تبليغاتX
دیوار سیاه و سفید

دیوار سیاه و سفید
به نام او

وقتی شش، هفت ساله بودم ، نماز خواندن مادرم را خوب به یاد دارم، با آن جانماز و چادر سفید و تسبیح سبزش. صدای نماز خواندن پدرم هنوز داخل گوشم است. حتی گاهی کنارشان می ایستادم و ادایشان را در می آوردم.

بزرگتر شدم ، مدرسه می رفتم ، معلم و دینی فرآن خیلی چیزهای خوبی می گفتند. از چیزهایی که تا حالا کسی برایم تعریف نکرده بود ، از آتش خدا ، از قهر خدا ، از عذابش می گفتند .تا حرف می زدیم می گفتند : لالل شو ، خدا قهرش میگیره.  واقعا خدا انقدر تلخ بود؟؟

بزرگتر شدم ؛ اول ، دوم راهنمایی، باید برای معلم قرآن از روی عثمان طه می خواندم. بلد نبودم؛ خوب هم تلفظ نمی کردم. برایم شده بود سخت تر از درس های دیگر. اگر خوب نمی خواندم از قرآن تجدید می شدم. شده بود عذاب الیم الهی. دیگر لای هیچ قرآنی را باز نکردم، ماند طبقه بالای کتابخانه ام و خاک خورد.
معلم قرآن و دینی می آمد سر کلاس با آن مانتو طوسی یا سیاه و مقنعه چانه دار که تا روی چشمهایش بود. احتمالا می ترسید سر کلاس یکی از ما ها اگر موهایش را ببینیم برویم برای نا محرم تعریف کنیم . آخر با خودش فکر نمی کرد او با آن ابروهای پر و سیبل های سیاه و آن جوراب های کلفت و کفش های عهد عتیقی بیشتر شبیه لولوها بود ، کدام زیبایش قابل توصیف بود؟؟
می امد حرف می زد ، از همان مزخرفاتی که یکی دیگر توی ذهنش کرده بود. نوع عذلب ها با سن ما فرق می کرد، مثلا می گفت: اگر موهایتان بیرون باشد ، خدا در جهنم با مو آویزانت می کند. اگر آرایش کنی، با صورت داخل جهنم می روی؛ صورتت جزغاله می شود. می گفتند خفه شو که مبادا خدا قهرش بگیرد. خدا انقدر تلخ و سیاه است؟؟

درست نماز بخوان. چرا نمی آیی داخل نماز خانه؟؟ چرا وضویت غلط است؟؟؟ باید پشت سر حاج آقا بایستی و نماز بخوانی. چرا والضالین نمازت را درست تلفظ نمیکنی؟؟باید ضایش را آنقدر بکشی تا خفه شوی و صدایت در نیاید.
یادش بخیر چادر صورتی گلدار صورتی که کلاس سوم برای جشن تکلیف به ما هدیه دادند. هنوز داخل کمد است. طوری خدا را توصیف می کردند که آدم فکر می کیر از هیولا می گویند و ما هم اسیر دست هیولا هستیم  و با ما مثل برده رفتار می کند.
خدا انقدر گند دماغ بود؟؟

دیگر کتاب بینش اسلامی حالم را بهم می زد، شده بود یک دغدغه برای کنکور که صد بزنمش. ولی دیگر حوصله اش را نداشتم . جهنم دوهفته به کنکور می خوانمش.

دانشگاه آمدیم؛ چهار واحد اندیشه اسلامی و یک واحد قرآن که از تمام واحدها تخصیصی سخت تر شده بود؛ مانده بودند پشت در٬ تا ترم آخر، دیگر حوصله هیچ کدام را نداشتم. کتاب  اندیشه که همان دینی مان بود که البته پر شده بود از مغالطه کاری و سفسطه. معلوم نبود از کجایشان این خزعبلات را در می آوردند و می خواستند به خورد ما ها بدهند.  فکر می کردند هنوز با همان کودک های هفت ساله  طرفند که شب ها مادرش برایش از یک خدای دیگر بگوید تا شب خواب های بد نبیند و خودش را خیس نکند.
پایین برگه ها امتحانی برا استاد معارفم نوشتم که چقدر از این کتاب متنفرم، کتابی که هیچ منطقی پشتش نیست و زاده فکر چهار نفر است که ادعا فهم می کنند. کلاس قرآن هم که تکرارهمان ضای والضالین بود در واقع تکرار بدبختی ها سا ل های پیش. با کمی غلضت . باید جز بیست و نهم را خوب می خواندم، بدون غلط. باید الحاقه را طوری تلفظ می کردم که به  مذاق استاد خوش بیاید. آخر کسی به اینها نمی گفت که نصف جمعیت کلاس نمی داند فلسفه نماز چیست و نماز نمی خوانند.

تا آمدیم بگوییم عدل خدا... گفتند ساکت خدا عادل است تو نمی فهمی. تا آمدم بگویم جبر و اختیار،چشم غره رفتند و گفتند بتمرگ سر جات. حکمت خدا را برای هر اتفاقی به رخ می کشیدند. واقعا خدا غول دو سر است؟؟
دیگر دوست نداشتم پدرم ماه رمضان و سر سفره هفت سین قرآن بخواند. از خدا بدم می آمد. چقدر ظالم و سیاه نقاشییش کرده بودند.  پدر و مادرم شده بودند رفع کننده گند ها دیگران ، بیچاره ها دیگر برای هیچ چیز خرده نمی گرفتنا تا ذهنم خراب تر نشود. وقتی به پدرم گفتم از خدا بدم می آید گفت: خدا مهربان است، آنقدر که با گریه تو گریه اش می گیرد. ولی من دیگر باور نمی کردم.

آخر وقتی می رفتی و مدعیان دین را می دیدی عقت می گرفت. خوب یادم است برا نشریه مان یکی از دوستان مطلبی راجع به فروغ نوشته  بود. مسؤل دفتر فرهنگ اسلامی با آن حرف هایی که یک کلامش را باور نداشتم مطلب را تایید نمی کرد. گفتم چرا؟؟؟ - آخر این زن خوبی نبوده. من از این زنیکه چیزی چاپ
نمی کنم. داغ کردم و گفتم : شما تا حالا چیزی از او خوانده اید؟؟ - من از این اراجیف نمی خونم، ولی اسم و رسم درستی نداره. درموردش بد می گن.  ساکت شدم . با خودم گفتم اینها برای تدریس همان مزخرفات خوبند تا هفته یی یک بار اندیشه اسلامی به حلق بچه های مردم بریزند.

