
دست هایم را داخل جیب مانتو مچاله کردم ، چقدر خوب می شد اگر باران ببارد، ولی نمی بارد می دانم. هر چقدر دستم را زیر آسمان نگه می دارم ، سرم را سمت بالا می گیرم ولی از باران خبری نیست . فقط آفتاب است و گرمای خرداد و شرشر عرق از سر صورتم. گره شالم را شل می کنم ، احساس خفگی می کنم ، ولی هنوز دوست دارم راه بروم و اگر کسی مثل بختک جلویم سبز شد لبخندی بی معنا به صورتش بپاشم . سنگ جلوی پایم را دنبال خودم می کشم . یکدفعه هوس استخر ، شایدهم دوش آب سرد و هندوانه یخکی به سرم می زند. دلم برای تمامشان ضعف رفت ولی باز هم دوست دارم راه بروم. شاید هم دوست دارم تمام تهران را پیاده بروم و در تمام دودهای شهــــــــر گم شوم. به ترافیک مر گبار خیابان نگاه می کنم. کف پاهایم دارد سوراخ می شود . به پسرکی که با التماس به راننده ماشینی زل می زند و می گوید: تمام مریم ها سه تومن. چراغ سبز می شود و ماشین لای همان دود ها گم می شود. پسر هم دستانش از دو طرف آویزان می شود، انگار دوست دارد گریه کند. سنگ را جلوتر می فرستم؛ باز هم به آسمان خیره می شوم ولی از باران خبری نیست. شاید اصلا بارانی در کار نباشد . حوصله خانه رفتن هم ندارم ولی تا شب که نمی شود الاف ماند ، باز هم راه می روم ، پسری تیکه می اندازد: هی خوشگله دوست پسر جیگر نمی خوای. با خودم گفتم کنار دریا هم برم باید آفتابه ببرم. لبخند نمی زنم، جواب نمی دهم ولی باز هم می گوید. گفتم: مامانت بهت یاد نداده فکتو به موقع وا کنی؟؟ و رد می شوم و به آدم ها ، نگاهها ، چاله ها ، مغازه ها ، نگاهای سرد و تو خالی که بی هدف دنبال چیزی هستند خیره می شوم. پیرزنی کنار خیابان نشسته و با نگاه سخت سردش می گوید لباس بخر. می خرم بااینکه می دانم هیچ وقت نمی پوشمش. مچاله اش می کنم و داخل کیفم می گذارم. ******** پی نوشت: ** از دوستانی که پست : چه صبوری تو ٬را خوانند و نظر دادند ممنونم و عذر می خواهم که حذفش کردم٬ چون احساس کردم ممکن است خیلی ها با خواندنش غمگین شوند و دلشان بگیرد. مثل هر روز خیابان را گز میکرد ، حالا می دانست کل خیابان تا ته آن چند قدم است ، می دانست هر کدام از این درخت ها چند سال دارند. اگر چشم بسته تا ته می رفت٬ می فهمید الان درخت توت کدام است و این کدام کاج است. از همان روزهای اول با همان مردم که هر روز آن ها را می دید روزها را گذراند. وقتی همه خانه ها حیاط دار بودند ، چند شاخه از درخت های خرمالو ، زرد آلو و گردویشان در خیابان سنگین می شد. و حتی خوب پسرنجار را به یاد داشت که بعد از فوت پدرش خانه را کوبید. و این تازه اولین خانه بود وهر کدام از درخت های باردار زیر خاک می رفتند. اول سه طبقه و چهار طبقه حالا هجده طبقه و بیست طبقه. نام تمام بچه های خیابان را می دانست. خوب یادش است وقتی زن ...آقا دومین دخترش زایید بچه به چهل روز نرسید بود که زن بیچاره ساک به دست در خیابان بود. وقتی سید محله مرد و همه برایش تا چهل روز گریه می کردند ولی حالا کسی به بچه هایش سر نمی زند . می گویند: کدوم سید؟ حالا دیگر مردم محله با او محترمانه رفتار می کنند، از زن های داخل صف شیر گرفته تا طلا فروش و سوپر دریانی محله به او سلام می دادند و او با آن کمر خم شده و عصای بلوطی رنگش و آن صورت چروک و چشمانی که حالا یک عینک ته استکانی داشت و دیگر کسی نمی دانست که این چشمها یک روزی به رنگ تمام روشنایی های دنیا بود با سر جوابشان را می داد. همیشه وقتی از آن خیابان رد می شد همان کت و دامن سورمه یی رنگش را می پوشید و روسریی که حالا مجبور بود سر کند. هر چند دیگر لباسش نخ نما شده بود ولی خودش به او گفته بود این لباس بیشتر از بقیه لباس ها زیبایت می کند. هرچند دیگر هیچ نشانی از آن زمان ها نداشت و او می ترسید اگر آن مرد بیاید....! کمی سرش را بلند کرد و دستی به کاج کشید ٬ خب می دانست حالا سی سال از عمرش می گذرد، وقتی برای اولین بار از اینجا رد شد٬ تازه این کاج را کاشته بودمد. سر سا عت همیشگی سر صندلی کافه نشسته بود و با دست زیر چانه اش به مردم نگاه می کرد و سیگار دود می کرد و چای می خورد. خوب می فهمید که این مردم در حال رفت و آمد هر کدام دردی دارند که مثل خوره روحشان را می خورد. به آن ترافیک لج درار نگاه می کرد و حسرت می خورد برای روزهایی که نصف مردم این خیابان حتی دوچرخه هم نداشتند٬ چه برسد به پرادو و کوفت و زهرمار. حتی حالا که ترافیک گره خورده بوده و مردم بوق می زدند و فحش می دادند او فکر می کرد چرا اینها را نمی شناسد. همیشه میزش خالی بود، کسی اینجا نمی نشست چه آن موقع که صاحب کافه آنجا را نفروخته بود و چه حالا که میز و صندلی ها عوض شده بودند، حتی شکل در و دیوار هم . حالا همه می دانستند آخر شب که صندلی ها را جمع می کنند او می رود با یک بغض سنگین. به زور خودش را از روی صندلی می کند و آخرین سیگار پاکتش را روی میز له می کند. هیچ کس نمی داند آخرین بار کی موهایش را بلوند کرد ، یا کی با لبان سرخ کرده اش با دیگران حرف می زد.
پی نوشت: ۱و ۲ و ۳ نداریم اصلا پی نوشت نداریم. حرفی هست؟؟؟؟ سوتی بلای خانمان( خانه مان٬ خانه ما٬ دوست و آشنا ٬ همسایه این وری و اون وری) سوز.
آقای پسر خوانده٬ ما رو به یک بازی شوم دعوت کردند و از اونجایی که من اصلا بلد نیستم نه بگم ٬به حرف پسر خوانده گوش دادم و می خوام سوتی هامو بگم ٬ البته ناگفته نمونه من اصلا اهل سوتی دادن نیستم نه اینکه نیستم٬ هستم ولی نه خیلی زیاد ٬ در حد روزی یکی و دوتا. کلا ۱۰ دقیقه طول کشید تا به اندازه N تا سوتی در خودم کشف کردم حالا باید پنج تا سوتی بگم ٬تا عبرتی باشد برای آیندگان و گذشتگان. **************** ۱- سوتی دسته جمعی: آخر شب ٬ بعد از عروسی دختر عمه ام همه خونه عمه ام اینا جمع شدیم. دخترها تو اتاق بودند و پسر ها تو هال. ما هم از سر بی کاری شروع کردیم جوک گفتن.( دیگه حدس بزنید چه...) و بلند بلند می خندیدم ٬ عمه کوچیکم از اتاق رفتن بیرون ٬ ما هم ساکت شدیم ٬ پسر عمه ها و عمو ها گفتن : بابا بازم جوک بگید٬ داریم فیض می بریم. ۲- سیگارت: یه سال عید که اهواز بودیم٬ خونه یکی از اقوام محترم ناهار دعوت بودیم. اون سال تازه سیگارت اومده بود و ما هم تازه عیدی یاد چهارشنبه سوری افتادیم. پسر عمه ام هی از این سیگارت سه زمانه ها می ترکوند ٬ هی می گفتم به منم بده . می گفت: واسه دخترا جیزه. بالاخره با هزار التماس ازش گرفتم. توی خونه این فامیل محترم ٬ دستشویی در حیاط تشریف داشت یه کوچولو هم شیشه دستشویی شکسته بود٬ منم یکی از این سیگارت سه زمانه ها رو انداختم تو دستشویی٬ یکدفعه صاحب خونه یک دست به شلوار با صورت رنگ پریده از توالت اومد بیرون. ۳- نوشابه: بابام یک بار دوست هاشو واسه افطار هتل کوثر دعوت کرده بود٬ منم که حسابی حوصله ام سر رفته بود تو نوشابه ام نمک ریختم٬ همون موقع یکی از این خانوما اومد سلام علیک کنه٬ تمام گاز نوشابه ریخت رو مانتو و روسری اش. منم نیشم تا بنا گوش باز. ۴- شوهر خاله محترم: مامانم همه فک و فامیلاشو خونه مون دعوت کرده بود٬ یه شصت نوع غذا از بیرون گرفته بود و خودشم لطف کرد سالاد درست کرد. منم پامو روپام انداخته بودم و بر بیا ها رو نیگا می کردم. سر میز شام٬ شوهر خاله ام گفت: بهاره بطری دوغو بنداز. منم جو گیر شدم بطری دوغو پرت کردم٬ نگو بطری در نداشت همه دوغ رو شوهر خاله ام چپه شد. ۵- سالاد:یک شب عمه دومیم و شوهر شو بچه هاش مهمون بابام هتل المپیک بودن٬ پسر عمه ام هنوز نیومده بود و صندلی کنار من خالی بود. آدامسمو از داخل دهنم دروردم و زیر کاهوی سالادش قایم کردم٬ مدیر داخلی هتل اومد کنار بابام نشست . بابام گفت: آقای فرزین بفرما. اونم بی تعارف کل سالاد و خورد. ( یک سال بعد مثل همین بلا تو عروسی دختر عموم سرم اومد.) پی نوشت: ۱- یک عالمه سوتی دیگه دارم چون ضد اخلاقی هستند و ممکن در وبلاگم تخته بشه از گفتنشون معذورم. ابته یک سرها هم زیادی مایه ننگن و تازه پنج تا رو متذکر شدم و دیگران هم خوب میانه داری می کنن . مثل: حادثه زده٬ جیکو٬ نیما. ۲.- دوستان محترمی که این پست و می خونن جمیعا به این بازی شوم دعوتن. ۳- اگر بی مزه بود معذرت می خوام. پی نوشتم اول مطلب: ۱. این پست از روی روان پریشی نیست٬ فقط حاصل یک جر بحث مختصر با یک خانم محترم است . من نازک نارنجی و زود رنج هستم و زود گند اخلاق می شوم. ۲- حاصل این اخلاق گند٬ اس... ذهنی است. ۳. انقدر از مردن می نویسم تا ازش نترسم. مثل سهراب که می ترسید و می گفت: و نهراسیم از مرگ / مرگ پایان کبوتر نیست. ۴. نگین دیونه ام خودم می دونم.(پی نوشتش اندازه یه پست شد). ۵. این پست توجه کوچکی به یک قسمتی کوچکی از کتاب ویران می آیی٬ حسین سنا پور دارد. ********** برای تو می نویسم که می دانم دیگر نیستی و هیچ چشمی هرگز تو را نخواهد دید٬ تو را نمی شناسم. شاید زیر یکی از همین گورها خوابیده یی و دیگران گاهی برایت فاتحه یی می خوانند٬ نمی دانم چند سال داری. هرچه هستی از سرزمین من هستی ٬ شاید روزی که خاک به بوی بدن تو متبرک شد ٬ کسانی بودند که برایت اشکی ریختند ٬ شاید هنوز هم داغ نبودنت دلی را می سوزاند ولی بیشتر فکر می کنم که فراموش شده یی ٬ چون خاصیت خاک همین است. برای تو می نویسم که هیچ کلمه یی نزد تو بی حرمت نیست و تک تک واژه ها برایت قداست دارند و دوست داری تمام آن ها را ببلعی. حتما گاهی بغض می کنی و خاک گورت٬ سرد و تر می شود٬ مثل تمام فرزندانی که نه نامشان را می دانیم نه رسمشان. حتی نمی دانیم سقفی دارند تا شب آرام سر بر بالش بگذارند. شاید تو بدانی چون می گویند روح مرده ها بر همه چیز ناظرند. من حالا خیره به گور تو و دیگران هستم. بالاخره من هم روزی زیر این خاک خواهم خفت و تا آخر دنیا می توانم به تمام چیزهایی که می خواستم و نشد فکر کنم. برای تو می نویسم که روزی عاشق بودی و بوی تمام گل های سرزمینم را می بلعیدی و به موهای تمام دخترکان شهر شقایق می زدی. برای تو می نویسم که روزی نگاهت بوی تلخ اندوه ٬ غصه٬ گریه... را چشیده. برای تو می نویسم ٬ که نگاهت دیگر تبدار نیست . دیگر برای خنده دخترک فال فروش غش نمی کنی٬ ولی می دانم با تلخی نگاه تمام دخترکان شهرم تمام گورها را به آشوب می کشی. برای تو می نویسم که روز ی دستانت گرم بود و کسی هم بود که دستانت را با محبت لمس کند و نگاهش را به نگاهت ثابت کند. تو از خاک منی و من تو را نمی شناسم و چقدر تلخ است که نمی شناسمت و نمی دانم حالا خانه ات کجاست. شاید الان در مرغزار سرد گورستان دراز کشیده یی و به بکر بودن آسمان فکر می کنی٬ و به بکارت تمام ستاره ها لبخند می زنی. برای تو می نویسم که می دانم ٬ دوست نداری هیچ واژه تلخی ٬ معنا پیداکند٬ حتی اگر تلخ ترین واژه ها برای کسانی باشد که دوستشان نداری. چه خوب است که من نمی دانم تو چگونه زنده گی کردی و توهم. هردویمان خود واقعیمان بودیم. و شاید سخت دلت می سوزد که چرا قبل از خفتن ٬ برای مرده یی در گور نامه ننوشتی و روی تمام سنگ های سرد ریز ریز شان نکردی. و خوب می دانم همه ما یک روز قدیسه خواهیم شد حتی اگر بد زنده گی کرده باشیم. هميشه همه ما ها آرزوهامون اونقدر بزرگن كه براي رسيدن به هر كدوم از اونها به اندازه يك عمر زمان لازم داريم و بعضي از آزروهامون اونقدر كوچك و حقيرند كه ممكن خودمون هم خنده مون بگيره. اما من فكر مي كنم هيچ آرزوي كوچكي حقير نيست. حتي اگر بدوني به خاطر كوچيكشون نمي توني بهشون برسي.
