
کنار دستم نشسته یی و زیر لب غر غر می کنی : اه، عجب ترافیک مزخرفی؛ این کولر ماشین هم مثل ... خرمی مونه. - بی ادب. از بچگی عادت داشتی غر بزنی. دست خودت نبود؛ هر چند همه می گفتن من از تو بدتر هستم. لبت را تر می کنی و مرتب در جایت وول می خوری. گره شالت را باز می کنی ؛آخرسر کولر را خاموش می کنی و پنجره را پایین میدهی با دست چپت آهنگ ها را بالا و پایین می کنی و دست راستت را از پنجره بیرون آورده یی . ترافیک سبک تر می شود . می گویم: دستتو بیار داخل. می خندی : خوشم میاد باد از لای انگشتام رد بشه. هنوز همان بچه کوچک هستی انگار نه انگار قرار است به همین زودی ها وارد دانشگاه شوی . حتی ابروهایت را برنداشته یی . می گویی مهم نیست.راهنما می زنم و لاینم را عوض میکنم و کمی پایم را بیشتر روی گاز فشار میدهم. نگاهت به تسبیح دور آینه می افتد : تو ذکر و دعا هم بلدی؟ با اینکه حواس و نگاهم به جلوست ولی لحن پر تمسخرت را حس می کنم. راننده عقبی نور بالا می زند ؛ اعصابم خراب می شود . می گویم : ماله من نیست و دوباره لاینم را عوض می کنم؛ سرعتم کمتر می شود. -پس اینجا چیکار می کنه؟ - واسه مادر بزرگمه ؛ جا گذاشته اینجا . - آهان همون خاله مریم معروف. _ بی بی مریم. باز لبت را تر می کنی می دانم این عادت توست . - هنوز ملت براش پپسی وا می کنن؟ بی حوصله نگاهت می کنم با خونسردی روی ناخن هایت لاک فیروزه یی می زنی. جوابت را نمی دهم . به گل فروش خیره می شوی.هنوز اینا اینجا هستن؟ پنجره را پایین می کشی و می گویی: همه دسته گل ها چند؟ پسرک صورتش را می خوارند و می گوید : دسته یی سه تومن اما واسه شما...صبر نمی کنی پسرک حرفش تمام شود٬ همه را با همان سه تومن می خری هنوز پسرک متعجب است ؛ می دانم . اینجا اصلا عوض نشده.راست می گویی از پنج سال پیش که رفتی خیلی چیزها همانطورند.یادش بخیر پنج سال پیش که می خواستی بروی چقدر بغلم گریه کردی. گفتم: دو روزه فراموشم می کنی ولی فراموش نکردی از تلفن ها و ایمیل ها و آف هایت معلوم بود . محکم به در می کوبد ٬ کسی در را باز نمی کند و او این بار سمج تر و محکم تر می کوبد. صدای کوبیدنش زنگ دار است و لی کسی نمی خواهد صدایش را بشنود و یا حتی باورش کند. ولی او سمج تر است . در را می شکند و درست بالا سر او می ایستد و نگاهش را به نگاه او ثابت می کند . خیره خیره می ماند . دیگر تمام می شود به همین راحتی تمام می شود. بچه های کلاس دکتر خاکی زنگ می زنند و به محمد می گویند و او به ما. و همه ناباورانه او را نگاه می کنیم . به اتاقم می روم سعی می کنم تمام زوایای خبر در ذهنم حلاجی کنم ولی باورم نمی شود. درست ٬ مثل زمانی که محمد گفت رسول احدی فوت کرد و یا قبل تر ملا قلی پور و ما باز باور نکردیم ولی این یکی را ... نمی دانم. چه جمعه تلخی ٬ چقدر دلم گرفته . بد جمعه یی است دارم خفه می شوم غروبش که همیشه تلخی را به جانمان می اندازد فقط رفتن کسی را کم داشت که تو آن را کامل کردی. صدای فیلم کیمیا می آید . تو می گویی: داره از دست میره. من می گویم : حالا که تو از دست رفتی یادش بخیر کیمیا...حالا روی زمین دارز کشیده یی و نفس نفس می زنی ...می ترسی انگار . باورم نمی شود.تو رفتی و چه شوم است این رفتن ها و دیگر تا ابد ندیدن ها و یادگاریش یک گور سرد است و فیلمهایی که فقط تصویر توست . سرباز عراقی پایش روی کمر توست و من برای هزارمین بار می گویم ای کاش اسیر نشوی ولی باز هم اسیر می شوی . و چه تلخ است اسیر فرشته مرگ شدن. یادت گرامی عید برای خرید چند عدد مانتو روانه بازار شدیم . از بوستان و تیراژه و گلدیس گرفته تا سه راه امیر اکرم و در این جستجو یک عدد مانتو بیشتر عایدم نشدم ولی تا دلتان بخواهد کف پاهایم تاول به اندازه هندوانه و طالبی زد؛ البته روایت ها مختلف است بعضی می گویند تاول ها در حد کدو بودند. بگذریم، با خودم گفتم جهنم اردیبهشت که مدل های جدید می آید دو باره راهی مراکز خرید می شویم .غافل از اینکه هر سال دریغ از پارسال. و با دیدن مدل های جدید متوجه شدیم مانتوهای مادربزرگم مناسب تر می باشد تا مدل های ...(این سه نقطه حاوی هیچ مطلب خاصی نیست زحمت نکشی.) در یک روز گرم بهاری که مثل ابر بهار عرق می کردیم زنگ خانه من و من را به صدا در آوردیم از آنجا که آیفون تصویری بود نیازی به کیه گفتن نداشت. (این هم از برکات دولت خدمتگزار است در این بی برقی) بعد از سلام و احوالپرسی و خوردن خوراکی های خنک٬ سر درد و دل اینجانب گشاد شد و از درد بی مانتویی نالیدیم. وقتی به خانه رسیدیم با ذوق به تمامی اهل خانه پارچه ها رانشان دادم و قرار شد دو روز بعد با من و من برای دوخت برویم. پی نوشت: خوب خوابم میاد حوصله پی نوشت ندارم. ! در کمال تاسف تاثر اعلام میدارم این جانب گردن خرد نمی دانم چه چیزی بلغور کنم تا مورد لطف همگان واقع شود؛ به طور جزئی تر دچار معضل بی موضوعی شده ام که سخت دردی است آن هم از نوع بی درمان. لامصب این کاغذ و قلم و صد البته این ذهن معیوب دچار فعالیت های نا به جا شده و هیچ گونه فعالیتی که مبنی بر سود دهی باشد ندارد. خوشا به سعادت من و من و البته نادر(یکی مثل خودت) که هرگاه ارداه کردند نوشتند . از کوچکترین چیزها که به ذهن هیچ کس نمی رسد. و باز صد افسوس که من نمی توانم از این گونه نوشته ها بهره یی ببرم. از کودکی بهترین دوستم همین نوشتن و سیاه کردن کاغذها و چرت و پرت بلغور کردن بود و یا حتی شعر دیگران را نوشتن مثل: این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد / در ابتدای در ک هستی آلوده زمین. و یا اشعاری از این دست ویا بعضا( این واژه عربی است اصلاح می کنم:) گاهی اوقات کاغذ را سخت مورد عنایت قرار داده و آن را خط خطی نموده( این واژه هم غلط است و براثر ترجمه نادرست پا به حریم خصوصی زبان نهاده) تا عقده دل بگشایم. تمام این چرت و پرت هارو سرهم کردم تا بگم آقاجون موضوع یخ(اهالی محترم ترک درست گفتم؟؟) خوب دیگه موضوع ندارم هر چند الان یک صفحه نوشتم ولی مورد قبول واقع نشده . نتیجه منطقی بحث: اهال محترم وبلاگستان: هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستیم ؛ البته برای پست بعدی. با تشکر: کانون بزهکاران وبلاگی بزرگتر شدم ، مدرسه می رفتم ، معلم و دینی فرآن خیلی چیزهای خوبی می گفتند. از چیزهایی که تا حالا کسی برایم تعریف نکرده بود ، از آتش خدا ، از قهر خدا ، از عذابش می گفتند .تا حرف می زدیم می گفتند : لالل شو ، خدا قهرش میگیره. واقعا خدا انقدر تلخ بود؟؟ بزرگتر شدم ؛ اول ، دوم راهنمایی، باید برای معلم قرآن از روی عثمان طه می خواندم. بلد نبودم؛ خوب هم تلفظ نمی کردم. برایم شده بود سخت تر از درس های دیگر. اگر خوب نمی خواندم از قرآن تجدید می شدم. شده بود عذاب الیم الهی. دیگر لای هیچ قرآنی را باز نکردم، ماند طبقه بالای کتابخانه ام و خاک خورد. درست نماز بخوان. چرا نمی آیی داخل نماز خانه؟؟ چرا وضویت غلط است؟؟؟ باید پشت سر حاج آقا بایستی و نماز بخوانی. چرا والضالین نمازت را درست تلفظ نمیکنی؟؟باید ضایش را آنقدر بکشی تا خفه شوی و صدایت در نیاید. دیگر کتاب بینش اسلامی حالم را بهم می زد، شده بود یک دغدغه برای کنکور که صد بزنمش. ولی دیگر حوصله اش را نداشتم . جهنم دوهفته به کنکور می خوانمش. دانشگاه آمدیم؛ چهار واحد اندیشه اسلامی و یک واحد قرآن که از تمام واحدها تخصیصی سخت تر شده بود؛ مانده بودند پشت در٬ تا ترم آخر، دیگر حوصله هیچ کدام را نداشتم. کتاب اندیشه که همان دینی مان بود که البته پر شده بود از مغالطه کاری و سفسطه. معلوم نبود از کجایشان این خزعبلات را در می آوردند و می خواستند به خورد ما ها بدهند. فکر می کردند هنوز با همان کودک های هفت ساله طرفند که شب ها مادرش برایش از یک خدای دیگر بگوید تا شب خواب های بد نبیند و خودش را خیس نکند. تا آمدیم بگوییم عدل خدا... گفتند ساکت خدا عادل است تو نمی فهمی. تا آمدم بگویم جبر و اختیار،چشم غره رفتند و گفتند بتمرگ سر جات. حکمت خدا را برای هر اتفاقی به رخ می کشیدند. واقعا خدا غول دو سر است؟؟ آخر وقتی می رفتی و مدعیان دین را می دیدی عقت می گرفت. خوب یادم است برا نشریه مان یکی از دوستان مطلبی راجع به فروغ نوشته بود. مسؤل دفتر فرهنگ اسلامی با آن حرف هایی که یک کلامش را باور نداشتم مطلب را تایید نمی کرد. گفتم چرا؟؟؟ - آخر این زن خوبی نبوده. من از این زنیکه چیزی چاپ دیگر نامه هایم به خدا سیاه سیاه شده بود. اوایل برای گناه هایم عذر می خواستم که دچار نشوم ؛ دچار همان عذاب الیم. بعد ها حوصله ام سر رفت و از همه چیزش ایراد می گرفتم. هنوز که هنوز است می ترسم نکند برای فلان اشتباهم تلافی کند و فلان بلا را سرم بیاورد. حالامن مانده ام با یک خدایی که نمی دانم بر اساس گفته پدر و مادر مهربان است یا تلخ و سیاه و نامهربان است.اقعا خدا به دنبال تلافی تمام کار های ماست؟؟ خدا یک روز عالی است و مهربان .فردایش بد و بد اخلاق می شود. حتی وقتی من یک گفت مطهری بخوانیم شاید جواب سوال هایم باشد دیگر حوصله ام نگرفت. هنوز به نظرم خدا خودخواه است. دیگر حتی شریعتی هم نخواندم .آخر معلم دبیرستانمان گفت : این جفنگیات را نخوان، شریعتی اصلا مسلمان نیست .حرف هایش را باور نکن. حتما همان ها راست می گفتند. ای کاش به جای اینکه بگویند: درغگو دشمن خداست؛ می گفتند : خدا آدم های راستگو را دوست دارد و آنها را سخت بغل می کند و می کند آنها را می بوسد. ******* پی نوشت: ۱- از پسر خوانده ممنونم که باعث شد حرفهایی که مثل غده شده بود را بیرون بریزم. ۲- دکتر جعفری تبار تنها استادی بود که سر کلاس های تخصصی مثل مثنوی و آشنایی باعلوم قرآنی می توانستیم از او سوال کنیم و او چه صبورانه جوابمان را میداد٬ اگر نمی دانست می گفت نمی دانم. سفسطه نمی کرد. الان که می خوام این پستمو بنویسم چشام از بی خوابی دارن کو رمی شن، ولی انقذردلم برای نت و دوست های نتیم تنگ شده که دلم نیومد آپ نکنم. چهارسال عین باد گذشت . انگار همین چند وقت پیش بود که توی روزنامه فرهیختگان اسممو دیدم و تمام کوچه رو دویدم ، وسط کوچه برادرم و دیدم، پریدم بغلشو گفتم: رضا قبول شدم. مهرماه بود که رفتیم سرکلاس. دانشکده مون خیلی کوچیک بود ولی مهم اسم دانشگاه بود که داشت . تو دانشگاه بود که از سن بلوغ و نوجوانی جوشهای گیلاسی و دماغ پف کرده خلاص شدم، بزرگ شدم وارد جوونی شدم. مثل تمام کسایی که فکر می کردند تو دانشگاه حلوا خیرات می کنند و میرن، منم رفتم. مثل همه کتاب تست هامو خورده بودم تا بیام ببینم این کاخ آرزوها چیه؟ اومدم دیدم و اصلا هم پشیمون نیستم. حسابی جو گیر بودیم. مرتب مقاله می نوشتیم ، نشریه چاپ می کردیم. مخصوصا من و جیکو که مغزمون بوی قرمه سبزی میداد. هروز با دفتر فرهنگ ، بسیج و نهاد رهبری دعوا داشتیم. این وسط مسطا آقایی پیدا شد که ملقب به آقا مهربونه بود ولی بعدها مهری این اسمو به فک طلا تغییر داد، چون وقتی شروع به حرف زدن می کرد تیربونو ول نمی کرد درست مثل جناب... و با من و جیکو ٬ سه پایه شدیم برای همه جو گیرشدن ها. چهارسال مثل تمام خوشی هایی که تند تند می گذره تموم شد. با تمام شب بیداری های آخر ترم و اس ام اس زدن به جیکو که چقدر خوندی؟؟ حالا سر جلسه امتحان نشسته ام و دارم فکر می کنم این روز آخر چطور تموم کنم که حماسی بشه؟؟ فقط سرم را پایین انداختم و سوار ماشین شدمو به دنبال دختر داییم برای خرید رفتم. حتی بغض هم نکردم با اینکه امتحانم را خوب ندادم ولی باز به همه می خندیدم. و اولین نفر حاثه زده بود که زنگ زد و تبریک گفت و من بیشتر خوشحال شدم و مغرور. ****** پی نوشت: ۱: خانم های محترمی که روسری زرد سر می کنید٬ موها تون زرد٬سایه٬ خط چشم ٬ ریمل و لنز و رژگونه٬ رژلب زرد می زنید به همراه مانتو و کیف و ناخن کاشته شده و شلوار و دامن زرد لطفا در آینه نگاه کنید تا ببینید شبیه چه چیزی شده اید. ۲: دختر خانم هایی که چادر سر می کنید به همراه هفصد قلم آرایش و موهای فوکول کرده شبیه اجباری ها هستید به خدا در دانشکده و خیابان پدر و مادرتان دنبالتان نیستند. ۳: پسرهای محترم بلوز ها و تی شرت ها ی نیم تنه مخصوص شما نیست٬ احساس خوش تیپی نکنید. ۴: گشت ارشاد لطفا به لا اکراه فی الدین لبه طاقچه خانه تان که حالا خاک مالی شده نگاه کنید و سعی کنید طالبان نباشید. هر چند سخت است برایتان. تازگی ها هر جا سر می زنم یه بازی علم شده و همه سعی می کنن این بازی و خوب یاد بگیرن، بعضی ها مثل من خودشونو قاطی بازی می کنن، چون کسی ازشون دعوت نکرده؛ بعد یواشکی میان به بقیه دوستهاشون یاد میدن. حالا قراره فکر کنم اگر بدونم 24 ساعت دیگه می میرم چیکار می کنم؟؟ .....
Zbody>
برق چراغ های چهار رفته اند حسابی خر تو خر شده است. همه با هم می خواهند رد شوند پلیس هم نبود از فحش دادن هم کم نمی آوردند. بالاخره خلاص می شویم . با محبت نگاهت می کنم و می خندم . - خل شدی؟ جلوی خانه می ایستم . - سلام برسون. - وا مگه تو نمیای - نه . - چرا؟ بابا ناراحت میشه. - به دایی سلام برسون. باز لبت را تر می کنی و می گویی: خر نشو؛ بیا بریم بالا. - می بوسمت و می گویم فردا شاید فردا بیام.
من یک با حالتی متفکرانه گفت: آره مانتو نیست. من دو: آره زشت شدن مدل ها . من هم در دل گفتم چه خوب که دو نفر مرا درک کردند. من یک : تو هم بیا مثل ما پارچه بخر بعد با هم بدوزیم. من هم یک لبخند به میزان شکاف لایه ازون تحویلشان دادم و گفتم : شما خیاط آشنا می شناسین. من یک: آره تو رسالت یه آقاهه هست.
و اینگونه بود که روز بعد مترو سوار به همراه من یک به سمت مولوی راهی شدم و ای کاش سوار مترو نمی شدم با آن وضعیت شاهکار ، نزد خود قسم خوردم که این بار اول و آخرم است که مترو سواری می کنم. و دیگر به هیچ قبرستانی با این وسیله نرو م (خدا رو شکر برای خدمات دولت خدمت گزار). خلاصه کلام به مولوی رسیدم و بعد از بالا پایین کردن چند پاساژ به مغازه یی رسیدیم و آنقدر پسرک زبان ریخت که 45 هزار تومان پول بی زبان را پای 4-5 تیکه پارچه دادیم.
من یک راهی اهواز شد و سه دست مانتو دوخت و من یک لنگه پا منتظرم تا این دو روز کذایی به اتمام برسد.
این ویروس آپ کردن بد درد بی درمانی است و بی موضوعی آن عذابی بسیار بزرگ که نصیبتان نشود الهی.
اکنون اتاقم را بالا و پایین می کنم، آهنگ را عوض می کنم و البته به سیاهی آسمان و نرمی ستاره ها خیره می شوم ولی متاسفانه این ذهن دست از فعالیت های سوو غیر سالم بر نداشته و بر روی اعصاب ما تکنو می رود. خوب دیگر هر چیزی نیاز به باج دارد که بازهم متاسفانه ذهن از این قاعده مستثناست و سرش گول مالیده نمی شود(تا حالا چند تا متاسفانه شد؟؟) داشتم می گفتم . کجا بودم؟؟ آهان از گند زدن ذهن بر سیستم پیچیده اعصاب می گفتم . خلاصه کلام کلی به ریش ما و امثال ما می خندد و ما را جلو ملت فهیم اسکول می کند.
امضا:
معلم قرآن و دینی می آمد سر کلاس با آن مانتو طوسی یا سیاه و مقنعه چانه دار که تا روی چشمهایش بود. احتمالا می ترسید سر کلاس یکی از ما ها اگر موهایش را ببینیم برویم برای نا محرم تعریف کنیم . آخر با خودش فکر نمی کرد او با آن ابروهای پر و سیبل های سیاه و آن جوراب های کلفت و کفش های عهد عتیقی بیشتر شبیه لولوها بود ، کدام زیبایش قابل توصیف بود؟؟
می امد حرف می زد ، از همان مزخرفاتی که یکی دیگر توی ذهنش کرده بود. نوع عذلب ها با سن ما فرق می کرد، مثلا می گفت: اگر موهایتان بیرون باشد ، خدا در جهنم با مو آویزانت می کند. اگر آرایش کنی، با صورت داخل جهنم می روی؛ صورتت جزغاله می شود. می گفتند خفه شو که مبادا خدا قهرش بگیرد. خدا انقدر تلخ و سیاه است؟؟
یادش بخیر چادر صورتی گلدار صورتی که کلاس سوم برای جشن تکلیف به ما هدیه دادند. هنوز داخل کمد است. طوری خدا را توصیف می کردند که آدم فکر می کیر از هیولا می گویند و ما هم اسیر دست هیولا هستیم و با ما مثل برده رفتار می کند.
خدا انقدر گند دماغ بود؟؟
پایین برگه ها امتحانی برا استاد معارفم نوشتم که چقدر از این کتاب متنفرم، کتابی که هیچ منطقی پشتش نیست و زاده فکر چهار نفر است که ادعا فهم می کنند. کلاس قرآن هم که تکرارهمان ضای والضالین بود در واقع تکرار بدبختی ها سا ل های پیش. با کمی غلضت . باید جز بیست و نهم را خوب می خواندم، بدون غلط. باید الحاقه را طوری تلفظ می کردم که به مذاق استاد خوش بیاید. آخر کسی به اینها نمی گفت که نصف جمعیت کلاس نمی داند فلسفه نماز چیست و نماز نمی خوانند.
دیگر دوست نداشتم پدرم ماه رمضان و سر سفره هفت سین قرآن بخواند. از خدا بدم می آمد. چقدر ظالم و سیاه نقاشییش کرده بودند. پدر و مادرم شده بودند رفع کننده گند ها دیگران ، بیچاره ها دیگر برای هیچ چیز خرده نمی گرفتنا تا ذهنم خراب تر نشود. وقتی به پدرم گفتم از خدا بدم می آید گفت: خدا مهربان است، آنقدر که با گریه تو گریه اش می گیرد. ولی من دیگر باور نمی کردم.
نمی کنم. داغ کردم و گفتم : شما تا حالا چیزی از او خوانده اید؟؟ - من از این اراجیف نمی خونم، ولی اسم و رسم درستی نداره. درموردش بد می گن. ساکت شدم . با خودم گفتم اینها برای تدریس همان مزخرفات خوبند تا هفته یی یک بار اندیشه اسلامی به حلق بچه های مردم بریزند.
به خودش می گفتم که از او می ترسم. برای اینکه می ترسیدم به خاطر رژلبم٬ صورتم را جزغاله کند. خدا واقعا انقدر بی رحم است؟؟ خدا واقعا انقدر ناشکیباست؟؟
شاید به خاطر همین است که خیلی از هم سن و سال هایم صورت مسئله را پاک کردند و به این چیزها فکر نمی کنند. می گویند اگر قیامتی بود همان موقع جواب می دهیم. اصلا خیلی ها هم اعتقادی به قیامت ندارند.
ای کاش نمی گفتند خدا قابلیت جزغاله کردن دارد. می گفتند : خدا مهربان است و تو برای تمام خوبی هایش نماز بخوان؛ که او بیشتر به تو لبخند بزند.
ای کاش می شد نگاهی به نسل ما بیاندازند٬ که سوختیم در همین حرفها . و عبرت بگیرند برای نسل چهارم. برای بچه های ما. واقعا بچه من و تو چطوری فکر خواهد کرد؟؟.
************
توی ماشین نشستم ، یه چشم به آدم هاست یه چشم به جزوه ام و گوشم به آهنگ. چه شود. چشام هم از بی خوابی روی هم سر می خورن ، امروز امتحان بوستان سعدی دارم تا صبح پلک نزدم. امروز روز آخر بود، بلانسبت شدیم لیسانسه مملکت. احتمالا باید مدرکمو قاب کنم بزنم گوشه اتاق.
چقدر مغرور بودم ، حتی دوست داشتم به کله پاچه یی هم بگم آقا قراره من دانشگاه برم بعد یه ژست بگیرم ،درست مثل آدم هایی بودم که فکر می کردند کوه جابه جا کردند
توی همین دانشکده کوچیک بود که یه عالمه دوست پیدا کردم. یکی از استادها به ما که پنج نفر بودیم، پنج دلاور می گفت. یعنی : من ، جیکو ، حاثه زده، نغمه، مهری.
از خیابون شفق تا شهرک پیاده رفتن ها، اردو ها، زاپاتا خوردن ها و بحث های بی سر ته کردن . وقت هایی که مثل بره دنبال رحیمیان از این کلاس به اون کلاس از این همایش به اون همایش از این شب شعر به اون شب شعر رفتن.
وقتی داستان هامو به رحیمیان دادم و خوند گفت: چرا انقدر سیاه، مشکل خانوادگی داری؟؟ و من بر و بر با تعجب بهش زل زدم.
شاید دلم می خواست تمام دانشگاه را وجب کنم و من که اشکم دم مشکم است چند قطره اشک بریزم ، شاید هم دلم می خواست به ترم پایینی ها پز بدم ، درست مثل وقتی که ترم اول بودم و دوست داشتم خودی نشان بدهم ولی تربالایی ها با حقارت نگاهم می کرند.
دوست داشتم توی همه کوچه هایی اطراف راه برم ، به پارک های دورو بر برم و به چشم همه هم دانشکده یی هام زل بزنم ولی هیچ کدام از این کارها را نکردم. حتی به سر در دانشگاه هم نگاه نکردم ؛
و حالا من ماندم یک مدرک لیسانس و یک عالمه خاطره که بهترین های زندگیم بودند.
البته هیچ ربطی به من نداره که این بازی جدید راجع به قبر و قبرستون و کفن و این مسائل فیلتر شده است. من فقط خودمو قاطی بازی کردم ، چون مغزم دچار رسوب شده و البته قطعی و قحطی بعلاوه تحریم دشمن ، باعث میشه که مغزم بره تو استراحت و بی موضوعی. و کلی دعا به جون توکای مقدس و قربانی 14کنم که این بازی و علم کردن تا من دچار فقدان موضوعی نشم.
اولش فکر کردم و گفتم خوب می میرم دیگه ، بعد دیدم حیفم. اگه خدا زیر بار زنده بودنم بعد از میتینگ های اعصاب خورد کن نرفت ، سعی می کنم کارهایی رو که دوست دارم انجام بدم هرچند خیلی بیشتر از 24 ساعت زمان لازمه .