|
ذهن تبداری دارم و حجمی از کاغذهای سفید.
|
||
| دستم را می گذارم روی چشمانم تا فکرم متمرکز شود. سردی انگشتانم روی چشمانم حالم را بهتر می کنم. اما فکرم هنوز پراکنده است، درست مثل یک جریان سیال ذهن. شهرام ناظری گوش میدهم، یک آهنگ خیلی خیلی قدیمیش. اسمش را نمی دانم. کردی است. می خوانند موتورای موتورای یا همچین چیزی و من پرتاب می شوم به پاترول خاکی رنگمان، جاده شمال و روستای بند پی شرقی. خانه ی عمه ام اینها که به خاطر حساسیت عمه ام ، خانوادگی از اهواز آمدند شمال. آخر هفته ها بساطمان را جمع می کردیم و خانه ی عمه پلاس بودیم. یک مقنعه سفید توی خاطراتم با حاشیه دوزی صورتی سرم است، با پیراهن آبی! کلاس چهارم پنجم ابتداییم. شاید هم بیشتر. با محمد نشسته ایم صندوق عقب ماشین، دایی علی این ها هم هستند. زندایی آنا چقدر این کاست ناظری را دوست داشت. باران هست، جاده سبز هست و خانه ی عمه این ها و کوچه پس کوچه های گلی. گاو دوشیدن و چرا بردن گوسفند ان و... آهنگ تمام می شود، میزنم عقب ، آهنگ گم می شود، رشته ی خاطراتم هم گم می شود. جایی میان کوچه ها و سبزی های کاشته شده و برنج های شالیزار و سفره های صبحانه و ناهار و شام توی ایوانُ ماست و دوغ و پنیر و کره ی محلی . آب بازی ها و رقصیدن فردوس و فردیس، دعواهای مدام با فراز و....خاطراتم رشته اتصالشان پاره می شود. یادم است این آهنگ را یک بار دیگر در جاده شوشتر دزفول هم گوش میدادیم. پشت همان پاترول خاکی و باز با دایی علی این ها! مثل بادباک شده ام، معلق در هوا و برای خودم هی می چرخم، انگار گم شده ام جایی میان زمین و آسمان. دوست دارم این حس را، این خنکی زیر پوستم را. امروز دنیا کتابخانه نیامده و بوی تند غربت آزارم می دهد. سالن عمومی شلوغ است. جای سوزن انداختن نیست. از پله ها می روم بالا و کیسه نخود چی کشمش هایم را بر میدارم. دختری به آقای مسول ورود و خروج چای احمد می دهد و درباره اش حرف میزنند. خنده ام می گیرد. از همان خنده هایی که خودم دوستشان دارم. آقا می گوید: احمد محود دیگه. فکر می کنم نویسنده را می گوید. تعجب می کنم.... ( آهنگ را پیدا کردم! فکر کنید وسط خانه عمه این ها ایستاده ام و دارم به غاز محمد حسین نگاه می کنم و بعد...) داشتم میگفتم. می پرسم: احمد محمود می خونید. می گوید: خوب آره. با ابروهای بالا رفته ام می گویم: احمد محمود رو دوست ندارم. دلم می خواهد بروم بالای منبر و بگویم دیگر داستان های ناتورالیستی دوست ندارم که می گوید: خوب چایی خوبی است. بی رمق می شوم. دلم می خواست بعد از مدت ها درباره ی داستان با یکی حرف بزنم. می آیم بیرون. چقدر آدم ریخته داخل کتاب خانه. چقدر دلم می خواهد کتاب هایی که باید نقد کنم را بلند برای یکی بخوانم درباه اشان حرف بزنم تا به خودم بقبولانم که می توانم از پسش بربیایم. چای می گیریم. توی کافه نمی نشینم. می روم بیرون. همان جایی که دیگر آجر نیست و چشمت فقط پر از آسمان می شود. چایم را لبه نرده می گذارم، سرم را بالا می گیرم و به آسمان نگاه می کنم و بعد روبه رو. روزهایی که کافه زود تعطیل می کند با دنیا می آییم اینجا با آب ولرم شده آب خوری چای می خوریم با این نجود چی کشمش ها. به خانه ها و چراغ های روشن نگاه می کنم. و گنبد فیروزه رنگ دوری که لابد مسجد است!! یک قلپ چای و می سوزم. با خودم فکر می کنم چرا به این ها می گویند آجیل مشکل گشا؟! واقعا چرا؟ بعد به مادرم که هر چند وقت یک بار از این ها برایم می گیرد که وقتی دور از چشمش هستم از این ها بخورم! به آدم ها زل میزنم. که می آیند و می روند. چقدر دلم می خواهد آدم ها نیایند و نروند. یا همان جایی که هستند ، بمانند. این همه آدم و این همه قصه. اوووف.... به رژلبم فکر می کنم که داخل ماشین بود و حالا نیست. که مخصوص پشت ترافیک بود. به اوضاع بد روحی سامان ، به کلاریس داستان پیرزاد فکر می کنم و به همه ی زن های مثل کلاریس. دیشب داشت درباره ی حقوق زنان حرف میزد. حق ارث و قصاص و طلاق و اینها. زل زدم تو چشمانش و گفتم: اینا همه نقطه های پررنگ شده است. زنی رو تصور کن که بیست سال زندگی کرده با یه مردی و همیشه به خواسته های همسرش و بچه هاش فکر کرده اونقدر که دیگه یادش نیست حتی غذای مورد علاقه اش چیه. زن افسرده و خموده. زل زد توی چشم هایم گفت: به مردی فکر کن که صبح تا شب در حال دویدنه برای پول دراوردن، پول قسط دادن و پول اجاره و هزار و یک چیز دیگه. مردی که یادش نیست روز و شب ها چطوری می گذره. ساکت شدم. ساکت شد. توی دلم می گوید: هیچ اتفاق بدی نمی افتد اگر زن ها و مردها زندگیشان را تلفیق نکند. که فراموش نشوند. که گم نشوند. بالاخره امروز بعد از مدت ها قرار است برویم برایش کادو تولد بخریم. هوا تاریک تاریک می شود. نمی دانم چرا توقع دارم از آن گنبد فیروزه ای دور صدای اذان بشنوم. نمی شنوم. باز پرت می شوم به مکه و مدینه. نمی دانم چرا این روزها انقدر یاد آن روزها می کنم. یاد باران شب آخر مسجد الحرام و طواف وداع و شوک اینکه تازه فهمیده ام کجا ایستاده ام و اشک هایی که پر از ترسند. ترس از رفتن و ... نفس عمیقی می کشم. چایم تمام می شود. لیوان و چای کیسه ای را می اندازم دور و یک نگاه دیگر به آسمان و ماه و خانه ها می کنم. بعد هم آدم های داخل خانه را در یک ثانیه تصور می کنم. پشت می کنم به همه ی این تصویرها و می روم سمت سالن مطالعه...! پ.ن خنکای نعنایم گم شده!!!!
+
تاريخ یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 7:28 بعد از ظهر نويسنده بهاره
|
گاهی اوقات پاره شدن رشته ی گره خورده نیاز به زور دندان و قیچی ندارد. آنقدر رشته ها هرز می روند تا می رسند به نقطه ی تعلیق بعدهم گسست. به همین سادگی...!
پ.ن ۱- دیگر برای خستگی صرف نمی کند که از تنم بیرون برود. ۲- یک آقای برای نماز مغرب و عشا در نماز خانه طوری نماز می خواند که دلت نمی خواهد نماز خواندنش تمام شود! با صدایش یاد پیش نماز، نمازهای صبح مسجد النبی می افتم که کیفم را کوک می کرد.
+
تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 8:52 قبل از ظهر نويسنده بهاره
گاهی اوقات فکر می کنم بعضی از کلمات و جملاتی که می گویم از من نیستند. آنقدر دورند از من که هیچ حس تعلقی نسب به آن ها ندارم. گاهی کلمات و جملاتی می گویم که بعد وقتی به آن ها فکر می کنم ، با خودم می گویم : نه من نبودم!! این روز ها کلمات آنقدر چشم سفید شدند که خودشان به خودی خود از گلویم بیرون میریزند و بعد من باید جور کلمات بیرون ریخته شده را بکشم. دنیای عجیبی است دنیا کلمات و جملات. می شود با آن ها دنیایی را ساخت یا دنیایی را ویران کرد، به همین سادگی... گاهی باید سکوت کرد...باید خفه کرد کلماتی را که دارند خفه ات می کنند و اگر نگذاری بیرون بیایند، خودشان مثل آدم هایی که از اسب تروی بیرون آمدند، جایی برای مخفی شدن و بعد هم خروج از گلویت را پیدا می کنند. به همین سادگی... پ.ن همین طور که دارم کتاب زن و ادبیات را می خوانم، شهرام ناظری هم گوش می دهم که می خواند آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن / آینه صبوح را ترجمه شبانه کن و من هی سرم را تکان می دهم و زیر لب می خوانم. دنیا می آید یک سوالی درباره ی یکی از حکایت ها مثنوی بپرسد ، می گوید: شبیه شهرام ناظری شدی!!!! همه ی این ها را گفتم که بگویم فردا تولدش است. تولدش مبارک!
+
تاريخ جمعه 30 دی1390ساعت 8:0 بعد از ظهر نويسنده بهاره
بوی پرتقال یا شاید هم بهار نارنج! بچه را می گویم. وقتی یک بچه ی کوچک معصوم توی خانه ی آدم باشد و مدام وول بخورد بین دست و پاییت... شیرین زبانی کند. وقتی گریه می کند یا می خوابد و سفت خودش را می چسباند به آدم و سر می گذارد روی شانه ات، یا وقتی خوابی آرام می خزد توی بغلت و سرش را می گذارد روی بازویت . یا می آید تکانت می دهد و می گوید: عمه نیم. بیدار می شوی و می گوید: با...با... (یعنی بالا!) می آوریش روی تخت. سرش را می گذارد روی شکمت و بعد موبایلت را می دهد دستت تا عکس های داخلش را ببیند یا فیلم هایش را و بعد ریز می خندد و واژها ی نامفهوم می گوید به خیال اینکه دارد حرف میزند. آن وقت است که دیگر گفتن: عشق عمه ، جوابگوی حست نیست. با تمام وجودت می گویی: خروی عمه. و بعد آنقدر محکم ماچش می کنی که عصبانی می شود و سرت داد می کشد.آخ که دلت غنج می رود. چیزی مثل طعم گس خرمالو یا طعم خنک نعنا زیر پوستت حرکت می گیرد . بعد ولعی به جانت می افتد ، حریص می شود. دلت می خواهد مادر شوی. حتی اگر از هیچ یک از اتفاقات و آدم های دور و برت مطمئن نباشی. منطقت کور می شود... فقط دلت می خواهد مادر شوی....! همین!
پ.ن 1- به مادرم قول داده بودم وقتی سفر است بروم دکتر و آزمایش هایم را نشان بدهم. امروز صبح که داشتم می رساندمش، گفت: رفتی دکتر. با ترس گفتم : نه. ترسیدم بگویم حتی جواب آزمایش هایم را نگرفته ام!!عصبانی شد. (البته عصبانیتش آنقدر بامزه است که حساب نمی بری!) گفت: دیدی دروغ گفتی. گفتم: مامان! آب دهانم را قورت دادم و گفتم :خوب وقت نکردم. گفت: مثلا چیکار داشتی . کمی فکر کردم و گفتم: خوب کتابخونه اینا!! چشم غره ای رفت و گفت: خوبه از فردا نذارم بری کتاب خونه دنبال پایان نامه ات. زدم زیر خنده. یاد مدرسه رفتنم افتادم. وقت هایی که حوصله مشق نوشتن نداشتم می گفت: از فردا نمیذارم بری مدرسه. و من تند تند مشق هایم را می نوشتم. 2- یک آقایی از صبح توی سالن روبه رویم نشسته که چشم هایش پر از اشک است و بغض انگاری دارد خفه اش می کند. دلم می خواهد بروم بهش بگویم: یا مثل آدم گریه کن. یا بعض نکن. یا پاشو برو بیرون! از صبح تا حالا رو اعصابمی!! 3- کافی شاپ اینجا زنانه و مردانه است!!! شیشه است میان زنان و مردان!! لابد می ترسند نامحرمی را محرم کنند!! زن و مردی آمده اند ، یکی یک طرف شیشه و یکی طرف دیگر. روبه روی هم پشت شیشه نشسته اند! از همان جا با هم حرف میزنند و به هم رنگارنگ و چای تعارف می کنند و بهم نگاه می کنند!! 4- روزهایی که اینجا تنهام احساس می کنم بوی تند غربت می گیرم! ۵- وقت هایی که از دستش کفری و عصبانی می شوم، بی مقدمه درباره ی خوبی هایش با یکی حرف میزنم تا فراموششان نکنم.
+
تاريخ یکشنبه 25 دی1390ساعت 12:21 بعد از ظهر نويسنده بهاره
|
می دانید چرت و پرت گویی چیز بدی نیست.به نظرم چرت و پرت های انسان نقش مهمی در زندگی ما دارند! مثلا همین نیتون خودمان از کجا معلوم وسط همین چرت و پرت هایی که به هم می بافت جاذبه ی زمین را کشف نکرده باشد. فرض کنید با دوست دخترش آمده بود گردش و زیر درخت نشسته بود در حال مخ زنی یکهو وسط این ماجرا ها جاذبه زمین کشف . جزئیات کشفش را که در کتاب علوم برای ما شرح ندادند، فقط آموز پرورش خواست ما داستان سیب نیتون را که با خود نیتون معروف شد را بدانیم و ما هم دانستیم! یا چرا اصلا راه دور برویم؟ هان؟ از کجا معلوم همین ملاصدرای خودمان یا بوعلی سینا و امثال این ها وسط چرت و پرت هایشان به فلسفه و این ها دست پیدا نکرده باشند! من که دیگر جای خود دارم!! مغزم پر است از کلمات و جملات با ربط و بی ربط که با ربط و بی ربط از تارهای صوتی محترمم بیرون می اندازمشان و وسط هوا جایی بین زمین و آسمان رهایشان می کنم! اتفاق بدی نیست. مثل زایمان می ماند. درد با فکری و بی فکری هم دارد! بسته به آدمش دارد که بار جهالت بر دوش بکشد یا بیرون روی علمی داشته باشد یا اصلا ادای عالمی را در بیاورد که فی ذاته!!!!! جاهل است! داشتم می گفتم؛ کلمات را می زایی و بعد هم بلافاصله در این دنیای بی در و پیکر رهایش می کنی به امان خدا!! دیگر با خودش است که بخواهد بمیرد یا زنده بماند. البته به مخاطب هم بستگی دارد. که کلمات تو را جایی میان ذهن حفظ کند یا در دم فراموش کند و حکم اعدام برای اصوات و حرف هایت ببرد. به هر حال این دیگر در حیطه ی من نیست. من زایمان می کنم کلمات را ، همین! از نظر من می توان با استفاده از سه فرمول مشابه یا نیمه مشابه یا اصلا غیر مشابه به چرت و پرت گویی دست بیابید. بستگی دارد چطوری و از چه زاویه ی به این قضیه نگاه کنید. 1: کاغذ و خودکار و بعد هم اعمال کردن کلمات بر روی کاغذ مادر مرده . 2: یک انسان الاف یا غیر الاف را روبه روی خودتان بنشانید و هی برایش حرف بزنید. 3- نیازی به هیچ کدام از این ها نیست!! فقط یک مغز فعال و خداتا کلمه نیاز دارید تا هی برای خودتا ببافید و بشکافید!! می دانید؟! تاثیر کلام چیز مزخرفی است! البته نه همیشه. بستگی دارد کلام به کجای انسان وارد شود و موثر واقع شود. بعد این تاثیر به شدت در رفتار انسان خودش را نشان می دهد. مثلا وقتی هر روز بیایی در باب ادبیات زنانه و داستان های زنانه چیز بخوانی و بنویسی ته اش این می شود که انتهای کار به این نتیجه می رسی دنیا بدون مردها هم چیز بدی نیست!! اما وقتی کمی می گذرد و به نبودشان فکر می کنی ترجیح می دهی وجود داشته باشند و حرص بخوری و حرصشان بدهی! بعد هم کپه ی مرگت را بگذاری. به هر حال این کلمات فمینیستی در جان من تاثیر خواهد گذاشت!! و این طور می شود که ذربین می گیرم دستم و به تک تک رفتار مردان به خصوص آن هایی که من می شناسمشان از جمله وجود نازنین او دقیق می شوم! و در ته قصه ی هر روزه به این نتیجه می رسم خوب مرد است دیگر با همه خصلت های خوب و بد که مسلما من هم پرم از این خصلت ها و نتیجه می شود این به آن در!!! * اتفاق بدی نیست اگر هر از گاهی چرت و پرت های ذهنیم را اینجا روایت کنم! پ.ن: 1- دیشب خواب دیدم باید پایان نامه ام را که احتمالا 300 صفحه ای می شود به زبان شیرین و سلیس انگلیسی دفاع کنم!! خوب این اتفاق مزخرفی است که می تواند خواب را به راحتی بر انسان حرام کند و وادارت کند که بیدار شوی و بعد هم چند فحش ناجور نثار خودت و خوابت کنی و با حالت نیمه گریه باز راهی کتاب خانه شوی!! ( می توانید نمونه ای از واج آرایی را در کلامم ببنید!!) ۲- دلم می خواهد یک داستان دیالوگ مدار با فضا سازی نمایشی نویسم! فعلا فقط دلم می خواهد. بعدش را نمی دانم!!
+
تاريخ یکشنبه 11 دی1390ساعت 12:25 بعد از ظهر نويسنده بهاره
|
|
||