Zbody>
سر خیابانمان رسیدم ، به آسمان نگاه می کنم٬ هنوز مهربان است٬ شاید باران ببارد.
ما که سید نداشتیم.
همیشه می گفت: او به من گفته بود دیگر نمی گذارم مثل زن های خراب در شهر بمانی هر طور شده می برمت. ولی هنوز نیامده بود .روزها و ماهها و سال ها پشت هم آمدند. ولی او نیامد و نگاه پرترحم دیگران....
همه آدم ها با آرزوهاشون زنده هستند و زندگي مي كنن تا جايي كه يه روزي بزرگترين آرزوشون خوابيدن توي گور تنگ و سرد و تاريكه و ديگه هيچ محركي وجود نداره تا اونها رو به جلو هل بده.
هميشه قبل از خواب وقتي از پنجره اتاقم به آسمون نگاه مي كنم و همه چيز در سكوت مطلق هست ، اونقدر به آرزوهاي كوچيك و بزرگم فكر مي كنم تا خوابم ببره. بعضي از آرزوهام اونقدر كوچك هستن كه حتي ديده نميشن. ولي من همه اونها رو با تمام كوچلو بودنشون دوستشون دارم.
بعضي وقت ها كه بارون مياد و همه مي خوان يه جا برن كه خيس نشن من دوست دارم اونقدر تو بارون راه برم تا موها و لباسم همه خيس بشن و بچسبن بهم. بچه تر كه بودم هميشه غصه مي خوردم كه چرا مثل برادرهام پسر نيستم و بين اونها فقط من دختر شدم ، دوست داشتم پسر مي شدم تا مثلا يه روزي ريس جمهور بشم شايدم فوتباليست يا تمام كارهاي كه توي اين مملكت فقط مال مرد هاست و انجام بدم.
اما بزرگ تر كه شدم همين بهاره رو دوست داشتم كه با يه اخم باباش بغض مي كرد و گريه مي كرد ويا هنوز كه هنوز مثل بچه ميره و آويزون مامانش ميشه و رو پاهاش مي شينه. يا حتي اونقدر خله كه دوست داره يه شب بره توي جدول وسط اتوبان بايسته و دست هاشو از هم بازكنه و به آسمون زل بزنه و ببينه هنوز آسموني واسه ديدن مونده؟ اونقدر زل بزنم تا همه با انگشت نشونم بدن و بگن : يارو يه تخته اش كمه. وقتي آرزوي كوچيكي نباشه ، آرزوي بزرگي هم به وجود نمياد. وقتي خودمون اونقدر كوچيكيم كه حتي از بالاي يه ساختمونم ديده نميشيم چرا اين چند روز بودن به جاي لذت بردن از تمام زيبايي ها يي كه مي تونيم لمسشون كنيم به چيزهايي فكر كنيم كه تمام عمرمون براش صرف كنيم. و وقتي توي گور خوابييدم رنگ آسمونو ندونيم و هيچ چيز زيبايي رو لمس نكرده باشيم.
پي نوشت:
- همه آرزوهام انقدر لطيف نيستن.
- بزرگترين افسوس آن است كه مي خواهي ولي نمي تواني و به ياد مي آوري روزي را كه مي توانستي ولي نخواستي.(از يك دوست )