دیگر نامه هایم به خدا سیاه سیاه شده بود. اوایل برای گناه هایم عذر می خواستم که دچار نشوم ؛ دچار همان عذاب الیم. بعد ها حوصله ام سر رفت و از همه چیزش ایراد می گرفتم.
به خودش  می گفتم  که از او می ترسم. برای اینکه می ترسیدم به خاطر رژلبم٬ صورتم را  جزغاله  کند. خدا واقعا انقدر بی رحم است؟؟ خدا واقعا انقدر ناشکیباست؟؟

هنوز که هنوز است می ترسم نکند برای فلان اشتباهم تلافی کند و فلان بلا را سرم بیاورد. حالامن مانده ام با یک خدایی که نمی دانم بر اساس گفته پدر و مادر مهربان است یا تلخ و سیاه و نامهربان است.اقعا خدا به دنبال تلافی تمام کار های ماست؟؟

 خدا یک روز عالی است و مهربان .فردایش بد و بد اخلاق می شود. حتی وقتی من یک گفت مطهری بخوانیم شاید جواب سوال هایم باشد دیگر حوصله ام نگرفت. هنوز به نظرم خدا خودخواه است. دیگر حتی شریعتی هم نخواندم .آخر معلم دبیرستانمان گفت : این جفنگیات را نخوان، شریعتی اصلا مسلمان نیست .حرف هایش را باور نکن. حتما همان ها راست می گفتند.
شاید به خاطر همین است که خیلی از هم سن و سال هایم صورت مسئله را پاک کردند و به این چیزها فکر نمی کنند. می گویند اگر قیامتی بود همان موقع جواب می دهیم. اصلا خیلی ها هم اعتقادی به قیامت ندارند.

ای کاش به جای اینکه بگویند: درغگو دشمن خداست؛ می گفتند : خدا آدم های راستگو را دوست دارد و آنها را سخت بغل می کند و می کند آنها را می بوسد.
ای کاش نمی گفتند خدا قابلیت جزغاله کردن دارد. می گفتند : خدا مهربان است و تو برای تمام خوبی هایش نماز بخوان؛ که او بیشتر به تو لبخند بزند.
ای کاش می شد نگاهی به نسل ما بیاندازند٬ که سوختیم در همین حرفها . و عبرت بگیرند برای نسل چهارم. برای بچه های ما. واقعا بچه من و تو چطوری فکر خواهد کرد؟؟.

*******

پی نوشت:

۱- از پسر خوانده ممنونم که باعث شد حرفهایی که مثل غده شده بود را بیرون بریزم.

۲- دکتر جعفری تبار تنها استادی بود که سر کلاس های تخصصی مثل مثنوی و آشنایی باعلوم قرآنی می توانستیم از او سوال کنیم و او چه صبورانه جوابمان را میداد٬ اگر نمی دانست می گفت نمی دانم. سفسطه

نمی کرد.

+ تاريخ شنبه 15 تیر1387ساعت 9:21 بعد از ظهر نويسنده بهاره |

الان که می خوام این پستمو بنویسم چشام از بی خوابی دارن کو رمی شن، ولی انقذردلم برای نت و دوست های نتیم تنگ شده که دلم نیومد آپ نکنم.
                                                     ************
توی ماشین نشستم ، یه چشم به آدم هاست یه چشم به جزوه ام و گوشم به آهنگ. چه شود. چشام هم از بی خوابی روی هم سر می خورن ، امروز امتحان بوستان سعدی دارم تا صبح پلک نزدم. امروز روز آخر بود، بلانسبت شدیم لیسانسه مملکت. احتمالا باید مدرکمو قاب کنم بزنم گوشه اتاق.

چهارسال عین باد گذشت . انگار همین چند وقت پیش بود که توی روزنامه فرهیختگان اسممو دیدم و تمام کوچه رو دویدم ، وسط کوچه برادرم و دیدم، پریدم بغلشو گفتم: رضا قبول شدم.
چقدر مغرور بودم ، حتی دوست داشتم به کله پاچه یی هم بگم آقا قراره من دانشگاه برم بعد یه ژست بگیرم ،درست مثل آدم هایی بودم که فکر می کردند کوه جابه جا کردند

مهرماه بود که رفتیم سرکلاس. دانشکده مون خیلی کوچیک بود ولی مهم اسم دانشگاه بود که داشت . تو دانشگاه بود که از سن بلوغ و نوجوانی جوشهای گیلاسی و دماغ پف کرده خلاص شدم، بزرگ شدم وارد جوونی شدم. مثل تمام کسایی که فکر می کردند تو دانشگاه حلوا خیرات می کنند و میرن، منم رفتم. مثل همه کتاب تست هامو خورده بودم تا بیام ببینم این کاخ آرزوها چیه؟ اومدم دیدم و اصلا هم پشیمون نیستم.
توی همین دانشکده کوچیک بود که یه عالمه دوست پیدا کردم. یکی از استادها به ما که پنج نفر بودیم، پنج دلاور می گفت. یعنی : من ، جیکو ، حاثه زده، نغمه، مهری.

حسابی جو گیر بودیم. مرتب مقاله می نوشتیم ، نشریه چاپ می کردیم. مخصوصا من و جیکو که مغزمون بوی قرمه سبزی میداد. هروز با دفتر فرهنگ ، بسیج و نهاد رهبری دعوا داشتیم. این وسط مسطا آقایی پیدا شد که ملقب به آقا مهربونه بود ولی بعدها مهری این اسمو به فک طلا تغییر داد، چون وقتی شروع به حرف زدن می کرد تیربونو ول نمی کرد  درست مثل جناب... و با من و جیکو ٬ سه پایه شدیم برای همه جو گیرشدن ها. 

چهارسال مثل تمام خوشی هایی که تند تند می گذره تموم شد. با تمام شب بیداری های آخر ترم و اس ام اس زدن به جیکو که چقدر خوندی؟؟
از خیابون شفق تا شهرک پیاده رفتن ها، اردو ها، زاپاتا خوردن ها و بحث های بی سر ته کردن . وقت هایی که مثل بره دنبال رحیمیان از این کلاس به اون کلاس از این همایش به اون همایش از این شب شعر به اون شب شعر رفتن.
وقتی داستان هامو به رحیمیان دادم و خوند گفت: چرا انقدر سیاه، مشکل خانوادگی داری؟؟ و من بر و بر با تعجب بهش زل زدم.

حالا سر جلسه امتحان نشسته ام و دارم فکر می کنم این روز آخر چطور تموم کنم که حماسی بشه؟؟
شاید دلم می خواست تمام دانشگاه را وجب کنم و من که اشکم دم مشکم است چند قطره اشک بریزم ، شاید هم دلم می خواست به ترم پایینی ها پز بدم ، درست مثل وقتی که ترم اول بودم و دوست داشتم خودی نشان بدهم ولی تربالایی ها با حقارت نگاهم می کرند.
دوست داشتم توی همه کوچه هایی اطراف راه برم ، به پارک های دورو بر برم و به چشم همه هم دانشکده یی هام زل بزنم ولی هیچ کدام از این کارها را نکردم. حتی به سر در دانشگاه هم نگاه نکردم ؛

 فقط سرم را پایین انداختم و سوار ماشین شدمو به دنبال دختر داییم برای خرید رفتم. حتی بغض هم نکردم با اینکه امتحانم را خوب ندادم ولی باز به همه می خندیدم. و اولین نفر حاثه زده بود که زنگ زد و تبریک گفت و من بیشتر خوشحال شدم و مغرور.
و حالا من ماندم یک مدرک لیسانس و یک عالمه خاطره که بهترین های زندگیم بودند.

******

پی نوشت:

۱: خانم های محترمی که روسری زرد سر می کنید٬ موها تون زرد٬سایه٬ خط چشم ٬ ریمل و لنز و رژگونه٬ رژلب زرد می زنید به همراه مانتو و کیف و ناخن کاشته شده و شلوار و دامن زرد لطفا در آینه نگاه کنید تا ببینید شبیه چه چیزی شده اید.

۲: دختر خانم هایی که چادر سر می کنید به همراه هفصد قلم آرایش و موهای فوکول کرده شبیه اجباری ها هستید به خدا در دانشکده و خیابان پدر و مادرتان دنبالتان نیستند.

۳: پسرهای محترم بلوز ها و تی شرت ها ی نیم تنه مخصوص شما نیست٬ احساس خوش تیپی نکنید.

۴: گشت ارشاد لطفا به لا اکراه فی الدین لبه طاقچه خانه تان که حالا خاک مالی شده نگاه کنید و سعی کنید طالبان نباشید. هر چند سخت است برایتان.

+ تاريخ سه شنبه 11 تیر1387ساعت 1:16 قبل از ظهر نويسنده بهاره |

 

تازگی ها هر جا سر می زنم یه بازی علم شده و همه سعی می کنن این بازی و خوب یاد بگیرن، بعضی ها مثل من خودشونو قاطی بازی می کنن، چون کسی ازشون دعوت نکرده؛ بعد یواشکی میان به بقیه دوستهاشون یاد میدن.
البته هیچ ربطی به من نداره که این بازی جدید راجع به قبر و قبرستون و کفن و این مسائل فیلتر شده است. من فقط خودمو قاطی بازی کردم ، چون مغزم دچار رسوب شده و البته قطعی و قحطی بعلاوه تحریم دشمن ، باعث میشه که مغزم بره تو استراحت و بی موضوعی. و کلی دعا به جون توکای مقدس و قربانی 14کنم  که این بازی و علم کردن تا من دچار فقدان موضوعی نشم.

حالا قراره فکر کنم اگر بدونم 24 ساعت دیگه می میرم چیکار می کنم؟؟
اولش فکر کردم و گفتم خوب می میرم دیگه ، بعد دیدم حیفم. اگه خدا زیر بار زنده بودنم بعد از میتینگ های اعصاب خورد کن نرفت ، سعی می کنم کارهایی رو که دوست دارم انجام بدم هرچند خیلی بیشتر از 24 ساعت زمان لازمه  .

.....


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 2 تیر1387ساعت 2:16 قبل از ظهر نويسنده بهاره |


 

دست هایم را داخل جیب مانتو مچاله کردم ، چقدر خوب می شد اگر باران ببارد، ولی نمی بارد می دانم. هر چقدر دستم را زیر آسمان نگه می دارم ، سرم را  سمت بالا می گیرم ولی از باران خبری نیست . فقط آفتاب است و گرمای خرداد و شرشر عرق  از سر صورتم. 

گره شالم را شل می کنم ، احساس خفگی می کنم ، ولی هنوز دوست دارم راه بروم و اگر کسی مثل بختک جلویم سبز شد لبخندی بی معنا به صورتش بپاشم . سنگ جلوی پایم را دنبال خودم می کشم . یکدفعه هوس استخر ، شایدهم  دوش آب سرد و هندوانه یخکی به سرم می زند. دلم برای تمامشان ضعف رفت ولی باز هم دوست دارم راه بروم. شاید هم دوست دارم تمام تهران را پیاده بروم و در تمام دودهای شهــــــــر گم شوم. 

به ترافیک مر گبار خیابان نگاه می کنم. کف پاهایم دارد سوراخ می شود . به پسرکی که با التماس به راننده ماشینی زل می زند و می گوید: تمام مریم ها سه تومن. چراغ سبز می شود و ماشین لای همان دود ها گم می شود. پسر هم دستانش از دو طرف آویزان می شود، انگار دوست دارد گریه کند. سنگ را جلوتر می فرستم؛ باز هم به آسمان خیره می شوم ولی از باران خبری نیست. شاید اصلا بارانی در کار نباشد .

حوصله خانه رفتن هم ندارم ولی تا شب که نمی شود الاف ماند ، باز هم راه می روم ، پسری تیکه می اندازد: هی خوشگله دوست پسر جیگر نمی خوای. با خودم گفتم کنار دریا هم برم باید آفتابه ببرم. لبخند نمی زنم، جواب نمی دهم   ولی باز هم می گوید. گفتم: مامانت بهت یاد نداده فکتو به موقع وا کنی؟؟ و رد می شوم و به آدم ها ، نگاهها ، چاله ها ، مغازه ها ، نگاهای سرد و تو خالی که بی هدف دنبال چیزی هستند خیره می شوم.

پیرزنی کنار خیابان نشسته و با نگاه سخت سردش می گوید لباس بخر. می خرم بااینکه می دانم هیچ وقت نمی پوشمش. مچاله اش می کنم  و داخل کیفم می گذارم.
سر خیابانمان رسیدم ، به آسمان نگاه می کنم٬ هنوز مهربان است٬ شاید باران ببارد.

********

پی نوشت:

** از دوستانی که پست : چه صبوری تو ٬را خوانند و نظر دادند ممنونم و عذر می خواهم که حذفش کردم٬ چون احساس کردم ممکن است خیلی ها با خواندنش غمگین شوند و دلشان بگیرد.

+ تاريخ سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 4:46 بعد از ظهر نويسنده بهاره |

مثل هر روز خیابان را گز میکرد ، حالا می دانست کل خیابان تا ته آن چند قدم است ، می دانست هر کدام از این درخت ها چند سال دارند. اگر چشم بسته تا ته می رفت٬ می فهمید الان درخت توت کدام است و این کدام کاج است.

از همان روزهای  اول با همان مردم که هر روز آن ها را می دید روزها را گذراند. وقتی همه خانه ها حیاط دار بودند ، چند شاخه از درخت های خرمالو ، زرد آلو و گردویشان در خیابان سنگین می شد. و حتی خوب پسرنجار را به یاد داشت که بعد از فوت پدرش خانه را کوبید. و این تازه اولین خانه بود وهر کدام از درخت های باردار زیر خاک می رفتند. اول سه طبقه و چهار طبقه حالا هجده طبقه و بیست طبقه.

نام تمام بچه های خیابان را می دانست. خوب یادش است وقتی زن ...آقا دومین دخترش زایید بچه به چهل روز نرسید بود که زن بیچاره ساک به دست در خیابان بود. وقتی سید محله مرد و همه برایش تا چهل روز گریه می کردند ولی حالا کسی به بچه هایش سر نمی زند . می گویند: کدوم سید؟
  ما که سید نداشتیم.

   حالا دیگر مردم محله با او محترمانه رفتار می کنند، از زن های داخل صف شیر گرفته تا طلا فروش و سوپر دریانی محله به او سلام می دادند و او با آن کمر خم شده و عصای بلوطی رنگش و آن صورت چروک و چشمانی که حالا یک عینک ته استکانی داشت و دیگر کسی نمی دانست که این چشمها یک روزی به رنگ تمام روشنایی های دنیا بود با سر جوابشان را می داد.

همیشه وقتی از آن خیابان رد می شد همان کت و دامن سورمه یی رنگش را می پوشید و روسریی که حالا مجبور بود سر کند. هر چند دیگر لباسش نخ نما شده بود ولی خودش به او گفته بود این لباس بیشتر از بقیه لباس ها زیبایت می کند. هرچند دیگر هیچ نشانی از آن زمان ها نداشت و او می ترسید اگر آن مرد بیاید....!

کمی سرش را بلند کرد و دستی به کاج کشید ٬ خب می دانست حالا سی سال از عمرش می گذرد، وقتی برای اولین بار از   اینجا رد شد٬ تازه این کاج را کاشته بودمد.

سر سا عت همیشگی سر صندلی کافه نشسته بود و با دست زیر چانه اش به مردم نگاه می کرد و سیگار دود می کرد و چای می خورد. خوب می فهمید که این مردم در حال رفت و آمد هر کدام دردی دارند که مثل خوره روحشان را می خورد. به آن ترافیک لج درار نگاه می کرد و حسرت می خورد برای روزهایی که نصف مردم این خیابان حتی دوچرخه هم نداشتند٬ چه برسد به پرادو و کوفت و زهرمار. حتی حالا که ترافیک گره خورده بوده و مردم بوق می زدند و فحش می دادند او فکر می کرد چرا اینها را نمی شناسد.

همیشه میزش خالی بود، کسی اینجا نمی نشست چه آن موقع که صاحب کافه آنجا را نفروخته بود و چه حالا که میز و  صندلی ها عوض شده بودند، حتی شکل در و دیوار هم .

حالا همه می دانستند آخر شب که صندلی ها را جمع می کنند او می رود با یک بغض سنگین. به زور خودش را  از روی صندلی می کند و آخرین سیگار پاکتش را روی میز له می کند. هیچ کس نمی داند آخرین بار کی موهایش را بلوند کرد ، یا کی با لبان سرخ کرده اش با دیگران حرف می زد.
همیشه می گفت: او به من گفته بود دیگر نمی گذارم مثل زن های خراب در شهر بمانی هر طور شده می برمت. ولی هنوز نیامده بود .روزها و ماهها و سال ها پشت هم آمدند. ولی او نیامد  و نگاه پرترحم دیگران....


 

پی نوشت:

۱و ۲ و ۳ نداریم اصلا پی نوشت نداریم. حرفی هست؟؟؟؟

+ تاريخ چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1:30 قبل از ظهر نويسنده بهاره |

 

    سوتی بلای خانمان( خانه مان٬ خانه ما٬ دوست و آشنا ٬ همسایه این وری و اون وری) سوز.

 آقای پسر خوانده٬ ما رو به یک بازی شوم دعوت کردند و از اونجایی که من اصلا بلد نیستم نه بگم ٬به حرف پسر خوانده گوش دادم و می خوام سوتی هامو بگم ٬ البته ناگفته نمونه من اصلا اهل سوتی دادن نیستم نه اینکه نیستم٬ هستم ولی نه خیلی زیاد ٬ در حد روزی یکی و دوتا.  کلا ۱۰ دقیقه طول کشید تا به اندازه N تا سوتی در خودم کشف کردم حالا باید پنج تا سوتی بگم ٬تا عبرتی باشد برای آیندگان و گذشتگان.

****************

۱- سوتی دسته جمعی:  آخر شب ٬ بعد از عروسی دختر عمه ام همه خونه عمه ام اینا جمع شدیم. دخترها  تو اتاق بودند و پسر ها تو هال. ما هم از سر بی کاری شروع کردیم جوک گفتن.( دیگه حدس بزنید چه...)  و بلند بلند می خندیدم ٬ عمه کوچیکم از اتاق رفتن بیرون ٬ ما هم ساکت شدیم ٬ پسر عمه ها و عمو ها گفتن : بابا بازم جوک بگید٬ داریم فیض  می بریم.

۲- سیگارت:  یه سال عید که اهواز بودیم٬ خونه یکی از اقوام محترم ناهار دعوت بودیم. اون سال تازه سیگارت اومده بود و ما هم تازه عیدی یاد چهارشنبه سوری افتادیم. پسر عمه ام هی از این سیگارت سه زمانه ها می ترکوند ٬ هی می گفتم به منم بده . می گفت: واسه دخترا  جیزه. بالاخره با هزار التماس ازش گرفتم. توی خونه این فامیل محترم ٬ دستشویی در حیاط تشریف داشت یه کوچولو هم شیشه دستشویی شکسته بود٬ منم یکی از این سیگارت سه  زمانه ها رو انداختم تو دستشویی٬ یکدفعه صاحب خونه یک دست به شلوار با صورت رنگ پریده از توالت اومد  بیرون.

۳- نوشابه: بابام یک بار دوست هاشو واسه افطار هتل کوثر دعوت کرده بود٬ منم که حسابی حوصله ام سر رفته بود تو نوشابه ام نمک ریختم٬ همون موقع یکی از این خانوما اومد سلام علیک کنه٬ تمام گاز نوشابه ریخت رو مانتو و روسری اش. منم نیشم تا بنا گوش  باز.

۴- شوهر خاله محترم: مامانم همه فک و فامیلاشو خونه مون دعوت کرده بود٬ یه شصت نوع غذا از بیرون گرفته بود و خودشم لطف کرد سالاد درست کرد. منم پامو روپام انداخته بودم و بر بیا ها رو نیگا می کردم. سر میز شام٬ شوهر خاله ام گفت: بهاره بطری دوغو بنداز. منم جو گیر شدم بطری دوغو پرت کردم٬ نگو بطری در نداشت همه دوغ رو شوهر خاله ام چپه شد.

۵- سالاد:یک شب عمه دومیم و شوهر شو بچه هاش مهمون بابام هتل المپیک بودن٬ پسر عمه ام هنوز نیومده بود و صندلی کنار من خالی بود. آدامسمو از داخل دهنم دروردم و زیر کاهوی سالادش قایم کردم٬ مدیر داخلی هتل اومد کنار بابام نشست . بابام گفت: آقای  فرزین بفرما. اونم بی تعارف کل سالاد و خورد. ( یک سال بعد مثل همین بلا تو عروسی  دختر عموم سرم اومد.)

پی نوشت:

۱- یک عالمه سوتی دیگه دارم چون ضد اخلاقی هستند و ممکن در وبلاگم تخته بشه از گفتنشون معذورم. ابته یک سرها هم زیادی مایه ننگن و تازه پنج تا رو متذکر شدم و دیگران هم خوب میانه داری می کنن . مثل: حادثه زده٬ جیکو٬ نیما.

۲.- دوستان محترمی که این پست و می خونن جمیعا به این بازی شوم دعوتن.

۳- اگر بی مزه بود معذرت می خوام.

 

+ تاريخ شنبه 18 خرداد1387ساعت 11:50 بعد از ظهر نويسنده بهاره |

 پی نوشتم اول مطلب:

۱. این پست از روی روان پریشی نیست٬ فقط حاصل یک جر بحث مختصر با یک خانم محترم است . 

 من نازک نارنجی و زود رنج هستم و زود گند اخلاق می شوم.

۲- حاصل این اخلاق گند٬ اس... ذهنی است.

۳. انقدر از مردن می نویسم تا ازش نترسم. مثل سهراب که می ترسید و می گفت: و نهراسیم از مرگ / مرگ پایان کبوتر نیست.

۴. نگین دیونه ام خودم می دونم.(پی نوشتش اندازه یه پست شد).

۵. این پست توجه کوچکی به یک قسمتی کوچکی از کتاب ویران می آیی٬ حسین سنا پور دارد.

**********

     برای تو می نویسم که می دانم دیگر نیستی و هیچ چشمی هرگز تو را نخواهد دید٬ تو را نمی شناسم. شاید زیر یکی از همین گورها خوابیده یی و دیگران گاهی برایت فاتحه یی می خوانند٬ نمی دانم چند سال داری. هرچه هستی از سرزمین من هستی ٬ شاید روزی که خاک به بوی بدن تو متبرک شد ٬ کسانی بودند که برایت اشکی ریختند ٬ شاید هنوز هم داغ نبودنت دلی را می سوزاند ولی بیشتر فکر می کنم که فراموش شده یی ٬ چون خاصیت خاک همین است.

     برای تو می نویسم که هیچ کلمه یی نزد تو بی حرمت نیست و تک تک واژه ها برایت قداست دارند و دوست داری تمام آن ها را ببلعی. حتما گاهی بغض می کنی و خاک گورت٬ سرد و تر می شود٬ مثل تمام فرزندانی که نه نامشان را می دانیم نه رسمشان. حتی نمی دانیم سقفی  دارند تا شب آرام سر بر بالش بگذارند. شاید تو بدانی چون می گویند روح مرده ها بر همه چیز ناظرند. من حالا خیره به گور تو و دیگران هستم. بالاخره من هم روزی زیر این خاک خواهم خفت و تا آخر دنیا می توانم به تمام چیزهایی که می خواستم و نشد فکر کنم.

     برای تو می نویسم که روزی عاشق بودی و بوی تمام گل های سرزمینم را می بلعیدی و به موهای تمام دخترکان شهر شقایق می زدی. 

     برای تو می نویسم که روزی نگاهت بوی تلخ اندوه ٬ غصه٬ گریه... را چشیده.

     برای تو می نویسم ٬ که  نگاهت دیگر تبدار نیست . دیگر برای خنده دخترک فال فروش غش نمی کنی٬ ولی می دانم با تلخی نگاه تمام دخترکان شهرم تمام گورها را به آشوب می کشی.

     برای تو می نویسم که روز ی دستانت گرم بود و کسی هم بود که دستانت را با محبت لمس کند و نگاهش را به نگاهت ثابت کند. تو از خاک منی و من تو را نمی شناسم و چقدر تلخ است که نمی شناسمت و نمی دانم حالا خانه ات کجاست. شاید الان در مرغزار سرد گورستان دراز کشیده یی و به بکر بودن آسمان فکر می کنی٬ و به بکارت تمام ستاره ها لبخند می زنی.

     برای تو می نویسم که می دانم ٬ دوست نداری هیچ واژه تلخی ٬ معنا پیداکند٬ حتی اگر تلخ ترین واژه ها برای کسانی باشد که دوستشان نداری.

     چه خوب است که من نمی دانم تو چگونه زنده گی کردی و توهم. هردویمان خود واقعیمان بودیم. و شاید سخت دلت می سوزد که چرا قبل از خفتن ٬ برای مرده یی در گور نامه ننوشتی و روی تمام سنگ های سرد ریز ریز شان نکردی. و خوب می دانم همه ما یک روز قدیسه خواهیم شد حتی اگر بد زنده گی کرده باشیم.

+ تاريخ سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 6:44 بعد از ظهر نويسنده بهاره |

هميشه همه ما ها آرزوهامون اونقدر بزرگن كه براي رسيدن به هر كدوم از اونها به اندازه يك عمر زمان لازم داريم و بعضي از آزروهامون اونقدر كوچك و حقيرند كه ممكن خودمون هم خنده مون بگيره. اما من فكر مي كنم هيچ آرزوي كوچكي حقير نيست. حتي اگر بدوني به خاطر كوچيكشون نمي توني بهشون برسي.

همه آدم ها با آرزوهاشون زنده هستند و زندگي مي كنن تا جايي كه يه روزي بزرگترين آرزوشون خوابيدن توي گور تنگ و سرد و تاريكه و ديگه هيچ محركي وجود نداره تا اونها رو به جلو هل بده.

هميشه قبل از خواب وقتي از پنجره اتاقم به آسمون نگاه مي كنم و همه چيز در سكوت مطلق هست ، اونقدر به آرزوهاي كوچيك و بزرگم فكر مي كنم تا خوابم ببره. بعضي از آرزوهام اونقدر كوچك هستن كه حتي ديده نميشن. ولي من همه اونها رو با تمام كوچلو بودنشون دوستشون دارم.

بعضي وقت ها كه بارون مياد و همه مي خوان يه جا برن كه خيس نشن من دوست دارم اونقدر تو بارون راه برم تا موها و لباسم همه خيس بشن و بچسبن بهم. بچه تر كه بودم هميشه غصه مي خوردم كه چرا مثل برادرهام پسر نيستم و بين اونها فقط من دختر شدم ، دوست داشتم پسر مي شدم تا مثلا يه روزي ريس جمهور بشم شايدم فوتباليست يا تمام كارهاي كه توي اين مملكت فقط مال مرد هاست و انجام بدم.

اما بزرگ تر كه شدم همين بهاره رو دوست داشتم كه با يه اخم باباش بغض مي كرد و گريه مي كرد ويا هنوز كه هنوز مثل بچه ميره و آويزون مامانش ميشه و رو پاهاش مي شينه. يا حتي اونقدر خله كه دوست داره  يه شب بره توي جدول وسط اتوبان بايسته و دست هاشو از هم بازكنه و به آسمون زل بزنه و ببينه هنوز آسموني واسه ديدن مونده؟ اونقدر زل بزنم تا همه با انگشت نشونم بدن و بگن : يارو يه تخته اش كمه. وقتي آرزوي كوچيكي نباشه ، آرزوي بزرگي هم به وجود نمياد. وقتي خودمون اونقدر كوچيكيم كه حتي از بالاي يه ساختمونم ديده نميشيم چرا اين چند روز بودن به جاي لذت بردن از تمام زيبايي ها يي كه مي تونيم لمسشون كنيم به چيزهايي فكر كنيم كه تمام عمرمون براش صرف كنيم. و وقتي توي گور خوابييدم  رنگ آسمونو  ندونيم  و هيچ چيز زيبايي رو لمس نكرده باشيم.

پي نوشت:

- همه آرزوهام انقدر لطيف نيستن.

- بزرگترين افسوس آن است كه مي خواهي ولي نمي تواني و به ياد مي آوري روزي را كه مي توانستي ولي نخواستي.(از يك دوست )

 

+ تاريخ چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 2:10 قبل از ظهر نويسنده بهاره |

 

سلام خدای مهربان...

چند وقتی می شود که برایت نامه ندادم٬ آخر این روزها دیگر نامه نمی نویسند و داخل بطری نمی گذارد و توی آب نمی اندازند. یا دیگر رسم نیست به پای کبوترهای نامه رسان نامه بست. حالا همه برای هم دو - سه خط اس ام اس می دهند و گاهی ایمیل می فرستند.دیگر شیوه های کهن برای همان نسل بابا غوری خان خوب است.

البته اگر بغل دستم دریا بود نامه را برایت داخل آب می انداختم و این کار کلیشه یی را تکرار می کردم ٬ مثل تمام شب و روز زندگیمان که بوی نا گرفته. فکر می کنم دیگر هیچ کدام از چیزهایی که یک روز قشنگ بودند دیگر دیده نمی شوند.

خدایا نمی دانم تو هم در آسمان هفتمت کامپیوتر داری یا نه ٬تا سری به وبلاگم بزنی . ولی همه می گویند تو در همه جا هستی یعنی الان تو اتاقم کنار کامپیوتر نشسته یی و می بینی برایت چی می نویسم. گاهی آنقدر از دستت ناراحت می شوم که پتو را روی صورتم می کشم که نبینمت ولی می دانم نمی شود.

نمی دانم خدای من با همه خدا ها یکی است یا نه؟ این همه سال یعنی درست از هفده سالگی برایت نامه نامه نوشتم . توی دفترها قشنگ . در این چهار ٬ پنج سال حدود صدتا نامه نوشته ام . خودت هم خوب می دانی من هم خوب میدانم که همه همه آنها تکرارین . یک روز آنقدر خوب بودم که عاشقانه برایت می نویسم و عاشقانه برایت نماز می خوانم و دوست دارم بغلت کنم. یک روز از جای دیگر ناراحتم سر تو خالی می کنم و دیگر برایت نامه نمی دهم . تنها دلیلم هم این است که تو خدایی٬ می خواستی خدا نباشی.می خواستی انقدر بزرگ ٬مهربان نباشی و نگویی من خدای توبه پذیرم. من از تو فقط خصلت های خوبت را به یاد دارم . نمی خواهم به بد اخلاقی هایت فکر کنم . از دعوایت می ترسم پس سعی می کنم به آنها فکر نکنم تو مثل مادرمی وقتی که نوزاد بودم.

نمی دانم چرا باید برایت نامه بنویسم . تو که همه چیز را مثل آینه می دانی پس دلیلی ندارد دستم را خسته کنم ٬ مهم نیست ادم وقتی دلش می گیرد باید یک غلطی بکند.


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 3:53 قبل از ظهر نويسنده بهاره |

 

با نگرانی داخل مبل فرو رفتم و به او که درست روبروی من بود خیره شدم. نگاه ثابتم کندنی نبود٬ دلم برایش تنگ شده بود. اگر این همه آدم جمع نبودند و من و او تنها بودیم شاید...

خجالت کشیدم٬ نگاهم را به زیر انداختم. گل های قالی را شمردم. تا حالا دقت نکرده بودم که می شود گل های قالی را شمرد. ۲...۳...۶...۱۲. همه با هم حرف می زدند ولی من حوصله گوش دادن نداشتم . مادرم بلند شد به آشپزخانه رفت و با سینی پر از چای برگشت و برادرم آن ها را به میهمان ها تعارف کرد.

خودم را جا به جا کردم . پدرم قندی داخل دهانش گذاشت و داغ داغ لیوان چای را سر کشید. از پشت بخار چای تصوریش درهم بود ولی بازهم ...دیگر طاقت نداشتم باید کاری می کردم ثانیه ها تند تند به ساعت می کوبیدند. اگر عجله نمی کردم همه چیز تمام می شد و من باید یک سال انتظاردیگر می کشیدم.

آب دهانم پرا قورت دادم . به پدر و مادرم نگاه کردم٬ به مهمان ها. حالا همه آرام بودند و غرق دیدن فوتبال . باز نگاهش کردم هیچ چیز امیدوار کننده یی در او ندیدم.شاید او هم منتظر عکس العملی از سمت من بود.

کف دستهایم عرق کرده بود . خجالت می کشیدم ولی باید کار را تمام می کردم چقدر می نشستم و می دیدم دیگران او را با نگاهشان می خورند؟ بالاخره خودم را کندم و با تردید به سمتش حرکت کردم ٬ زیر چشمی نگاهی به دیگران انداختم. خدا را شکر کسی حواسش به من و او نبود. با خیال راحت بشقابم را پر از گوجه سبز کردم و آنها را که حالا خیلی درشت  بودند با یک عالمه نمک خوردم.عجب ترش بودند و خواستنی.

 

+ تاريخ شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 3:45 بعد از ظهر نويسنده بهاره |

 

می دونم همه تون خیلی مشتاق بودین که زودتر آپ کنم٬ منم آپ کردم اما این آپ کردن حاوی یه خبره که امیدوارم غصه تون نشه. من جمعه هفته دیگه کنکور ارشد دارم و می خوام یه هفته مثل آدم٬ داخل نت نیام و درس بخونم.

البته وهم برتون نداره که می خوام خر بزنم٬ نه اینطور نیست. نمی یام که این خاله خانباجی ها پشت سرم لغز نخونن و نگن دختره خل یه هفت به کنکور وبلاگ گردی می کرد٬ تو رو خدا این دختر چشم سفید و باش.

ولی شما ها بچه های خوبی باشید وبهم خیلی سر بزنید و زیاد زیاد  واسه ام کامنت بذارید  تا اومدم ذوق مرگ بشم.شایدم زیر آبی بیام و بهتون سر بزنم.

دعا واسه ام کنید که قبول شم. اون موقع شیرینی اینترتنی واسه تون می خرم.

 

+ تاريخ جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 11:4 بعد از ظهر نويسنده بهاره |

 

مغزم خشکی زده نه از نوع دور لب و دست ها و دریا و زمین البته شاید بی شباهت به هم نباشن اون هم به خاطر بی حاصلی است که ناشی میشه از دلایل متنوع و یک سری محصولات مشترک در ذهن ٬ که منجر به چرت وپرت گویی میشه و چرت وپرت گویی خودش یکسری زیر مجموعه ها داره که یکی از اون ها معضل آپ شدنه . و اینکه من ومن بگن د به آپ٬ ما هم که خراب رفیق رفاقت می کنیم و از نردبون می افتیم البته این نردبون با نردبون داستان ابراهیم گلستان متفاوته ولی میشه یک نوع تشبیه بی وجه شبه ازش گرفت و آپ شد ما هم هی می آپیم بعد  می هنگیم و مغز دچار یک نوع چالش بینی میشه و آدم و یاد تالش می اندازه و متوجه جناس مضارع میشه و پی می بریم که ادبیات فارسی پر از آرایه است و این تنوع در دید روشتفکرها بسیار موثر افتاده و اونها رو به سه دسته تا حدی مساوی تقسیم کرده که دسته چهارم چرند گویان هستند که با توجه به  تحقبقات که حاصلش موارد زیر است:تزلزلات روحی. فقر. نکبت  . ثروت. واحد افتاده دانشگاه در پیت.سوالت بی جواب  +افسردگی ناشی از خیلی چیزها+ دولت خدمت گزار+تطابق اینها با این شعر: و نهراسیم از مرگ. که نتیجه اش بغض های نشکسته که باز اون هم از برج سازی ها و صدای کامیون ها ناشی میشه حالا می پرسی چه ربطی داره؟ الان واسه ات توضیح میدم...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 0:54 قبل از ظهر نويسنده بهاره |

 

امروز از اون روزهای نکبتی بود که  آرزو می کنم فقط با فاصله زمانی کمتری تکرار شود.ساعت چهار صبح با خواب بدی که دیدم از خواب می پرم٬ بغض خفه ام می کند ولی حوصله گریه کردن ندارم٬ دوست داشتم گریه کنم ولی باز خفه می شوم. روی تختم دراز می کشم ٬ می ترسم چشمانم را ببندم . لیوان آبی می خورم سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکم . بالاخره خوابم می برد. صبح با صدای تلفن بیدار می شوم. دست و صورتم را می شورم ٬ باید بروم قبض تلفن بدهم. هرچه می خواهم برادر کوچکترم را تطمیع کنم زیر بار نمی رود و روی تختش بی تفاوت دراز می کشد و مجله سینمایی اش را ورق می زند . لباس می پوشم و راهی بوستان پونک می شوم . گرمی بیداد می کند عین ابر باران زا عرق می کنم .  شیشه را پایین می کشم . جلوی در مجتمع پارک ممنوع است . از خیابان رد می شوم

اول بانک ملی می روم ملت عین عسل کپک زده بهم چسبیده اند. داخل نمی شوم٬ بانک صادرات هم دست کمی از ملی ندارد. به تجارت می روم آنجا باز قابل تحمل تر است . یک شماره می گیرم ۳۸۳. همیشه از اعداد فرد بیزار بودم . دوتا سه را با هم جمع می کنم بعلاوه هشت میکنم٬ چهارده می شود از بچگی عاشق این عدد بودم. نگاهی به تابلو می اندازم تازه ۱۹۵ بود. به کیفم نگاهی می اندازم بلکه کتابی داخلش باشد ولی نبود.

از بانک بیرون می روم تا برای موبایلم هندزفیری بخرم . می گوید: فابریک هجده تومن غیر فابریک چهار تومن. زورم می آید پول بدهم ٬ می خواتم گمش نکنم ٬ چشمم کور. می پرسم : تا کی هستید؟  - ده شب.  می خواتم اگر خر شدم برای خرید برگردم

جای دیگر می روم می گوید: فابریک دوازده تومن غیر فابریک همان. غیر فابریک می خرم و بیرون می آیم . دوباره داخل بانک می شوم ٬ فقط پنج نفر رفته بودند. صندلی خالی نبود به شهر کتاب می روم. تا کتابی بخرم و خودم را مشغول کنم. به همه کتاب ها نگاه نمی کنم تا هوس کنم یک جین بخرم

کتابی از مصطفی مستور می خرم به نام: عشق بی قاف و شین و نقطه. از اسمش خوشم نمی آید ولی می خرم و یک کتاب از ادبیات آمریکای لاتین نگاهی به اسم نویسنده مترجم نمی کنم فقط از اسمش خوشم می آید : مرد داستان فروش. می خرمش.  دوباره داخل بانک می شوم . جایی برای نشستن نیست شماره تازه به ۲۱۰ رسیده . کتاب مصطفی مستور را در می آورم ٬ داستان اولش را می خوانم خوشم نمی آید ٬ شاید چون حواسم پرت بود و نگاهم فقط گرم بود. هنوز داستان دوم را شروع نکردم که صندلی خالی می شود

سریع می نشینم ٬ از گرما دارم خفه می شوم گره روسریم را کمی شل می کنم. صندلی سمت چپم خالی می شود پسری بیست و دو ساله کنار دستم می نشیند احساس خوبی نسبت به او ندارم . آرنجش به آرنجم می خورد ٬ خودم را داخل صندلی مچاله می کنم.   ...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 9:8 بعد از ظهر نويسنده بهاره |

 

وقتی تصمیم گرفتم وبلاگمو آپ کنم  با من یک که مشورت کردم تصمیم گرفتم راجع به اتفاقاتی که توی خونه من و من افتاده بود حرف بزنم. حتی تمام حرف هامو توی کاغذ نوشته بودم ولی شب وقتی داشتم بر می گشتم خونه از پشت شیشه ماشین نگاهم به آسمون افتاد با سه چهار تا دونه ستاره . صدای نیما رییسی هم که داشت سی دی خدای منو می خوند تو گوشم بود:

بیایید لحظاتی رو با هم خلوت کنیم و شبی رو دور از هیاهو ی زندگی تنها سر کنیم...به آسمان نگاه که می کنیم اونقدر برای ما نا آشناست که انگار بار اول داریم اونو کشف می کنیم...

بعد دیگه حواسم پرت شد. یاد خیلی سال پیش افتادم که هنوز نه برجی بود . نه ایفون تصویری- نه در ریموت دار . هنوز اتوبان همت انقدر سبز نبود ولی همه آدماهمو می دیدند و دلشون واسه هم تالاپ تولوپ می کرد . دخترا دلاشون از صبح تا شب کوچیک نمی شد. کسی تو فکر دماغ عمل کردن نبود...

یاد اون وقتها افتادم که پنج شنبه شب ها همه خونه پدر بزرگم  جمع می شدیم و هندونه یخکی می خوردیم . گل های حیاط و آب می دادیم ـ گا هی هم آب بازی می کردیم.پدر بزرگم هنوز عصا نداشت - روی ویلچر نمی نشست - همه چیز و خوب به یاد داشت  می یومد روی ایون و به ما ها نگاه می کرد. آخر سر همه خسته می شدیم و توی حیاط روی تخت زیر پشه بند دراز می کشیدیم و به ستا ره ها زل می زدیم تا خوابمون ببره گاهی هم مامان هم قصه پریا رو تعریف می کرد بعد منم تا چند سال فکر می کردم پریا قصه همون پریای شعر شاملوست. صبحم  که هنوز نگاهمون با آسمون بود فکر می کردیم هر ابری چه شکلی یه یکی شبیه فیل یکی قطار یکی هم عین خودش بود.

وقتی با من ومن داشتیم بچگی مونو مرور می کردیم اون موقع که همسایه بودیم و از صبح تا شب تو حیاط بازی می کردیم تمام همسایه ها دوست بودن و همه خونه یکی- یه کلی حال می کردیم

اون وقت ها روز ها و شب ها رو می بلعیدیم تا زود تر بزرگ بشیم و آدم بزرگ به حساب بیایم ولی حالا... گاهی می گم کاش می شد یه جایی یه روستای سبز دنج بود و آسمون نزدیک بود می تونستی راحت خدارو بغل کنی نه اینکه یه ماه رمضون به فکرش باشی وبس.

اون موقع ها خیلی چیزا نبود ولی ماها بچه بودیم و با یه عالم بچگی . حلا تک و توک ستاره یی هست و اصلا اسمونی دیده نمی شه. دیگه هم بچه نیستیم تا دلمونو به خاله بازی ها وسطی ها و دعواها خوش کنیم. حالا همه چیز جدیه .

*******

اگر خوب نشد . طولانی شد عذر می خوام . یه جور دل نوشته بود.

(برای شناخت من و من به وبلاگشون برید.)

+ تاريخ چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 11:49 قبل از ظهر نويسنده بهاره |

 

     ثانیه شماری می کردم تا دکتر... زودتر سر و ته درس را به هم بچسباند و برود تا منم لباس عزا از تن شکم گرسنم در بیاورم . ولی کلاس عین کش پنیر پتزا تموم نشدنی بود و دل من در تب و تاب. بالاخره استاد محترم رضایت داد و ادامه کلاس را به هفته بعد موکول کرد. من هم که  نیم ساعت قبل از تموم شدن کلاس وسایلم داخل کولیم بود با چشمانی که از گرسنگی دو دو می زد و شکمی که با صداهاش بی آبروم می کرد ٬ (لا مصب یه جوری سرو صدا می کرد انگار صد سال غذا نخورده )با دو از کلاس بیرون پریدم .

    با بدبختی کنار بوفه سه در سه دانشگاه رسیدم و یک عد هزار تومانی از کیفم درآوردم و بالا گرفتم : آقا ...آقا  ولی انقدر دانشجوها محترم و با شخصیت بودند و مرتب  ایستاده بودند  که صدای آقا  آقا گفتن من در هوا گم و گور شد. ...


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 0:42 قبل از ظهر نويسنده بهاره |

 

روی تختم به شکم دراز کشیدم و خودکار و کاغذ جلوم ومن با یه نگاه مظلوم به اونا.

هر چی می خوام بنویسم ٬ نمی شه فقط خط ها رو سیاه می کنم و بعد یه ضربدر گنده

رو همه اش می کشم. مغزم عین آبکش شده و هیچی رو توش نگه نمی داره.

آدم اینجور مواقع احساس بدی داره . دوست داری ثابت کنی الان که کاغذ جلوته و

وسوسه خودکار باهات می تونی چند خط بنویسی ولی دریغ از چند کلمه.

حالا که نمی تونم ترجیح می دم به جای شر و ور نوشتن ٬ یه نصف شعر از شاملو

بنویسم که حداقل بیخودی کاغذ سیاه نکرده باشم:

******

می  خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم

خیال گونه

در نسیمی کوتاه

که به تردید می گذرد

می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم

می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

...

+ تاريخ دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 1:11 قبل از ظهر نويسنده بهاره |

 

 

همین چند وقت پیش بود که در ترافیک مزخرف خیابان شریعتی گیر کرده بودم.من نمی فههم

دکتر به این والا منشی٬ این خیابان تنگ و پیزوری کجایش به او می خورد ٬ البته بالا شهر است

و با قلهک و پاسداران می پرد. آدم که نمی شود همه چیز را با هم داشته باشد. هم بزرگ باشی

هم خیابان بزرگ یک طرفه به نامت کنند. اصلا می دونی چیه به آدم به اندازه پولش سهم

می دهند ٬ یکی اتوبان به نامش می کنند ٬ یکی هم برای خالی نبودن عریضه خیابان به نامش

می کنند.

هر چه بیشتر خرج کنی بیشتر برایت احترام می گذارند . تهران شهر گرانی است به همین راحتی

که نمی توانی سند به نامت بزنی. در همین فکرها بودم که...

 

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 10:56 قبل از ظهر نويسنده بهاره |


                                                   

زن دستانش را دو طرف گور سیاه پهن کرده بود٬حلقه ی زردش هنوز در دستش زار می زد.

انگار می خواست او را محکم بغل کند و به خود ثابت کند هنوز کسی را برای خود دارد. شاید هم

می خواست به خود بقبولاند آن کسی  که روزی او را در آغوش می کشید  مرده است.

 لابد می خواست به دیگران که او را بد نگاه می کنند ٬ بگوید به خدا بی کس و کار نیستم .

انگارمی خواست به  او بگوید تمام چیزهای این زندگی از گور او هم سرد تر و بدتر است.

شاید هیچ  چیز نمی خواست بگوید ٬فقط می خواست با مرده اش خلوت کند و دو قطره اشک بریزد

همین و بی عذاب وجدان همه چیز را فراموش کند ٬ حتی او را.

شاید...

+ تاريخ چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 3:36 بعد از ظهر نويسنده بهاره |


 

 

 

 

 

 

 

نگاهش به آفتاب ثابت بود٬ انگار با خورشید هم خونی داشت. حتی نورش چشمانش را کور نمی کرد

 ولی چشمان مرا چرا. هنوز عین مرده ها زل زده بود٬ حتی پلک زدن را هم فراموش کرده بود.

دست راستم را جلوی صورتش تکان دادم٬ ولی توی باغ نبود. آنقدر نگاهش به خورشید ثابت ماند

 تا دیگر غروب کرد و او به جای خالیش خیره. شاید در دل برای عزیزی که از دست رفته ٬ سخت

غصه می خورد .

حالا من به او که از دست رفته ماتم . عزیز نبود٬ حتی مهربان و قشنگ هم نبود.

 اصلا هیچ چیز نبود. ولی دوست داشتم نگاهش کنم ٬ چون اولین نفری بود که به خورشید

 زل می زد و می دانست آفتابی هم هست.

کنارش روی زمین دراز کشیدم ٬ سرد بود درست مثل همه سنگ های گورستان . او هم سرد بود٬

این را وقتی فهمیدم که دستانش را گرفتم . حالا می فهمم که مرده ها همه چیز را بهتر می بینند .

اصلا نگاهشان واضح تر است . و می فهمند که آسمانی هم هست.

+ تاريخ چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 1:15 بعد از ظهر نويسنده بهاره |

 

 

 

 

 

 

 

می ستایم روان های مردان پیرو راستی و زنان پیرو راستی را٬در هر سرزمینی که

زاده شده باشند.

مردان و زنانی که برای پیروی آیین راستی کوشیده اند٬ می کوشند و خواهند کوشید.

 

اوستای کهن - فروشی یشت( فروردین یشت) بند ۱۵۴

 

 

 ******************


 

 

دسته ی کاغذ بر میز

در نخستین نگاه آفتاب

کتابی مبهم و

سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای

بحثی ممنوع در ذهن

احمد شاملو

 

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 9:34 قبل از ظهر نويسنده بهاره |