
ثانیه شماری می کردم تا دکتر... زودتر سر و ته درس را به هم بچسباند و برود تا منم لباس عزا از تن شکم گرسنم در بیاورم . ولی کلاس عین کش پنیر پتزا تموم نشدنی بود و دل من در تب و تاب. بالاخره استاد محترم رضایت داد و ادامه کلاس را به هفته بعد موکول کرد. من هم که نیم ساعت قبل از تموم شدن کلاس وسایلم داخل کولیم بود با چشمانی که از گرسنگی دو دو می زد و شکمی که با صداهاش بی آبروم می کرد ٬ (لا مصب یه جوری سرو صدا می کرد انگار صد سال غذا نخورده )با دو از کلاس بیرون پریدم . با بدبختی کنار بوفه سه در سه دانشگاه رسیدم و یک عد هزار تومانی از کیفم درآوردم و بالا گرفتم : آقا ...آقا ولی انقدر دانشجوها محترم و با شخصیت بودند و مرتب ایستاده بودند که صدای آقا آقا گفتن من در هوا گم و گور شد. ... روی تختم به شکم دراز کشیدم و خودکار و کاغذ جلوم ومن با یه نگاه مظلوم به اونا. هر چی می خوام بنویسم ٬ نمی شه فقط خط ها رو سیاه می کنم و بعد یه ضربدر گنده رو همه اش می کشم. مغزم عین آبکش شده و هیچی رو توش نگه نمی داره. آدم اینجور مواقع احساس بدی داره . دوست داری ثابت کنی الان که کاغذ جلوته و وسوسه خودکار باهات می تونی چند خط بنویسی ولی دریغ از چند کلمه. حالا که نمی تونم ترجیح می دم به جای شر و ور نوشتن ٬ یه نصف شعر از شاملو بنویسم که حداقل بیخودی کاغذ سیاه نکرده باشم: ****** می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم خیال گونه در نسیمی کوتاه که به تردید می گذرد می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم. ... همین چند وقت پیش بود که در ترافیک مزخرف خیابان شریعتی گیر کرده بودم.من نمی فههم دکتر به این والا منشی٬ این خیابان تنگ و پیزوری کجایش به او می خورد ٬ البته بالا شهر است و با قلهک و پاسداران می پرد. آدم که نمی شود همه چیز را با هم داشته باشد. هم بزرگ باشی هم خیابان بزرگ یک طرفه به نامت کنند. اصلا می دونی چیه به آدم به اندازه پولش سهم می دهند ٬ یکی اتوبان به نامش می کنند ٬ یکی هم برای خالی نبودن عریضه خیابان به نامش می کنند. هر چه بیشتر خرج کنی بیشتر برایت احترام می گذارند . تهران شهر گرانی است به همین راحتی که نمی توانی سند به نامت بزنی. در همین فکرها بودم که... زن دستانش را دو طرف گور سیاه پهن کرده بود٬حلقه ی زردش هنوز در دستش زار می زد. انگار می خواست او را محکم بغل کند و به خود ثابت کند هنوز کسی را برای خود دارد. شاید هم می خواست به خود بقبولاند آن کسی که روزی او را در آغوش می کشید مرده است. لابد می خواست به دیگران که او را بد نگاه می کنند ٬ بگوید به خدا بی کس و کار نیستم . انگارمی خواست به او بگوید تمام چیزهای این زندگی از گور او هم سرد تر و بدتر است. شاید هیچ چیز نمی خواست بگوید ٬فقط می خواست با مرده اش خلوت کند و دو قطره اشک بریزد همین و بی عذاب وجدان همه چیز را فراموش کند ٬ حتی او را. شاید...
نگاهش به آفتاب ثابت بود٬ انگار با خورشید هم خونی داشت. حتی نورش چشمانش را کور نمی کرد ولی چشمان مرا چرا. هنوز عین مرده ها زل زده بود٬ حتی پلک زدن را هم فراموش کرده بود. دست راستم را جلوی صورتش تکان دادم٬ ولی توی باغ نبود. آنقدر نگاهش به خورشید ثابت ماند تا دیگر غروب کرد و او به جای خالیش خیره. شاید در دل برای عزیزی که از دست رفته ٬ سخت غصه می خورد . حالا من به او که از دست رفته ماتم . عزیز نبود٬ حتی مهربان و قشنگ هم نبود. اصلا هیچ چیز نبود. ولی دوست داشتم نگاهش کنم ٬ چون اولین نفری بود که به خورشید زل می زد و می دانست آفتابی هم هست. کنارش روی زمین دراز کشیدم ٬ سرد بود درست مثل همه سنگ های گورستان . او هم سرد بود٬ این را وقتی فهمیدم که دستانش را گرفتم . حالا می فهمم که مرده ها همه چیز را بهتر می بینند . اصلا نگاهشان واضح تر است . و می فهمند که آسمانی هم هست. می ستایم روان های مردان پیرو راستی و زنان پیرو راستی را٬در هر سرزمینی که زاده شده باشند. مردان و زنانی که برای پیروی آیین راستی کوشیده اند٬ می کوشند و خواهند کوشید. اوستای کهن - فروشی یشت( فروردین یشت) بند ۱۵۴ ****************** دسته ی کاغذ بر میز در نخستین نگاه آفتاب کتابی مبهم و سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای بحثی ممنوع در ذهن احمد شاملو
Zbody>



