تبليغاتX


  _ باید امشب بروم _


Zbody> دیوار سیاه و سفید

گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند.

 

سلام خدای مهربان...

چند وقتی می شود که برایت نامه ندادم٬ آخر این روزها دیگر نامه نمی نویسند و داخل بطری نمی گذارد و توی آب نمی اندازند. یا دیگر رسم نیست به پای کبوترهای نامه رسان نامه بست. حالا همه برای هم دو - سه خط اس ام اس می دهند و گاهی ایمیل می فرستند.دیگر شیوه های کهن برای همان نسل بابا غوری خان خوب است.

البته اگر بغل دستم دریا بود نامه را برایت داخل آب می انداختم و این کار کلیشه یی را تکرار می کردم ٬ مثل تمام شب و روز زندگیمان که بوی نا گرفته. فکر می کنم دیگر هیچ کدام از چیزهایی که یک روز قشنگ بودند دیگر دیده نمی شوند.

خدایا نمی دانم تو هم در آسمان هفتمت کامپیوتر داری یا نه ٬تا سری به وبلاگم بزنی . ولی همه می گویند تو در همه جا هستی یعنی الان تو اتاقم کنار کامپیوتر نشسته یی و می بینی برایت چی می نویسم. گاهی آنقدر از دستت ناراحت می شوم که پتو را روی صورتم می کشم که نبینمت ولی می دانم نمی شود.

نمی دانم خدای من با همه خدا ها یکی است یا نه؟ این همه سال یعنی درست از هفده سالگی برایت نامه نامه نوشتم . توی دفترها قشنگ . در این چهار ٬ پنج سال حدود صدتا نامه نوشته ام . خودت هم خوب می دانی من هم خوب میدانم که همه همه آنها تکرارین . یک روز آنقدر خوب بودم که عاشقانه برایت می نویسم و عاشقانه برایت نماز می خوانم و دوست دارم بغلت کنم. یک روز از جای دیگر ناراحتم سر تو خالی می کنم و دیگر برایت نامه نمی دهم . تنها دلیلم هم این است که تو خدایی٬ می خواستی خدا نباشی.می خواستی انقدر بزرگ ٬مهربان نباشی و نگویی من خدای توبه پذیرم. من از تو فقط خصلت های خوبت را به یاد دارم . نمی خواهم به بد اخلاقی هایت فکر کنم . از دعوایت می ترسم پس سعی می کنم به آنها فکر نکنم تو مثل مادرمی وقتی که نوزاد بودم.

نمی دانم چرا باید برایت نامه بنویسم . تو که همه چیز را مثل آینه می دانی پس دلیلی ندارد دستم را خسته کنم ٬ مهم نیست ادم وقتی دلش می گیرد باید یک غلطی بکند.


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 3:53 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

با نگرانی داخل مبل فرو رفتم و به او که درست روبروی من بود خیره شدم. نگاه ثابتم کندنی نبود٬ دلم برایش تنگ شده بود. اگر این همه آدم جمع نبودند و من و او تنها بودیم شاید...

خجالت کشیدم٬ نگاهم را به زیر انداختم. گل های قالی را شمردم. تا حالا دقت نکرده بودم که می شود گل های قالی را شمرد. ۲...۳...۶...۱۲. همه با هم حرف می زدند ولی من حوصله گوش دادن نداشتم . مادرم بلند شد به آشپزخانه رفت و با سینی پر از چای برگشت و برادرم آن ها را به میهمان ها تعارف کرد.

خودم را جا به جا کردم . پدرم قندی داخل دهانش گذاشت و داغ داغ لیوان چای را سر کشید. از پشت بخار چای تصوریش درهم بود ولی بازهم ...دیگر طاقت نداشتم باید کاری می کردم ثانیه ها تند تند به ساعت می کوبیدند. اگر عجله نمی کردم همه چیز تمام می شد و من باید یک سال انتظاردیگر می کشیدم.

آب دهانم پرا قورت دادم . به پدر و مادرم نگاه کردم٬ به مهمان ها. حالا همه آرام بودند و غرق دیدن فوتبال . باز نگاهش کردم هیچ چیز امیدوار کننده یی در او ندیدم.شاید او هم منتظر عکس العملی از سمت من بود.

کف دستهایم عرق کرده بود . خجالت می کشیدم ولی باید کار را تمام می کردم چقدر می نشستم و می دیدم دیگران او را با نگاهشان می خورند؟ بالاخره خودم را کندم و با تردید به سمتش حرکت کردم ٬ زیر چشمی نگاهی به دیگران انداختم. خدا را شکر کسی حواسش به من و او نبود. با خیال راحت بشقابم را پر از گوجه سبز کردم و آنها را که حالا خیلی درشت  بودند با یک عالمه نمک خوردم.عجب ترش بودند و خواستنی.

 

+ تاريخ شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 3:45 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

می دونم همه تون خیلی مشتاق بودین که زودتر آپ کنم٬ منم آپ کردم اما این آپ کردن حاوی یه خبره که امیدوارم غصه تون نشه. من جمعه هفته دیگه کنکور ارشد دارم و می خوام یه هفته مثل آدم٬ داخل نت نیام و درس بخونم.

البته وهم برتون نداره که می خوام خر بزنم٬ نه اینطور نیست. نمی یام که این خاله خانباجی ها پشت سرم لغز نخونن و نگن دختره خل یه هفت به کنکور وبلاگ گردی می کرد٬ تو رو خدا این دختر چشم سفید و باش.

ولی شما ها بچه های خوبی باشید وبهم خیلی سر بزنید و زیاد زیاد  واسه ام کامنت بذارید  تا اومدم ذوق مرگ بشم.شایدم زیر آبی بیام و بهتون سر بزنم.

دعا واسه ام کنید که قبول شم. اون موقع شیرینی اینترتنی واسه تون می خرم.

 

+ تاريخ جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 11:4 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

مغزم خشکی زده نه از نوع دور لب و دست ها و دریا و زمین البته شاید بی شباهت به هم نباشن اون هم به خاطر بی حاصلی است که ناشی میشه از دلایل متنوع و یک سری محصولات مشترک در ذهن ٬ که منجر به چرت وپرت گویی میشه و چرت وپرت گویی خودش یکسری زیر مجموعه ها داره که یکی از اون ها معضل آپ شدنه . و اینکه من ومن بگن د به آپ٬ ما هم که خراب رفیق رفاقت می کنیم و از نردبون می افتیم البته این نردبون با نردبون داستان ابراهیم گلستان متفاوته ولی میشه یک نوع تشبیه بی وجه شبه ازش گرفت و آپ شد ما هم هی می آپیم بعد  می هنگیم و مغز دچار یک نوع چالش بینی میشه و آدم و یاد تالش می اندازه و متوجه جناس مضارع میشه و پی می بریم که ادبیات فارسی پر از آرایه است و این تنوع در دید روشتفکرها بسیار موثر افتاده و اونها رو به سه دسته تا حدی مساوی تقسیم کرده که دسته چهارم چرند گویان هستند که با توجه به  تحقبقات که حاصلش موارد زیر است:تزلزلات روحی. فقر. نکبت  . ثروت. واحد افتاده دانشگاه در پیت.سوالت بی جواب  +افسردگی ناشی از خیلی چیزها+ دولت خدمت گزار+تطابق اینها با این شعر: و نهراسیم از مرگ. که نتیجه اش بغض های نشکسته که باز اون هم از برج سازی ها و صدای کامیون ها ناشی میشه حالا می پرسی چه ربطی داره؟ الان واسه ات توضیح میدم...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 0:54 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

امروز از اون روزهای نکبتی بود که  آرزو می کنم فقط با فاصله زمانی کمتری تکرار شود.ساعت چهار صبح با خواب بدی که دیدم از خواب می پرم٬ بغض خفه ام می کند ولی حوصله گریه کردن ندارم٬ دوست داشتم گریه کنم ولی باز خفه می شوم. روی تختم دراز می کشم ٬ می ترسم چشمانم را ببندم . لیوان آبی می خورم سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکم . بالاخره خوابم می برد. صبح با صدای تلفن بیدار می شوم. دست و صورتم را می شورم ٬ باید بروم قبض تلفن بدهم. هرچه می خواهم برادر کوچکترم را تطمیع کنم زیر بار نمی رود و روی تختش بی تفاوت دراز می کشد و مجله سینمایی اش را ورق می زند . لباس می پوشم و راهی بوستان پونک می شوم . گرمی بیداد می کند عین ابر باران زا عرق می کنم .  شیشه را پایین می کشم . جلوی در مجتمع پارک ممنوع است . از خیابان رد می شوم

اول بانک ملی می روم ملت عین عسل کپک زده بهم چسبیده اند. داخل نمی شوم٬ بانک صادرات هم دست کمی از ملی ندارد. به تجارت می روم آنجا باز قابل تحمل تر است . یک شماره می گیرم ۳۸۳. همیشه از اعداد فرد بیزار بودم . دوتا سه را با هم جمع می کنم بعلاوه هشت میکنم٬ چهارده می شود از بچگی عاشق این عدد بودم. نگاهی به تابلو می اندازم تازه ۱۹۵ بود. به کیفم نگاهی می اندازم بلکه کتابی داخلش باشد ولی نبود.

از بانک بیرون می روم تا برای موبایلم هندزفیری بخرم . می گوید: فابریک هجده تومن غیر فابریک چهار تومن. زورم می آید پول بدهم ٬ می خواتم گمش نکنم ٬ چشمم کور. می پرسم : تا کی هستید؟  - ده شب.  می خواتم اگر خر شدم برای خرید برگردم

جای دیگر می روم می گوید: فابریک دوازده تومن غیر فابریک همان. غیر فابریک می خرم و بیرون می آیم . دوباره داخل بانک می شوم ٬ فقط پنج نفر رفته بودند. صندلی خالی نبود به شهر کتاب می روم. تا کتابی بخرم و خودم را مشغول کنم. به همه کتاب ها نگاه نمی کنم تا هوس کنم یک جین بخرم

کتابی از مصطفی مستور می خرم به نام: عشق بی قاف و شین و نقطه. از اسمش خوشم نمی آید ولی می خرم و یک کتاب از ادبیات آمریکای لاتین نگاهی به اسم نویسنده مترجم نمی کنم فقط از اسمش خوشم می آید : مرد داستان فروش. می خرمش.  دوباره داخل بانک می شوم . جایی برای نشستن نیست شماره تازه به ۲۱۰ رسیده . کتاب مصطفی مستور را در می آورم ٬ داستان اولش را می خوانم خوشم نمی آید ٬ شاید چون حواسم پرت بود و نگاهم فقط گرم بود. هنوز داستان دوم را شروع نکردم که صندلی خالی می شود

سریع می نشینم ٬ از گرما دارم خفه می شوم گره روسریم را کمی شل می کنم. صندلی سمت چپم خالی می شود پسری بیست و دو ساله کنار دستم می نشیند احساس خوبی نسبت به او ندارم . آرنجش به آرنجم می خورد ٬ خودم را داخل صندلی مچاله می کنم.   ...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 9:8 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

وقتی تصمیم گرفتم وبلاگمو آپ کنم  با من یک که مشورت کردم تصمیم گرفتم راجع به اتفاقاتی که توی خونه من و من افتاده بود حرف بزنم. حتی تمام حرف هامو توی کاغذ نوشته بودم ولی شب وقتی داشتم بر می گشتم خونه از پشت شیشه ماشین نگاهم به آسمون افتاد با سه چهار تا دونه ستاره . صدای نیما رییسی هم که داشت سی دی خدای منو می خوند تو گوشم بود:

بیایید لحظاتی رو با هم خلوت کنیم و شبی رو دور از هیاهو ی زندگی تنها سر کنیم...به آسمان نگاه که می کنیم اونقدر برای ما نا آشناست که انگار بار اول داریم اونو کشف می کنیم...

بعد دیگه حواسم پرت شد. یاد خیلی سال پیش افتادم که هنوز نه برجی بود . نه ایفون تصویری- نه در ریموت دار . هنوز اتوبان همت انقدر سبز نبود ولی همه آدماهمو می دیدند و دلشون واسه هم تالاپ تولوپ می کرد . دخترا دلاشون از صبح تا شب کوچیک نمی شد. کسی تو فکر دماغ عمل کردن نبود...

یاد اون وقتها افتادم که پنج شنبه شب ها همه خونه پدر بزرگم  جمع می شدیم و هندونه یخکی می خوردیم . گل های حیاط و آب می دادیم ـ گا هی هم آب بازی می کردیم.پدر بزرگم هنوز عصا نداشت - روی ویلچر نمی نشست - همه چیز و خوب به یاد داشت  می یومد روی ایون و به ما ها نگاه می کرد. آخر سر همه خسته می شدیم و توی حیاط روی تخت زیر پشه بند دراز می کشیدیم و به ستا ره ها زل می زدیم تا خوابمون ببره گاهی هم مامان هم قصه پریا رو تعریف می کرد بعد منم تا چند سال فکر می کردم پریا قصه همون پریای شعر شاملوست. صبحم  که هنوز نگاهمون با آسمون بود فکر می کردیم هر ابری چه شکلی یه یکی شبیه فیل یکی قطار یکی هم عین خودش بود.

وقتی با من ومن داشتیم بچگی مونو مرور می کردیم اون موقع که همسایه بودیم و از صبح تا شب تو حیاط بازی می کردیم تمام همسایه ها دوست بودن و همه خونه یکی- یه کلی حال می کردیم

اون وقت ها روز ها و شب ها رو می بلعیدیم تا زود تر بزرگ بشیم و آدم بزرگ به حساب بیایم ولی حالا... گاهی می گم کاش می شد یه جایی یه روستای سبز دنج بود و آسمون نزدیک بود می تونستی راحت خدارو بغل کنی نه اینکه یه ماه رمضون به فکرش باشی وبس.

اون موقع ها خیلی چیزا نبود ولی ماها بچه بودیم و با یه عالم بچگی . حلا تک و توک ستاره یی هست و اصلا اسمونی دیده نمی شه. دیگه هم بچه نیستیم تا دلمونو به خاله بازی ها وسطی ها و دعواها خوش کنیم. حالا همه چیز جدیه .

*******

اگر خوب نشد . طولانی شد عذر می خوام . یه جور دل نوشته بود.

(برای شناخت من و من به وبلاگشون برید.)

+ تاريخ چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 11:49 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |