|
گاهی میان کاغذ و قلم کلماتی جان می گیرند و کلماتی نیز می میرند. |
|
| « ما همه برگ داریم. وقتی برگ ها پژمرده می شوند، دیگر آدم بزرگ نمی شود، چون ایام کودکی سپری شده است. وقتی پیر و چروکیده می شویم، برگ ها رشد واژگونه می کنند چون عشق رخت بربسته است.» ![]() ![]() سرزمین گوجه ها سبز نام کتابی است که برا اساس بینش سیاسی خانم هرتامولر است. قلم شاعرانه ای دارد که برای خلق یک داستان مورد استفاده قرار گرفته است. قلمی که قرار است تلخی و نفرت انگیز بودن حاکمیت رومانی را از دهه 70 تا 90 را به ما نشان بدهد. کتابی است سلیقه ای و شاید برای هرکسی خوشایند نباشدو باید به لحن و روایت آن عادت کرد؛ باید با آن عجین شد. تا بتوان دریافتی درست از این روایت کم نظیر داشت. این رمان ، در زمینه ادبیات سیاسی است و به جز جایزه نوبل 2009 برنده جایزه ادبی کلایست (بزرگ ترین جایزه ادبی آلمان) شده است. کتاب سرزمین گوجه های سبز سراسر ترس و خفقان در زمان دیکتاتوری است. کسانی که برای نفس کشیدن هم می ترسیدند. و بسیاری از مصادیق آن را این روزها می توانیم در کشور خود ببینیم. عکس روی جلد دو چشم ترسیده است ؛ نگاهی وحشت زده و که می رود خالی از زندگی شود. نگاهی که پشت میله های دیکتاتوری اسیر است. و لبانی که خاموش و بسته هستند و می ترسند که بلند فکر کنند. سراسر کتاب مردمی را روایت می کند که می ترسند و کارهایشان بوی اجبار می دهد. دست می زنند، می خندند، رای میدهند در صورتی که چشم هایشان آماده گریستن است. روایت مردمی است که نمی دانند حریم خصوصی چیست! ![]() « آیا کسی تا به حال
پدر خود را انتخاب کرده است؟ هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، درکجا،
پشت کدام میز، در کدام تخت خواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم،
بخورم، بخوابم یا چه کسی را از سر ترس دوست داشته باشم.» داستانی نفس گیر را می خوانیم که بوی مرگ و سردی از تک تک کلمات توی حلقمان ریخته می شود. دانشجویانی امیدوار راهی شهر می شوند تا یاد بگیرند، بخوانند، درک درستی از جامعه انسانی خود پیدا کنند اما همه این ها توسط دیکتاتور زمان خود بلعید می شوند. فقر و ترس و تن فروشی را به جای دانستن و خواندن یاد می گیرند! «پس
ما همه روستایی هستیم. سرهای ما ممکن است زادگاهمان را ترک گفته باشد، اما
پاهای ما درست وسط دهکدهی دیگری ایستاده است. هیچ شهری در سایهی
دیکتاتوری رشد نمیکند؛ چون هر چیزی که زیر نظر گرفته شود، حقیر و کوچک
میماند.» کتاب از زندگی دختری به نام لولا شروع می شود، دختری است از جنوب رومانی که برای تحصیل زبان روسی به دانشگاه می رود. اوایل کتاب شرح وقایع نداری. لا به لای جملات شاعرانه و در دفتر خاطرات لولا، واقعیت را در می یابی . کتاب سرزمین گوجه های سبز، بیش از آن که روایت داستانی داشته باشد در قلم شاعرانه اش خفگی و اختناق را تصویر می کند. کتاب سرگذشت گروهی دانشجو را نشان می دهد که در زمان رژیم نیکلای چائوشسکو در رومانی، ولایت و روستای خود را ترک کرده و به شهر می آیند و تمامی آرزوهاشان در شهری مصیبت بار بر باد می رود. راوی دختری است با سه دوست دیگر خود که در سراسر عمرشان ترسی در کمین نشسته وزندگی برایشان جیره ی وحشت تقسیم می کند. خفقانی ویران گر که راوی و دوستانش را وامی دارد همیشه دغدغه ی مخفی کردن نوشته هاشان یا کتاب خانه شان را داشته باشد و کابوس پیدا کردن اشعارشان همیشه همراه آن هاست. جالب این جاست که سروانی که وظیفه ی بازجویی راوی و دوستانش را به عهده دارد به نام سروان پجله، هم نام خود سگی به نام پجله دارد و نویسنده این استعاره را مکرر در کتاب به کار می برد!بچه های مدرسه نمی توانند حتا در مورد چیزی که به آن می بالند، جمله ای بدون واژه ی مجبور بودن بیان کنند. آن ها می گویند: مادرم مجبور بود کفش جدیدی برای من بخرد. خود من همین کار را می کنم. مثلا من مجبورم هر شب از خودم بپرسم که آیا فردایی خواهد بود؟ شاید بعد از خواندن کتاب «سرزمین گوجههای سبز»، تابستان به سراغ گوجه سبز نروید. شاید تا مدتها از بستن کمربند حالتان به هم بخورد. شاید از دست زدن به ناخن گیر چندشتان بشود. شاید.... نوبل باعث شد آن رومانی را ببینیم که مولر از نزدیک دیده و تجربه کرده و در رمان «سرزمین گوجههای سبز» نوشته است. رومانی که سربازان رسمی و غیررسمی (ماموران مخفی) حکومتش در کوچه و خیابان پرسه میزنند و گوجه سبز میخورند، خبر میبرند و چوب و چماق میکشند بر سر آن دسته از شهروندانی که جلال و جبروت «گورساز» را دست انداخته اند و... رومانی که مردمش در دوره چائوشسکو حق نداشته اند شعری فولکلوریک و ملی را که در پس اش مضمون بورژوازی نهفته و به دوره حاکمیت فئودالها اشاره میکند، از حفظ باشند. دوره، دوره حاکمیت «خلق» است و بورژوازی مایه خشم و نفرت حکومت. فقر و فلاکت به هوای عدالت و از سر و کول رومانی دهه 70 تا 90 بالا میرود و گرسنگی خصوصیت این جامعه است. زندگی در رومانی چائوشسکو را در رمان «سرزمین گوجههای سبز» روایت
میکند؛ از دورانی که با سروان پجلهها و ماموران امنیتی دست به یقه بوده
است... از دورانی که دانشجو دست به خودکشی میزند یا تصمیم به مهاجرت و
فرار میگیرد که باز هم چیزی جز مرگ نصیبش نمیشود. «سرزمین گوجههای سبز» سیاه است و روح و روان خواننده اش را مچاله میکند.
رمان روایتگر جامعهیی است که خون میخورد، خیانت میکند و جز شایعه
پراکنی درباره بیماری دیکتاتور، سرگرمی دیگری ندارد. جامعهیی که روزی
مشغول بررسی سرطان خون چائوشسکو است، روزی دیگر معتقد است او سرطان حنجره
دارد و فردا به این نتیجه میرسد او به سرطان روده مبتلا است. مهم نیست که
چائوشسکو سرطان حنجره داشته یا نه، مبتلا به سرطان روده یا خون بوده یا
نه، مهم این است که جامعه رومانی در دهه 70 تا 90 تنها به یک پرسش فکر
میکند؛ دیکتاتور کی میمیرد؟ البته آنها برای سرنگونی
دیکتاتور طرح و نقشهیی ندارند. در سرزمین گوجههای سبز مردم گرفتار پر
کردن شکم شان هستند و با فقر و نکبت کلنجار میروند. کورت، ادگار، گئورگ و
راوی داستان (نماینده قشر دانشجو) هم بیشتر درگیر نقشه کشیدن برای فرار از
سرزمین گوجههای سبز هستند تا اینکه بمانند و مبارزه کنند. مجالی هم برای
مبارزه نیست. واقعیت این است که ترس و خفقان و فلاکت بر جامعه همه ذهنها
را آچمز کرده است. کمربند، فندق، طناب، و پنجره، هر یک یادآور ِ مرگهایی هستند که در طول ِ داستان اتفاق میافتند.
روایت
ِ رمان چندان پیوسته نیست. یک روایت ِ رئال نیست. شاعرانهگی نه فقط در
جملهها، که در ناپیوستهگی ِ پاراگرافها و قطع ِ سریع ِ موضوعها، جاری
ست.
ده پاراگراف ِ اول ِ رمان، نمونهای است از این روایت؛ ترکیبی از دیالوگ، روایت ِ رئال ِ یک موقعیت، جملههایی شاعرانه و خطابهمانند، دوباره روایت ِ عادی، دوباره دیالوگ، دوباره بیان ِ شاعرانه، و کاربُرد ِ متناوب هر یکی از این قالبهای کلامی: «ادگار گفت: ”وقتی لب فرو میبندیم و سخنی نمیگوییم، غیر قابل تحمل میشویم و آنگاه که زبان میگشاییم، از خود دلقکی میسازیم.“
مدتی بود که کف اتاق نشسته بودیم و خیره به عکسها مینگریستیم. پاهایم به خاطر ِ نشستن خواب رفته بود. کلام در دهانمان همانقدر زیانبار است که ایستادن بر روی سبزهها؛ هرچند سکوتمان نیز چنین است.
ادگار ساکت بود.
تا به امروز نتوانستهام از گوری عکس بگیرم؛ اما از کمربند، پنجره، فندق، و طناب، عکس میگیرم. از نظر من هر مرگی شبیه یک کیسه است.
ادگار گفت: ”به هر کسی این را بگویی، فکر میکند دیوانه شدهای.“
به
نظر من هر کسی میمیرد، کیسهای لبریز از کلمات، از خودش به جا میگذارد؛
و همینطور آرایشگران و ناخنگیرها را که من همیشه به آنها فکر میکنم؛
چون مُرده دیگر احتیاجی به آرایشگر و ناخنگیر ندارد. مردگان دگمههایشان
را هم هرگز گم نمیکنند.
ادگار گفت: ”شاید آنها احساس میکردند که دیکتاتور هم مثل ما به شکلی مرتکب خطا شده است.“
آنان
برای کارشان حجت ِ کافی داشتند، چون ما حتی خودمان را خطاکار میدانستیم.
مگر نه این که مجبور بودیم در این مملکت ِ ترس و وحشت راه برویم، غذا
بخوریم، بخوابیم و عشق بورزیم تا این که بار ِ دیگر دوران آرایشگران و
ناخنگیرها فرا رسد.
ادگار گفت: ”خطای
ِ آن کسی که قدم میزند، میخورد، میخوابد و عشق میورزد، و بعد گورستان
برپا میکند، بزرگتر از ماست؛ خطایی است درجهی یک؛ گناهی است کبیره.“
سبزهها در اندرون ِ ذهن ما قد میکشند. وقتی ما لب میگشاییم، سرشان چیده میشود؛ حتی زمانی که لب فرو بستهایم چنین است. بعد در دومین و سومین بلوغ ِ بهارانه به دل ِ خود قد میکشند؛ حتی در آن زمان نیز ما از نیک بختانیم.» پی نوشت: 1-می خواستم درمورد ناتور دشت بنویسم چون احساس دین می کردم به روح سلینجر به خاطر این کتاب اما کتاب رو اینجا ندارم و چون خیلی وقت پیش خونده بودمش حرف زدن درموردش سخت بود. 2-گزینش کردن جمله های کتاب سرزمین گوجه های سبز کار خیلی سختی بود؛ شاید اگر بیشتر از این می تونستم بنویسم جملات ناب تری هم بود اما مسلما همین هم از حوصله وب خوانی بسیاری از دوستان خارجه. 3- اینجا بارون های وقت و بی وقتش دیوونه ام می کنه و حتی یکی دوباره ساعت 5 صبح باصدای ضربه هاش به شیشه بلند شدم و چند دقیقه ای در حیاط رفتم و هوای ناب و بوی خاک رو بلعیدم به جای دود و دم تهران و آسمان خسیسش! و چقدر در این لحظه ها آهنگ la moulin می چسبه. 4- خدا رو شکر ملت همه جز خوشه سه هستن و اصلا توی این مملکت فقر، بی عدالتی، دیکتاتوری و واژه هایی از این قبیل بی مفهومه!
+
تاريخ چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 3:8 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
|
گفتم این روز ها پینوکیو هم لنگی ندارد تا جلویت بندازد. گفتی دیگر می خواهم رنگی از حقیقت باشم. گفتم حقیقت مزه زهره مار دارد آنقدر که ترجیح میدهم زیر نقاب پینوکیو قایم شوی اما هر روز حفیفت تلخ نبودنت را توی صورتم نکوبی! حالا نگاه می کنم می بینم دروغ های رنگارنگ بیرون از من همان حقیقتی است که دوست نداشتم باشند. حالا تو را دارم اما بودنت از جنس ماندن تا ابد نیست. می ترسم ؛ می ترسم یک روز که بیدار می شوم و آفتاب وسط آسمان است؛ تو نباشی و من تو را میان مردم یک شکل گم کرده باشم. می بینی حقیقت هم مثل همین دروغ معروف نخ نما شده است که می گوییم: هستم تا ابد! اما همه یک روز هم را گم می کنیم به همین سادگی و این همان تلخی است که دوست ندارم باور کنم. و تلخیش هیچ وقت بارور نمی شود! می ترسم یک روز وقتی به کافه بامداد می آیم آن گوشه دنج به جای تو دیگری نشسته باشد که قهوه تلخش را با تلخی سیگارMarlboro با هم فرو نمی دهد! ** هنوز توفیق پیدا نکردم سری به کافه بامداد که وام گرفته از تخلص شاملوست بزنم. در واقع بیشتر تخیل کردم!(قسمت تخیلش فقط برای کافه بامداد بود!) پی نوشت: 1- این پستی که می بیند الف: بر اثر بی خوابیه و زدن به سره! بی خوابی که چه عرض کنم هلاک یک ساعت خوابم .(هرچی قهوه و نسکافه بود و آباد کردم.) ب: داشتم وقتی جمله آخر رو می نوشتم عجیب عشق گردافرید و سهراب اومد تو ذهنم هر چند اصلا ربطی نداره! عجیبم نیست چون تازه یک ساعت پیش خوندمش داغ داغ بود! اما داستان رودابه و زال همچین دلنشین تر بود و هست و هر بار که می خونمش دلم یه جوری میشه. دعا کنین به خیر بگذره این امتحان آخری ؛ سخت محتاج دعام 2- مرده شور این عابر بانکای ... رو ببرم که همیشه آدمو قال میذارن! 3- دلم برای بچه ها کارگاه تنگ شده خوبیش اینکه بالاخره این چهارشنبه میرم کارگاه. 4- پنج شنبه هم یه سفر کوتاه میان ترمی میرم؛ سه سوته میرم پیش خاله امو بر می گردم. میرم که وسوسه نشم برم فیلم های جشنوار رو ببینم. ۵- قطارا هم دیگه safe نیستن! (این مدل صحبت کردن مخصوص محمد شده. هر وقت می خواد ادا دربیاره وسط فارسی حرف زدنش یکی دوتا تیکه این مدلی هم میاد. هی چقدر دلم براش تنگ شده.) دیگه باید با الاغ و قاطر سفر کرد تا زنده بمونیم! ۶- امیدوارم از چیزایی که نوشتم چیزی عایدتون بشه.
+
تاريخ دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 6:38 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
|
شروع فیلم با یه جمله مشابه همین عنوانه. به تو یک فرضیه میده از نابودی جهان و بعد تموم شدن فیلم این خودت هستی که این مسئله و رو تحلیل می کنی و یا باورش می کنی یا نه!
Nostra Damus:2012 : این فیلم درباره معدوم شدن کره زمینه حالا اگه معتقدی جهان حادث یا قدیم می تونی با دید فلسفی مربوط به خودت این فیلمو ببینی! این فیلم در دوشماره ساخته شده (شماره دوش دید فلسفی نداره)که یکیش مستنده و دومیش از نظر روایی دارای داستانه. که اون چیزی که من بعد از نوسترا داموس نقل می کنم پیش نمایش اینه. اما در فيلم نوستراداموس اساتيد و محققان فرهنگ ها و اديان قديمي در مورد وقوع فاجعه اي در سال 2012 خبر ميدن، اولين كسي كه براي اولين بار پيشگويي چنين فاجعه اي ( يك چيزي مثل قيامت ) رو ارائه كرده پيشگويي به اسم نوستراداموسه كه بر پايه شواهد خودش 21 دسامبر 2012 رو شروع آخرين روز هاي باقي مونده بر روي كره زمين مي دونه و بيان می کنه كه در اين موقع يخ هاي قطب آب میشن و تمامي فجايع ( سونامي، زلزله، سوپر آتشفشان ها و... ) باهم بر سر كره زمين نازل میشن. در اين روز خورشيد در مركز كهكشان راه شيري قرار مي گيره كه اين پديده نادر نجومي هر 26،000 هزار سال يه بار اتفاق مي افته. و زمین با یک خورشید گرفتگی بی نظیر روبه رو میشه که شروع تمام فجایع هست. قبلا هيچ اتفاقي در تاريخ مثل اين مسئله قابل توجه نبوده چرا كه در فرهنگ هاي مختلف مثل هند، مصر و مايان ها و بيشتر اديان، دانشمندها و دولت ها به اين مسئله و حوادثي كه در اين روز اتفاق می افته اينقدر شديد اشاره نکرده بودن . تقويم باستاني مايان ها با تمام فرضيات و پيشگويي هاي خودش 21 دسامبر 2012 رو آخر الزمان معرفي ميكنه؛ اين تقويم كه در هزاران سال اختراع شده تنها تا سال 2012 ادامه داره و اين سال رو زمان فوت زمين می دونن.هسته زمين به دليل ناپايداري نوترينو ها كه توسط تشعشعات خورشيدي به طور فزاينده اي به جنب و جوش افتاده اند به نقطه بي ثباتي نزديك ميشه و بوم! (بنده خودم شخصا نفهمیدم این چیزی که الان نوشتم دقیقا یعنی چی!)
نسخه بعدی 2012 همون طور که گفتم از نظر روایی به ما یک تم داستانی میده تا اون رو دنبال کنیم و سراسر فیلم پر از صحنه ها ی هیجانی و اکش هست. و مدام توی ذهن خودمون می گیم: واقعا سال 2012 همه به ابدیت می پیوندیم!(چه خوب!) درسال های اخیر ساخت فیلمهایی مثل 9 و The Book of Eli(که قراره توی این هفته اکران بشه) و 2012 که همگی تقریبا همزمان به اکران دراومدن . از این که بدونید دنیا به آخر نزدیک میشه چه حسی پیدا می کنید؟ باید قبول کنیم که امروزه شاید مردم نسبت به گذشته مایوس تر و افسرده تر شدن و این موضوع شاید اپیدمی باشه. خیلی ها دنیای تکنولوژی امروز رو که به سرعت نور پیش میروه پوچ و بی معنی میدونن. (مثل خودم تا حدی!) شاید هم در دل آرزوی به اتمام رسیدنشو داشته باشن. خوبی فیلم هایی مثل 2012 این که برای ساعتی آدمو از این فکر خلاص میکنه. 2012 قطعا فیلمی نیست که بخواهد پیام های فلسفی راجع به موجودیت بشر و راز زندگی بده ولی حداقل یک چیز رو به ما نشون میده و اینکه در چنین موقعیتی همه به فکر بقای خودشون هستن (بنا به باورهای دینی خودمون همون قیامت رخ میده و توی قران نوشته شده چه بلاها سرمون میاد). بعد از این که از فیلم تموم میشه خدا رو شکر میکنید که زمین زیر پایتون هنوز محکمه. بعضی از منتقدها می گن ممکنه این نسخه 2012 کاندید اسکار بشه . البته این داستان از نظر نوع روایت ایرادهای عمده داره اما با توجه به نوع ساخت و هیجان هایی که دقیقه به دقیقه سر بیننده میاد دیگه آدم به نوع روایت فکر نمی کنه. پی نوشت: 1- اما خودمونیم مردن هم نعمتیه! دارم فک می کنم اگه واقعا اینجوری معدوم بشیم چه حالی میده! دنیا هم انقدر کش پیدا نمی کنه. هر چند توی این فیلم دومی نشون میده بعد از از بین رفتن زمین و اینا یه سری آدم دیگه دوباره شروع به زندگی می کنن! 2- توی نسخه مستندش رئیس جمهوری 24 میلیونی نشون داد و گفتن ایران یک تهدید جدی برای دنیاست و یکی از عوامل وقایع همین ایران خودمونه! 3- دوشنبه یک عدد امتحان سه جلدی دارم که تازه 60 صفحه شو خوندم بعد نشسته ام واسه خودم فیلم دیدم! ۴- برای اولین بار بود که زنانه ترین اعترافات حوا رو می خوندم و برای اولین بار بود که آرشیو یک وبلاگو بالا پایین کردم! چسبید زیاد. شاید به شما هم بچسبه.
+
تاريخ پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 6:3 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف
قبل نوشت: بعد از امتحان سیر آرا و عقاید فلسفی در ادبیات و یک روز بی خوابی ،چند باری توی تختم وول خوردم که بتونم بخوابم اما نشد؛ میل شدیدی برای بازی کردن دو بازی جدید انجام شده در بلاگستان باعث شد بی خیال کمبود خواب بشم و بیام اینو بنویسم و بعد برم تو تخت و یه کله تا صبح بخوابم! ***** بازی اول : به دعوت حمیـــد و به تعبیر خود حمید : همسر شفارشی من! (بیست اصل برای ایده آل بودن) 1- مهم ترین اصلش اینکه غرغرو نباشه! (که به نظرم چیز بعید و دور از ذهنی هست! همه مردها غر غرو هستن مگر اینکه غیرش ثابت بشه که تا حالا نشده!) 2- آدم گیری نباشه (به معنای عام): نگه چرا با شلوار بگ میری بیرون؟ چرا فقط کتونی می پوشی؟ چرا به جای کیف های خانومانه با کوله شش کیلویی میری بیرون ؛ چون اگه بگه می گم به تو چه! گیر نده برو هر روز یه مدلی شو یه روز موهاتو کاهی کن؛ فردا نسکافه ای! من به رنگ موهام عشق می ورزم و رنگشون نمی کنم! کلا نگه برم دنبال این خاله زنک بازی ها! مگه من به قیاقه اش گیر میدم که اون به من گیر میده... فقط ریش نداشته باشه و صورتش همیشه شش تیغ باشه برام کافیه! 3- بنده شکمش نباشه! اصولا به نظرم کار خونه کارهای وقت تلف کنی هستن! فقط ظاهر مرتب باشه کفایت می کنه. از آشپزی کردن خوشم نمیاد در حد سیر کردن شکمم و شکمش حاظرم غذا درست کنم نه بیشتر!اونم گاهی! (نه اینکه فک کنین بلد نیستم غذا درست کنم )اگه پس فردا خواست مهمونی بگیره تو خونه توقع نداشته باشه شونصد نوع غذا درست کنم و بذارم جلو مهمونا. اصلا از مهمون داری خوشم نمیاد . بریم رستوران غذا بهشون میدیم والسلام! می تونیم وعده های غذایی رو توی خونه مامانم اینا و مامانش اینا تقسیم کنیم! حتما باید باهام صبحانه بخوره چون من صبحانه رو خیلی دوست دارم باید اونم همراهیم کنه تا بیشتر لذت ببرم از این وعده اصلی. 4- دست به کتاب خونه و فیلم هام نزنه! کتابشو از کتابام جدا کنه. اگرم خواست ازم کتابام امانت بگیره باید ببینم خوب بهشون عشق می ورزه یا نه ! تا صبح باید بشینه باهام فیلم ببینه.!5 - اصولا آدم حسودی هستم! بنابراین به هیچ کس غیر از خودم نباید عشق بورزه حتی مادرش! (اصولا هر چیزی که باعث بشه حواسشو از من پرت کنه منهدم می کنم!) 6- اگه یه روز خواست ترکم کنه مثل آدم بیاد بهم بگه نه اینکه بره با یکی دیگه بخوابه بعد گندش دراد! (البته اگرم بگه نمی دونم اعصابم سرجاش می مونه یا نه! چون ایرانی جماعت به مسائل ناموسی حساسه) 7- بازم گیر نباشه (به معنای خاص): نگه کجا میری؟ کی میای ؟ چرا میری؟ با کی میری با کی میای چون بهش می گم به توچه! 8 - تمام مناسبت های مهم زدندگی باید یادش باشه مخصوصا تولدم. حتما هم باید از اصل غافگیرانه برای خوشحال کردنم استفاده کنه! اگر تولدم یادش بره تا آخر عمرم کینه شو به دل می گیرم! 9- هر وقت یه داستان جدید می نویسم باید با عشق گوش کنه حالا می تونه نقد هم کنه اما عواقب نوع نقدش به خودش مربوطه. 10 - اگر دعوامون شد اون بره خونه مامانش ! اگرم خواست آشتی کنه خوشم نمیاد با رشوه (طلا و اینا) سرم گول بماله چون از طلا بدم میاد! می تونه ببرتم رستوران دارنگ حقوق یک ماه شو خرج کنه و بهم شام بده! اگر هر روز برام گل بگیره حتما ازش تشکر می کنم! 11- هیچ وقت هوس نکنه بچه داشته باشه چون بهش می گم حالا خودمون توی این دنیا مزخرف نکبتی چی شدیم که بچه مون بشه. بعد اگه پس فردا بچهه گفت چرا منو به وجود اوردید بهش چی بگم. همون بهتر که جو نگیر نشه و نگه می خوام بقای نسل داشته باشم! اصلا توی فلسفه زندگی من چیزی به نام بچه نیست! 12- من به دین و ایمونش کاری ندارم اونم به دینو ایمون من کاری نداشته. همین که نماز بخونه و روزه بگیره برام کافیه! نماز صبحم بیدار شد منو صدا نکنه چون بد خواب می شم نه خدا اون موقع جوابگوست نه بنده اش.خر و پف هم نکنه چون مجبور میشم از اتاق بندازمش بیرون. 13- به حریم خصوصیم کاری نداشته باشه. مثلا ویرش نگیره بیاد ببینه توی این همه دفترهای که از اول راهنمایی تا الان به عنواین مختلف سیاه کردم چی میگذره. 14- وقتی دارم از خوشحالی بالا و پایین می پرم همراهیم کنه! وقتی هم ناراحته باید باهام همدردی کنه. از اونجایی که اشکم دم مشکمه مسخره ام نکنه و هیچ وقت هیچ وقت تو ذوقم نزنه. از اونجایی که خیلی زود رنجم همیشه باید هوامو داشته باشه!کم حرفم نباشه که حوصله ام سربره. بارونم اومد حتما باید باهام بیاد بیرون تا خیس شیم! 15- توی تمام تظاهرات ها و اردو کشی های خیابونی باید پیشم باشه! 16 - سینما و سفر زیاد بریم. اگر من خواستم با دوستام برم سفر گیر نده چون منم بهش گیر نمیدم توی این زمینه .اگر گیر بده نرو منم حسرت سفر با دوستاشو به دلش میذارم. هر وقت سفر رفت باید برام سوغاتی بیاره و هر روز ابراز دلتنگی کنه! یه زمانی شاید دلم بخواد تنهایی برم یه گوشه ای. (این آرزوی سفر تنهایی به گوشه دنجی که کسی نباشه جز خودمو کتابامو آهنگام از قدیم الایام همراهم بوده.) 17- از این عادت های عشقولانه نداشته باشه که ملت جلو همه از خودشون نشون میدن. مثلا تو پارک! 18- پیر شدیم چون بچه نداریم می تونیم دوتایی بریم خونه سالمندان! 19- بهتره باهم بمیریم . یعنی اگه من شب خوابیدم صبح پاشدم و بهش گفتم می خوام خودمو خلاص کنم باید همراهیم کنه! چون من نمی خوام خودم تنهایی تو اون دنیا گز کنم و اون بره دنبال عشق و حالش 20- غرغرو نباشه و اعصابشو تو جورابش جا نذاره (واسه تاکید بیشتر بود!) پی نوشت بازی اول: ۱- آیا کسی هست که این همه عشق را تاب بیاورد؟! ۲- این بازی برای عموم آزاد است. بازی دوم کاملا دخترانه و به دعوت من و من چشامو می بندم! پی نوشت: 1- برای کسی بازی دومو توضیح نمیدم! 2- چند وقت دیگه جشنواره است. محمد نیست تا بدون بیلط و بدون دغدغه برم فیلم ببینم. حالا باید از خروس خون برم تو صفه بلیط!
+
تاريخ دوشنبه 28 دی1388ساعت 9:28 بعد از ظهر نويسنده بهاره الف
امروز روز تولدش بود؛ از دیشب قرار بود بریم یه گوشه ای و دو سه ساعتی تو یه رستوران یا کافه ای، خارج از تمام اتفاقات بیرون باشیم و حرف بزنیم اما نه از بلاهای آسمانی این چند ماه. اما دیشب اون برنامه رو کنسل کرد و منم بنا به دستور پدر جان مجبور شدم به مهمونی ناهار امروز برم و قید این چندساعتو که برام مهم بود بزنم. اما بعد از ناهار وقتی داشتم کتاب خونه میرفتم چشمم به کافه توی خیابون افتاد و دم غروبی وقتی هوا بین نارنجی و بنفش و یه عالمه رنگ بود!(البته این رنگ ها تخیل خودمه چون با این هوای کثیف هیچ نارنجی و بنفشی معلوم نیست!) همو دیدیم. حرف زدیم، حرف زدیم ؛ از درس گفتیم، از هوای کثیف تهران، از امتحانا،از کتابا و فیلم های جدید سعی کردیم دنیا از دید ویکنت ببینیم، از خلقت دوباره حرف زدیم. یکی دوتا داستان براش خوندم،و به رومون نیاوردیم که چند ماهی هست درباره چیزهای دیگه درد و دل می کنیم؛ از همون اول به هم قول دادیم که نگیم دیدی این یارو شریعتمداری چی گفت ؟ یا کواکبیان چی جواب داد و... فقط مثل قدیما که نه مثل چند ماه پیش حرفای معمولی خیلی معمولی مثل دوتا آدم معمولی زدیم دوتا آدم معمولی که به اسمشون چیزی اضافه نشده بود و رو پیشونیشون محارب و اغتشاش گر و فتنه جو نبود. دوتا آدم با دو تا اسم ساده بهاره و نیما (محمد رضا)؛ و دو ساعتی هر چیزی به غیر از حرف های ساده و قدیمی رو پس زدیم. پی نوشت: ۱-امروز تولدش بود و اون، روز خوبی رو بهم هدیه داد! دوست خوبم تولدت مبارک. ۲- وسع ما در نوشتن چیزها احساسی همین قدره! نیگا به رشته ام نکنید! ۳- توصیه اکید می کنم بهتون کتاب نیمه غایب حسین سناپور رو بخونید.
+
تاريخ پنجشنبه 24 دی1388ساعت 1:47 قبل از ظهر نويسنده بهاره الف
|
|