تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید
این وبلاگ دفتر مشق من است.اینجا تمرین نوشتن می کنم

 

برات نوشتم: صدای بارونو می شنوی؟  نوشتی : آره.  نوشتم: از امشب تمام شب ها ماله منه. برام صفحه سفید فرستادی. یعنی باش تا صبح دولتت بدمه.  وقتی می خواستی بهم ضد حال بزنی ، صفحه سفید می فرستادی.  از همون روز اول آشنایی.

 همو دیدیم. اما نه مثل وقتی که توی کافی شاپ از پشت بخار چای و قهوه  همو می پاییدیم. منم نگران قیافه ام بودم، که امروزم مثل روزای قبل اونقدر خوب هستم که بتونم از توی چشمات، از پشت اون همه بخار خوب بودنمو بفهمم یا نه؟ تو بهم می گفتی تو اوپازیسیون هستی ، می خندیدم ، تو هم.  لبای صورتی شده مو می خوردم و یه کم جمله مو بالا و پایین می کردم و می گفتم :  از متحجر بودن بهتره. اما نه من به دل می گرفتم نه تو.  

شب آخر زنگ زدی و گفتی: نمی خوای از زیر پرچم رد بشی؟ اگر رو به روم نشسته بودی حتما تو چشمات زل میزدم ؛تا ببینم باز نگاهتو میندازی پایین یا نه. گفتم: ظاهرش پرچمه اما زیرش یه عالمه خفت خوابیده. حتما تو هم برای جمله آخرت دوست داشتی تو چشمام زل بزنی تا ببینی ضربه ای که قرار بزنی به اندازه کافی کاری هست یا نه؟    ـــ خدا رو قبول داری؟ نکنه می خوای از تو غربالش بیافتی؟   مثل دینامت در حال انفجار بودم. حتما از سکوت کش دارم فهمیدی ضربه ات زیادی محکم بود؛ شاید دردناکتر از دردهای این روزها!  گفتم : فکر نمی کردم خدایی هم به هنرهاتون اضافه شده باشه.

روز آخر با همه روزای با هم بودنمون فرق می کرد. حاضرم شرط ببندم توی چشمام هیچی نبود. اما توی چشمای تو چرا. یه پوز خندی که مثل فحش ها ن... بود. رو به روم ایستاده بودی، چتر بالا سرتو خواستی بگیری روی سرم اما نذاشتم. من خیس خیس بودم؛گریه هم می کردم. ام تو نه. ریشت آن کات شده بود؛ بوی ادکلنت مستم می کرد؛ اما من تمام موهام از زیر روسری سبزم  توی صورتم ریخته بود و حوصله کنار زدنشونو نداشتم. گفتی: شب تو نبود؟  گفتم : کی؟ گفتی : چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه...! بهت خندیدم. از سر درد بود. چرا فکر می کردم داری منو دست میندازی؟  چرا فکر می کردم تو هم مثل خیلی ها دیگه منو الاغ می بینی؟ چرا حرفتو به دل گرفتم؟ گفتم: تا وقتی قانون چند خدایی باشه هیچ روزی مال من نیست.  حالا من هر روز مقابل تو ایستاده ام، توی چشمامون هیچ چیز مشترکی نیست. انگار هیچ وقت بهم عاشق نبودیم! حتی شاید همو توی هیچ کدوم از خیابون های طول دراز شهر ، زیر درخت های پیر رو به مرگ ندیدم.

پی نوشت:

۱- بیانیه جدید روحانیون مبارز  رو بخونید. و همچنین بیانه هشتم دکتر موسوی.

۲-  درسته که برادرهای محترم بسیجی با گرزهای زرین همه جا هستن اما دیگه خبری از ترافیک نیست. اگر سطح توقعاتمونو پایین بیاریم از این خلوتی شهر و سکوت مرگبارش می تونیم نهایت لذتو ببریم.

۳- خسته شدم. حتی توی خواب هام هم باید رئیس جمهور ۲۴ میلیونی باشه! تا خواب شب هامون هم کابوس بشه. از بحث کردن و چونه زودنو و فحش دادن  خسته شدم.

۴- جمله قرمز شده ، یکی از اس ام اس هایی بود که یکی از دوستانم برام فرستاده بود!

۵- بعضی وقت ها جمله اونقدر روی دل آدم قلمبه میشن که باید یه جا بنویسیشون ؛ حتی اگر خوب نباشن.

+ تاريخ شنبه 6 تیر1388ساعت 4:11 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

روز جمعه چشام به صفحه تلویزیون گره خورد؛ تا بلکه وقتی آقای خامنه ای خطبه های نماز جمعه رو می خونه، یه کور سوی امیدی برامون پیدا بشه. اما وقتی خطبه های تموم شد من بودم با یه بغض تموم نشدنی. هر چند همه ما می دونستیم باطل کردن این انتخابات یه امر محاله .شاید خیلی ها  مثل من خودشونو گول میزدن که حتما آقای خامنه ای برای تغییر این روند و کشتارهای اخیر دست به کار میشه. اما  نه تنها دست به کار نشدن بلکه مهر تاییدی هم پای این انتصابات زدند! و خیلی های که دنبال این کور سوی امید بودن فهمیدن این کور سوی امید جز سراب نیست! و این قصه سر دراز دارد. و نه تنها هفته سیاهمون تموم نشد بلکه هفته های سیاه دیگه ای رو هم باید انتظار بکشیم. با خون های بیشتر! فرقی نمی کنه از کدوم مسلک و کدوم طرف خیابون باشی. فقط چشم خیلی از مادرها سفید میشه و داغدار میشن.

آقای خامنه ای توی خطبه اول قضیه صلح حدیبه رو تعریف کردن ؛ پیامبر وقتی خواستن صلح نامه رو بنویسن به خاطر اعتراض کفار به جای نوشتن کامل بسم الله...نوشتن بسمک اللهم . خیلی از مسلمون ها به پیامبر اعتراض کردن. پیامبر هم در پاسخ گفت: من چیزی می دونم که شما از اون بی خبر هستید.  

برداشت من از حرفی که زده شد این بود : وقتی توی انتخابات (انتصابات) تقلب شد، دلیلی وجود داره که آحاد محترم و شریف ایران متوجه اون نیست و احتمالا این امر به نفع مردم شریف ایران تموم میشه!توی خطبه های دوم هم ... بماند. تایید و دفاع از رئیس جمهوری که کوچکترین جرمش گم کردن خزانه دولت بود و بزرگ ترین جرمش تهمت زدن به بزرگان حکومت و دروغ گفتن و عوام فریبی است، فکر نمی کنم کار قابل توجیه از حاکمان یک دولت به اصطلاح اسلامی باشه!

دوستانی که میگن چرا ما به قانون احترام نمیذاریم؛ میشه به ما بگید چرا باید این همه قانون شکنی توی یک حکومت باشه و از دیگران خواست پیرو قانون های خیالی باشن؟ وقتی به خاطر یک نه بزرگ پای صندوق رای میری اما نه تو رو بله می خونن ،دیگه قانون جایگاهی نداره. وقتی لباس شخصی ها توی خیابون ها ، با باتوم مردمی رو میزنن که فقط برای گرفتن حقشون اومدن ؛ دیگه قانون تعریفی نداره. مسلما ما از کشته شدن هم وطن هامون از هر مسلک و مکتبی خوشحال نمیشیم. از این همه آشوب متنفریم. اما وقتی تمام درها بسته باشن راه حل برای رسیدن به حقمون چیه؟ سکوت کنیم؟ و به امید واهی و رسیدن یه روز خیالی عمرمونو بگذرونیم؟ چقدر دیگه باید با توهم توطئه سر کنیم؟

پی نوشت:  

هر شب با بغض به تختم میرم و به خودم دلداری میدم بالاخره این روزها تموم میشه. اما انگار این روزهای لعنتی تمومی نداره. دیگه نمی دونم چی راست چی دروغ. حتی حوصله خندیدن هم ندارم. روزها با اضطراب فردا می گذره؛ ترس از پایان دنیا. از اینکه مدام باید بحث کنیم و از موضع خودمون دفاع کنیم و به امید فردا روشن باشیم، حالمو بد می کنه. هر روز باید آرزو کنیم شاید امروز روز ما باشه. از اینکه باید با هم وطن هام درگیر باشم و بینمون جز خصومت چیزی نباشه و اسم هم وطن بودن برامون بی معنا بشه ؛ برام نفرت انگیزه. از اینکه انقدر احمق بودم که چهارشنبه قبل از انتخابات وقتی تا ساعت سه صبح توی خیابون بودم ؛ همه بوق میزدیم و شعار میدادیم گاهی با طرفدارهای احمدی نژاد شوخی می کردیم ، اونها هم سر به سر ما میذاشتن و  از ته دل می خندیدیم. با خودم می گفتم بالاخره توی ایران هم دموکراسی داره معنی پیدا می کنه! اما جمعه که یکی از طولانی ترین و بدترین شب های عمرم بود ،موقع اعلام نتایج به خودم لعنت می فرستادم .برای حماقت و ساده اندیشیم. فهمیدم توی لغت نامه های ما چیزی به نام دموکراسی وجود نداره. حالا این شوخی ها به فحش ها و کتک ها و خون ها داره ختم میشه. خجالت می کشم وقتی تمام شبکه های خبری دنیا این دعواها رو نشون میده و برامون افسوس می خورن. و سران مملکتمون بهمون لقب آشوبگر و میدن. در صورتی ما فقط می خوایم اون چیزی رو که توی صندوق انداختیم بخونن نه اون چیزی که فکر می کنن به صلاح مملکته!!!. ما خواهان حکومت دیکتاتوری نیستیم. آزادی و عدالت کوچکترین خواسته مردم یک جامعه است.  از توهم توطئه خسته شدم. چرا همیشه باید فکر کنیم همه دنیا با ما دشمنه؟ (این روزها مدام داستان دایی جان ناپلئون توی مغزم تکرار میشه.)

به امـــید ایــــــــرانی آبــــاد

+ تاريخ دوشنبه 1 تیر1388ساعت 2:26 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

 

گزارش «کلمه» از راهپیمایی وسیع میدان امام خمینی/مردم: تا جمعه ما ملت فهیم بودیم؟/ موسوی: ما برای پاسداشت نظام هرگونه فداکاری انجام می دهیم

۲۸ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۲۲:۴۰

صدها هزار نفر از هواداران موسوی عصر امروز در حالی که در غم شهادت برادرانشان سیاهپوش بودند، تظاهرات آرام دیگری در میدان امام خمینی(ره) برپا کردند و در حضور میرحسین موسوی با سکوت و بانگ الله اکبر از نگرانی هایشان برای سرنوشت کشور گفته و صیانت از آرای شان و بازپس گیری جمهوریت انقلاب اسلامی را خواستار شدند.

 به گزارش خبرنگار «کلمه»، این گردهمایی چند صد هزار نفری همچنین به مناسبت به شهادت رسیدن شهروندانی که در جریان برگزاری راهپیمایی آرام 25 خرداد از میدان انقلاب تا آزادی جان خود را از دست دادند برگزار شد. در این راهپیمایی سکوت برخی از چهره ها و هنرمندان از جمله هما روستا نیز شرکت داشتند. 

میر حسین موسوی پیش از این در بیانیه ای با محکوم کردن کشتار مردمی که صرفا خواستار احقاق حق خود هستند و محکوم کردن دستگیری های وسیع اخیر هشدار داده بود گسترش این رویه تنها بر زشتی چهره مخالفان ملت و انگیزه مردم را برای توسعه اعتراضات می افزاید.او از مردم خواسته بود روز پنجشنبه برای همدردی با خانواده های عزادار با لباس سیاه در مساجد و تکایا حاضر شوند. 

با این همه درپی اقدامات خود جوش مردمی گردهمایی آنها به منظور همدردی با خانواده شهدا این بار به میدان امام خمینی (ره) کشیده شد و صدها هزار نفر در حالی که لباس سیاه بر تن، شال های سبز بر گردن و نوارهای سبز بر دست داشتند،در سکوت پلاکاردهایی را با خود حمل می کردند که روی آن نوشته شده بود:«برادر شهیدم، رایت را پس می گیرم»،« دوباره می سازمت وطن، اگرچه با خشت جان خویش»،«صدا و سیما ، رسانه ضد ملی» ، « آقای حداد عادل عدالت این بود؟»، « می دانیم بی بی سی و صدای آمریکا بد است اما صدایمان را از کدام رسانه داخلی به گوش شما برسانیم ؟» ،«تا جمعه ما ملت فهیم بودیم ؟» و«آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟» ... مردم همچنین در این تجمع شمع های سیاهی را به یاد شهدا در دست داشتند. 

این گردهمایی که با تحصن در میدان امام خمینی (ره) آغاز شده بود با حضور میرحسین موسوی شور دیگری یافت و صدها هزار نفر از مردم دقایقی در سکوت بدون اینکه شعار بدهند مشت های گره کرده خود را با روبان های سبز و سیاه بالا می بردند.میرحسین موسوی پس از حضور در جمع چند صدهزار نفری مردم در میدان امام خمینی(ره) با حرکت آرام در میان جمعیت و پس از آنکه با بانگ تکان دهنده «الله و اکبر» و شعارهای «برادر شهیدم، رایت را پس می گیرم» «موسوی حمایتت می کنیم»،«موسوی رای ما را پس بگیر» بدرقه شد ، به سمت میدان فردوسی حرکت کرد و پس از آن جمعیت با حرکت به سمت میدان فردوسی راهپیمایی ارام خود را به سمت میدان انقلاب ادامه دادند. 

طبق شنیده ها برخی از سخنان میر حسین موسوی که با بلندگویی دستی ایراد شد و به سختی به گوش می رسید عبارتند از:
" ما برای اغتشاش نیامده ایم"
"ما برای پاسداشت خون شهدا آمده ایم"
"ما برای پاسداشت نظام هرگونه فداکاری انجام خواهیم داد"
" ما برای احقاق حقمان آمده ایم"
"ما فقط رای خودمان را میخواهیم
" 

به گزارش شاهدان عینی میرحسین موسوی مانند هوادارانش لباس تیره بر تن کرده بود و از روی یک ماشین سخنرانی کرد. 

در این راهپیمایی آرام که بدون هیچ درگیری و در نهایت آرامش برگزار شد علاوه هواداران موسوی،بسیاری از هواداران مهدی کروبی نیز حضور داشتند و بازنگری در شمارش آرا و پاسخ های منطقی از سوی مراجع قانونی را خواستار بودند. 

به گزارش «کلمه»،در راهپیمایی عصر امروز اگرچه جوانان حضوری پر رنگ و بسیار چشمگیر داشتند اما بسیاری از آنها را خانواده هایشان همراهی می کردند. پدران ومادرانی که نه تنها برای حمایت از فرزندانشان که برای پیگیری مطالبات خودشان به میدان امام خمینی آمده بودند. 

مرد میانسالی که در انتخابات 22 خرداد به موسوی رای داده بود، به خبرنگار کلمه گفت : من نگران کشورم هستم و مهمتر از آن نگران آینده دو فرزندم و علاوه بر آن نگران حق خودم. امروز اینجا هستم برای اینکه بگویم من رای داده ام ، خانواده من رای داده است اما چرا به نمایندگان کاندیداهای ما اجازه نمی دهید که به جزییات صندوق های رای دسترسی داشته باشند؟
او با تاکید بر اینکه بر اساس قانون اساسی تجمع آرام حق قانونی من به عنوان شهروند جمهوری اسلامی ایران است ، ادامه داد : تا زمانی که پاسخ منطقی نگیرم به این راهپیمایی ها ادامه خواهم داد. 

دختر جوانی که در ضلع جنوبی میدان امام خمینی(ره) ایستاده بود با انتقاد از تداوم قطع تلفن های همراه به ساختمان بلند مخابرات اشاره کرد و گفت : چرا باید زیر ساختمان مخابرات بیاستیم اما تلفن های همراه ما کار نکند ؟ اگر این دولت با رای مردم سر کار آمده چه نیازی به قطع تلفن های همراه و رسانه ها هست؟
برادر بزرگ تر او پلاکاردش را که حاوی شعاری اعتراض آمیز به صدا و سیماست بالا می گیرد و صحبت های او را ادامه می دهد : دیشب تلویزیون به نقل از مردم پیامک می خواند و پیامک های مردم را زیر نویس می کرد یک نفر هست به من بگوید که این پیامک ها در شرایطی که یک هفته است سرویس پیام کوتاه ایران از کار افتاده چطور به صدا و سیما می رسد ؟ چگونه این حرف ها را باور کنیم ؟ 

پریسا دختر جوان دیگری که از نخستین ساعات گردهمایی در میدان امام خمینی حضور داشت با دیدن میانسالان در میان جمعیت جوانان ، گفت : آنها پشتوانه های ما هستند ما به پشتوانه آنها در این گردهمایی ها شرکت می کنیم و باید بیایند و از ما و از رایی که دادیم حمایت کنند. 

او با بیان اینکه از هر کسی که می پرسم می گوید خودم و خانواده ام به موسوی رای داده ایم ، ادامه می دهد: ما خس و خاشاک نیستیم مهمترین مطالبه ما این است که رای هایی که به نام موسوی نوشتیم به نام چه کسی خوانده شده است. ما متوجه هستیم چه اتفاقی افتاده است. 

دانشجویی دیگر در حالی که بغضش را فرو می خورد ، می گوید : به کدام گناه کشته شدند ؟ چه کسی پاسخ خانواده های داغدارشان است امروز آمده ام که به دنیا بگویم نمی گذارم خون این ها پایمال شود مگر ما چه گفتیم ؟ چه خواستیم جز اینکه بگویند رای ما کجاست ؟ 

ترانه یکی دیگری از حاضران در میدان توپخانه می گوید : ما هنوز در حوزه های رای گیری بودیم که به ما خبر دادند احمدی نژاد انتخاب شده ، چطور ممکن است ؟ رای خبرگان رهبری را سه روز بعد از انتخابات اعلام کردند اما نتیجه رای گیری ریاست جمهوری تازه با این همه مشارکت بالای مردم همان شب اعلام شد ، چه کسی به این ابهام های ما پاسخ می دهد؟ 

در میان جمعیت چند صد هزار نفری که میدان امام خمینی(ره) و همه خیابان های منتهی به ان را احاطه کرده بودند، پیرمردی میانسال در حالی که آرام آرام گریه می کرد ، شعر اخوان ثالث را می خواند و می گفت : در همه عمر ندیدم این چنین سیل خروشانی را. 

هواداران موسوی با حرکت منظم در مسیر شمال میدان امام خمینی (ره) حرکت کردند و زمانی که به میدان فردوسی رسیدند با مجسمه سبزپوش فردوسی مواجه شدند.
در طول مسیر برخی از هواداران شربت ، آب معدنی و نوشیدنی های خنکی توزیع می کردند که می گفتند نذر آنها برای آزادی و توسعه دموکراسی در ایران است. 

راهپیمایی آرام عصر مطابق آنچه پیش از این در بیانیه ها اعلام شده بود ساعت 19 به پایان رسید.

منبع: سایت کلمه/ برای با خبر شدن از شکنجه های دانشجویان و حبس شدگان در منفی چهار وزارت کشور به اینجا بروید.

 

+ تاريخ جمعه 29 خرداد1388ساعت 3:22 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

من هیچ حرفی نمی زنم ، فقط از دوستان عزیز می خوام ، نامه همسر آقای الهام رو بخونید!

همسر الهام: موسوي و خاتمي را دستگير كنيد
همسر وزیر دادگستری ایران در انصار نیوز نوشت:

نحوه حضور، رفتار و گفتار، عقبه داخلي و خارجي، هزينه سرسام‌آور تبليغاتي، حاميان سگ‌باز و اراذل و اوباش، همه و همه بيانگر آن بود كه اصلاح‌طلبي برانداز در پي يك كودتا، عليه ملت و نظام اسلامي است.

نحوه حضور، رفتار و گفتار، عقبه داخلي و خارجي، هزينه سرسام‌آور تبليغاتي، حاميان سگ‌باز و اراذل و اوباش، همه و همه بيانگر آن بود كه اصلاح‌طلبي برانداز در پي يك كودتا، عليه ملت و نظام اسلامي است. قلب‌هاي مريض كه مغز عليلي هم به آن اضافه شده، جنگ رواني سه‌ماهه را ايجاد و دامن زدند.

همسر سخنگوی دولت ادامه داد: هاشمي و خاتمي سردمداري معركه را بر عهده گرفتند، فرزندان هاشمي با راه‌اندازي سايت‌ها و هتاكي و فحاشي مطابق با فرهنگ هاشمي عليه احمدي‌نژاد جولان دادند و افرادي چون كرباسچي غارتگر و ديگران امدارسان كودتاي امريكايي البته از نوع «سبز لجني» گرديدند. اما امداد فاطمي آگاهي مردم خوداجو را صدچندان كرد و ولايت‌مداران با عزمي جزم، «احمدي‌نژاد» را برگزيدند. برگزيدند تا اسلام بماند، انقلاب بماند، نظام اسلامي بماند، ولايت‌فقيه بالنده و متعالي بماند، مردم بمانند و ايران بماند.

خاتمي، هاشمي و مهره‌هاي آنان به ويژه موسوي فرتوت و بي‌انگيزه در راستاي اهداف براندازانه امريكا حركت كردند و مثل گذشته به مشتي اراذل و اوباش و البته سگ‌بازان سبز‌پوش دل‌ خوش نمودند و به آنها تكيه كردند. بيانيه غيرقانوني و براندازانه محمد خاتمي سرسپرده غرب در ساعات نيمه‌شب و اعلان دروغين پيروزي، همراه با بيانيه‌هاي آشوبگرانه موسوي و كروبي نماد بارز مأموريت آنها در انجام كودتاي نافرجامي است كه با حضور چهل ميليوني مردم سركوب شده‌ است.

همسر الهام افزود: زهرا رهنورد زني كه انديشه و عمل و علم و دين او در پرونده تحصيلي‌اش به ارزيابي گذارده شد، در گفت‌وگو با رسانه ضدانقلاب بي‌بي‌سي ناتوان و نااميد آشوب‌گري را افتان و خيزان دنبال مي‌كند. همسر رفسنجاني بنا بر فرهنگ فرعوني اين خاندان مردم را به شورش خياباني دعوت كرد. فرق اين دو زن فرتوت چيست؟

به هر حال:

1. دستگيري سركردگان آشوبگري كه با صدور بيانيه‌هاي غيرقانوني مجريان سرسپرده طراحان كودتا هستند، ضروري است.

2. افشاي پشت پرده ماجراي چهارساله مخالفان احمدي‌نژاد، يعني دشمنان ملت و نظام اسلامي براي رسوايي هرچه بيشتر اين غارتگران و متجاوزان خودكامه، و سرنوشت كشور و ملت، امري حياتي است. پشت پرده‌اي كه گوشه‌اي از آن در ماجراي موسويان و نامه هاشمي افشا شد.

3. در اين مسأله، برخورد قاطع با هاشمي رفسنجاني به عنوان عامل اساسي فتنه‌هاي اخير كه به وسيله نامه اخيرش عريان به صحنه آمد، اولويت اساسي دارد.
 
** منبع :سایت تابناک.
 
برای خودم متاسفم  که توی مملکتی زندگی می کن که با اسم اسلام سر مردم کلا میذارن و ادعای دین و ایمان می کنن. اگر اسلام چیزیه که اینا می گن، ترجیح مید م کافر باشم. اگر اسلام گفته برای حرف حق مردم رو بزنید ترجیح میدم اسم مسلمون روم نباشه. به امید روزی که در ایران آباد که سرشار از آزادی  است زندگی کنم.
 
 
+ تاريخ دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 4:28 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

سریال ۲۴ یه سکانس داره که یه پسر خیابونی از سناتور آمریکا می پرسه اگر رئیس جمهور بشی برای من چیکار می کنی. سناتور گفت: من می خوام بدونم تو برای خودت چیکار کردی تا خودتو نجات بدی.

به امید روزی که بهترین چیز برای من و تو رقم بخوره. دل تو دلم نیست. دارم از خواب می میرم ولی نمی تونم بخوابم. فقط دعا می کنم چهار سال دیگه رو با یه رئیس جمهور دروغ گو نگذرونم!

******

اخبار حیرت آور!!!

 اصلا باورم نمیشه این نتایجی که اعلام می کنن حقیقت باشه. روند کند پیشرفت آرا و تکون نخوردن درصد آرا. به نظر یه دروغ بزرگ میاد. نمی دونم ما رو چی فرض کردن؟ بازی قدرت کثیف ترین چیزی بود که تا به امروز دیدم. امیدوارم به همین زودی ها شاهد رسوایی این طیف باشم.

ف ی ل ت ر شدن سایت ها اصلاح طلب، نیروها ضد شورش توی خیابون، بیانیه ی سپاه علیه به قول خودشون انقلاب مخملی قبل از انتخابات، بیرون کردن ناظرین انتخابات از شعبه های اخذ رای، نداشتن تعرفه ها و بستن در بعضی از شعبه ها، نداشتن کد انتخاباتی در بعضی از شعب و.... نمی تونم باور کنم عدالت و آزادی در مملکتی که شعارش عدالت و آزادی است انقدر مظلوم واقع بشه!.

+ تاريخ شنبه 23 خرداد1388ساعت 2:42 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

 

امشب به معنای حقیقی به کثیف بودن بازی سیاست پی بردم! توی کشوری زندگی می کنم که، وقتی رئیس جمهور مملکت به درد ناچاری دچار میشه ٬ از حیثیت آدم ها به عنوان یک حربه استفاده می کنه تا شاید در چند روز آخر بتونه آمار رو به نفع خودش تغییر بده.تهمت زدن و یک سری اسم ردیف کردن کار آسونیه، امیدوارم پاسخ گو بودن هم به این اندازه راحت باشه. هر چند بعضی افراد هستند،که برای ایشون حکم سرطان را داره و از درد ناچاری به خودشون می پیچه و سعی در حقیر کردن آدم ها دارد؛ و می خواهد با مظلوم نمایی و بزرگ نمایی حرف ها رای جمع کند. خوشحالم از اینکه اخمدی نژاد دست به یک خودکشی سیاسی زدید.

وقتی ادعا می کنید دیگران به شما توهین می کند و یا تحقیرتون می کند باید حتما یادتون باشه شب نامه هایی که علیه آقای رفسنجانی در دور دوم ،به در خونه ها می اومد که پر بود از تهمت ها و توهین ها.

برای خودم متاسفم در مملکتی به اصطلاح اسلامی زندگی می کنم که رئیس جمهورش در امارت زیر پرچم خلیج عربی میشنه و حرف از عزت ملی میزنه.

کسی نبود بگه که آقای احمدی نژاد ، وقتی آقای میر حسین موسوی در سخت ترین شرایط مملکت ، در جنگ و بحران اقتصادی تمام توانش رو برای اداره مملکت و جنگ گذاشت شما در کدوم نقطه بودی؟ وقتی که جنگ تمام شد،  کسی که جهاد سازندگی رو راه انداخت و سعی بر باز سازی مملکت کرد و تمام توانش رو برای پیشبرد اقتصادی گذاشت و ایران رو کمی سرحال آورد شما کجا بودید؟ وقتی آقای خاتمی تلاش کرد تا وجه بین الملی ما بهتر بشه شما کجا بودید؟ هر چند شما هشت بعد تمام زحمات ایشونو به باد دادی و هر چی کاشتند پنبه کردید و توی این چهار سال حتی یک دوست هم برای ما باقی نگذاشتید.

متاسفم که دروغگویی  حربه است و آمارهای دروغی به خورد مردم دادن به فرض اینکه مرد خر هستن. وقتی شما ادعا می کنید که در این چهار سال ۷۰۰ هزار طرح را شروع کردید و به سرانجام رسوندید کسی کنار شما نبود تا به شما گوشزد کند ، آقای احمدی نژاد این ادعا به این معنا است که در ایران هر دو ساعت یک پروژه شروع شده و به اتمام رسیده. وقتی گفتید دولت من پیشنهاد ساخت موشک رو داد ، حتما دوازده سال قبل یادتون رفت که یکی از بهترین دکتر های ما برای به فضا انداختن اولین موشک  منفجر شد. کسی نبود تا با شما بگوید رئیس جمهور محترم به جای گدا پروی و پول نقد از خزانه دولت، برای جمع کردن رای؛ بهتر است با همین پول ها اشتغال زایی کنید تا مجبور نشوید در رسانه ملی به دروغ بگیید ما در این چهار سال بیکاری ۱۲ درصدی را به ۱۰ رسوندیم و در حالی که تمام آمار ها نشون می ده در این چهار سال بیکاری به ۱۴ درصد رسیده.(یاد درس چوپان درغگو بخیر) کسی مثل شما در این چهار سال وزیر عوض نکرد. هر چند به نظر میرسه خود محوری شما باعث شد که همیشه به دنبال یک وزیر باشید.

چرا وقتی آقای موسوی گفت: شما از دولت سوئس خواستید بین شما و آمریکا میان جگری کند ، حرفی برای زدن و توضیح نداشتید. این شما نبودید که می گفتید آمریکا رو به مرگ است؟ و ما دشمن خونی هستیم؟

وقتی حقیر باشی و به قدرت برسی خدا به داد زیر دستان برسد. فائزه هاشمی راست گفت که تفکرات این دولت کوتوله است.

پی نوشت:

اگه نتونستم پست های قبلی دوستان رو بخونم عذر می خوام. ایراد از کامپیوتر بود نه من!

+ تاريخ پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 2:18 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

مثل بنگی ها از درد به خودم می پیچم. شاید هم بنگی شدم. انگار تمام بند بند بدنم، همه استخون هام دارن از جا کنده می شن.صدای ترق توروق استخون هام که دونه دونه می شکننو می شنوم.  با ترس توی آینه به خودم زل می زنم. توی قیافه ام یه چیزی هست که منو می ترسونه. هر روز سخت تر و رنگ پریده تر از دیروز می شم . قرمزی چشم هام بوی یه مستی طولانیو میده! احساس می کنم سرم مثل یک توپ باد کرده . تمام روزم توی یه اتاق خلاصه میشه.  این  شب ها بی خوابم و اگر خوابی هم باشه ، تمام صدا هایی که توی اتاق روزم رو پر می کنن توی خواب می شنوم. من معتادم. معتاد به سریال :  فرار از زندان   وقتی تموم بشه نمی دونم چه غلطی باید بکنم. حتما یه جایگزین بهتر براش پیدا می کنم. مثل وقتی که این سریال جایگزین گمشدگان شد!

 

+ تاريخ یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:56 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

 

یادمه ترم شش بودم و سر کلاس حافظ شناسی نشسته بودم که استاد یه قضیه جالب تعریف کرد :

یه یارو تو بیابون نشسته بود و نون خشک می کرد توی آب و مرتب می گفت: خدایا شکرت. یکی رد میشه و با تعجب می گه تو که انقدر بدبختی که تو بیابونی و نون خشک و آب می خوری چرا خدا رو شکر می کنی؟ یارو احتمالا با خنده نیگاش کرد و گفت: این خدایا شکری که من می گم از صدتا بد و بیراه برای خدا بدتره!

+ تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:44 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

 

 

* آرش رو هوا فرستادیم . چقدر اوج و آزادیش لذت داشت. برای یک لحظه آرزو کردم کاش جای آرش بودم.  وسوسه شدم من هم یک رودابه داشته باشم . ولی پرواز رودابه سخت شکست خورد و این نشون داد که به ریش ما بستنش. من و من معتقد بودن رودابه ایدز داره ؛ الهام هم می گفت شاید هموفیلی باشه یا تالاسمی. (شاید هم بار دار بود). اما من می گفتم چون خجالتیه، بین اون همه بادبادک خجالت کشیده؛ چون تا حالا  توی اجتماع  نبوده و این اولین حضور جدیش بوده. بالاخره فهمیدیم برادر بادبادک فروش رودابه قلابی داده به ما. و ما یک رودابه جدید خریدم. ولی هنوز نمیدونه توی اوج بودن چطوریه . شاید یک روز بتونه آزاد توی آسمون برقصه. شاید یه پله پایین تر از خدا!  (پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی است!)

** بارون می بارید ؛ تا اونجایی که تونستم زیرش خیس شدم و با دوستم  شعر خوندم ، دویدم، خندیدم. بارون دیونه ام کرده بود ؛شاید  در حد جنون آمیز زیر قطرهاش خیس خیس شدم.

*** تازگی ها به این فکر می کنم چرا یه آدم باید خلق بشه و زندگی کنه ؛ جون بکنه و برای هر لحظه عمرش در اضطراب باشه که نکنه این ثانیه آخره. وقتی می دونی ته زندگی مردنه؛ برای چرا باید به وجود بیای. کسی از من برای ورودم اجازه گرفت؟

 پی نوشت:

به خاطر رنگ بد زمینه مجبور به تعویض قالب شدم!

 

+ تاريخ سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 4:16 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

درد ،زمانی فرا می رسد که انسان دیگر تیر اشتیاق خویش را فراتر از انسان نیفکند و زه کمانش خروشیدن را از یاد ببرد

درد، زمانی فرا می رسد که انسان دیگر هیچ ستاره ی به دنیا نخواهد آورد . درد ،زمان خوار ترین انسان فرا خواهد رسید که دیگر قادر به خوار داشتن خویش نیست.

 

 

پی نوشت: این ماه رو به نام پیوند صلح آمیز  کنکور و بیمارستان و درد و مرض و آزمایشگاه و... به ثبت رسوندیم.

+ تاريخ دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 0:4 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

 

 

 در این وبلاگ٬ به علت حمایت ویژه مردم ستم دیده ٬به خصوص شهروندان محترم غزه تا پایان کنکور کارشناسی ارشد تخته می باشد.

+ تاريخ یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:2 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

توی آشپزخونه رفتم. در یخچال و باز کردم تقریبا جز آب و ساندویچ های مونده از ناهار چیز به درد بخوری نبود. حالا اگه پیش بابا بودم...دلم برای قورمه سبزیای اون تنگ شده ؛ لامصب خیلی دست پخت توپی داشت. البته خونه بابا هم ، اون اونقدر به نافمون برنج و خورش می بست که آدم دوست داشت بالا بیاره.وقتی هایی که پیش مامان می یام به اندازه تمام عمرم ،پیتزا و ساندویچ می خورم و حسابی خودمو می سازم؛هرچند الان دوست دارم همه شونو بالا بیارم. بطری و در اوردم : مامان، چطوری میشه آدم حامله میشه؟   _ هزار بار بهت نگفتم تو بطری آب نخور؟  نگاهم کرد: با تو مگه نیستم؟ لبمو با پشت دستم خشک کردم و بطری روی اپن سبز ول کردم. تنها چیز خوشگلی که توی این خونه بود؛ این مجسمه صورتی بود. یه جورایی شبیه پرنسسا بود. فقط یه پرنس مو قهوه یی با لب صورتی ها کم داشت که من لنگه شو تو خونه داشتم. اون برام خریده بود. دیشب که باهاش حرف میزدم یه عالمه گریه کرد. می گفت دلش برام قد یه سوزن شده. همیشه وقتی گریه ام می گرفت بغلم می کرد و موها مو ناز می کرد. وقتایی که بغلم می کرد، می گفتم می خواد خوشو واسه بابام لوس کنه و بگه ببین من دخترتو قد دختر نداشته ام  دوست دارم ولی خدایی بوی تنش خیلی خوب بود. حداقل بوی خیار نمیداد. ولی مامان هیچ وقت بغلم نمی کرد.یعنی نه اینکه بغلم نمی کردا ، ولی مثل اون منو تو بغلش نمی چلوند. محبتش مثل بلوتوث می مونه. مامان همیشه می گه: یه خانوم خوب نباید توی بغل اینو اون ولو باشه. ولی خالی می بنده ؛ خودش همه اش تو بغل این مرتیکه جین پاره  ولو بود. نگاهش مثل یه گرگ گرسنه می موند. نمیدونم مامان چطور تو بغلش ولو میشد. مخصوصا که بوی توتونش ، بدتر از بوی خیار مامان بود.

_ مامان این مجسمه رو میدی به من؟ انگشت آخرش رو هم سوهان کشید.  از جاش بلند شد _ کنترل و کجا انداختی؟  . دستامو روی اپن گذاشتم و مجسمه رو بالا اوردم؛ _میدونی...یه جورایی خیلی تنهاست.  _ ای بابا سرم رفت؛ این کنترل وامونده رو کجا انداختی. رو مبلی را کنار زد. به کنترل که پشت پاش بود زل زدم: خونه بابا یه پرنس دارم که خیلی با این جور در میاد. پاش به کنترل خورد؛ صدای تلوزیونو کم کرد و جای من نشست. حالا درست رو به روم بود ولی به صفحه تلویزیون زل زده بود و با آهنگ خودشو تکون میداد. مجسمه روی اپن گذاشتم: ببرمش؟ صدای اس ام اسش اومد. با دو قدم خودشو بهش رسوند روی مبل روبه روی تلویزیون نشست. خندید ،بلند بلند خندید. وقتی می خندید انگار نامادری سیندرلا داره می خنده، البته نه مثل خود خودشا، نه. یه جوری بود که من خیلی باهاش حال نمی کردم. مخصوصا وقتی جلو دوست پسرش بلند بلند می خندید و هی  روی پای اون جین پاره می زد و می گفت : خیلی کیوتی.  با دوتا انگشت شصتش داشت جواب میداد: نگفتی ببرمش؟  سرشو یک کم بالا اورد  _ میشه یه لیوان آب برام بیاری؟  صدای دینگ دینگ ارسالش توی جیغ جیغ خواننده و صدای آب تقریبا گم شد. لیوانای گنده یی داشت ، خدایی خیلی زشت بودن مثل دماغ دوست پسرش.  لیوانای تپل اون، باز یه خورده بهتر بود. وقتی از مدرسه می او مدم یه لیوان شربت لیمو برام می اورد و مانتو مقعنه امو ازم می گرفت و آویزون می کرد.انگار یه بچه ننه از مهد کودک اومده ،ولی الان دلم برای اون شربتاش تنگ شده. عاشق موهای فری فری خرمایش بودم.شکل خودش بود؛ فقط خودش. ابروهاشو هشتی پر برمیداشت. مثل مامان نصفش و تیغ نمیزد وتا کنار موهاشو مشکی نمی کرد. رو به روی مامان ، روی زمین نشسته ام ،به پرنسس روی اپن خیره شدم. عاشق اون موهای زردشم. خیلی نازه. _ اگه اینو ببرم پیش اون پرنس خیلی خوب میشه. یکی از قرصای ریز بنفشش و انداخت تو دهنش و یه نفس آب و سر کشید. _ امینا ریل استیت؛ بنایی بر صداقت.  _ تا حالا دبی رفتی؟ جای قشنگیه. شاید با دوستام یه بار که رفتم ببرمت. یه بادی به کله ات بخوره.  _مامان...نگفتی...ببرمش؟ با حرص نفسشو بیرون داد. _ عجیب سوزنت گیر کرده. ببرش بابا. خودم و سریع بهش رسوندم و از روی اپن کندمش. توی ساک صورتیم، روی شلوار نارنجی که بابا خیلی دوستش داشت گذاشتم.  صدای زنگ در بلند شد. انگار فرشته عذاب اومده باشه.  لبخندم مثل کره آب شد. صدای مامان میومد. صدام می کرد . به صفحه اول کتاب ریاضیم زل زدم. یگانه درست زیر دوم راهنمایی برام نوشته بود؛ امشب خودمو می کشم. ولی فردا هم اومد مدرسه . همون روز که اکبری گفت؛ حرومزاده باید بمیره. یه دفعه که مامان زیاد روی کرده بود، سرم داد م کشید : خفه شو، کثافت حرومزاده. ولی دروغ می گفت. بابا یه دونه از عکسای عروسیشون بهم نشون داده بود. صدای مثل جیر جیر کش می اومد: دختر خوشگلت کجاست؟ اداشو دراوردم. وقتی بابا می خندید... عاشق اون لبای صورتیش و دندونای سفیدش می شدم. خیلی ماه بود.شاید برای این بود که بابا خیلی حساب شده می خندید ،مثل دو دوتا چهارتا. اونقدر روی حساب کتاب که وقتی می خندید دلم ضعف می کرد از خوشحالی.  صدای دراومد.دستیگره رو پایین داد . به در تکه داد : زشته بیا بیرون. نمی بینی سراغتو می گیره. اگه بابا بود...الان می شست کنارم و می گفت: این پرنسس ناز از کجا؟ یه دونه از این اشکای مزاحم اومد پایین. _ مامان... می خوام برم پیش بابا. یه نگاه کج و معوج کرد، مثلا می خواست بگه درکت می کنم. اومد کنار پام نشست و گونه ام بوسید و گفت : مگه اینجا بده؟ هیچی نگفتم فقط دلم بابامو کی خواست. بلند شد، دستی به موهای قرمزش کشید: لباستو عوض کن بیا بیرون.در و جفت کرد.

با همون پیراهن صورتی اومدم بیرون. زیر لب سلام دادم. بلند شد . صدای این مبل ها هم بلند شد. گونه ام بوسید. حالم ازبوی توتونش بهم می خورد. بوی خیار و توتون قاطی شده بود. صاف روی مبل کنار تلوزیون نشستم.

 ستار داشت تست صدا می گرفت. یا رو خیلی بد صدا بود ولی انگار اعتماد به نفسش بالا بود. ستار بهش گفت: جنس صدات بد نیست... ولی ای کاش تقلید نکنی.  با خنده به مامانم گفت :منم میرم تست صدا بعد زدن زیر خنده. مسخره؛ فکر کرد بود مامانش  تو آب نمک گذاشتش

مامان با فندک شمع های بنفش روی میزو روشن کرد. یاد این فیلم عاشقانه های آبگوشتی افتادم. آخه چارتا تیکه پیتزا و سیب زمینی این همه قرتی بازی نمی خواست. حالا مثلا این یارو بیشتر آی لاو یو می بست به شیکم مامان ما؟ 

میزو با هم جمع کردیم. خودشو به من چسبوند. تنم یخ کرد. انگار تازه از یخدونی درش اورده باشن. بشقابو روی اپن ول کردم. خدا رو شکر مامان داشت میزو تمیز می کرد و ندید. دوباره دستشو مالوند بهم. نزدیک بود جیغ بزنم. ای کاش مامان زود تر میومد تو بغلش ولو میشد تا با نگاهش که مثل گرگه تو شنگول و منگول می موند منو  نخوره .

نشست پیش مامانم. سرشون به هم گرم شد. از روی مبل بلند شدم. چقدر از صدای این مبلا بدم میومد.شب بخیر گفتم؛ ولی صدام توی اون نگاها و دستای مچاله شده به هم شون گم شد. دستمو روی قلبم گذاشتم. هنوز داشت تند تند می زد. اگر اون بود با اون صدای نازش دستشو میذاشت رو قلبم و می گفت: چرا قلبت انقدر تند تند میزنه؟ ای کاش اون منو به دنیا می اورد. کتاب ریاضیمو از روی تختم روی کوله صورتیم پرت کردم . ای کاش زورتر بره تا مامان اینطوری نخنده. پتو رو تا زیر گردنم بالا کشیدم و چراغ خوابو روشن کردم.

فکر کنم خوابم برده بود...آره خواب بودم... یکی  دم گوشم داشت تند تند نفس می کشید. پتو روم نبود. داشت لبمو گاز می گرفت. خواستم جیغ بکشم که دستشو محکم گذاشت رو دهنم. دستم و کنار تختم بالا و پایین کردم. گلدون رو برداشتم... هنوز دستشو توی پیراهن صورتیم بود که گلدونو کوبیدم تو سرش. گلدون حالا قرمز شده بود. قرمز قرمز رنگ رژلب و ناخن های مامان. بلند بلند جیغ زدم، اونقدر بلند که گوشام داشت می ترکید ،ای کاش مامان بیاد برم توی بغلش و محکم بچلوندم.

پی نوشت:

۱- پنج شنبه دو حقوق دان محترم، در مورد حقوق جزایی و مدنی که درمورد بانوان محترم بود صحبت کردن. به حال خودم و جامعه ام تاسف خوردم ؛برای این همه بی عدالتی. بدتر از همه، برای اعتراض نکردن درمورد وضع موجود . همه حرفامون به اعتراض های در گوشی ختم میشه. و همچنان به اسم اسلام و به کام دیگران سر ما رو گول می مالن ، بدون اینکه بفهمن که چقدر این اسلام دروغین تو جامعه نفرت انگیزه.

۲-  بعد از اینکه رابطه دوتا دوستی که هیچ وقت فکر نمی کردم بهم بخوره ، بهم خورد فهمیدم: رابطه ای که آلوده به هر اشتباه بزرگی بشه غیر از پایان تلخ هیچ چیزی انتظارشو نمی کشه.

۳- دوست دارم روی تمام این کتاب تست ها و به خصوص از نوع عربیش بالا بیارم. نمی دونم چرا انقدر این روزها کش میان.

 

+ تاريخ شنبه 29 فروردین1388ساعت 1:32 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

 

با کمال ناباوری من الان دارم درمورد یک سالگی وبلاگم حرف می زنم. یادمه یه روز رفتم خونه من و من اونقدر وبلاگ بهم نشون دادن و من خوندم که هوس کردم منم وبلاگ بزنم اولین کسی هم که منو می خوند همین من و من بود . یکی دو پست اول وقتی  دیدم کسی منو نمی خونه حوصله ام سر رفت خواستم تعطیلش کنم اما این کار و نکردم .

 پست اولم با اوستا و شاملو شروع شد چون فکر کردم قرار درمورد اسطوره های ایران و جهان بنویسم اما ننوشتم همون طور که می خواستم آدرس وبلاگم اهورا مزدا باشه اما باز نذاشتم. ترجیح دادم یه گنجینه داشته باشم. کم کم دوست های جدیدی پیدا کردم. که باز من و من در پیدا کردنشون کمک کردن چون اونا بودن که نادر٬ پت ٬ امید٬ پسر خوانده و فقیر  رو معرفی کردن و این شد یه شروع و من یاد گرفتم میشه دوست انتزاعی هم پیدا کرد.  و کم کم به این دوستان اضافه شد. مثل: سعید (عاشقانه ها). آقای رضوانی. سید مهدی سلطانی. هیوا. ترمه. نجمه. مهتاب. کسری و بهرام. مروارید. افشین. مارکوپلو سعید (گنجینه ). عباس. حمید رضا. حمید. علی (کارمل).موسیو گلابی و... رو پیدا کنم. البته این وسط به الهام - جیکو و نیما هم خبر دادم که وبلاگ دارم و اونها هم مثل بقیه لطف کردن و منو خوندن.

توی این یه سال رغبتم برای نوشتن خیلی زیاد شد. و دوستانم داستان های منو نقد کردن و من باز بیشتر یاد گرفتم . هیچ وقت فکر نمی کردم آدم بتونه این همه دوست یه جا داشته باشه.

این وسط امید خیلی برای این وبلاگ به من کمک کرد. از آهنگ وبلاگ گرفته تا آپلود کردن عکس و نقد داستان هام و ... ٬و ازش خیلی ممنونم.

خوب دیگه هندی شد. خلاصه دم هرکی که میاد و ما رو می خونه چه یه بار چه همیشه گرم.

 

+ تاريخ جمعه 21 فروردین1388ساعت 12:28 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

گفتم : چرا دروغ گفتی ؟ گفت: دروغی که خودت باور داشته باشی عین حقیقته!

+ تاريخ دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 1:14 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

یک سال دیگه هم از عمر همه ما گذشت و امیدوارم سالی که رفت ،دست خالی و بدون هیجان نرفته باشه. و سالی که میاد سرشار از خوشی و خوبی برای همه باشه.

سالی که در حال رفتنه سال خوبی بود. تلخ ترین اتفاقش برای من قبول نشدن توی کنکور بود. اما می دونم خیلی ها اتفاقات تلخ تری  رو تجربه کردن. خیلی ها عزیزانی کنارشون بودِ اما حالانیستن.  امیدوارم برای همه این دوستان پایان این قصه ی تلخ باشه.

 امیدوارم سالی که میاد ؛ برای همه مثل سبزه هفت سین سبز باشه . برای همه تون و خانواده هاتو آرزوی سلامتی می کنم.

سال نو همه تون مبارک.

 

+ تاريخ جمعه 30 اسفند1387ساعت 12:8 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

من و من عزیز یه بازی آبرو بر پیشنهاد دادن تا این آخر سالی آبرومونو توی طبقه اخلاص بذاریم و بگیم باستانی ترین خاطره مون چیه. منم می نویسم و قسمت دوم داستانم برای بعد از عید می مونه.

از اونجایی که خیلی شیطون بودم و هستم برام خیلی سخت بود که چه خاطره ای و بنویسم. چون شاهکار زیاد داشتم. مثل وقتی که عموم دستشویی بود و سیگارت سه زمانه انداتختم اون تو و هزار تا کار دیگه .بعضی ها رو توی پست های قدیمم نوشتم.

باستانی1:

شش ساله بودم که زندایی مامانم آپانتیسشو عمل کرد بود و ده روزی بچه هاش خونه ما بودن. بیچاره فکر می کردن چون من و محمد هم سن شهاب و شیما هستیم ، خیلی خوب با هم کنار میایم . اما تقریبا هر دقیقه با هم دعوا می کردیم و موهای هم و می کشیدیم. یه روز ناهار مامانم ماکارونی درست کرده بود و یک ساعت قبلش حسابی با شهاب دعوا کرده بودم و کتک خورده بودم.شهاب موقع ناهار دقیقا صندلی رو به روی من نشسته و بود و با ولع ماکارونی می خورد. بهش گفتم شهاب می خوای کار کنم که غذاتو نخوری؟ یه نیشخند زد و گفت : بر و بابا. منم روی میز دولا شدم هر چی تو دهنم بود ریختم تو ظرف غذاش. اونم همون جا یه دسته از موهامو گرفت و کشید. 

باستانی2:

کلاس دوم ابتدایی بودم که با خاله و شوهر خاله ام رفتم شمال . کنار ویلاشون یه پارک بود که من همیشه با پسر خاله ام می رفتم اونجا و بازی می کردم. یه جورایی احساس بزرگی می کردم که خاله ام بهم می گفت مواظب میثم باش. یه روز تو پارک بودیم؛ یه دفعه جی...م گرفت. به میثم می گفتم: بدو می خوام برم دستشویی ولی محل نمی ذاشت. التماسش کردم که بیا بریم؛ ولی حاضر نبود از تاب پایین بیاد. بالاخره دل کند و بدو بدو داشتیم می رفتیم سمت ویلا که ظرفیت من تکمیل شد و همون جا وسط پارک  جیش کردم.

باستانی3:

کلاس اول دبیرستان بودم. حالم از مدرسه ام بهم می خورد. شاید توی زندگیم تنها وقتی بود که یک دونه دوست هم توی سال تحصیلی نداشتم. یه مدرسه خشک مقدس، که چادر سر کردن توش اجبار بود؛ اما توی مدرسه باید مقنعه هامونو در می اوردیم و با کش یا تل سفید جمعشون می کردیم .

من همیشه، تا از در مدرسه بیرون می اومدم چادرمو می چپوندم توی کیفم و می رفتم. تا اینکه یه بار ناظممون منو دید و فرداش حسابی جلو بچه ها دعوام کرد. یه جورایی کرمم گرفته بود اون دعوا رو تلافی کنم. توی  مدرسه معلم بچه های پیش دانشگاهی ، مرد بودن و همه با چادر سر کلاس می شستن و تا معلم ها رو بیرون نمی کردن زنگ تفریح و نمی زدن که مبادا چشمشون به زلف ما بیافته. یه بار ناظممون برای غیبتم منو تو دفتر خواسته بود ؛اما خودش برای بیرون کردن معلم های مرد رفته بود .منم تنها توی دفتر بودم و ده دقیقه از زنگ تفریح گذشته بود اما خبری از زنگ  نبود ، دستمو گذاشتم روی زنگ و همه آدم ها داخل مدرسه با هم ریختن بیرون. و اخراج سه روزه شدم.

 باستانی ۴به نقل از بهاره درمورد من بزرگ :

بچه که بودم همیشه من بزرگ اذیتم می کردم. می گفت تو یه یکی یه دونه لوسه ننری. و من همیشه ازش می ترسیدم. مثل غوله توی لوبیای سحر آمیز بود ا(ما الان یکی دستای خیلی خوبمه. )

یه بار که من بزرگ اومده بود خونه مون و می خواست یه جورایی حرصمو دربیاره یکی از عروسک هامو برداشت و با قیچی کچل کرد و برای اینکه مامانم نفهمه توی کمد قایم کرد. هر چند مامانم فهمید کار من بزرگ بود و بهش گفت: من جان وسایل دیگران و خراب کردن کار خوبی نیست!!

پی نوشت:

* نمی فهمم این خونه تکونی واسه چیه؟ جمعه بمونی توی جونه کمد و کتاب خونه تو بریزی بیرون و زیر تخت و تمیز کنی برای عید. آخه به حال اینا چه فرق می کنه. مهم منم که توی شلوغی همه چیزا رو پیدا می کنم. وقتی یه ماه بعد از عید باز همون آش و همون کاسه این کار یعنی چی.

 

+ تاريخ دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 9:25 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

* خوندن این داستان برای افراد زیر ۹۶ سال توصیه نمی شود

** این داستان برداشتی آزاد از یک حقیقت است.

درست شدم مثل این آدم هایی که دوست دارن یه قسمت از زندگیشونو جر بدن و بندازن جلو ی سگ. سرم پر از صداست. پر از صدای آم های خپل و بزرگ که با هم جیغ میزنن و با ناخن هاشون مغزم و تیکه تیکه می کنن. با اون چشای منگش بهم زل زده؛ انگار داره یه جورایی التماس می کنن، مثل یه سگ به صاحابش. خودم و توی تخت مچاله کردم. حالم از این اتاق لیمویی بهم می خوره. این تخت و کمد زرد، این پرده گل گلی مسخره. موهامو از تو صورتم کنار میزنم و پشت گوشم جاشون میدم. همون گلدون قرمزشده رو پرت می کنم توی آینه مسخره. شیشه اش با اون دلقک آویزون بهش میاد پایین. حالا آینه پر شده از یه دختر مو بلند که موهاش از پشت گوشش توی صورتش لیز می خوره  و شوری صورتش و با آب دهنش  قاطی می شه. یه شبه بالغ شدم.

همه اش تقصیر ... مامانه... اون با اون شلوار جین نود سانتی  آبی کمرنگش روی مبل مسخره چرم مشکیش لم داده بود پاهاشو تو هم قفل کرده بود؛ داشت ناخن های قرمزشده اش و فوت می کرد. خورشید گم شده بود. دوست داشتم برم بیرون یک کم باد تو صورتم بخوره. چشامو ببندم به این خونه مسخره فکر نکنم. این یه هفته مثل یه کش شلوار در رفته بود یا یه جورایی شبیه سریالای ایرانی . اولاش خوب بود. از اینکه کسی باهات مثل این دردونه های لوس رفتار نمی کنه و یه جورایی بی خیالی باهات طی می کنه.

سیگار وینستون خاکستریش و گذاشت گوشه سمت راست لبش؛ عین همون مرتیکه. خیلی وقت بود که فقط خاکستری می کشید و مثل لباش قرمزش نکرده بود. خودش می گفت: چندشم میشه حرفه یی بشم و دندونام مثل شاش زرد بشن و لبام کبود. خدایش خیلی جیگر سیگار می کشید. دستشو که یه چند سالی بود حلقه  نداشت میزد زیر بغلش . بعد سیگار و یه کوچلو می اورد بالا و آتیش و می چسبوند بهش. پک اولش خیلی عمیق بود. بعد دودا رو حلقه می کرد و توی هوا ول میداد.

جدول نصفه و نیمه رو از روی میز کوچک کنار مبل برداشتم ، تند تند پرشون کردم از الف تا ی؛ از ی تا الف. دیگه جای خالی نداشت. پرتش کردم روی زمین. یه جورایی کرمم گرفته بود ؛ ولی صداش در نیومد. گفتم: _ اونو خاموشش کن؛ حالم بهم خورد.  خاکستر سیگار و تو جا سیگاری تکون داد. _ اون تلوزیون روشن کن. یه آهنگ گوش بدیم. به تلوزیون خاموش زل زدم ؛دمپایی پای راستم که مدام تکون می خورد گوشه چپ پذیرایی پرت کردم. کنار گلدونه با شکوفه های زرد که نه بو داشتن نه خاصیت ولی مامان عاشقشون بود.  _ هو، نشکنه .  مال پای چپم رو هم پرت کردم . زانو هامو توی شکمم مچاله کردم.  _ هزار بار نگفتم اینطوری روی مبل نشین کثیف میشن؟ تلوزیون و روشن کردم. یکی داشت واسه ما حنجره شو جر میداد که ما خوشمون بیاد.  اومد روبه روم   نشست. اون جا سیگاری مسخره رو که تازه اون دوستش با  سیبلای مثل قصاباش واسه اش اورده بود ؛ دنبال خودش کشوند بعد سیگار و توش له کرد . انگار داره بابای منو له می کنه. پذیرایی خونه اش مثل این آدم  شلخته های شنبه یک شنبه یی بود. دیوارش مثل پوست هندونه بود. مبلای چرمش با اون صدای مسخره با اون ناهار خوری که معلوم نبود از کدوم قبرستونی کشفش کرده بود. هنوز ربط پوست هندونه و چرم مشکی و نفهمیدم. البته هیچ چیزش به هم ربط نداشت. از این دوست مسخره اش معلوم بود. گاهی ته دلم دوست داشتم روی دوستش بالا بیارم. خدایی خیلی خز بود مخصوصا با اون جین پاره و لباسای چرمی که می پوشید. بیشتر شبیه گاو چرونا بود تا یه دوست مهربون رمانتیک . نمیدونم مامان می فهمید این یارو خیلی هیزه یا نه؟ یه جورایی فکر می کردم مامان مثل این آدم مستا شده و طرفشو نمی شناسه. حتی نمی فهمید که خودشو به من می چسبوند .می گفت: خیلی خوشگله؛ آپ تو دیت.  خدایی اولین بار که تو اس اف سی دیدمش خوشم اومد. هم بوی ادکلنش خیلی ماه بود هم اون عروسک مامانی که برام اورد ولی بعد فهمیدم اوضاع یارو یه جورایی سه میزنه. جالب بود٬ من فهمیدم اما مامان نه. وقتی خواست خداحافظی کنه خیلی نافرم خودشو بهم چسبوند. ولی من یه قدم عقب رفتم و حسابی رفتم تو حالش.

_ میشه به میخک های داخل تراس آب بدی؟    نمیدونم تازگی ها پرورش گل مد شده؟ که خونه شو کرده مثل قبرستونای پر از گل؟ دهنمو صاف کرد با این گل هاش. درست مثل اون موقع یی که مد شد جینا رو توی اون چکمه پاشنه شونصد سانتی بکنن. کاری هم به این نداشت که تا دیروز جز کتونی هیچی نپوشیده. چه حالی کردم پارسال وقتی اومد دنبالم خونه بابا تا باهاش شام برم بیرون. تو کوچه همچین لیز خورد که تا یه هفته شده بود جوکم.

_ امتحانات شروع نشده؟ با کش صورتی دور مچم موهامو بستم. _ حالم از رژ قرمزت بهم می خوره. ولی نمیدونم چرا روش کلید کردی.  از روی مبل بلند شد و یکی از سیب های سبز روی میز و با اون چاقو زرداش برداشت. یه تیکه شو برید و با تیزیش کرد تو حلقش. _ باید یه فکری به حال این جوشای توی صورتت بکنی.  اه اه؛ حالم از این حرفا و کاراش بهم می خورد. صبح کرم دور چشم؛ عصر ماسک خیار؛ شبم مخصوص شب. بعد از هر بار خیار خوردنم پوستشو میذاشت تو صورتش. خودشم بوی خیار میداد. _ ندیدی کنترل اینو کجا انداختم؟  آشغال سیب و انداخت توی این بشقاب جدیداش که گلای گنده آبی دارن. خدایی خیلی ضایع بودن . فکر نکنم گل آبی اصلا وجود داشته باشه. ظرفای خونه بابا خیلی خوشگل ترن...با هم رفتیم خریدمشون. هر چقدر بالا و پایین می کنم نمی فهمم بابا چطور بابا مامان سر می کرد؛ مثل تام و جری می مونن. البته بابا هم خیلی بیقه. گاهی فکر می کنم اصلا نمی فهمه آدمای دورو برش چیکار می کنن. مثلا فکر می کرد من یه فرشته ام از تو آسمون که هیچ غلطی تو دست و بالش نیست ولی وقتی قضیه من و سامی فهمید ؛ دو زاریش افتاد که این فرشته کوچلو همچین بی غلط نیست.

 کنترل زیر پام بود؛ کانال و عوض کردم. _ داشتم می دیدما.  صداشو بیشتر کردم؛ حداقل یکی نبود که جیغ جیغ کنه.  _ اصلا کنترلو بده به من.   به پیراهن صورتیم نگاه کردم؛ همونی که با بابا خریدمش. نمی خواستم سینه هام که مثل کندوی نارس بودن از زیرش معلوم بشن. بابا می گفت: یکی ، دو سال دیگه درست میشن.   می ترسیدم مجبور بشم برم مثل مامان عملشون کنم. جدول رو از رو زمین برداشت _ تو اینو خراب کردی؟  نگاهی به موهای نیمه کچل قرمزش انداختم . انگار فهمید دارم نگاهش می کنم.  یه دستی بهشون کشید : میدونی این روزا خیلی گرمم میشه.  جدولو دوباره سر جای اولش انداخت. _ توهم باید یه فکری به حال این موهات بکنی. انگار یه فرصت خوب تو مشتاش بود یه نیشخند زد و سوهان ناخنش از کیف گنده سبزش دراورد و گوشه شسصتش کشید : البته اگر منم با اون بابای پوسیده ات و زن اهل دوغش بودم این ریختی بودم.  ولی خودم درستت می کنم. نمیذارم انقدر بی حس و حال باشی. یه نگاهی به ناخن هاش کرد و گفت: تو چرا اصلا درس نمی خونی؟ همه اش دور خودت می چرخی. صدای تلوزیون زیاد کردم. مثلا می خواست بگه خیلی حواسش جمعه.

بابام... چقدر دلم براش تنگ شده. ای کاش زودتر برگرده. وقتی میاد خونه اول منو می بوسه بعد اونو... اول برای من غذا می کشه بعد برای اون. دیروز که باهاشون حرف میزدم می گفتن کارشون طول می کشه. بابا گفت، با مامان خوش بگذرون. اون یه عمل کوچیک داره.  ...

 پی نوشت:

۱- هیچ وقت از سر کردن روسری به اندازه این ده روز لذت نبردم. مخصوصا وقتی سر یکی از کلاس های مریم که اسمش فرهنگ و تمدن اسلامی  بود رفتم و از بین چهار پنج تا دختر ایرانی من و اون روسری داشتیم .استادشون یه حرف خیلی جالب در مورد یکی از پیام های سوره نسا زد که خیلی بهم چسبید. گفت: وقتی زن پوشش داره ٬ به همه اعلام می کنه به من از نظر جنسی نگاه نکنید بلکه به من با تمام توانایی های که ارزش اجتماعی و فرهنگی داره نگاه کنید.که مساوی با آقایون هست.(البته من اینطوری فهمیدم). و نکته جالب این بود که توی یک دانشگاه غیر اسلامی درمورد فرهنگ و تمدن اسلامی حرف میزدن.

۲- توصیه می کنم فیلم :changeling با بازی Angelina jolie که بر اساس یک داستان واقعی است رو ببینید.

+ تاريخ یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 3:20 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

دوستان عزیز برای یک هفته به بلاد کفر می رم برای دیدن برادرم. چون سفر خانوادگیه نمی دونم می تونم بیام نت یا نه. بنابراین غیبت یک هفته ای منو ببخشید.

* اگر خواستین نظر بذارین برای پست پایین بذارین.

** مواظب خودتون باشین تا بیام.

+ تاريخ سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11:40 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف

 

دیگه نمی خواستم تفسیر و تحلیل فیلم بنویسم. چون نه تخصصشو دارم نه درموردش اون طور باید و  شاید کتاب خوندم. زمینه مطالعاتیم درمورد فیلم به اندازه چهار ، پنج تا کتابیه که از کتاب خونه محمد بلند کردم و خوندم. اما وقتی این فیلم و ساعت یک و نیم شب گذاشتم تا چشام خسته بشه و بتونم بخوابم، نه تنها خوابم نبرد بلکه ساعت سه و نیم که تموم شد عکس هاشو آپلود کردم و یه چیزهایی براش نوشتم ولی چون احساس کردم ممکنه نقدم یک کم مغرضانه و از روی تعصب باشه گذاشتم امروز درباره اش بنویسم.

************************

این فیم ساخت 2008 و محصول مشترک آمریکا و انگلیسه که البته تمام لوکیشن های فیلم توی هند و تمام بازیگرهای اصلی هندی هستن. و روند داستان مثل تمام فیلم ها هندیه یعنی یه عشق که از کودکی شکل می گیره. وقتی که به خانواده ها مسلمون حمله می کنن تا کشته بشن ؛مادر دو بردار که یکی از اون ها به نام جمال مالکه و یکی هم سلیم کشته میشه و یه دختر بچه هم توی همین درگیری ها خانواده شو از دست میده و  جمال عاشق این دختر میشه تا اینکه باند قاچاق بچه اونا رو می بره. خیلی جالب با اینکه فیلم متاثر از فضای فیلم ها هندیه اما آدم و یه جورایی یاد رئالیسم آمریکای لاتین می اندازه و شاید برای اینکه آدم تمام دو ساعت فیلم و می بینه .و یه جاهایی گریه اش می گیره از این همه نکبت و بدبختی توی هند.  جمال تمام کودکیش و به صورت فلش بک به یاد میاره. اصل داستان بر می گرده به اینکه جمال که بچه زاغه نشین بود و توی بمبئی زندگی می کرد، توی مسابقه اطلاعات عمومی به نام کی می خواد میلیونر بشه شرکت می کنه و طوری پاسخ ها رو میده که پلیس بهش مشکوک میشه و دستگیرش می کنه و شکنجه اش میده تا بفهمه چطوری جواب ها رو می دونه و این طوری جمال تمام سرگذشتشو به تصویر می کشه.

کارگردانی این فیلم DANNY BOYLE  بر عهده داره.  این فیلم کاندید جایزه اسکار شده و چهار جایزه در golde globes گرفته.  فیلمو به نام آس پاس میلیونر و یا زاغه نشین میلیونر ترجمه کردن . هر چند از اسم فیلم و نامی که مرتب برای جمال تکرار می کنن سگ مسلمون بر میاد. واقعا فیلم از جذابیت های فیلمی برخوردار بود.و فیلم نامه خوبی داشت. خیلی ها علیه این فیلم موضع گرفتن که باعث شد کنجکاو بشم ببینم چیه.

از خوبی های فیلم  گفتم که نگید می خواد متعصبانه حرف بزنه. اول فیلم فکر کردم شاید درمورد بدبختی های مسلمون ها هند که بلافاصله به خودم خندیدم چون غیر ممکن بود. بنابراین دو تا ذهنیت برام به وجود اومد یکی اینکه در مورد بهره های جنسی از بچه هاست یا ضد اسلامه. نمی خوام بگم تمام فیلم علیه اسلام موضع گرفته بود اما خیلی جاها نمی تونستی هیچ برداشت دیگه ای داشته باشی. وقتی جمال درمورد کشته شدن مادرش حرف می زد گفت: شاید اگر برای خدای هند و الله نبود من مادر داشتم. تمام فیلم تکیه بر جبر گرایی در اسلام داشت و می گفت اگر هر بدبختی هست و یا هر اشتباهی تقصیر جبر و سرنوشته. و  سلیم وقتی دست به قتل میزنه (و از یه مسلمون دیگه دستور می گیره )قبل از هر جنایت سر سجاده میشنه و می گه خدایا می دونم گناهکارم اما باید این کار و بکنم. وقتی جمال برای اینکه بتونه ماشین چندتا توریست آمریکایی و با دوستاش خالی کنه اونا رو به قسمت زاغه نشین ها می بره و دوستاش تمام ماشین و خالی می کنن. پلیس جمال و میزنه و اون زن و مرد آمریکایی می گن  این کار و نکن اون بچه است. و به جمال پول میدن. وقتی مجری مسابقه از جمال می پرسه رو صد دلار آمریکایی عکس کیه می دونه ولی وقتی پلیس ازش می پرس رو روپیه هند عکس کیه نمی دونه. وقتی می گن گاندیه. میگه یه چیزایی درموردش شنیدم. سکانس آخر و قتی دختر مورد علاقه اش با روسری میاد سراغش که این کار رو به خاطر دین جمال انجام داده ؛جمال قبل از اینکه اونو ببوسه روسری رو از سرش درمیاره.

می دونین وقتی این فیلم و دیدم تمام ناراحتیم از این بود که یه عده فیلم می سازن و با فکرشون و قلمشون علیه دین ما  موضع می گیرن ؛و ما تنها از اسلام نماز و یاد گرفتیم بدون دلیل و علت. هر چند خیلی ها هم به همین نماز خشک خالی اعتقاد ندارن. وقتی یکی مثل من درمورد امام علی براش شبهه به وجود میاد کسی نیست تا بتونه قاتعم کنه. اسلام و به نفع منافع سیاست مدار ها تفسیر می کنن .( تمام دغدغه شون اینکه ماشین های گشت ارشاد پر بشه و البته نزدیک انتخابات ماشین های ارشاد جمع بشن.) واقعا چند وقتی به این فکر می کنم اگر اسلام حقه کجا می تونم این حقانیت و کشف کنم. کدوم کتاب و بخونم که خالی از غرض ورزی باشه که حالمو بد نکنه ؛و این حقو بهم ثابت کنه. چرا وقتی شبکه نجات و می بینم خوشم میاد ولی وقتی  یه روحانی میاد تو تلوزیون شبکه رو عوض می کنم. اصلا برای چی باید برای امام حسینی گریه کرد ، که هنوز دقیق نمی دونم چرا جنگید. چرا وقتی می رم کتاب بخرم سراغ کتاب های مذهبی نمی رم ولی در عوض تمام پولمو برای کتاب های دیگه خرج می کنم. من فکر می کنم وقتی برای اسلام فرهنگ سازی نشه و تمام تبلیغات ضد تبلیغ باشن معلوم نیست سر نسل بعد از ما چی بیاد. می دونم منتقد خوبی نیستم اما اینجا رو ساختم که یه وقت هایی بتونم درمورد دغدغه های فکریم بنویسم.

 * نجات تی وی شبکه مخصوص مسیحی هاست که همیشه بحث هایی درمورد انجیل داره و آوازهای مخصوص

** به هر حال توصیه می کنم فیلم و ببینید.

*** فکر می کنم یکی از علت هایی که فیلمو در هند ساختند ٬ جبر گرایی فوق العاده ای که مردم هند دارن. که برای تغییر زندگی شون تلاش نمی کنن و همه چیز رو به عنوان سرنوشت و تقدیرشون می دونن.

+ تاريخ شنبه 3 اسفند1387ساعت 12:41 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف |

 

قبل نوشت:

* من و من پیشهناد یه بازی جدید دادن. باید یک مینی مال بنویسیم. من تا حالا مینی مال ننوشتم و کوتاه نوشتن برام خیلی سخت بود. ولی دیروز وقتی ساعت هفت بلند شدم و خوابم نمی برد گفتم یه چیزهایی بنویسم. امیدوارم  بد نباشه.

*********

پشت مه غلیظ دود سیگار گمش کرده بودم. شیر روی قهوه رو مرتب بالا و پایین می کردم و به جمله های که مرتب توی مغزم وول می خورد فکر می کردم. دستش و زیر بغلش زده بود. با دست راستش سیگار و توی جا سیگاری له کرد و ته مونده مه غلیظش و توی هوا ول داد. حالا خوب می تونستم ببینمش . ولی سرمو انداختم پایین. دقیقا نمی دونستم کدوم یکی از جمله ها مقدمه منه.  از اینکه اینجوری بهم زل زده بود دلم زیر رو می شد. شاید هم برام سخت می شد که حرفمو بهش بزنم. از نگاهش می ترسیدم. زیادی عاشق بود . شاید قرار بود باورش نکنم. دیگه شیر و نمی تونستم از قهوه جدا کنم. ولی باز قاشق نقره ای رو بالا پایین می کردم.  قاشق و از دستم بیرون کشید : ته فنجونو دراوردی. خندید اما من نه. دستام عرق کرده بود. صدای ترمز ماشین از خیابون تمام فکرمو از پشت میز کند و پشت خیابون پهن کرد. اونقدر پوست لبمو کندم تا مطمئن شدم دیگه اثری از رژ لب کرمم نمونده و تنها سفیدی لبمه که می تونه ببینه. روی میز ضرب گرفته بود: _ با بابام صحبت کردم.

توی خیابون همه  جمع شده بودن. می خواستن ببین راننده کدوم بدبختیو زیر گرفته.چند نفری هم از پشت میزهاشون بلند شدن و توی جمعیت گم شدن.گفتم: _ به نظرت مرده؟ گره روسریمو باز کردم. داشت نگاهم می کرد ولی من جمعیتی که دور ماشین جمع شده بودن. زیر لب گفت: _ کی فکر می کرد من یه روز بخوام اینجا بشینم و بگم ... بهش نگاه کردم. صدای آژیر پلیس و آمبولانس قاطی شده بود. صداشو انگار از ته کوچه می شنیدم.لبام تند جمله هایی و می گفت که شاید یه مقدمه اجباری بود: _ خوبیش اینکه بیمارستان دو کوچه بالاتر. پلیس هم که اینجا پلاسه.

دکمه بالای پیراهنشو باز کرد و موهای سیاهش انگار از زندان آزاد شدن.  _ ببین توی این مدتی که باهات بودم فهمیدم آدم نباید هر شعری رو باور کنه.  بابام هم بالاخره راضی میشه. با دستمال کاغذی عرق دستمو خشک کردم. حالا خیابون خلوت شده بود و همه رفته بودن پی کارشون. چه اهمیتی داشت که یارو زنده می موند یا می مرد. به چشماش زل زدم. حالا اون سرشو انداخت پایین. لبمو گاز گرفتم و شوری خون قاطی آب دهنم شد. دستشو اورد جلو، من دستمو عقب کشیدم و روی مانتو بنفشم ولو کردم. به روش نیورد: _ قهوه ات سرد شد.بگم عوضش کنن؟  دوباره بهش زل زدم. _ نه.  حالا نوبت من بود.  _  چند شب پیش که نبودی...دستمال کاغذی با دست های من ریز ریز شده بود روی مانتوم پهن شده بود. بابات اومد خونه ام. سرمو انداختم پایین. _ می خواستم دیگه با کسی نخوابم ولی اون نذاشت. 

پی نوشت:

۱- تمام دوستان عزیزی که در نوشتن داستان دستی دارند به این بازی دعوت هستند.

۲- دوستان عزیز کنکور به گندی سیب گندیده بود. وقت برای عربی کم اوردم و پنج تا تست عربی بیشتر نزدم. گریه هام ای تموم شده. هر چند ....بی خیال.

۳- فیلم های جشنواره امسال بد نبود. حداقل اونایی که من تنوستم ببینم. حق خوردی توی اختتامیه هم کمتر بود. هر چند باید به حسن فتحی برای پستچی سه بار در نمی زند جایزه می دادن ولی احتمالا از ترس بازی های ده نمکی جایزه رو دادن به اخراجی های دو که خیلی هم مال نبود. ولی به پیشرفت سینما خیلی ها امیدوار شدن. فیلم :بیست/ تردید/ سوپر استار/ بی پولی / صندلی خالی / عیار ۱۴ /  خوب بودند ولی متاسفانه فیلم درباه الی رو توی سینمایی که می رفتم اکران نکردن و من هنوز تمام بند بند اعضا و جوارحم از ندیدن این فیلم می سوزه درست مثل وقتی که برای فیلم چهارشنبه سوری انتخاب واحد بودم و هر چه کردم به این فیلم نرسیدم .

+ تاريخ پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 11:28 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف |