا می اندازد: خوب بمون. هر کدامشان مشغول کاری می شوند. کفرم بالا           می آید ،بیرون می آیم٬ دوباره صداشان بلند  می شود.

با عصبانیت به مادرم می گویم: اگه به جای سه پسر و یه دختر چهارتا پسر زاییده بودی الان من
اون وسط داشتم زر زر می کردم.مانتوم را می پوشم و در ورودی را محکم به هم می کوبم
صدای قران امام زاده تمام خیابان را پر کرده است. کوله ام را روی شانه ام می گذارم تا
از بلاتکلیفی در بیاید. چند نفر جلوی نان بربری صف کشیده اند. روبروی امام زاده می روم
بساط بلال فروشی داغ داغ است. آسمان حالا دودی شده و نارنجی اش در بین رنگ های
خاکستری گم می شود. به بلالی ، یک شیر بلال می دهم که برایم کباب کند. مادرم همیشه می گوید:
خیلی هپلی هستی که از این بلال ها می خوری.ولی برایم مهم نیست. از اینکه تو خیابان بایستم و
بلال بخورم لذت می برم. مردم بدو بدو به سمت امام زاده می روند. از گرمای منقل بدنم داغ
می شود. به قرمزی ذغال خیره می شوم. یاد چهار ، پنج سال پیش می افتم، که با زهرا دوستم
هر شب همین جا می ایستادیم و بلال گاز می زدیم.او چقدر منظم و تمیز بلال را می خورد . و
من چه کثیف.  طوری بلال را گاز می زد که انگار قرار است آشغال اش را قاب کند.حالا من
اینجا ایستاده ام بدون زهرا و از همان آقا که انگار چند تار مویش سفید شده  بلال می خرم؛
ولی انگار مثل آن روزها مرا تحویل نمی گیرد. زهرا هم شوهر کرده و امروز زنگ زد و بعد از
چند فحش آبداری که به خاطر بی معرفتی هایم نثار روحم کرد٬گفت: پسری کاکل زری                          زاییده است.  در دل می گویم خدا را شکر یک دختر از ترشیدگی نجات یافت.

بلال آماده مي شود.  مي خواهم مثل زهرا بخورم؛ اما باز هم نمي شود . روي صندلي                         روبروي پارك مي نشينم .چندتا بچه  تاب بازي مي كنند و من به كودكي و خنده هاي از ته دل و                لپ هاي گل انداخته شان حسوديم مي شود .
حالا هوا تاريک تاريك شده،‌اذان هم تمام شده. لابد الان همه پشت سر امام جماعت ايستاده اند و منتظرند      او به ركوع برود.و بلال فروش هم دل دل مي كند تا نماز تمام شود و دوباره بساطش داغ شود.                كوله ام را روي  زمين خاكي مي گذارم و سوار يكي از تاب ها مي شوم. از چهارده، پانزده سالگي            هر وقت سوار  تاب مي شدم ياد اين قسمت ازترانه داریوش مي افتادم:
آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده انگار از اون بالا ها گريه ها مو نديده/ ياد تو هر جا كه              هستم بامنه/ داره عمره منو آتيش مي زنه/ ....
باز هم اين شعر را بلند بلند خواندم به ياد نوجواني.

+ تاريخ یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 5:36 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

 

پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم وبلاگ گردی می کنم و با یکی از دوستانم صحبت می کنم که یکدفعه
 همه جا تاریک می شود. یک دقیقه مبهوت می شوم. همه جا ساکت می شود. صدای  اگلاس هم خ
فه  می شود. به مانیتور خاموش زل می زنم. از اتاق بیرون می آیم. یک آن می ترسم . با خودم می گویم ای کاش مامان و بابا بودن.محمد به آشپزخانه می آید و چند شمع روشن می کند. روی اپن آشپز خانه می نشینم. حوصله ام سر می رود. عملا هیچ کاری نمی توانم بکنم. و حسرت می خورم می گویم الان اگر برق بود شاید کتاب می خواندم ولی می دانم که این کار را  نمی کنم.
محمد یکدفعه جو گیر می شود و شروع به گفتن منو لوگ می کند . اول فکر می کنم دارد نمایشنامه جدیدی را تمرین می کند و بعد به من می گوید تو ادامه بده. مات نگاهش می کنم. دوباره منولوگش را می گوید: -
من دلم می خواد، دلم می خواد یه روزی تمام دنیا رو از وجود آدم های که فقط بوی خوشگذرونی و    تعفن  می دن پاک کنم.
بهاره شمع ها را زیر صورتش می گیرد
: من از تمام مردمی که جز کثیف کردن فضای قدیسه  ها
کار دیگه ایی ندارن ؛ متنفرم.

و با صدای زیرو  بم شعر کیفر  شاملو را می خوانند: در این جا چهار زندان است/ به هر زندان دو چندان
نقب / در هر نقب چندین حجره/ در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

محمد از روی اپن پایین می پرد و به سمت پنجره می رود و به بیرون خیره می شود. سرش را بر می گردانند و با لحن عصبی می گوید: بهار تو با ید بر آ سایشگاه.

بهاره: ولی من دیونه نیستم.محمد: ( با تاکید) چرا هستی.  بهاره صورتش را نزدیک می آورد می گوید: من هر شب سر ساعت ده تمام قرص هامو می ندازم تو زباله دونی.  محمد: ولی تو باید   بری . بهاره: نه نمی رم. محمد: ( با عصبانیت ) چرا؟   بهاره زیر نور گردنش را سمت راست کج می کند : چون ...چون  اون دیونه های اون تو سرشونو کج می کنن و به یه گوشه یی زل  می زنن. حالمو بهم می زنن. (سرش را به سمت محمد می چرخاند) نمی فهمن چی می گم. یه مشت  آدم احمق که فقط باید برن تو گور. (سرش را خم می کند و با تنفر می گوید): از اون پرستارهای بی همه  چیزم بدم. با اون رفتار مسخره پر ترحمشون...حالمو بهم میزنن. ولی نگاهشون (مکث) نگاهشون پر از  تمسخر و نفرته. ...  محمد وسط حرفش می پرد : بهار...بهار...(بهاره ساکت می شود و به روبرو خیره می شود. ظرف شمع در دستانش می لرزد.)   - بهار فقط چند روز... وگرنه مجبور می شم تو روهم ببرم تو اون زیر زمین.  بهاره با وحشت به سمت او بر می گردد:  ولی من از اون زیر زمین می ترسم. اونجا تاریکه. پر از سایه های بزرگ شده روی دیوار.  محمد صورتش را نزدیک می آورد و می گوید: تو(مکث) از جسد اون مرتیکه می ترسی.  - نه. اون جا  جسدی نیست. (با تشویش) یادت نیست اونو بردیم تو زیر زمین و دست و پاشو بستیم. محمد با تمسخر می خندد و صورتش را نزدیک تر می آورد: اونو کشتیم. وقتی که داشت روی پل تو رو    کتک می زد.  محمد دستش را روی بینی می گذارد : هیس. انگار صدای پا میاد. (سکوت). (صدای پا دور می شود.)-بهاره٬ پلیس دنبالته.  (بهاره با وحشت می گوید) ولی من کاری نکردم.  -چرا. اون عوضی هیز و کشتی    بهاره  فریاد می زند: اون زنده است توی زیر زمین.  محمد با فریاد: نه تو اونو کشتیِ٬ سر پل.اگر نری آسایشگاه پلیس ها مثل خوره به جونت میفتن. (با لحن پر تمسخری می گوید): البته تو زیر زمینم می تونی  بری.   بهاره: اونجا نه.    محمد: چرا؟ چون تو یه آدم خرافاتی هستی و می ترسی روح سر گردون او مردک تو وجودت حلول پیدا کنه.   بهار با التماس می گوید: ولی اون زنده است.  محمد روی صندلی می نشیند .  محمد: مرده. من اونو کشتم وقتی داشت تو رو می زد. ولی هیچ کس این فکر رو نمی کنه. چون همه تو رو دیدن.  (سکوت) . بهاره: مگه نمی گی اون تو زیر زمین چاله. پس پلیس نمی تونه ثابت کنه... محمد به وسط حرفش می آید: احمق ولی اون ۳۳۹ نفر دیگه چی؟ همه فکر می کنن تو اونا  رو کشتی.  - ولی این کار رو نکردم.    - آره راست می گی من و تو شریک هم بودیم تا آدم عوضی و خوش  گذرونو از ببین ببریم. (با نفرت فریاد می زند) اونایی که فقط دنبال عیاشین . ما اونا رو کشتیم.   - ما نه تو    محمد: بهاره تو به موعود اعتقاد داری.       بهاره: دارم.     محمد: به کثیف بودن دنیا چی؟     بهاره: دارم.  (محمد روبروی بهاره می آید و با نگاه خالی فریاد می زند): کار موعود جمع کردن آدم های عوضیه .  (صدایش را پایین می آورد): یعنی همون کاری که من و تو کردیم.  (بهاره شمع را نزدیک صورت محمد  می برد): ولی هنوز اینجا پر از آدم های کثیفه. من و تو باید بمیریم تا به آرامش ابدی برسیم . گور بهترین    جاست. ... گور برادرم.

صدای در می آید. در را باز می کنم. نر گس (دختر داییم) داخل می آید و بلند می گوید: های. بعد با خنده می گوید: صداتون تا تو کوچه می یومد.  محمد یکی از شمع را بر می دارد و صدایش را کلفت می کند  و می گوید:داشتیم نمایشنامه جنایی بازی می کردیم.  - خوبه تنهایی از این کارا بکنین چون هیچ آدم ابلهی  نمی یاد شما رو ببینه. دو ساعت بی برقی هم تمام شد و برق ها آمدو اینگونه بود که از نبود برق نهایت  استفاده را کردیم.

پی نوشت:

۱- از توکا نیستانی ممنونم که کتاب خرده جنایت های زناشوهری را در وبلاگش معرفی کرد.

۲- اگر خوب نبود عذر می خوام. چون دیالوگامدن بداهه بودن. منم تا حالا اینطوری ننوشته بودم.

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 12:35 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |
 

این روزها سخت بی حوصله و تنها شده ام؛ نه تاریخ ها را می شمارم نه روزها  را. همه یکسان
شده اند با رنگ کسالت. نه حوصله خانه را دارم نه در این گرمایی بی منطق توان بیرون رفتن.
  روزها  پشت سر هم می آیند و می روند ؛ بدون اینکه از من اجازه بگیرند و شب ها نیز.

کتاب های نخوانده ام زیاد شده اند دیگر خجالت می کشم به کتابخانه ام نگاه کنم .پر شده از کتابهایی
که از هر کدام بیشتر از چند سطر نخوانده ام. با حواس پرتی می خوانم و می گذرم  آخر سر خسته
می شوم از این جنگ نا برابر بین خطوط و نفهمیدن؛ کتاب را می بندم و عینکم را هم رویش می گذارم
تا توجیهی باشد برای باز نشدن صفحات بعدی.

هر داستانی را که شروع به نوشتن می کنم ، به نیمه نرسیده جایش کنار در زباله دانی کنار تفاله چای و
پوست هندوانه و... است. هر چند این روزها مادرم زباله ها را تفکیک می کند ولی زباله زباله
است چه پس مانده غذا باشد چه محتویات کپک زده ذهنت . همه از یک قماش اند.

روزها بیش از توان من طولانی و کش دار شده اند و شب ها که من بیدارم مثل وزش یک باد کوتاه است.
درست شبها که دوست دارم بخوانم، بنویسم ؛زود آفتاب می شود و یک روز شلوغ و در هم با  زنگ  تلفن و
صدای تلوزیون و... و من مجبوربم به تحمل کردن. شاید این دلیل مناسبی برای تنبلی ها و کسل بودن ها و دلتنگی های وقت و بی وقت نباشد ولی عقل من به همین ها می رسد. روز تا پایت به بیرون می رسد  آفتاب ذوبت می کند و مجبوری تا غروب دور خودت بچرخی. دیگر نمی شود روی چمن های پارک دراز کشید و به نگاه های پر تمسخر دیگران لبخند زد. جایی نیست تا فکر کنی و برای خودت درکنجی بنشینی و خلوت کنی و افکارت  درهمت را بایگانی کنی. نمی شود دستت در جیب مانتوت مچاله کنی و بی حواس در کناری راه بروی. هر کجا بروی کسی برای تنه زدن و عذر خواهی کردن هست.

شب هم که باید قبل از بردن زباله ها در خانه باشی تا کسی زیر گوش دیگری وز وز نکند و با چشم بد نگاهت نکند. اصلا انگار این روزها خلوت کردن یک جور آرزو شده . دیگر جایی نیست که بلند بلند
فروغ و بخوانی و شاملو را فریاد بزنی.

ای کاش می شد در یک شب خودم بود بدون هیچ چشمی و کسی نبود تا جلوی پایم ترمز کند و ...و
من راحت راه می رفتم با خودم بلند بلند حرف می زدم. ای کاش تابستان زودتر خنک شود.

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست گشیده شب می کشم.
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد،
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد.
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.

************************************

پی نوشت:

۱- به قول هدایت: در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح انسان را می خورند.

۲- پی نوشت بالا ربطی به پستم نداره.

+ تاريخ یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 4:12 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

دست چپش زیر چانه اش است با سیگاری که فقط لای انگشتانش دود می شود و گاهی خاکسترش
روی میز می ریزد. انگشت اشاره دست راستش روی میز فلزی سفید روبروی نیمکت می لغزد و با     خاک ها و خاکستر ها شکل های در هم می کشد. با خودش فکر می کند: ای کاش رنگی بود تا روی   این ها می کشیدم ولی پشیمان می شود و می گوید: هرچه بی رنگ تر بهتر . اصلا رنگ و لعاب      برای چه؟

سرش پایین پایین است .  به پاهایی که جلو و عقب می روند هم نگاه نمی کند. حتی وقتی او روبرویش ایستاد و سلام داد و بعد نشست بازهم سرش را بالا نیاورد. فقط سرش را تکان داد . چه فرقی می کرد نگاهش کند یا نه. او همان شکلی بود شاید با یک لباس نو که هنوز بوی نویی می داد یا از همان چند دفعه پوشیده ها تنش بود.چه فرقی می کرد. حتی دیگر برایش مهم نبود بوی ادکلنش دیوانه کننده است . از همان بوهایی که سرت از تلخیشان گیج می رود و سوتی از سری خوشایندی می کشی و می گویی: لامصب عجب ادکلنی زده. بعد کنجکاو می شوی و قیافه طرف را دید می زنی. گاهی قیافه هم مثل عطر است و گاهی با خودت می گویی:حیف این بو نیست؟!

ولی با بوی ادکلنش هم سرش را بالا نیاورد . برایش مهم نبود بوی پشکل بدهد یا عطر فرانسوی اصل را روی خودش خالی کرده باشد. مهم شکل های روی میز بود؛ که باد گاهی این طرف و آن طرف می بردشان.
- می خوام برم؛ تا صبح می خوای اینجا بشینی و نقاشی بکشی؟
باخودش فکر کرد:- ای کاش می شد بوی آدم ها را کشید. از کجا باید بدونم این آقا یا خانوم چه بوی میده؟ بوی گلاب یا شامپو؟ شایدم عطر شابدول عظیم شایدم بولگاری.                                                                                                                                                                                                                   - نشنیدی ؟ نقاشی را خط خطی کرد . سرش را بالا و پایین می کند. - آره یا نه؟ سیگارش را روی میز مچاله می کند.
دستی به موهای تازه اصلاح شده اش می کشد : تا صبح می خوای اینجا لم بدی. چقدر واژه به جای لم دادن هست ولی او فقط گفت: لم بدی.  این بار شکل یک سیب گندیده کرم خورده را کشید. - سیب گندیده یه بو بیشتر نداره. تمام میز را پر از سیب های گندیده کرد با یک عالمه کرم که احتمالا سبز لجنی بودند.
سرش را بالا آورد تا بگوید تو هم مثل این سیب ها هستی فقط بوی تو فرق می کند. بوی گندیدگیت با بولگاری قاطی شده.او رفته بود . خندید و تمام سیب هارا خط خطی کرد. می ترسید او هم بو بگیرد.

 

*************

پی نوشت:

۱. چند شب پیش با من و من حرف می زدم . بهم گفتن درمورد این بنویسیم که چرا جوان ها احساس

خوشبختی نمی کنن. (البته نه همه) . ولی من هرچی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم گفتم هر کدوم

از دوستان روی این پیشنهاد فکر کنن و نظر بدن.

۲ . مسواک یادتون نره مخصوصا اگر شب پیاز خوردید. ( نکته نظافتی)

+ تاريخ چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 1:15 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |


داخل کاناپه فرو رفته ام و کانال ها ی تلوزیون را بالا پایین می کنم و باز مثل همیشه خبری نیست .       یا میزگرد  اقتصادی و مذهبی است یا فوتبال و فیلم تکراری. آهنگ ها و کلیپ ها هم که بوی تعفن    گرفته اند. خاموشش می کنم کنترل را روی مبل بغلی پرت می  کنم. تلفن زنگ می خورد؛ دارد    خودش را خفه می کند. توی خانه ماهم که رسم جواب دادن به تلفون وجود ندارد. محمد داخل اتاقش نمایشنامه مرغ دریایی (چخوف)را بلند بلند فریاد می زند٬ من هم که با چسب دوقلو چسبیده ام          و با انگشتم روی دسته مبل نقاشی فرضی می کشم. مادرم با کلافگی از اتاق خارج می شود و   می گوید: کسی صدای اینو نمی شنوه! و به من چشم غره می رود و من هم به روی مبارک نمی آورم .      او هم روی صندلی میز تلفن فرو می رود و بعد از چند ثانیه سخت مشغول می شود.

بالاخره خودم را می کنم و به آشپزخانه می روم ؛ یک لیوان نسکافه درست می کنم و سه قاشق    شکر پشت سرش ؛ حفره یی باز می شود و شکره ها را داخل خود می کشد. با قاشق تند تند هم    می زنم. کمی می چشم٬داغ است. می سوزم صدای مادرم می  آید: تقصیر خودته که از همون اول  صدرا و تو جریان نذاشتی.  می فهمم پشت خط کیست و مشکلش چیست . لیوان را بر  میدارم ؛ این بار روی کاناپه دراز می کشم و لیوان را روی میز می گذارم. کتاب چند دفعه خوانده شده را از روی زمین بر میدارم و کلمات را بالا و پایین می کنم.  با غصه می گوید: حالا گریه نکن . یه جوری حلش می کنیم. از همون اول از این مرتیکه بدم میومد. بیشعور از زنش هم خجالت نکشید.
"ربابه گفت : می ترسم ؛ منو اینجوری نگاه نکن. چشم هایش را بهم فشار داد و زیر لب گفت: اوه...چشم ها ... شکل بابام شدی".   با مهربانی می گوید: تو با صدرا حرف بزن تا کی  می خوای این وضعو تحمل کنی؟؟  -...   -خوب فامیل باشه، نمی خوای که خدایی نکرده اتفاق بدتری بیافته؟.   " باقی حرف ها در دهانش ماند چون دست احمد با تردستی و چالاکی دو گیس بافته ربابه را گرفت و دور گردنش پیچاند و به سختی فشار داد. ربابه فریاد..." از داخل کوچه صدایی شبیه انفجار آمد . مثل فنر پریدم به مادرم می گویم: صدارو نشنیدین؟ انگشت اشاره اش روی بینی می گذارد. این بار صدا بلند تر می شود؛ شیشه ها نزدیک بود بشکند . مادرم هم پرید . به اتاقم رفتم و مانتو شال را از روی چوب لباسی کندم. هنوز نامم کامل از دهانش خارج نشده بود که من وسط کوچه بودم. آسمان  دود گرفته بود و مردم مثل گیاه خودرو در خیابان و پشت پنجره ها جمع شده بودند. خانومی هراسان گفت: جنگ شده ..به خدا جنگ شده. فکر کنم اومدن همه آخوند رو جمع کنن. نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداختم و گفتم: لابد همه شونم کوچه پشتی جمع شدن. با دیدن خانه های نیمه خراب در دلم آشوب شد. آقایی با دو من ریش خصمانه نگاهی به سر تا پای ما انداخت و من نگاهم به تسبیحش بود که دور دستش له می شد: بدبختا اگه اینا نبودن ، شما هنوز جیره خور آمریکا و انگلیس بودین. برید خدارو شکر کنید که اینا یه نونی تو دامنتون انداختن. زن دستش را در هوا تکان تکان داد و گفت: الهی بگردم،نون  ریخته رو زمین ، منتظرن ما جمع کنیم. برو جونم با همین حرفا یه عمر سر ملتو کلاه گذاشتین.                                                                                                                             صدای سوم وحشتناک تر بود٬ گوشم را گرفتم . پشت سر چند نفر راه افتادم و به کوچه پشتی رفتم.    چند نفر از داخل خرابه ها ٬آدم های به دوش می کشیدند که هنوز با دیدن آخرین رویا چشم هایشان باز بود. تو دلم با زاری گفتم: خبر مرگم داشتم کتابمو می خوندما.
یک نفر آستینم را کشید: بهاره...بهاره... بهاره... برگشتم مادرم بود. - بیا کمک کن میز شام و بچینیم.    با حرص و عصبانیت گفتم:- مامان شام کجا بود!   دلتون میاد تو این وضعیت شام بخورین؟ جنگ شده مثلا.باید کمک کنیم. با خنده گفت:- حالت خوبه؟؟ جنگ کجا بود. چشم هایم را مالیدم از مبل کنده شدم. نسکافه هم دیگر یخ شده بود. 

***************

پی نوشت:

 ۱. جملات داخل گیومه از داستان چنگال در مجموعه سه قطره خون نوشته صادق هدایت بود.

۲. خوابم با کمی تغیر (هم اضافه و هم سانسور) حقیقی بود.

۳- سومی هم داشت ولی یادم نمی یاد.

۴- آهان یادم اومد. تو چهارمی می گم: امروز یه جایی بودم که برج و آپارتمان نبود . دست آسمون و زمین به هم می رسید و غروب فوق العاده زیبا بود. بعد از مدت ها فکر کردم هنوزم می تونم روی ماه خدارو ببوسم.          

 

+ تاريخ شنبه 5 مرداد1387ساعت 0:23 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |