|
ذهن تبداری دارم و حجمی از کاغذهای سفید.
|
||
| هنوز هم پلاکاردهای جلوی خانه بی بی ، ربان مشکی دور قاب عکس آقابزرگ ، حلواها و خرماها و فاتحه ها و صلوات ها برایم غریبه اند. هنوز هم فکر می کنم یک نفر دارد یک شوخی احمقانه می کند. هنوز هم نتوانسته ام آگهی ترحیم آقابزرگ را بخوانم. هیچ کدام از این روزهای تلخ و سیاه گفتنی نیست. بی بی آرام قران می خواند برای آقابزرگ و بعد چند قطره اشک می ریزد. حواسش به دور اطراف نیست. اشک هایش که در می آید لخ لخ کنان می رود سمت اتاق خوابشان ، در را می بیندد و هیچ کس هم نمی داند وسط این تنهایی ها چه بر او می گذرد.
هنوز تصویر پدرم روز تشیع جنازه یادم است. وقتی جنازه را آوردند داخل حیاط خانه سرش را چسباند به در و گریه کرد. نمی دانم چطور جمعیت را شکافتم و رفتم بغلش کردم. کفن و دفنش که گفتنی نیست. حال روزم هیچ خوب نیست. این نگاه پر از ترحم آدم ها آزارم می دهد. نه حالم خوب نیست دیگر حوصله ندارم باقی حرف هایی که داخل گلویم تمام این روزها پیچده ، بنویسم. ای کاش یکی می آمد و می گفت آقابزرگ زنده است تا من بهش بگویم آقابزرگ به خدا تمام این سال ها دوستت داشتم.
+
تاريخ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 2:28 قبل از ظهر نويسنده بهاره
من برا ی آقا بزرگم مشکی نمی پوشم. محمد پسر عموم گفته بودم چهل روز تا یک سال طول می کشه. اما من هنوز چمدونم تو اتاقه هنوز وسایلم توی چمدون گوشه اتاقه. عمه کوچیکه وقتی داشتم بر می گشتم گفت کی بر می گردی دوباره. گفتم وقتی آقایزرگ از بیمارستان مرخص شد میام تو خونه می بینمش..من لباس مشکی نمی پوشم...
+
تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 11:21 قبل از ظهر نويسنده بهاره
هر شب برایش سه تا آیه الکرسی می خواندم. روی تخت بیمارستان تنها بود شبها... احساس می کردم شب ها دارم به خاطر تنهایش خفه می شوم... دیشب خسته بودم نخواندم. به خدا گفتم آیه الکرسی هایی که در روز خواندم برای آقا بزرگ اما انگار نشد...رفت...پدر بزرگم رفت....دارم خفه می شوم. ای کاش برایش می خواندم....
+
تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 10:45 قبل از ظهر نويسنده بهاره
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو! درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی ! قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشم هایت می آیند، تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم!
از: زنده یاد سیمین دانشور
+
تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 10:25 بعد از ظهر نويسنده بهاره
|
عاشق شده است اما راحتیش را به عاشقیش ترجیح می دهد. بیشتر دوست دارد روی کاناپه دراز بکشد و یک قطعه از موزارت گوش بدهد و بستنی یخیش را لیس بزند.
پ.ن: ۱- از جو یاس آور خانه ی بی بی کلافه ام. امروز آمدم خانه ی دختر عمویم تا خیر سرم درس بخوانم. نشد. دلم کتاب خانه ملی و دنیا و غرغرهایش را وقتی از دستم عصبانی است می خواهد. ۲- جو خانه بی بی مرا یاد فیلم یک حبه قند می اندازد.
+
تاريخ جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 9:58 بعد از ظهر نويسنده بهاره
|
دلم نمی خواد ننه من غریبم بازی در بیارم... اما اینجا تنها جایی که میشه نوشت. هنوز برای آقابزرگ دعا نمی کنم. حالش بازم بدتر شده...صدای گریه عمه ها...بابام...عموم.... دلم می خواد برم یه وری زار بزنم اما این صدای گریه های تو گوشم نمیذاره باید مواظب بقیه باشم ... امروز یه دقیقه پیشش بودم...هی گفتم آقایی بهارم...آقاجون....بهارم....آقایی....نمی شنید.... بسم الله الرحمن الرحیم...الله لااله الا هو الحی القیوم....
+
تاريخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 7:36 بعد از ظهر نويسنده بهاره
این روزها ، بی بی که می خواهد برود ملاقات آقا بزرگ بی صدا لباس مشکیش را که برای مردن یکی از زنان محله پوشیده ؛ در می آورد ، بعد پیراهن سفید گل گلی به تن می کند و در چادر مشکی خودش را می پوشاند تا روسری قرمز گل گلیش معلوم نباشد. سوار ماشین عمو می شود و می رود بیمارستان گلستان. به بهانه ی دادن آب میوه از سرم برای آقایی پشت در آی سی یو می ماند . دلشان می سوزد راهش می دهند. وقتی می آید بیرون بغض کرده. گریه نمی کند، می آید خانه. می رود داخل اتاقش. فقط صدای بمش می آید که خاطرات نزدیک 60 سال زندگی مشترک را مرور می کند و آرام گریه می کند. دیروز که از آی سی بیرون آمدم و آقایی را در آن حال دیدیم و کلی گریه کردم .بی بی فکر آقایی مرده. و تا چند ساعت نگاه عصبانی بقیه به من سنگینی می کرد. امروز که تنفسش بهتر شده بود و برای بی بی خندیده بود، بی بی لبخند از لبانش محو نمی شد.
+
تاريخ سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 8:38 بعد از ظهر نويسنده بهاره
|
||